پایان نامه ارشد رایگان درباره دانشگاه تهران

دانلود پایان نامه ارشد

غيرآکادميک را که پيش از انقلاب نيز به مسائل اجتماعي و فرهنگي ميپرداختند و در دورهي جديد نيز ناگزير-دستکم به صورت صوري- اعاده شدهبودند، متأثر از خود مينمود. علوم اجتماعي نهادي در ايران نيز که پيش از انقلاب در مظان اتهام همکاري با رژيم گذشته بود و بهنوعي بازوي فکري طرحهاي توسعهي روستايي و شهري آن رژيم و بهخصوص سازمان برنامه و بودجه بهشمار ميرفت، ناگزير در دوران جديد بايد چهرهاي به خود ميگرفت که آن را از آسيب بيشتر محفوظ نگاه دارد. بنابراين سالهاي نخست تجديدحيات علوم اجتماعي در ايرانِ پس از انقلاب، بهنوعي عليالسويگي گذشت و جامعهشناسان با تفسيري خاص از آراي وبر، مدعي فراغتِ ارزشي شدند. به تعبير يوسف اباذري:
در ايران هم، پس از انقلاب، جامعهشناسي بسيار سعي کرد به سمتي برود که بتواند بگويد من يک علم هستم. يعني فاقد هر نوع ارزشام. بنابراين چنان شد که در جامعهشناسي اوايل انقلاب همه گفتند که ما هيچ قضاوتي نداريم؛ نه در مورد فرهنگ و نه در مورد هيچ چيز ديگري. اين به اصطلاح پناهگاهي بود که جامعهشناسان به آن پناه بردند تا اينکه مورد اين حمله قرار نگيرند که شما داريد فيالمثل ايدئولوژي خاصي را تبليغ ميکنيد.
مطابق با اين تعبير، بايستي سيماچهي جامعهشناسي در ايران نيز با اين استراتژي همسو ميشد. طبعاً بخشي از دانشجويان نيز که کمتر دغدغههاي سياسي و اجتماعي داشتند، با اين استراتژي همراستا ميشدند. با اين حال بخش قابل توجهي از دانشجوياني که در سالهاي دههي 1360 وارد رشتهي علوم اجتماعي ميشدند، تجربهي نوجواني در سالهاي ملتهب انقلاب را از سر گذرانده و عمدتاً تحت تأثير فردي چون علي شريعتي بهعنوان ايدئولوگ/جامعهشناس/مصلح اجتماعي بودند و اتفاقاً با اين هدف وارد علوم اجتماعي ميشدند تا بهواسطهي تحصيل در اين رشته، تعهد ايدئولوژيک خود به جامعه که همانا رهايش و نجاتِ آن بود را بهنحو بهتري سامان بخشند. اين دسته از دانشجويان نميتوانستند با اين سيماچهي مصلحتجويانهي علوم اجتماعي نهادي همنوايي داشته باشند و از سويي نيز چندان نميتوانستند تعهد تاريخي و ايدئولوژيکي که براي خود قائل بودند را با دانش نظري و تحقيقات تجربي علوم اجتماعي-آنچنان که به آنها عرضه ميشد- مفصلبندي نمايند، بنابراين مجادلات و مباحثات اين دسته از دانشجويان متعهد به ايدئولوژيهاي خاص، در حال و هواي خاصي رخ ميداد. نادر اميري که در آن دهه دانشجوي دانشکدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران بود، اين حال و هواي خاص را چنين توصيف ميکند:
بچههاي علاقهمند در دورهي ما زياد بودند؛ منتهي علاقهمنديشان به اين نحو بود که چون آن فضا، فضاي فسيلِ منجمدي بود که تکاني نميخورد و و درسها اغلب جزوهاي بودند و کمتر آدمي را حال با هر روحيهاي ميتوانستند ارضا و ترغيب کنند؛ بنابراين آن دانشجويان حرفهايي که ميزدند و بحثها و جدلهايي که داشتند، مثلاً فرض کنيد بين شريعتي بود و مطهري و لنين و استالين؛ جنگ بين اينها بود؛ نه اينکه فرض کنيد جنگ پوپر و هابرماس و پارسونز مثلاً.
در چنين شرايطي، اين دسته از دانشجويان که در پي سويههاي متعهدتر و تاريخنگرانهتر علوماجتماعي بودند، بيشتر حول غلامعباس توسلي جمع ميشدند. توسلي شايد بيشتر بهجهت سابقهي فعاليتهاي سياسي و فکرياش، در نزد اين دانشجويان فردي پوياتر و زندهتر به حساب ميآمد. در ادامه راجعبه توسلي و نقش او در قبال ساحت نظري علوم اجتماعي در ايران صحبت خواهيم کرد، اما در اينجا لازم است مطابق با همآينديهاي آن دوران از قضاوت راجعبه توسلي، صرفاً براساس همآينديهاي فعلي پرهيز کنيم. نادر اميري هم به اين نکته توجه ميدهد:
بالاخره بين اين استاداني که بودند، دکتر توسلي چهرهاي بود که ماها و شايد بقيه احساس ميکردند که زندهتر است. شايد هم بهخاطر سابقهاي که ما برش بار ميکرديم و برايش ساخته بوديم. هرچند او هم جزوهها و کتابهايش مثل بقيه بود؛ ولي باز هم لااقل بخاطر اينکه در مسائل سياسي قدري درگيرتر بود، اين تصور را که او زندهتر از بقيه است داشتيم… ممکن است شما حالا همهي آن استادها را بگذاريد در يک category، ولي نه! ما آنجا اين تفاوت را احساس ميکرديم که دکتر توسلي يک چيز ديگري است؛ مثل اينکه الآن بگويند دکتر اباذري چيز ديگري است.
بنابراين در روايت حاضر از دگرگونيهاي ساحت نظري-مفهومي علوم اجتماعي در ايران، نقش غلامعباس توسلي را بايستي مطابق با همآينديهاي تاريخي آن بزنگاه تاريخي فهم کرد. توسلي نخستين کوشش را براي تدوين کتاب نظريههاي جامعهشناسي به عمل آورد. البته پيش از وي حسين اديبي و عبدالمعبود انصاري کتابي با عنوان نظريههاي جامعهشناسي تدوين کرده بودند، با اين حال کتاب اين دو تن، که در حال و هواي انقلابي نيز نگارش يافته بود، دچار نوعي هيجان مفرط انقلابي شد و گرچه براي خود رسالتي ايدئولوژيک قائل بود، اما اين رسالت ايدئولوژيک به معناي خوانش نظريهها از زاويهي پارادايمي خاص نبود، بل بيشتر نوعي تلاش براي توجيه ايدئولوژيک برخي آراي جامعهشناختي بود (آزادارمکي، 1389: 6-45). در چنين شرايطي اشاره به کتاب نظريههاي توسلي ميتواند مدخل مناسبي براي بحث راجع به ساحت نظري علوم اجتماعي در ايران باشد.
پيشتر اشاره شد که حصول دانش نظري در علوماجتماعي براي دانشجويان در دههي 1360 و اوايل 1370 به نظر ناممکن ميآمد. در آن دوران تصوري رازآلود، مبهم و پيچيده از کليتي بهنام “جامعهشناسي” وجود داشت که بهنحوي گنگ، با ميراث انقلابي و تعهد تاريخي نيز گره خورده بود و بسياري از دانشجويان علوم اجتماعي در ايران، در بدو ورود به اين رشته، ناگزير از مواجهه با چنين کليت رازآلودي ميشدند. مشهورترين کتاب نظري در آن برهه، نظريههاي جامعهشناسي نوشتهي غلامعباس توسلي بود. اما دشواري حلناشدني اين کتاب چنان بود که بسياري از دانشجويان پس از مواجهه با اين کتاب، همچنان تصوري محو و گنگ از “مفهومِ نظري” (Theoretical concept) مييافتند و گمان ميکردند که ساحت نظري علوم اجتماعي، ساحتي رازآلود، بسيار پيچيده و دستنيافتني است. بهرنگ صديقي در همان سالها تجربهي مواجهه با اين کتاب را داشته است:
[دکتر سيامک زندرضوي] يکسري کتاب به ما معرفي کرد، [که] نظريههاي توسلي بخوانيد، کندوکاوها و پنداشتههاي رفيعپور را بخوانيد و چند کتاب اينطوريِِ ديگر. همان روز رفتيم خريديم و خيلي جدي نشستيم به خواندن. خيلي هم کار سختي بود. يعني من هنوز هم کتاب توسلي را دارم… واقعا من يکبار ديگر آن کتاب را ترجمه کردم براي خودم. کنارِ هر پاراگرافش شايد من به اندازهي آن يک پاراگراف نوشتهام که [اين پاراگراف] يعني چه؟ اصلاً معني ندارد اين کتاب… آن کتاب حالا نگويم کلاً، ولي بخش مهمياش اصلا بي معني است. من بعدها فهميدم که اين کتاب چطور توليد شدهاست، اينجا حالا نميگويم، ولي يک کساني اين کتاب را توليد کردند با اين قصد که کتابي بنويسند بيمعني.
البته شايد اطلاق عنوان “بيمعني” به اين کتاب، قدري سنگين باشد، اما ديگر روايتهاي آن دوران نيز نشان ميدهد که که چنين متوني در mystical کردن قلمرو علوم اجتماعي در ايران و دور از دسترس ساختن ساحت نظري علوم اجتماعي در آن سالها موثر بودهاند. براي تاکيدي افزونتر، ميتوان تجربهي مشابه ديگري را اينبار از زبان محمد رضايي شنيد:
کتاب توسلي را 9 بار خواندم و يادم است که هربار [ميخواندم] تاريخ ميزدم. روي اين کتاب يک بيت شعر نوشته بودم که: “به دريايي درافتادم که بهبودش نميبينم”. اين را جلسهي دفاع از طرح رسالهي دکتري به خود دکتر توسلي هم گفتم. بعد از 9 بار، حالا ميتوانستم راجعبه کتاب حرف بزنم، ولي هيچي [از آن] نميفهميدم. بعد [کتاب] لهساييزاده را که خواندم، 50 صفحهي اول را که خواندم، بهکلي نااميد شدم. به خودم ميگفتم که يعني من اينقدر خرفتم؟
نظرات صديقي و رضايي بيشتر بيان احساساتشان است، اما شايد آنچه چنين احساساتي را برميانگيخت، همان معضل روشن نبودن نسبت ساحت نظري جامعهشناسي با کار و تعهد جامعهشناختيِ جامعهشناس در ايران باشد. تقي آزاد ارمکي در کتاب نظريهپردازي در جامعهشناسي همين معضل را برجسته ساخته است: “خوانندهي کتاب [توسلي] در پايان، شناخت روشني از ديدگاه مولف (در طرفداري و يا نقد نظريهاي خاص) بهدست نميآورد. ارائهي مطلب بهگونهاي است که خواننده از پيگيري مطالب صرفنظر نموده و بيشتر جهت آشنايي کلي و يا استفاده از متن براي پاسخگويي به سوالات، کتاب را به پايان ميرساند” (1389: 47). بنابراين ابهامي در ساحت نظري، دانشجويان علوم اجتماعي را در سالهاي دههي 1360 و نيمهي نخست دههي 1370 فراگرفته بود. سنتهاي خاص در علوم اجتماعي رشد نکرده بودند، نسبت ساحت نظري جامعهشناسي با تعهد جامعهشناختي ناروشن مينمود و به تعبير فرهادپور هرآنچه که بود، صرفاً “کليت بخشيدن به يکسري اسم و آدم بهنام جامعهشناسي يا نهايتاً علم” بود. در چنين شرايطي ديگر چارهاي جز رفتن به ساحت کاربردي علوم اجتماعي باقي نميماند. ساحت کاربردي علوم اجتماعي در ظاهر رازآلودگيها و ابهامات ساحت نظري علوم اجتماعي در ايران را نداشت؛ متکي بر آمار، رياضيات و پيمايشهاي کمّي بود، و قابليت همراهي با پژوهشهايي را داشت که به نيازهاي بلادرنگِ تصميمساز و کارگزارانهي اجتماعي در ايران پاسخ ميدادند.
اين مسأله بعدها به يکي از مهمترين ادراکات افتراقي در علوم اجتماعي ايران دامن زد. در اواخر دههي 1370 کميتهاي براي بررسي تغييرات احتمالي در وزارت علوم شکل گرفت. رياست کميته بر عهدهي فرامرز رفيعپور بود و افرادي چون مسعود چلبي، تقي آزادارمکي، محمد عبداللهي و… در آن عضويت داشتند. در اين کميته تصميم بر آن گرفته شد که دکتري جامعهشناسي از آن حالت عام و کلنگرانهي گذشته خارج شود و گرايشهايي جزءنگرانهتر مبناي عمل قرار گيرند. در نهايت گرايشهاي خاص و محدودي براي علوماجتماعي در ايران مصوب شد. يکي از اين گرايشها که به پيشنهاد آزادارمکي در گروه به تصويب رسيد، گرايشي با عنوان “جامعهشناسي نظري-فرهنگي” بود. اين عنوان جاي تأمل بيشتري دارد، چرا که به همنشاني نظريه و فرهنگ در کنار يکديگر پرداخته است. چنين عنواني ناخواسته حامل اين پيام است که فرهنگ به ساحت نظري جامعهشناسي ارتباط مييابد. آزادارمکي وجودِ چنين نيت دواليستياي را در آن سالها تائيد ميکند:
جامعهشناسي نظري در مقابل جامعهشناسي تجربي بود. چون جامعهشناسي توسعه، سياسي، گروههاي کوچک و… بهنحوي جامعهشناسي عملي، تجربي و کارکردي بودند. در مقابل جامعهشناسي نظري [بود] که ما بياييم روي نظريهها کار کنيم. نظريههاي 1،2،3 و تلفيق نظريهها، نظريههاي پستمدرن و… که ميشود جامعهشناسي نظري.
اين تقسيمبندي يک معنا و پيامد ضمني ميتواند با خود داشته باشد، اينکه اگر بناست ساير گرايشهاي جامعهشناسي “عملي”، “تجربي” و “کارکردي” باشند، بنابراين جامعهشناسي نظري-فرهنگي به عنوان ديگريِ اين گرايشها، در نقطهي مقابل اين ويژگيها قرار ميگيرد. به بياني ديگر، آزادارمکي از همنشيني “عمل”، “تجربه” و “کارکرد” در کنار يکديگر سخن ميگويد و اينها را چنان معادل با يکديگر ميگيرد که گويي اين موارد با يکديگر اينهمان هستند. اين، يک تعريف سلبي از جامعهشناسي نظري-فرهنگي است؛ واکنشي نسبت به ادراکات پيشين در علوم اجتماعيِ نهاديِ ايران راجعبه فرهنگ. بنابراين وجه سلبي اين نامگذاري پررنگتر بوده است. حتي کنار هم قرار دادن “نظريه” و “فرهنگ” در عنوانِ اين گرايش، بيشتر بهجهت پسزدن مهمانِ ناخواندهي احتمالياي بهنام انسانشناسي از اين ضيافت صورت پذيرفته است. به تعبير اباذري:
آن موقع، يک دعوايي بين رشتهي مردمشناسي و جامعهشناسي وجود داشت. آنها بر مبنايِ همان آنتروپولوژي فرهنگيِ آمريکايي، فکر ميکردند که مطالعات فرهنگي، همان مطالعات آنتروپولوژيک بهمفهومِ عشاير و اينهاست. من بهنحوي گفتم که اين اطلاق نظري هم [در عنوان گرايش] باشد که اين ماجرا از يک طرف در آنتروپولوژي حل نشود و از سوي ديگر به مطالعهي امپيريک يکسري اقلام ساده ختم نشود.
اما افرادي نيز که اين واکنشهاي سلبي را از خود نشان ميدادند و در چنين پروژهاي به يکديگر ميپيوستند، الزاماً دغدغههايي يکسان نداشتند. آنها در

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره دانشگاه تهران، دانشگاهها، امام صادق، فرهنگ کار Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره دانشگاه تهران