پایان نامه ارشد رایگان درباره روشنفکران، کانون توجه، عدم تقارن

دانلود پایان نامه ارشد

براي مفهوم هگلي تاريخ ضروري بود. روش هگل در قبال تاريخ گزينشي بود، به اين معنا که “او تنها به آنچه با نظريهاش جور درميآمد توجه ميکرد و وقتي نميتوانست امور ناجور با نظريهاش را ناديده بگيرد، آنها را به نحوي پيچوتاب ميداد که جور درآيند” (پلامناتز، 1367: 144). چنين تعصبي به نظريه نميتوانست پايهي کنشهاي سياسي معنادار قرار گيرد، به خصوص آنکه هگل در فلسفهي تاريخِ خود، هيچگونه توصيف انضمامي نيز از آنچه فرآيند تطور اجتماعي ميناميد، به دست نميداد و تنها به بيان اين نکته که شماري از جوامع، تظاهراتِ مختلف روح هستند بسنده ميکرد و توضيحي در اين باب که چگونه نوعي از جامعه، راه را براي پيدايش نوعي ديگر هموار مينمايد، نميداد (همان).
بنابراين آلتوسر به بديلي نياز داشت که از سويي ماترياليستي باشد، به نوعي از مفهوم “تماميت23” -گرچه با ملاحظاتي- همچنان راه برد، و نيز بتواند بيآنکه در دام ترويج تقليلگرايي افتد، براي مداخلهگري سياسي نيز بهکار رود. در واقع بديل ماترياليستي مفهوم هگلي تاريخ، بايد قابليت اين را ميداشت که در باب اکنونيت نيز حرفهايي براي گفتن داشته باشد، بهخصوص که کسي چون آلتوسر، به تبعيت از لنين، بسان مورخي که در پي “امر واقع انجام شده24” است، به تاريخ نمينگرد، بل ميخواهد در زمان حال و در بابِ زمان حال تأمل نمايد. مفهوم “اکنونيت همآيندي2” اين امکانِ بديل را در اختيار آلتوسر نهاد.
به باور آلتوسر، همآيندي چنان حبابي نبود که ملعبهي دست تاريخ يا فرآيند تئولوژيکي ذاتي تاريخ باشد، بل خود يکي از ويژگيهاي مشخصسازندهي تاريخ بود (1969: 9-178). بر اين اساس، شيوهي توليد سرمايهدارانه اگر پيشتر بهمثابه آن تناقض عام و بنياديني فهم ميشد که تعينبخشنده به ديگر تناقضات عام نظام سرمايهداري است، در تحليل آلتوسر، تنها به مثابه بخشهايي از يک همآيندي و ساير تناقضات همراهِ اين همآيندي در نظر گرفته ميشد. البته آلتوسر همچنان معتقد بود که آن تناقض اساسي، در ساير تناقضات و حتي در ادغام و همآميزي آنها فعال است، اما در عينِ حال موکداً عنوان ميداشت که وي باور بدان ندارد که جملگيِ اين تناقضات و درهمآميزيشان، صرفاً “پديداري ناب” از تناقضي بنيادين و عام باشد (کويويستو و لاتينن، 2012: 271).
بنابراين، تناقض عام و بنيادين، به تنهايي توسعهي صورتبندي اجتماعي را تعيين نميکند، بل اين توسعه، به نحوي چندجانبه و توسط تناقضات مختلف است که تعيّن مييابد (آلتوسر، 1969: 101-99 و 2-200). البته چنين مسألهاي در نزد مارکس نيز بهنحوي نهچندان صريح وجود داشته است، بهگونهاي که مارکس در نتيجهي ايدهي “کليّت ساختاري پيچيده25″، مشاهده ميکرد که توسعهي تناقضات سرمايهداري، داراي پستي و بلنديها و عدم تقارنهايي است و تنها در اکنونيتِ تاريخِ واقعياش فهميده ميشود (کويويستو و لاتينن، 2012: 271). برپايهي همين اشارهي مارکس است که آلتوسر مفهومي با عنوان “اکنونيت همآيندي” وضع ميکند.توجه به اکنون و حالِ حاضري که پيوسته از نو تجديد ميشود و اشکالي نو مييابد، براي آنکه بتوان فلسفهي تاريخي داشت که به مداخلهي سياسي راه برد ضروري است. از آنجايي که تاريخ، هيچ هدف معهود و غايياي ندارد، بنابراين نميتواند ابژهي يک پرکتيس باشد (آلتوسر، 1969: 204). اگر تاريخ در معناي هگليِ آن با عطف توجه به هدفي غايي و به عنوان يک “کليت بياني26” فهم ميشد که صرفاً حاصل عرضهي جوهرهاي يگانه و مادهاي بسيط است (همان: 202)، در آن صورت ديگر تناقضي وجود نميداشت که در هر همآيندي معين، مسلط گردد و به تبع آن، ديگر سياستي نيز که بتواند نقش مداخلهاي داشته باشد، محلي از اعراب نميداشت. بهخاطر همين
مسأله است که آلتوسر صريحاً عنوان ميدارد که چيزي ذيل عنوانِ “سياست هگلي27” نميتوانسته و نميتواند وجود داشته باشد (همان: 204).
بعدها و در پي کشف دستنوشتههاي آلتوسر که پس از مرگاش در دههي 1990 منتشر شدند، آشکار گرديد که ماکياولي آن متفکري بوده است که بيشترين تأثير را بر روي آلتوسر به هنگام پروراندن بحثاش راجعبه مفهوم “همآيندي” داشته است (کويويستو و لاتينن، 2012: 271). آنچنان که پيشتر نيز اشاره شد، ماکياولي نخستين متفکري بود که گرچه به خود مفهومِ همآيندي نپرداخت، بدين معني که اين مفهوم را دستمايه يا ابژهي تأملي نظاممند و انتزاعي قرار نداد، با اينحال در عمل، به نحوي همآيندانه ميانديشيد. ماکياولي علاقهاي به توليد نظريهي عام و جهانشمولي از همآينديها نداشت، بل ميکوشيد همآينديهاي روزگار خود را بشناسد و در درون همآنان بيانديشد؛ همآينديهايي چون: اتحاد ملي ايتاليا و مسألهي استمرار دولتها در انديشهي ماکياولي مطرح ميشود و اين مسائل بسان همآينديهايي خاص و اتفاقي فهم ميشوند. مفهوم ماکياوليستي معروف “نمونهي يکهي اتفاقي28” ناظر بر همين بحث است. اتفاقي يا به تعبير ديگر تصادفي بودن اين همآينديهاست که آلتوسر را به مفهومي با عنوان “مقارنهي اتفاقي2” ميرساند. بر طبق اين مفهوم، عناصر و جوهرههاي فردي نيستند که به ساختار بيان و تجلي ميبخشند، بل اين ساختار، خود توسط مقارنهي اتفاقي عناصر و مولفههاي خود ايجاد ميشود(آلتوسر، 2006: 192). در برگردان اين بحث به زبان مارکسيستي که با عنوانِ “ماترياليسم اتفاقي3” از آن ياد ميشود، آلتوسر عنوان ميدارد که اين شيوهي توليد سرمايهدارانه نيست که پيشتر، در عناصر اين شيوهي توليدي تجسد يافته باشد و از قبل نحوه و مسير توسعهي آن را متعين سازد. تنها پس از آنکه شيوهي توليد سرمايهدارانه از طريق ترکيب عناصري که قابل تقليل به يکديگر نيستند توليد شد، آنگاه است که امکان سخن گفتن از روابط پايدار و قوانين ضرورياي که ويژگيهاي اين شيوهي توليدي را مشخص ميسازند ميسر ميگردد.
با وجود اين تلاشها، آلتوسر در حصول خواست اصلياش که همانا مفصلبندي ميانِ همآينديهاي تاريخي-سياسي و همآينديهاي نظري است، کمتر موفق ميشود. او گرچه موفق ميشود بر برهههاي خاص و اتفاقياي که همآينديها در آنها رخ ميدهند اشاره کند، اما مسألهي مداخلهگري سياسي که پيشتر توسط لنين نيز مورد تأکيد قرار گرفته بود، به سرمنزل مقصود نميرسد. به بيان ديگر، آلتوسر نميتواند نظريه و پرکتيس را توأمان در چشماندازي همآيندانه در نظر گيرد و بنابراين مورد ظن واقع ميشود که نتوانسته است هيچگونه تحليل همآيندانهي انضمامياي را که در بابِ روابط ميان روشنفکران و تودهها يا پيوندهاي سازماندهانه-سياسي ميان فلسفه و علم مارکسيستي در نسبت با ايدئولوژيهاي غالب يا فهم عامه باشد، عرضه نمايد. بنابراين، به استثناي کوششي که آلتوسر در رابطه با موضع خردهبورژوايي معلمان فلسفه و ساير روشنفکران انجام داد، اما تأثير تغييرات ممکن اين روابط در نهادهاي فلسفي و علمي و نيز تغييرات ممکن در خود اين پرکتيسها، بيرون از کانون توجه مشاهدات وي باقي ماند (کويويستو و لاتينن، 2012: 272). به بياني ديگر، تحليلهاي آلتوسر راجعبه موقعيتِ سياسي-تاريخيِ پرکتيسهاي نظري در همآينديهاي واقعيات اجتماعي، به مراتب انتزاعيتر و تئوريکتر از آنچيزي بود که در ابتدا گمان ميرفت. براي مثال هنگامي که آلتوسر راجعبه منازعات طبقاتي مينوشت، به نظر ميرسيد که روشنفکران مارکسيست همچون فيلسوفان و نظريهپردازاني باقيماندهاند که به نحوي خودجوش، ميان کار فکري و کاري مادي، خط حائلي کشيدهاند. خط حائلي که خود در جوامع طبقاتي سرمايه داري رايج و متداول بوده است (لاتينن، 2009: XVII).
بنابراين در مطالعات فرهنگي، با وجود اينکه کوششهاي آلتوسر مورد توجه قرار ميگيرد، اما کوشش ميشود مفهوم “همآيندي” به نحوي در نظر گرفته شود که کمتر در سطح نظري گرفتار آيد و بنابراين بيآنکه گريبانگير معضلات تقليلگرايانه گردد، راهي به سوي سياستهمآيندانهي مداخلهاي بگشايد. اين کوشش بيش و پيش از هرکس مديون آنتونيو گرامشي است.
2-6- گرامشيِ هال
در کتاب تاچريسم و بحران چپ29، مقالهاي با عنوان “گرامشي و ما” (1987) وجود دارد که در طي اين مقاله، استوارت هال به تصريح نسبت انديشههاي خود با آراي گرامشي ميپردازد. هال در نخستين سطور اين مقاله روشن ميسازد که قصد تعبير و تفسير جامعِ آراي گرامشي يا حتي ارائهي گزارشي نظاممند از وضعيت بريتانياي عصر خود را ندارد، حتي ادعا نميکند که آنچه گرامشي گفتهاست، پاسخ مشکلات موجود در بريتانياي تاچريستي است. هال به تصريح ميگويد که نميخواهد آراي گرامشي را در حکم “وصايايي پيامبرانه” بنگرد که در دورهاي معلوم، نقلقولها و عباراتي تسليبخش براي همهي دورانها در اختيار ما گذاشتهاست:
ما نميتوانيم اين ساردنيايي (گرامشي) را از صورتبندي سياسي يکه و خاص زمانهاش به چنگ اندازيم و او را به انتهاي قرن بيستم بازتابانيم و از او بخواهيم حلال مشکلاتمان باشد. به ويژه از آنجايي که همهي نيرومحرکهي انديشهي او، سرباززدن از انتقال سهل و تعميمبخشانه از يک همآيندي، يک وضعيت، يا يک دورهي زماني؛ به همآينديها، وضعيتها يا دورههاي زماني ديگر است” (1988: 161).
امتناع گرامشي از ترجمهي بيواسطه و فرزازماني انديشههايش، نه تعارفي زباني، بل متکي بر بنيان انديشهي او راجعبه تاريخ است. گرامشي در يادداشتهاي زندان کوشيد با واقعيت تلخي که پس از ناکامي “لحظهي پرولتاريايي30” در ايتالياي دو دههي نخستين قرن بيستم و به تعاقب آن استقرار فاشيسم خود را بيمحابا مينماياند روبرو شود. او دريافتهبود که تاريخ، به ويژه در کشورهاي سرمايه داري صنعتي، بدان سمتي نميرود که مدنظر او و همقطارانش هست. او با اين لحظهي ناکامي مواجه شد، اينکه “لحظهي پرولتاريايي” سپري شدهاست و ديگر هرگز به همان شکل بازنخواهدگشت. تاريخ، از همآينديهايي که در بزنگاهها رخ مينمايانند وام ميگيرد و بنابراين حائز منطقي پيوسته و متداوم نيست. گرامشي جملهي کليدياي دارد که از سويي مبين خصلت انقلابي خود تاريخ و از سوي ديگر، نشانگر غيربازگشتي بودن تاريخ در معناي مطلق آن است: “تاريخ دنده عوض ميکند و شتابش تغيير مييابد، خط سير تغيير ميکند؛ شما در لحظهاي تازه هستيد” (هال، 1988: 162). هال بهجاي آنکه با بهرهگيري از آراي گرامشي مدعي شود بريتانياي عصر تاچر در وضعيت مشابهي با ايتالياي دوران محبوس گشتن گرامشي در زندان است، تنها به اين مساله توجه ميدهد که جريان چپ در بريتانيا با عنايت به پرسشهاي مطروحه در يادداشتهاي زندان، تلاش کند تا دريابد وضعيت و شرايط در عصر حاضر چگونهاست. اين، فروگذاشتن تامِ ميراث مارکسي نيست، بل تلاشي است براي فهم آنکه چه چيزي راجعبه آن همآينديِ مفروض، خاص و متفاوت است.
براي دانستن اين که چه چيزي در يک همآيندي مفروض، خاص و متفاوت است، نياز به ابزارهاي تحليلي تازهتري است. “نظريه” در معناي متعارف آن ديگر نمي تواند آن ابزاري باشد که به کمک آن بتوان اين همآينديها را مورد مطالعه قرار داده و مهم تر از آن، به مداخله ي عملي در سياستِ اين همآينديها پرداخت. هال جملهي مهمي با اين مضمون دارد که: “تنها نظريه اي باارزش است که امکان مقاومت به شما بدهد، نه نظريه اي که دربارهاش با فصاحت و بلاغت سخن مي گوييم” (هال، 1386: 8) اين اشارهي مهمي است؛ در همين راستا، مفهوم “مداخلهي همآيندي31” ناظر بر نقش توامان عملگرايانه و تاريخمند نظريه در تحولات سياسي و اجتماعي است. هال از نظريهپردازياي دفاع مي کند که هدفش به انجام رساندن کاري است. ملاحظات هال راجع به “نظريه”، ضرورت وجودي آن را منتفي نمي سازد. هال نظريه را ضروري مي داند، از اين روي که تصلب آراي ما را که مبتني بر فهم عامه است ميگشايد (گرگ، 2006: 56). اما نظريهاي که مدنظر هال است، خود نبايد به دام تکرار بديهيات افتد. مداخلهي نظريه در امور انضمامي زماني محقق مي گردد که نظريه از تکرار بديهيات يا سخن گفتن از امور پيشاپيش آشکار دست بردارد و به اين امر بپردازد که چگونه دانشي، مبتني بر فهم عامه توليد شده است. نظريه بايستي آگاهي دهد که دانش هرگز در فرآيندي سراسر طبيعي سربرنمي آورد. اين شرايط اکنوني نيست که بايستي جهت تطابق با نظريه ها از خود انعطاف نشان دهد، چنين چيزي ناممکن است، بل اين نظريه است که بايستي در برابر شرايط اکنوني گشوده باشد. اين امر

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره قضا و قدر Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره فرهنگ جوانان، نقد ساختارگرا، فرهنگ عامه، دندانپزشک