پایان نامه ارشد رایگان درباره دانشگاهها، روشنفکر خاص

دانلود پایان نامه ارشد

برد، مسألهاي نيست که فقط منحصر به امور بيرون از پيکرههاي دانش باشد. پيشتر اشاره کرديم که يکي از نقدهاي واردشده به فوکو نيز همين بيتوجهي او به عنوان يکي نظريهپرداز به همآينديهاي حالِحاضر و موضع ناگزير او بهمثابه “روشنفکر خاص” است؛ بنابراين درک همآيند و بزنگاهي از تاريخ، نه مسألهاي صرفاً کاربردي که در کاربست مطالعات فرهنگي در قبال موضوعات مختلف بهکار آيد، بل تمهيدي نظري-کارکردي است که در نزد کساني که سرگرم انديشيدن راجعبه خود آن پيکرهي دانش هستند، ميتواند بسيار ارزشمند باشد. معناي بازانديشي در پروژهي مطالعات فرهنگي و تلاش براي بازآفرينش مطالعات فرهنگيهاي بديل نيز، چيزي جز درک همآيند و بزنگاهي از کارويژههاي مطالعات فرهنگي و پيکربندي آن در همآيندي اکنوني آن نيست. تجربهي استقرار مطالعات فرهنگي در کشورهاي مختلف نشان ميدهد که چگونه بيتوجهي به اين همآينديِ اکنوني، ميتواند در استقرار زمينهمند يا غيرزمينهمند و ترجمهاي مطالعات فرهنگي در سامانهاي مختلف موثر باشد.
در بخش انتهايي اين فصل، به دو تجربهي متفاوت از ظهور و بروز مطالعات فرهنگي در “زمينه”هايي بسيار متفاوت از خاستگاه اوليهي آن اشاره خواهد شد. زمينههايي که در يکي (مورد ژاپن)، حتي پيش از استقرار رسمي دانشي با عنوانِ خاصِ مطالعات فرهنگي، درکي تقريبا قابل ملاحظه از همآيندي اکنوني و مداخلهگري سياسي در پروژههاي هژمونيکي حول مقولات فرهنگِ عامه، وجود داشته است و در ديگري (ترکيه) اين درک غايب بوده و تحت سيطرهي رويکرد ترجمهاي بوده است. ملاحظه خواهد شد که اين تفاوت به دو سياستِ فرهنگي متفاوت در ارتباط با مطالعات فرهنگي اين دو کشور راه ميبَرَد.
2-9- مطالعات فرهنگي در ژاپن
معرفي رسمي مطالعات فرهنگي در ژاپن، با کارهاي انفرادي پراکنده در دههي1980 و در ابتدا با ترجمهي آثار ريموند ويليامز حادث شد. برخلاف کشورهاي انگليسيزبان مانند: آمريکا، استراليا و کانادا، مطالعات فرهنگي نسبتاً ديرهنگام در ژاپن معرفي شد. اما با وجودي که مطالعات فرهنگي در ژاپن پديدهي نوظهوري به حساب ميآمد، اما قابليت مفصلبندي با برخي زمينههاي نظري و عملي ريشهدار در حوزهي انديشگيِ ژاپن را داشت. ژاپنيها به واسطهي دراختيار داشتن چنين زمينهاي، از ترجمان نعلبهنعل مطالعات فرهنگي بريتانيايي يا آمريکايي خودداري ورزيدند و هرآنجا که ضرورتي احساس مينمودند به نفع واقعيتهاي موجود از برخي ملاحظات نظري و ترجيحات پژوهشي مطالعات فرهنگي بريتانيايي عدول مينمودند. بدين جهت، برخي انگارههاي تشکيکي راجعبه کاربستِ مستقيم نظريه، ابزارِ تحليلي و قدر و اهميت نتايج مطالعات فرهنگي در ژاپن ظهور کردند. براي مثال، از آنجايي که “فرهنگِ طبقهي کارگر” به عنوان فرهنگ تابع، آنچنان که پل ويليس تشريح کردهاست، در ژاپن غايب است، بنابراين ميزان تعلق خاطر طبقاتي کارگران نيز بههمان ميزان اندک باقي مانده است. ساتو تاکشي که يکي از اولين معرفيکنندگان مطالعات فرهنگي بريتانيايي در ژاپن بوده است، صريحاً يادآوري ميکند که: “تلاش بيهودهاي است که اين سه رمزگان – يعني رمزگان مسلط46، رمزگان مبتني بر مذاکره2 و رمزگان مبتني بر مخالفت3 – را به روابط طبقاتي در ژاپن نسبت دهيم” (2000: 19). تاکشي در توضيح اين مسأله عنوان ميدارد که در ژاپن، مناسبات ميان اقشار و طبقات در دهههاي پاياني قرن بيستم تغيير کردهاست و بنابراين بايستي متناسب با اين تغييرات، برنامهي کاري مطالعات فرهنگي تنطيم شود. او همچنين به مسألهي چندفرهنگگرايي ، فرهنگ مهاجران و دورگي شدگي فرهنگي، به عنوان دستورکارهاي مطالعات فرهنگي اشاره ميکند (همان: 20).
اما نکتهي بااهميت اين است که چنين دستورکارهايي در مطالعات فرهنگي ژاپني، نه از ترجمان دستورکارهاي مطالعات فرهنگي بريتانيايي يا آمريکايي، بل از مباحث پيشيني اي برميخيزند که از پيش از سالهاي جنگ جهاني دوم در ژاپن درحال نضجگيري بودند. اين انديشهها و فعاليتها براي دهههاي متمادي وجود داشتند، اما مفصلبندي و تجميع تصادفي اين انديشهها و فعاليتها بود که ظهور مطالعات فرهنگي در آن زمينهي خاص را ممکن ساخت. بنابراين مطالعات فرهنگي ژاپني در وضعيتي همآيندانه و در طي مفصلبندي برخي کوششهاي اتفاقي و پراکندهي پيشيني متولد شد.
براي مثال ميتوان برخي از تلاشهاي پيشيني را که بعدها در پروژهي مطالعات فرهنگي ژاپني مفصلبندي شدند يادآوري نمود. نخستين تلاشها متعلق به توساکا جون (1945-1900) درباب ژورناليسم و تودههاست. توساکا جون متفکري انتقادي بود که در ابتدا بهعنوان فيلسوفي نوکانتي خود را نماياند و بعدتر بهعنوان متفکري مارکسيست، مبارزهاي طولاني عليه فرهنگ فاشيستي آن سالها در ژاپن سامان داد. توساکا جون که از جهات بسياري در نحوهي زندگي و سامانهي افکارش، مشابهتهايي با آنتونيو گرامشي دارد – و همچون گرامشي توسط دولت فاشيستي بازداشت و در زندان درگذشت – برروي اصولِ “زندگيِ زيسته” و بنيان واقعياتي که در عقلسليم يافت ميشود متمرکز شد و آنها را بهجهت شکلبخشيدن به بنيانهاي ماترياليسم موردتوجه قرار داد. او اختصاصاً بر اصل “زندگي زيسته” تأکيد ميورزيد؛ اصلي که آنرا به منزلهي سرمنشاء دفاع از تودهها در برابر متافيزيک و ايدهآليسم درنظرميگرفت.
به باور توساکا جون، “ژورناليسم” آن اصل بنياديني بود که ريشه در اصل “زندگي زيسته” داشت. او برخلاف تصور متعارف مارکسيستي زمانهاش، با وجود اينکه تاحدي ميپذيرفت مطبوعات بورژوايي به مثابه تابعي از ايدئولوژي بورژوايي بايستي درنظرآوردهشود، اما در عين حال تأکيد مينمود که اين مطبوعات بورژوايي نيز در درون خود داراي تناقضاتي هستند و بنابراين اين استدلال را که ژورناليسم بورژوايي بايستي بهمثابه امري يکپارچه فهم شود، پس ميزد (جون، 1934/1966: 143 به نقل از تاکشي، 2000: 13). توساکا همچنين عنوان ميداشت که “توده”ها چنان نيستند که بتوان آنان را بهسادگي اکثريتي عظيم يا مشتي اراذل و اوباش يا جمعيتي پرازدحام و درهملولنده معرفي کرد. او فاشيسم را نتيجهي فقدان رويکرد شناختي نسبت به طبيعتِ خودسازماندهندهي تودهها ميدانست (همان). آنگونه که مشخص ميشود، توساکا جون، و نيز همکارش ناکايي ماساکازو (1952-1900)، بيآنکه امکان يا ميل ترجمهي مفاهيم و دغدغههايي از زمينههاي ديگر را داشتهباشند، در روند مداخلهگرانهشان در سياست فاشيستي آن دوران، دانشي نيز راجعبه مناسبات قدرت و فرهنگعامه پروراندندکه بعدها در تأسيس مطالعات فرهنگي زمينهمندِ ژاپني محل رجوع واقعگرديد.
نمونهي ديگر در “زمينه”ي مطالعات فرهنگي ژاپني، بحث دورگهشدگي فرهنگي47 است که به نوشتهي تاکشي يکي از دستورکارهاي اصلي مطالعات فرهنگي معاصر در ژاپن، بحث چندفرهنگگرايي و مسألهي مهاجرت گسترده به اين کشور است (تاکشي، 2000: 21). در اين رابطه نيز مطالعات فرهنگي ژاپني بهجاي آنکه صرفا به ترجمان مفاهيم مطالعات فرهنگي بريتانيايي يا آمريکايي روي آورد، به زمينههاي بحث رجوع ميکند، جايي که متفکري چون: کاتو شوئيچي (2008-1919) در سال 1955، بحث دورگهشدگي فرهنگي را در بستر فرهنگ ژاپني و مسألهي بوديسم پيش کشيدهبود: “دليلي براي مويه و زاري راجع به دورگهشدگي فرهنگ ژاپني وجود ندارد. بالعکس، اين امر به ما امکان ميدهد تجربهاي راجع به کاري که قابليت انجاماش را [پيشتر] داشتهايم بهدست آوريم. زماني که بوديسم به ژاپن آمد، پدران اعصار ديرين ما، آنرا پذيرفتند، اما آنرا بهتمامي تبديل به بوديسم ژاپني نمودند” (شوئيچي، 1955: 7-16 و 1969: 26). آنگونه که واضح است، استدلال کاتو شوئيچي در برابر آن دسته از استدلالها راجع به فرهنگ نابِ ژاپني ميايستد و در چالش جدي با قوممداري ژاپني قرار ميگيرد. اما با وجود واکنشهاي پسزنانهاي که در آن دوران دررابطه با مباحث شوئيچي درگرفت، آراي او در حکم درنگي کوتاه و معنادار بر اين کوششهاي قوممدارانه بود. به تعبير تاکشي: ” اين مفهوم، ابزاري بود که امروزه ما را قادر ميسازد مفصلبندياي ميان مطالعاتفرهنگي، چندفرهنگگرايي و چندفرهنگگراييِ انتقادي ايجاد کنيم که جهت تأکيد بر اهميت دورگهبودگي فرهنگي موردتوجه است (تاکشي، 2000: 16). بنابراين بهواسطهي بهرهگيري از دانش انضمامي و زمينهمند، مطالعات فرهنگي ژاپني توانسته است مفصلبندي خاص خود را از برخي مسائل و مباحث داشته باشد که الزاما به همان شکل در مطالعات فرهنگي بريتانيايي يا آمريکايي وجود نداشته است.
2-10- مطالعات فرهنگي در ترکيه
ظهور و بروز مطالعات فرهنگي در ترکيه داستان کاملاً متفاوتي دارد. از سال 1923 و تأسيس جمهوري ترکيه، اغلب فعاليتهاي در حوزهي علوم انساني، ذيل علايق ناسيوناليستياي تعريف شدهاند که توسط جمهوري کماليستي مشخص ميشدند. اين گرايش ناسيونابستي در عين تأکيد بر هويتملي، خواستار اخذ سريع وجوه تمدني غرب نيز بود. بنابراين در سال 1940، با مساعدت وزارت فرهنگ ترکيه، “دايره ترجمه48” در اين کشور آغاز بهکار کرد. هدف اين دايره، تشويق به ترجمهي متون کانوني علوم انساني غربي بهويژه آثار ادبي بود. سنت “دايرهي ترجمه” در نزد دانشوران ترک زنده باقي ماند، بهگونهاي که امروزه نيز، که اصحاب علم در ترکيه به مطالعه فرهنگِ خودِ ترکيه روي آوردهاند، رويکردهاي غربي بهسرعت بر کارهايشان مسلط ميگردد. چنان که يک عالِم معروف ترک اشاره ميکند: “ما بدل به نخستين مستشرقان49 شديم؛ گام در راهِ سنتها و روشهاي غربي گذاشتيم و آنگونه به فرهنگ خويش نظر افکنديم که گويي يک انگليسي يا آمريکايي چنين ميکند (هالمان، 2000: 21). بهجهت چنين وابستگيهايي، مطالعات فرهنگي در ترکيه ابتدا از جانب وزارت فرهنگ اين کشور ترويج شدهاست، به نحوي که در پاييز سال 1999 اين وزارتخانه به شکلگيري ابتدايي گروهِ مطالعات فرهنگي ياري رساندهاست و همهي بنيانگذاران اين گروه نيز در زمرهي اصحاب آکادمياند. در بيانيهي آغاز بهکار اين گروه بر ضرورت مطالعهي ترکيه و ضرورت نقد رويههاي پيشيني تأکيد شدهاست، اما همچنان نسبت به ضرورت بررسي روابط ملموس و واقعيِ فرهنگ و قدرت در ترکيه سکوت اختيار نموده است:
توليدات فرهنگي اي که در طي قرون در سرزمين ترکيه و توسط ترکها انجام پذيرفتهاست، ميراثي بس گرانقدر را شکل دادهاست. با اينحال مطالعاتي که در عرصهي فرهنگ در ترکيه پيگيري ميشود، اغلب از سطح کارهاي توصيفي فراتر نرفتهاند و صرفاً رونوشت يا گزارشي از مواد و مصالح مستند بودهاند؛ عاري از هرگونه منظر انتقادي و ناتوان از ارائهي هرگونه رهيافت مبتني بر پيوند و همآميزي. اين مطالعات در مقايسه با آنچه مطالعات فرهنگي اينک در غرب انجام ميدهد به تأخير افتاده است (Türkiye Kültür Ara?t?rmalar?، 2001).
در همين قسمتهاي کوتاه از بيانيه نيز نوعي تمناي رسيدن به گردپاي غرب و جبران نوعي عقبماندگي تاريخي در قبال آن ديده ميشود. راو50 به عنوان يک انگليسي فعال در فضاي علمي ترکيه متوجه اين مسأله شد و در مقالهاي با عنوان “مطالعات فرهنگي، ترجمه و مرزهاي ميانرشتگي در ترکيه” (2000) يادآوري کرد: “تاريخ دايرهي ترجمه در حال تکرارِ خود است؛ چنان که دانشگاهيان ترکيه ميکوشند تا مطالعات فرهنگي را به اصطلاحات و واژگان ترکي، ترجمه کنند” (به نقل از اشنايدر، 2002: 396). اين رويکرد ترجمهاي چنان پيش رفت که تصور غالب بر اين بود که مطالعات فرهنگي معنايي جز “مطالعهي فرهنگهاي خارجي” ندارد (همان) و بنابراين مطالعات فرهنگي نيز ادامهي رهيافت هواخواهي از غرب اما با رويکرد قدري انتقاديتر است.
يک مسألهي ديگر نيز در تأسيس مطالعات فرهنگي در ترکيه موثر بودهاست. در ترکيه رابطهي آکادمي و سياست کمتر بياشکال و کمدردسر بوده است. دهههاي 1960 و 1970 شاهد قرار يافتن دانشگاهها در کانون تلاطمات عظيم سياسي بوديم که در جريان آنها دانشجويان در طي درگيري با پليس کشته ميشدند يا برخي اساتيد دانشگاهي به طرز مشکوکي به قتل ميرسيدند. بهجهت اين تنشها، در قانون اساسي جديد ترکيه که در پي کودتاي نظامي درسال 1981 وضع گرديد، شوراي تحصيلات عاليه ايجاد شد. اين شورا به برقراري نظم در دانشگاهها پرداخت و يکي از مهمترين اقداماتش تصفيهي گستردهي اساتيد چپگرا و راديکال از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره فرهنگ جوانان، روشنفکران Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره دانشگاهها