پایان نامه ارشد رایگان درباره سلسله مراتب، ارزش افزوده، آداب و رسوم

دانلود پایان نامه ارشد

رويه ها را به گونه اي که در واقع استراژي ها را در يک سازمان توليد کند ساختاربندي مي کنند در حالي که کاربرد مناسب و واقعي آنها درعملياتي کردن و به اجرا درآوردن استراتژي هاي قبلي و جديد در يک سازمان مي باشد( .( Heracleous,1998
تفکراستراتژيک در مقابل برنامه ريزي استراتژيک
در حالت عمومي به نظر مي رسد که هردوي واژه هاي بالا يعني تفکر استراتژيک و برنامه يزي استراتژيک اغلب و به طور معمول به جاي يکديگر به کار برده مي شوند. اما زماني که اين واژه ها به طور دقيق آناليز و بررسي مي گردند تفاوت هاي اساسي بين آنها معين مي گردد در جدول زير به بررسي اين دو مقوله پرداخته مي شود:

جدول شماره2-2: تمايز بين تفکر و برنامه ريزي استراتژيک

تفکر استراتژيک
برنامه ريزي استراتژيک
چشم انداز آينده

فقط شکلي از آينده را مي تواند پيش بيني
نمايد.
آينده قابل پيش بيني و نيز قابليت تعيين جزئيات آن وجود دارد.

شکل گيري و اجراء استراتژيک

شکل گيري و اجراء در تعامل با يکديگر هستند اداره آنها نسبتا هم بصورت زنجيره اي و هم گسسته مي باشد.

نقشهاي شکل گيري و اجراء مي تواند بصورت منظم تقسيم شده باشد.

نقش مديريتي در ايجاد استراتژي
مديران سطوح پايين به صورت شفاهي و خيلي کم در ايجاد استراتژي دخالت دارند ولي آزادي عمل فرصت طلبانه اي در پاسخ به وضعيتهاي بوجود آمده دارند.
مديران اجرايي ارشد اطلاعات مورد نياز خود را از سطوح پايين تر کسب کرده و از آن در ايجاد يک برنامه استفاده کرده و به مديران سطوح پايين جهت اجرا،ارجاءمي دهند.

کنترل

مبتني بر خود ارجاعي-يک احساس نيت استراتژيک و هدف گذاري شده در ذهن مديران و در سرتاسر سازمان و نيز به عموان يک راهنما در انتخابهايشان در فرآيندهاي روزمره که اغلب مشکل ارزيابي و نظارت دارند.

اظهار به کنترل توسط ارزيابي سيستمها،فرض اينکه سازمانها مي توانند ارزيابي و نظارت متغييرهاي مهم هر دوي آنها را با دقت و بطور سريع انجام دهند.

نقش مديريتي در اجراء
همه مديران به درستي سيستمهاي برگتر و ارتباط بين نقش هايشان و وظايف آن سيستم را درک مي کنند،و اين به همراه وابستگي بين نقشهاي متفاوتي که شامل سيستم مي شود.

مديران سطوح پايين نياز دارند فقط بدانند نقششان خوب است و مي تواند انتظارات ايشان را برآورده سازد.

ايجاد استراتژي

ديدن استراتژي و تغير آن مثل يک پيوند ناگسستني و پنداشتن اينکه يافتن گزينه هاي جديد استراتژيک و اجراء موفقيت آميز آنها، سخت تر و مهمتر ار ارزيابي آنها است.

چالش تنظيم رهبري استراتژيک يک تحليل اوليه است.

فرآيند ها و خروجي

ديدن فرآيند هاي برنامه ريزي،خودش مثل يک عنصر که داراي ارزش افزوده است مهم است.

تمرکز بر خلق برنامه مثل اهداف نهايي است.
Source: Baloch & Inam,2008″ Strategic Thinking: Catalyst to Competitive Advantage”

ازسوي ديگر اگر به تفاوت هاي بين اين دو دقت فراوان شود، مي توانيم فرق بين آنها را به صورت زير خلاصه کنيم:
1- تفاوت اول را مي توان اين گونه بيان کرد که تفکر استراتژيک فرايند شناختي است و با همه ويژگي هايي که ذکر مي شود آن همواره آغازگر برنامه ريزي و عملا جهت پياده سازي برنامه هاي استراتژيک است که به موجب آن يک شخص همواره به نحوه توسعه آتي سازمان، در حالي که ويژگي هاي آن سازمان را به همراه گذشته و حال در نظر دارد پي برده و درک مي کند.
2- تفکر استراتژيک يک تجربه شخصي بوده و به طور کاملاً برنامه ريزي نشده و بدون هيچ گونه تصميم و يا عمل که ملزم به اجرا و طرح ريزي باشد در ذهن انسان متبلور مي گردد. به عبارت ديگر، اين نوع تفکر، نيازمند فقط درجه اي خفيف تر از برنامه ريزي است که دربردارنده تصميمات وعمل مرتبط به آن باشد. لذا در اين راستا برنامه ريزي نامطلوب مي تواند به طور معکوس نتيجه تفکر استراتژيک را سست و تضعيف نمايد. به عنوان مثال و نمونه مي توان به مواردي اشاره کرد، فرضاً زماني که ايده هاي استراتژي و مدل ها کاملاً به طور خودکار و با اطلاعات نامناسب به کار برده شوند و يا فقط مديران به طور سلسله مراتب وار نقش تصميم گيري و اساسي و مهم را در سازمان عهده دار باشند نتايج کاملا ضعيف خواهد بود((tavakoli & Lawton , 2005.
وابستگي و هم ترازي اساسي
هراکلئوس3 در سال1998مي گويد که تفکر استراتژيک و برنامه ريزي استراتژيک به هم مرتبط بوده و وابستگي و شايد هم ترازي مهمي با هم دارند، سامپسون و استريکلند 4 بيان مي کنند که يک سيستم مديريتي استراتژيک و طراحي شده دقيق، خود تفکر استراتژيک را در يک سازمان تسهيل و ترغيب مي نمايد. برنامه ريزي استراتژيک به طور معمول در بالاترين رده هاي سازماني اتفاق مي افتد ولي استراتژي خلق الساعه مي تواند در همه سطوح سازماني اتفاق افتد. عکس العمل في البداهه اگر موفقيت آميز باشد (در سطوح پايين)، دليل آن اين است که آن معمولاً در داخل برنامه هاي استراتژيک توسط مديريت ارشد سازمان تطبيق و برنامه ريزي شده است ((tavakoli & Lawton , 2005,p.158 .طبق نظر اُ شاناسي وابستگي تفکر و برنامه ريزي استراتژيک اينگونه بيان گرديده است:

شکل شماره2-1: تفکر استراتژيک و برنامه ريزي استراتژيک

O’shannassy ,2002″ Modern strategic managemen” Source:

برخي کمبودها و محدوديتهاي تفکر و برنامه ريزي استراتژيک
هر دوي برنامه ريزي و تفکر استراتژيک کاستي ها و کمبودهايي را دارند. اولا: برنامه ريزي و تفکر استراتژيک در رده هاي بالاي سازماني است و مديريت معمولاً مجبور است که بر روي اطلاعات قديمي تکيه کند. اطلاعاتي که معمولاً يک يا چند دوره را درگذشته بيان مي کنند که با پيشرفت ها و توسعه هاي جاري، جهت آناليز و بررسي کردن، مرتبط نيستند. و همچنين ضعف ديگر آن اينست که در بعضي شرايط، به استفاده از دانش و تجربه اي از کارکنان زبده و کارآموزده توجه نمي شود، اين موضوع توسط صاحب نظران مديريت براي مدت زمان مديدي است که شناخته شده است ولي هنوز در قالب اکثر بخش هاي سازماني، تاييد شده و به کار گرفته مي شود و رويه اي است که علارغم انتقادهاي وارده بر آن، به طور گسترده در سازمان ها استفاده گشته و شايد رهايي از آن را غيرقابل امکان گردانيده است((tavakoli & Lawton , 2005. از ديگر محدوديتها مي توان به نياز به هزينه بسيار بالا براي اين نوع برنامه ريزي اشاره کرد که موجب مي گردد اغلب سازمانهاي کوچک از آن استفاده نکنند.همچنين اين نوع برنامه ريزي احتياج به زمان طولاني دارد. در بعضي از موارد بيان شده که برنامه ريزي استراتژيک از انعطاف پذيري مناسب برخوردار نيست که در نوبه خود همين امر به عنوان مانعي براي خلاقيت و نوآوري است(الواني،1387،65).
يک راه کار مناسب جهت عملکرد بهتر
پورتر5 در اين باب مي گويد: راه کار بهتر و معقول، زماني اجرايي و عملي است که هر دو عمل برنامه ريزي و تفکر استراتژيک در قالب يکديگر و با هم اتفاق افتند. گر چه نقش بندي آن آسان تر از عمل کردن آن است، انحراف در برنامه هاي استراتژيک و خطاهاي بالقوه ناشي از عکس العمل هاي استراتژيک في البداهه(تفکر استراتژيک) مي توانند فقط توسط درگيري هر دوي آنها اصلاح و بهبود يابند.
گري همل و پاراهالاد 6مي گويند: در فرايند برنامه ريزي استراتژيک، با توجه به کاهش تصميم هاي صحيح استراتژيک، (چون اطلاعات مورد استفاده در برنامه ريزي استراتژيک با برنامه ريزي عادي فرق مي کند و بيشتر اطلاعات بصورت کلي است در اين صورت احتمال ريسک تصميمات بالا مي رود) بهترين راه کار زماني است که هر دو سطح برنامه ريزي(از قبل طراحي شده و خلق الساعه) و تفکر استراتژيک در تعامل و ارتباط با يکديگر باشند فقط دراين حالت است که مديريت ارشد مي تواند ايجاد تفکرو ايده هاي استراتژيک جامع را تسهيل و آسان نمايد و يا وي مي تواند اهداف استراتژيک يک سازمان را معين کند. و همچنين اين کار توسط طرح هاي تشريح شده توسط مديران ارشد صورت خواهد پذيرفت، به طوري که فرصت هاي بيشتري را براي کارکنان رده پايين فراهم خواهد آورد که خلاق بوده و ايده هاي استراتژيک خودشان را جهت اجراي کارهاي عملياتي در کنار هم قرار دهند. لذا اين طريقه عمل در مجموع ، قابليت هاي يک سازمان را در قالب تفکر و تصميم گيري استراتژيک افزايش خواهد داد. گرچه کيفيت تفکر مي تواند توسط انتقال سريع اطلاعات اقتصادي و مالي به همراه تجارب و درک و فهم کارشناس يک سازمان و به طور سلسله وار نسبت به همديگر، افزايش يابد((tavakoli & Lawton , 2005.
برنامه ريزي استراتژيک طي زمان هاي متمادي در قالب تفکر استراتژيک تکامل يافته است
برنامه ريزي استراتژيک به طور چشمگير از اوايل 1970 رشد و توسعه يافته است. و همچنين با حفظ کاستي هاي ايده هاي ابتدايي خود، به مرور زمان در قالب يک سيستم کارا و پويا تکامل يافته است. تغييرات مهمي که بنابه اين ديدگاه وجود دارند عبارتند از: ايجاد تغير در مسئوليت پذيري برنامه ها از طرف کارکنان به طرف مديران خطي تمرکز زدايي از طرف مديران به طرف ساير بخش هاي تجاري و واحدهاي طبقه بندي شده يک سازمان- توجه بيشتر به طرف تغييرات محيطي و فرهنگي سازمان- انتخاب گلچيني از تکنيک هاي برنامه ريزي پيچيده- وتوجه بيشتر به آداب و رسوم و فرهنگ يک سازمان به عنوان واقعيت هاي کارهاي اساسي. در ارتباط با اين، ديدگاه سنتي ديگري وجود دارد که بحث مي کند که برنامه ريزي استراتژيک مي تواند در همه بخش هاي يک سازمان مفيد گردد اگر، در قالب يک سياست مناسب و صحيح اجرا گردد به طوري که تمام مديران به طور سلسله وار درگير مسئله کرده و واحدهاي تجاري را در قالب ساختارهاي سازماني به طور صريح و صحيح توجيح کنند و همچنين يک سري مراحل صريح و واضح در همه بخش هاي يک سازمان با ترکيب کردن طرح ها با کنترل هاي سازماني ديگر داشته باشند.
از نتايج حاصل از اين ديدگاه چنين استنباط مي شود که اينها در حقيقت استراتژي هايي جهت پاسخ گويي به تغييرات در قالب بندي برنامه هاي سنتي مي باشند. در اين ديدگاه بنابراين برنامه ريزي وتفکر استراتژيک بيشتر با کارهاي سازماني که يک سازمان را احاطه کرده است شناخته شده هستند، با توجه به اينکه فرآيندهاي عقلاني و تفکر نيز درگير مساله مي باشند، تفکر استراتژيک لذا به عنوان يک مرحله تکامل از برنامه ريزي استراتژيک به تصوير کشيده شده است و گفته مي شود که در ريشه هاي آن کمتر تمايل به طرف رئيس گرايي در يک سازمان داشته و بيشتر به روش ها و راه کارهاي ارايه شده هر چند پيچيده توسط کارکنان يک سازمان گرايش دارد( .( Heracleous,1998,p.483
برنامه ريزي استراتژيک يک تفاوت اساسي را به وجود مي آورد
اگرمبناي استراتژي هاي جاري بر پايه کسب وکار گذشته باشد باعث مي شوده که يک سازمان توليد گرا به وجود آمده و سازمان را به طرف يک سازمان بدون تحرک (غير منفعل) هدايت مي کند تا جايي که موجب مي گردد افراد آن سازمان، فعاليتهايي غير اثر بخش و يا غيرخلاقانه و غير مبتکرانه اي را دنبال کنند. جهت ارزش گذاري به زمان، انرژي، و منابعي که يک سازمان نياز دارند بايد فرآيند برنامه ريزي استراتژيک بايستي بيشتر صورت پذيرد. اين عمل يک تفاوتي را در يک سازمان ايجاد کند که افراد آن، سازمان را مديريت و هدايت کرده و همچنين باث مي شود افراد، سازمان را در ساختن تصميمات بهينه و اينکه چگونه اين تصميمات را عملي نمايند هدايت و راهبري کنند و از نظر تعهد و سرسپردگي به سازمان، کارکنان سازمان وحتي تک تک اشخاص آن سازمان طوري به بار مي آيند که بهترين اشخاص در انجام وظايف محوله، تربيت شده و در اذهان کارکنان سازمان اين فکر که هميشه بايد يک ديد کلي وجامع نگر به جاي بخشي و سطحي نگر بودن را به وجود آورند.

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره بهبود مستمر، بازار کالا Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره منابع سازمان، ارزش افزوده، منابع قدرت