پایان نامه ارشد رایگان درباره روشنفکران

دانلود پایان نامه ارشد

نحوهي کاربست اين مفهوم توسط آل احمد رضايت نداشت و اين نارضايتي را صريحا نيز عنوان داشتهبود: “او[آل احمد] هنوز بر خطِ غربزدگي است… غربزدگي آل احمد غير از آنچه است که من مطرح ميکنم. آل احمد نميدانست غربزدگي چيست و[خود او] غربزدهي مضاعف است” (فرديد، 1386: 276). غرب در نظر فرديد سرشتي انتولوژيک و فلسفي داشت و چيزي نبود جز “نيستانگاري حق و غفلت از حقيقت وجود” (معارف، 1380: 413)؛ بدين معنا، غرب در بدو امر براي فرديد الزاماً بار جغرافيايي نداشت و نيز الزاما به عصر حاضر اشاره نميکرد، بل به باور او غربزدگي از يونان و آغاز تفکر متافيزيکي و مفهومي شروع شدهبود (فرديد، 1381: 339) تا اينجاي کار به نظر ميرسد فرديد نهتنها حرف بيراههاي نميزند، بلکه اتفاقا بر ضرورت تأمل انتولوژيک بر تجربهي زيستهي اسلامي-ايراني تأکيد مينمايد؛ اما مسأله اينجاست که فرديد مفهوم غربزدگي را به درون فلسفهي تاريخ مستعجل خود ميبرد و آن را بهعنوان مرحلهاي از مراحل تاريخ بشر در نظر ميگيرد که نهايت آن، امت واحدهي پايان تاريخ است. نکتهي تأملبرانگيز در اين ميان آن است که فرديد فلسفهي تاريخ هايدگري ملهم از از نقد متافيزيک مفهومي غرب را به عنوان يک دال تهي در اختيار ميگيرد و آن را با مايههايي از فلسفهي هند باستان (متأثر از آراي رنه گنون) و تفکرات غايتشناختي شيعي پر ميکند. آنچه که پيشتر همآيندي عناصر متناقض در پروژهي فرديد ناميديم از همينجا رخ مينمايد. بسياري کوشيدهاند اين تناقض را از سر راه بردارند و در اين راستا، مدعاهايي چون شيادي و فريبکاري فرديد و سوار شدناش بر امواج انقلاب اسلامي يا بياطلاعي او از آراي هايدگر را پيش کشيدهاند. بيآنکه خواستهشود در اين مجال اين مدعيات بهتمامي نادرست جلوهداده شود، بايد بر اين امر تأکيد ورزيد که رجوعي به مواضع سوژگي فرديد از بدو جواني تا کهنسالي، او را پيوسته در حال مفصلبندي بخشي از آراي فلسفي معاصر که به خاستگاه عرفاني و اشراقي او نزديک باشد نشان ميدهد. بنابراين فرديد يک شياد يا فريبکار نبود، مردي بود که ميکوشيد نسبت به منابع و گفتمانهايي که به مواضع سوژگي او شکل بخشيده بودند، ساماني بخشد و البته اين سامانبخشي در نزد او هيچگاه تحقق نيافت و او و همفکرانش را در نهايت به ورطهاي راند که غربزدگي را نه بهعنوان اصطلاحي ناظر بر دغدغههاي انتولوژيک، بل اتفاقا در نوعي از دوگانگي ژئوپليتيکي و ايدئولوژيکي فهم نمايند. او برخلاف هايدگر که هرگز مدعي غلبه بر متافيزيک نشد و بيشتر از “گسست از متافيزيک” سخن گفت، بهصراحت از نابودي متافيزيک سخن راند: “امروز ديگر متافيزيک تمام شده و در بحران است و بايد برود و نابود خواهد شد” (فرديد، 1386: 61) بايد توجه داشت که گسست (Verwindung) از متافيزيک چندان که مدنظر هايدگر بودهاست؛ هم مفهوم پذيرش و هم مفهوم تعمق را دربردارد و هم در عين حال مفهوم مراقبت و بهبودي و هم مفهوم چرخش و تغيير نيز در آن نهفته است (واتيمو، 1386: 30-29). بنابراين فرديد هايدگر را به آنتاگونيستيترين قرائت ممکن از آن و آنچنان که با ثنويت تئولوژيک شيعي سازگار باشد بهکار برد و همين مسأله، پرداختن به امر فرهنگي در ايران را با دشواريهاي بسياري روبرو ساخت. جملگي آنهايي که پس از فرديد و بيشتر در نقد آراي وي وارد ميدان شدند، سنگيني ميراث وي را بر دوش خود احساس ميکردند و تلاش بنياميني براي پايين آوردن اين بار از شانههايشان و مواجههي مستقيم با آن، تلاش جانفرسايي بود که رجوعي به تجربهي ارغنون و مطالعات فرهنگي در ايران نشان خواهد داد که اين تلاش آيا به واسازي پروژهي هژمونيک شدهي فرديد و همفکرانش منجر شد، يا آنکه نوعي امتناع تام از پروژهي فرديد را بهدنبال داشت که عطاي سويههاي مختلف اما متناقض پروژهي او را يکجا به لقايش ميبخشيد؟
ارغنون، تجربهي واسازي انگارهي غربزدگي و پروژهي غربشناسي فرديد و اعوان وي نبود، بلکه تلاشي بهمنظور امتناع همهجانبه از پروژهي فرديد و اعادهي گستردهي انديشهي متافيزيکي غرب بود، بدينمعنا که با اين انديشهها روبرو شده و از هرگونه مفصلبنديشان با انديشههاي عرفاني، ديني و ايدئولوژيک پرهيز شود. اين واکنش نسبت به پروژهي غربشناختي فرديد، در آن مقطع عجيب نمينمايد؛ چه آنکه مخالفان فرديد نيز در فضاي آنتاگونيستياي که وي آفريدهبود وارد ميشدند و به آن فضا واکنش نشان ميدادند. فضاي ثنويتگرايانهي آن برهه، چندان مساعد درک واسازانه از آراي فرديد نبود؛ بنابراين آنهايي که در ارغنون کنار يکديگر جمع شدند، به جاي واسازي پروژهي غربشناختي فرديد، آن را بهتمامي و با همهي عناصر و ابعاد و دقايقاش کنار گذاشتند. فضاي سياسي و اجتماعي پس از جنگ نيز اين حرکت را قابلقبول مينمود. به بيان فرهادپور:
در سطح علني به نوعي مجبور بودند تا آن رتوريک ضدآمريکايي را ادامه بدهند. ولي اين رابطهي عشق و نفرت ايجاد شده بود و در سطح عوام، همه بالاخره جذابيتهاي جامعهي اروپاي غربي را ديده بودند و ميخواستند. قضيه مثل کرهي شمالي نبود که اين دعويِ ظاهري دولت با mentality مردم يکي باشد. مردم خبر داشتند. از يک سمت جامعه بالاخره بيدار شده بود و اين بيداري عمدتا خودش را در فضاي فرهنگي ميتوانست نشان دهد و از طرف ديگر به لحاظ فرهنگي، ما وارث آن دورهي غربستيزي و نگاههاي به يک معنا بازگشت به خويشتن و اصالت ايراني-اسلامي در تقابل با غرب بوديم.
بنابراين نوعي همآيندي شکل گرفت. از سويي دولتِ وقتِ جمهوري اسلامي رغبت يافته بود تا در پروژهي فرهنگي خود که ذيل عنوان “غربشناسي” تعريف ميشد تجديدنظر کند. از سوي ديگر جامعه نيز نخستين تقلاهاي خود را با بهرهگيري از مظاهر فرهنگي صوري در زندگي روزمرهاش جهت بيدار شدن از رخوت گذشته به عمل ميآورد و بنابراين به نظر ميرسيد که نخستين مسألهي فرهنگيِ پس از خروج از رکود، بايد مسألهي نحوهي مواجهه با غرب باشد، چرا که مسألهي غرب از زمان انقلاب چون نوعي فوبيا يا امر غريب با مردم باقيمانده بود. از جانب ديگر نيز روشنفکراني چون فرهادپور و اباذري در فضاي انزواي دههي 60 به درون نوعي استتيزم و فرهنگ والا که نوعاً در ارتباط با مدرنيزم غربي بود پرتاب شده بودند؛ زمان براي اعادهي حيثيت از متافيزيک غرب فرارسيده بود! بنابراين به نظر ميرسيد که امکان نوعي همدستي در باب فرهنگ فراهم شده باشد. از سويي فرهنگ در نزد دولت سازندگي-عليرغم همهي اعتراضات مجلس چهارم و جريانهاي اصولگرا- از نوعي استقلال و خودگرداني نسبي برخوردار بود و چندان به پيامدهاي فرهنگ در عرصهي مجادلات سياسي و اقتصادي توجه نميشد، چرا که گمان بر اين بود که اين ساحت، ساحتِ سخن گفتن به ميانجي زبان دشوار فلسفي و نظامهاي کلان مفهومي است؛ از سوي ديگر نيز روشنفکران برجاي مانده از فضاي دههي گذشته نيز به ميانجي زيباييشناسي و نظريهي انتقادي، به نوعي جهتگيري فرهنگي نازمينهمند رسيده بودند که بيش از آنکه مسائل موجود در داخل کشور را پيگيري کند، درگير مسألهي مدرنيزم غربي و تفکر مفهومبنياد بود.
اين همآيندي خاص در اين برههي تاريخي؛ -چنانکه اشاره شد-البته متأثر از ناکارايي مفصلبنديهاي پيشين در رابطه با مسألهي غرب نيز بود. غربشناسياي که در دههي 60 وجود داشت و البته توسط دستگاه حکومتي نيز بر آن صحه گذاشته ميشد، ديگر رغبت چنداني برنميانگيخت، چرا که به جاي آنکه به نوعي شناخت منتهي شود، به آشفتگي و غرابت و هراس در رابطه با غرب دامن ميزد، و اين چندان با مشي دولتِ پس از جنگ سازگار نبود. به تعبير فرهادپور، اين مسائل باعث شد که دستگاههاي فرهنگي نظام براي پروژهي جديد “بازشناسي غرب” ديگر به سراغ کساني که در دههي 1360 متولي مسألهي غرب در جمهوري اسلامي بودند و عموماً شاگردان و همفکران فرديد به حساب ميآمدند نروند:
آنها، تکرار همان بحثهاي قديمي ميشدند. فوقش همين که اعواني بيايد دو تيکه ملاصدرا بگويد و يکي هم بيايد يک تيکه هايدگر بپراند، بدون اينکه قضيه به جايي برسد. نه! تا يک حدي هم فهميده بودند که تکرار همان مسأله فايده ندارد؛ و بعد هم اينکه همهي اينها هم بودند و داشتند 10 تا فصلنامه و نشريه را ميگرداندند. ديگر چه احتياجي بود؟
“ارغنون” در واقع نامي بود که اين همآينديها حول آن محقق شدند. فرهادپور معتقد است که چرايي مبدل شدن آن همآينديها بهعنوان حرکتي فرهنگي به پروژهي “ارغنون”، بسيار پيشامدي بوده است و بنابراين نبايد به دنبال منطق ضروري و محتومي در اين رابطه گشت: “اينکه حالا [اين حرکت فرهنگي] چرا تبديل شد به اين (ارغنون)، خيلي contingent است. همانطور که گفتم، آدمهايي مانده بودند که اين توانايي را داشتند و آنها هم اين نياز را حس ميکردند و خيلي تصادفي حالا آن آقاي [محرميان] معلم اين دو را در ارتباط با يکديگر قرار داد” بنابراين نبايد به ارغنون به عنوان پديدهاي که لحظهي ممکن شدن آن داراي منطق تاريخي و فکري خاصي بودهاست نگاه کرد و نوعي “کيش ارغنون” به راه انداخت. ارغنون تنها، “نام”ي است که مجموعهاي از همآينديهاي تاريخي حول آن به يکديگر ميپيوندند. حميد محرميان معلم نيز خود به تصادفي بودن ماجراي ارغنون اشاره ميکند:
آنچيزي که فرهادپور ميگويد ناگهاني، کاملا درست بود. چون از همان اولش هم تصادفي پيش ميرفت. من تصادفي فرهادپور را پيدا کردم، تصادفي به آن جلسهي آقاي شفيعي56 رفتم، تصادفاً جرقهاي در ذهن من زده شده بود که اين کار را از اين طريق ميتوان انجام داد.
اما به هر آن ميزان که ممکن شدن ارغنون امري پيشامدي بود، اين پيشامد، سياستهاي خاصي را با خود به همراه آورد، چرا که همآيند شدن پروژهي دولتيِ “بازشناسي غرب” -با آن بار معنايي و تاريخياي که نتيجهي کوششهاي فرديد و ياراناش بود؛ با علايق “استتيکي راديکال ناظر بر مدرنيزم غربي” در نزد ويراستاران آن، که نوعي واکنش ناگزير به سياستهاي چپ در ابتداي انقلاب بود، به ميانجي نوعي مصالحه و متکي بر دو شرط عمده محقق گرديد. به تعبير فرهادپور:
بهشان گفتيم آقا! ما شرطمان اين است… از اين طرف قول ميدهيم که جريان خاصي را تبليغ نکنيم، از آن طرف هم بايد همينطور باشد. چون اگر قرار باشد پاي اسلام و ايران بيايد وسط، به فوريت به يک جايي برخورد ميکند، بسته ميشود يا مشکلي برايش پيش ميآيد. اين همه نشريه هست که همين کارها را دارند ميکنند؛ اعم از فلسفهي اسلامي، غربشناسي ديني و… [گفتيم] اين، فقط ترجمه و فقط هم مسألهي غرب. نوشتهاي هم اگر هست، در همين راستا، بدون هيچ اشارهاي به ايران و اسلام.
حسين پاينده نيز همين روايت را تأييد ميکند:
آن مطالبي که انتخاب ميشد، از دو جهت بايد رويشان تأکيد ميگذاشتيم. يکي تأکيد بر اينکه وجه مهمي از تفکر غرب را بر ما آشکار کند، و دوم اينکه ربطي هم به مسائل ما با غرب داشته باشد، يعني به نحوي يا ما از [آن مباحث] بدفهمي داريم، يا نشناختهايماش يا خلاصه برايمان پروبلماتيک است. اگر اين شروط را اجابت ميکرد، آن موقع معماري مجله را ميتوانستيم انجام دهيم.
محرميان معلم نيز روايت مبسوطي از اين مسأله دارد:
شورا، زماني که هستهي اصلي بسته شد، در دومين يا سومين جلسهاي که ما با کل گروه داشتيم، قرار شد يک اعلام حضوربکنيم. اين اعلام حضور بايد منطقي ميداشت، ضمن اينکه خود نشريه را هم توجيه ميکرد. ضمناً همگي متفقالقول ميدانستيم که اين نشريه زير ضربه و فشار واقع خواهد شد و حساسيت بهوجود ميآورد. بدين جهت قرار بر اين شد که چنين مطلبي [سرمقالهاي براي شمارهي نخست] تهيه شود. فحواي کلي تعيين شد. نوشتناش توسط آقاي شفيعي بود که آورد و در جلسه خوانده شد، يک جاهايياش حذف و اضافه و اصلاح57 شد و نهايتا هماني شد که الآن هست.
اين شروط، در واقع نوعي مصالحهي ضمني بر سر آغاز بهکار ارغنون به حساب ميآمدند، اما تأثير اين شروط به مراتب فراتر از گزينش مقالات منتشره در ارغنون رفت و بعدها تاثير خود را برروي مناسبات ميانرشتهاي و نيز بهطور خاص سياست نهادي و غيرنهادي مطالعات فرهنگي در ايران نيز نماياند. اين شروط پيامدهايي با خود داشت. از جمله آنکه بحث از فرهنگ نه به ميانجي زمينهي (context) سياسي، اجتماعي و اقتصادي، بل به ميانجي مفهوم (concept) فلسفي و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره جلال آل احمد، حکمت اشراق، روشنفکران Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره خارج از خانه، فرهنگ عامه، آخرالزمان