پایان نامه ارشد رایگان درباره روشنفکران

دانلود پایان نامه ارشد

پذيرفته با تجويز مذکور مشخص گردد يا آنکه نسبت اين رويکرد تجويزي با درک از نظريه و تعهد سياسي در مطالعات فرهنگي مشخص شده باشد.
نه تنها تلقي تجويزي نسبت به مطالعات فرهنگي در نزد کارگزاران اين پيکرهي دانش وجود داشته است، بل استفاده از مطالعات فرهنگي به منظور بسط رويکردهاي تجويزي خاص در پيکرههاي عامتر دانش چون علوم اجتماعي و علوم انساني نيز وجود داشته است. براي مثال حسين کچوئيان در سخنرانياي که با عنوان “تولد مطالعات فرهنگي، مرگ جامعهشناسي” شهرت يافت، ميگويد: “در گفتمانِ مطالعات فرهنگي نيز کسي بهدنبال تبيين علمي نيست. گفتمان مطالعات فرهنگي در بهترين حالتش، يک گفتمانِ توصيفي است و تبيين و توضيح در آن وجود ندارد”(همميهن، 1 خرداد 1386: ص10). کچوئيان در گفتار خود بارها و بارها از احکام تجويزي استفاده ميکند که اين خود با رويکرد فوکويي که او مدافع آن است، منافات دارد. او نيز همچنين به جهت رويکرد تجويزياش، روايتي تاريخي از مطالعات فرهنگي به دست ميدهد که نه با تلقي فوکويي از تاريخ سازگار است و نه با درکي که از تاريخ در مطالعات فرهنگي پرورانده شده است:
مطالعات فرهنگي از حدود دهههاي 50 و 60 ميلادي شکل گرفت و حوزهاي بود که بهشدت سعي داشت خود را متمايز کند. مقاصد و اهداف اين نظريه در باب امر اجتماعي، کاملاً با ابعاد اين بحث در جامعهشناسي متفاوت بود. مهمتر اينکه چهارچوب تفسيري و شناختي که مطالعات فرهنگي از آن منظر به جهان مينگريست، با جامعهشناسي کاملاً متفاوت بود. در بستري که مطالعات فرهنگي آنرا ايجاد کرد، اما بسط دهندهي آن نبود، بحثهاي نظريهپردازي پستمدرن مطرح شد و بهطور مشخص کارهاي کساني چون فوکو. فوکو در کارهايش به گونهاي جديد از معرفتشناسيِ جامعهشناسي اشاره کرده و به همين دليل، نامهاي ديرينهشناسي و تبارشناسي را براي آنها برميگزيند و نه اصطلاحات معمول جامعهشناختي را (همان).
کچوئيان در سطور نقل شده، ابتدا روايتي تاريخي از مطالعات فرهنگي به دست مي دهد که روايتي نه تبارشناسانه و حتي ديرينهشناسانه، بل اتفاقا روايتي انسانگرايانه است که منزلتي خودبنياد براي مطالعات فرهنگي قائل ميشود که البته منزلت سوژگي خودبنيادش را از ذهن استعلايياي وام ميگيرد که ذهن کسي جز خود گويندهي آن سطور نيست. روايت تاريخي او ساده، سطحي، پيوسته و تعليلي است و تحولات و چالشهاي معرفتشناختياي را که مطالعات فرهنگي را بهعنوان پيکرهاي خاص از دانش ممکن ساختهاست ناديده گرفته و آنرا در نسبت مشخص و مقطوع با جامعهشناسي و نحلههاي پستمدرن تقليل ميدهد. اين در واقع، روايتي از مطالعات فرهنگي، در فقدان مطالعات فرهنگي است و عليرغم استفادهي مکرر از واژگان فوکويي، ناقض تلقي گفتماني فوکويي است که خود مي نويسد: “گفتمان را نبايد مجموعهاي چيزهاي گفته شده، يا شيوههاي سخن گفتنشان فهميد؛ بلکه به همان اندازه، گفتمان در آنچه گفته نميشود نيز مشخص ميشود” (1390: 203). رويکرد تجويزي وي به مطالعات فرهنگي در مناظرهي وي با يوسف اباذري نيز مورد انتقاد قرار ميگيرد و اباذري عنوان ميدارد: “اتفاقاً جناب دکتر کچوئيان که طرفدار مطالعات فرهنگي هستند، بهشدت آدم نسخهپيچي است. اگر ايشان در پارادايم مطالعات فرهنگي مي انديشيدند، نبايد نسخه ميپيچيدند، اما بهشدت نسخه ميپيچند” (رک به: مهرنامه، ش8، دي 1389). بدين ترتيب رويکرد تجويزي به مطالعات فرهنگي، نه تنها در نزد اصحاب و کارگزاران مطالعات فرهنگي، بل در نزد آنان که دعويهايي گستردهتر از مطالعات فرهنگي داشتهاند نيز به چشم ميخورد.
بنابراين بهطور خلاصه ميتوان چنين گفت که عموم نوشتههايي که مطالعهي تجربهي مطالعات فرهنگي در ايران و چگونگي ممکنشدن آن را – حال به هر دليلي- هدف خود دانستهاند؛ يا در توصيفهاي خود ملاحظات تاريخي را ناديده گرفتهاند؛ يا به آن دست تعابير تاريخياي دست يازيدهاند که با درکي که از تاريخ در مطالعات فرهنگي پرورانده شده و خود حاصل مجادلات نظري و سياسي بسيار راجع به فلسفهي سوژه بوده است، فاصلهي بسياري دارند. اين نوشتهها بهجهت چنين نارساييهايي يا نداشتن پايهي تاريخي نيرومند، کراراً دست به تجويزهايي مي زنند که نسبت اين تجويزها با درکي که در مطالعات فرهنگي از کارکرد نظريه و سياست نظريه پرورانيده شده است، نامشخص و مسألهساز است. يعني مشخص نميگردد که چگونه ميشود نعمتالله فاضلي از “شناخت انتقادي فرهنگ شهري” به عنوان هدف مطالعات فرهنگي ياد ميکند، محمود شهابي از توضيح “نسبت بين سنت، مدرنتيه و مدرنيتهي متأخر در فرهنگ و جامعهي امروز ايران” (خردنامه، ش28: ص57) سخن بهميان ميآورد و محمد رضايي اولويت را به “توليد روشنفکران ارگانيک” ميدهد. اگر بنا باشد در مطالعهي پيکرههاي گوناگون دانش، کارگزاران آن دانش را در موضعي خودبنياد و انسانگرايانه ننشانيم، در آن صورت همين تجويزهاي صورت گرفته نيز خود بايستي مورد مطالعه قرار گيرند، چرا که نه مقولاتي بيرون از قلمرو آن دانش، بل کردارهايياند که نميتوان آنها را بديهي يا استعلايي در نظر گرفت. نمودهاي دانش را بايد در پرتو چگونگي ممکنشدن آن دانش به مطالعه و تحليل نشست.
بهدست دادن تعبيري تاريخي از تجربهي ممکنشدن مطالعات فرهنگي، متضمنِ درکي متفاوت از مفهوم “تاريخ” است. چندان که به داستانسرايي راجع به “تاريخ يکپارچهي گذشته”، وجوه استعلايي و مجرد آن، و حرکت بطئي، آرام و يکنواخت آن اشاره ندارد و بيش از آنکه دلمشغولِ کشف پيوستگيها و استمرارهاي تاريخي باشد، در پي درکي نامستمر و نامتسلسل از تاريخ روانه گردد (پستر، 1387: 457). لارنس گروسبرگ در يکي از آخرين نوشتارهاي خود در رابطه با مرکز مطالعات فرهنگي بيرمنگام چنين کرده است. او در مقالهاي با عنوان “در جستوجوي يک مرکز” که به ارائهي روايتي از اين مرکز بر مبناي گزارشهاي ساليانهي بر جاي مانده از آن ميپردازد، در عين تأکيد بر اهميت واکاوي اين گزارشها هشدار ميدهد:
بسياري از روايتها راجع به CCCS، از ماجراي پدران بنيادگزار مطالعات فرهنگي، سريعاً به جانبِ گروههاي کاري ميانه هاي دههي 1970 مي جهند. آنها چيز مهمي را در روايت خود ناديده مي گيرند؛ آنچه را که مارک هيوارد با من در ميان گذاشت: رويههاي تکهتکه و ازهم گسيختهاي که از دلِ آنها پروژه به هم پيوست (2013: 849).
او سپس مي افزايد: “امروزه تاريخ هاي متداول و مرسوم، نه تنها منازعات را ناديده ميگيرند، بل معبرهاي نامستقيم، مسيرهاي ناکام مانده، بنبستها و نيز مسيرهايي که در برهههايي خاص دنبال شده يا از پيگيريشان صرفنظر گرديده را مدنظر قرار نميدهند” (همان). در همين راستا، شايد بتوان با اتهام معروف فوکو به مورخان در “ديرينهشناسي دانش” همنوايي کرد که مورخان را متهم به “نجات استيلا و اقتدار سوژه و پاسداشتِ دو صورت همراهِ هم يعني انسانشناسي و انسانگرايي عليه تمامي اشکال واسازي و انحراف از معيار” مي کند (فوکو، 1388: 29) تا آنکه نوعي از کليتبخشي هگلي همچنان پايدار بماند. نقد معرفتشناختي فوکو از کاربستِ تاريخ در نزد مورخان و حمله به نفس مطمئنهاي که در قبال “زمان” مي پرورانند و مدعي اعادهي وحدتي بازسازي شده در گذر زمان مي گردند و گسستها و تناقضات موجود در تاريخ را با بدست دادن درکي متعيّن از آن و چه بسا مستحيل ساختنِ گذشته در دل حال و آينده ميپوشانند، حائز اهميت بسياري است.
برمبناي نکات به ميان آمده و مثالهاي ذکر شده، ميتوان پروبلماتيک تحقيق حاضر را اينگونه صورت بندي کرد: تحقيقي که به چگونگي ممکنشدن مختصات مطالعات فرهنگي در ايران ميپردازد، اما پاسخ اين پرسش را نه در ساحتي تجويزي يا استعلايي و نه در ساحتي ساختارگرايانه، بل در ساحتي تبارشناختي جستوجو ميکند. ما در پي آن هستيم که مختصات مطالعات فرهنگي در ايران را از رهگذر مطالعهي آنچه باعث شدهاست که چنين پيکرهاي از دانش پديدار شود، آن همآينديهاي تاريخي و مناسبات قدرت که پديداري اين مختصات را ممکن ميسازند، تعيين کنيم. در واقع پرسش از چگونگي و چيستيِ ممکن گشتن مطالعات فرهنگي در ايران، پرسشي است تاريخي و پاسخگويي به آن نيازمند رسيدن به تحليلي است که بتواند سوژه را در درونِ تعبيري تاريخي توضيح دهد1. در تحقيق حاضر خواهيم کوشيد اين شيوهي خاص تحليل تاريخي را که در مطالعات فرهنگي به “تحليل همآيندي2” موسوم است معرفي کرده، تفاوتها و شباهتهايش با ديرينهشناسي و تبارشناسي فوکويي و نيز نظريهي گفتماني لکلائو و موف را مشخص ساخته، و از آن براي به دست دادن تعبيري تاريخي از چيستي و چگونگي ممکن شدن مطالعات فرهنگي در ايران و مختصاتي که برپاداشته و پيامدهايي که بههمراه آورده است استفاده کنيم.
بنابراين ما برخلاف درک آشنا از توصيفگريِ تاريخي، هيچ مفروضه يا موضوع پيشاپيش ثابت و قاطعي را در بحث از مختصات مطالعات فرهنگي در ايران پيش نميکشيم. گرچه تاکنون برخي تلاشها براي بهدست دادن روايتي ارزيابانه از تجربهي مطالعات فرهنگي حول برخي موضوعات صورت گرفته است، اما اين تلاشها پيشاپيش محک يا سنجهاي تجويزي را براي ارزيابي تجربهي مذکور – سنجهاي همچون: “سودمندبودگي” (رک به: حاجمحمدحسيني، 1390) – پيش فرض گرفتهاند و از آنجايي که کاربست اين سنجهها پيش از حصول درکي “تاريخ”ي از تجربهي مطالعات فرهنگي در ايران صورت پذيرفته است، بنابراين نتوانستهاند ربط وثيقي ميان سنجههايشان و آن تعارضات، کشاکشها، معبرهاي غيرمستقيم، مسيرهاي ناکاممانده، بنبستها و امور واگذاشتهشده به قلمرو مازاد برقرار کنند، چرا که شناسايي و ملاحظهي اين موارد هنگامي ميسر ميگردد که تجربهي مذکور با درکي که از “تاريخ” در همهي اين سالها در مطالعات فرهنگي پرورانده شده است و به فهمي پويا و برههاي از کشاکشها و تعارضات راه ميدهد، همراه گردد.
1-2- پرسشهاي پژوهش
1- مطالعات فرهنگي در ايران، چگونه ممکن شد؟
2- در پيِ کدامين همآينديهاي تاريخي، مواضع سوژگي و مناسبات قدرت، مطالعات فرهنگي در ايران ممکن شدهاست؟

فصل دوم
چهارچوب مفهومي

2-1- پيشدرآمد
آنگونه که در فصل نخست اشاره شد، مسألهي توضيح سوژه در درون تعبيري تاريخي، براي گشايش منظرگاهي که بتواند جايگاه ملاحظات تاريخي در مطالعات فرهنگي را نشان دهد، بسيار حياتي است. با اين حال اين تصور که مطالعات فرهنگي دقيقاً همان راهي را پيموده است که فوکو در قبال تاريخ پيمود و در تحليلهاي ديرينهشناختي و به پيامد آن تبارشناختيِ خود به تفصيل مطرح ساخت، خطايي جبران ناپذير خواهد بود. درکِ از تاريخ در مطالعات فرهنگي با درک تبارشناختي فوکو از تاريخ، با وجود قرابتهاي کتمانناپذير، عيناً “اينهمان” نيست، با اين حال گشايش بحث با آراي فوکو به جهاتي راهگشاست. چرا که از سويي با بهرهگيري از فوکو ميتوانيم بخش عمدهاي از پروبلماتيک خود را برپا داريم و در عين حال دلايلي که ضرورت فراروي مطالعات فرهنگي از تبارشناسي فوکويي و حرکت به جانب شيوهي “تحليل همآيندي” را ناگزير ميساختند اقامه کنيم. در ادامه، زمينه و زمانهاي که موجبات بحث راجع به تاريخ و سياست نظريه در مطالعات فرهنگي را فراهم آورد مطرح ميکنيم تا مشخص شود در پاسخ به چه مسائل انضمامياي، “تحليلِ همآيندي” پيش کشيده شد. تبارهاي مفهومي اين شيوهي تحليلي در سنت مارکسيستي به تفصيل بررسي شده و سپس مولفهها و نحوهي کاربست اين شيوهي تحليلي در مطالعات فرهنگي و نقشي که ميتواند در مطالعهي زمينهمند پيکرههاي دانش، از جمله خودِ مطالعات فرهنگي داشته باشد را مطرح خواهيم ساخت و در نهايت، تجربهي مطالعات فرهنگي در دو زمينهي متفاوت را با عطف توجه به امکانهاي تحليل همآيندي مرور خواهيم کرد تا نشان دهيم پديداري، زيست و مناسبات پيکرهاي از دانش، تا چه اندازهاي مرتبط با در نظرآوردن زمينهي موردنظر و همآينديهايي است که آن پيکرهي دانش را ممکن ساخته و يا دگرگون ميسازد.
2-2- تبارشناسي فوکويي و مطالعات فرهنگي: بسندگيها و نابسندگيها
پيشتر اشاره کرديم که ديرينهشناسي فوکويي، گرچه نارساييهاي فلسفهي سوژه در پديدارشناسي استعلايي، هرمنوتيک، ساختارگرايي و نظريهي مارکسيستي را آشکار ساخت، و هر دو وجه کل تعبيرهاي ممکني را که بر حسب دوگانگي ذه

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره دانشگاه تهران، دانشگاهها Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره ناخودآگاه