پایان نامه ارشد رایگان درباره خارج از خانه، فرهنگ عامه، آخرالزمان

دانلود پایان نامه ارشد

دستگاه نظري انتزاعي پيش کشيده ميشود. همينجاست که ميتوان اعادهي متافيزيک فلسفهي غرب را در پروژهي ارغنون مشاهده کرد و اين همان برههي ظهور امر فرهنگي در پرتو تلقي مفهومي از فلسفهي غرب است که ارغنون در دههي 1370 بدان دامن زد.
پيشتر اشاره شد که تغييرات فرهنگي در جامعه آغاز شده بود و مردم با نخستين مظاهر تغييرات فرهنگي در ساحت زندگي روزمرهشان آشنا شده بودند و از طريق همين مظاهر زندگي روزمره بود که بار ديگر مسألهي غرب برايشان موضوعيت يافته بود. اهميت يافتن مسألهي غرب در زندگي روزمرهي مردم، با خاطرات، تجارب زيسته و ترسهاي اين مردم در متن تحولات اجتماعي و سياسي و فرهنگياي که از سر گذرانده بودند پيوند داشت، با اين حال گرچه ممکن شدن پروژهي ارغنون قسمي ناشي از همين مسأله بود، اما به جهت نوعي مصالحهي ناگزير، پرداختن به مسألهي غرب در ارغنون در بدو امر نامرتبط با وجوه روزمره و انضمامي فرهنگ عامه باقي ماند و بيش از آنکه بتواند مسألهي ما را با غرب برجسته سازد، به برجسته سازي مسألهي غرب با خودش پرداخت. تعلق خاطر پيشيني فرهادپور و اباذري به استتيزم راديکال مدرن و نظريهي انتقادي، که خود محصول نوعي ايزولهشدن و غيرسياسي شدن ناگزير در دههي 60 بود، عليرغم تغيير فضا و بازگشت مجدد آنها به فضاي فرهنگي و فکري، در تشديد اين روند نازمينهمند موثر بود.
بنابراين ارغنون در بدو امر، از دو مسألهي مهم تهي ماند؛ نخست از انضماميت فرهنگ و دوم از زمينهمندي پرسشها و مسائل فرهنگي در ارتباط با آنچه در ايران ميگذشته است. اين هردو، مواردي بودند که اتفاقاً فرديديها علاقهي بسياري به آنها داشتند، اما ارغنون تلاشي جهت امتناع تام از رويکرد فرديديها بود تا آنکه نوعي مداخلهي مستقيم در حوزهي علايق آنها باشد. از مجموعه دو مسألهي يادشده؛ مسألهي نخست اما، ارتباط مستقيمي با مصالحهي ياد شده نداشت. چرا که تعلق خاطر به استتيزم راديکال مدرن و نظريهي انتقادي الزاماً منافاتي با پرداختن به امور انضماميتر فرهنگي نميداشت، بهويژه آنکه فرديديها اتفاقا همين ساحت تجربهي زيسته را زمين بازي خود ميدانستند، اما فوران اوليهي متافيزيک فلسفهي غربي و درافتادن در درياي مفهومي آن، ارغنونيها را در ابتدا از اين زمين بازي کنار نگاه داشت. در کنار اين مسأله، و در ميان عواملي که بياعتنايي به امور انضمامي فرهنگي در سالهاي ابتدايي انتشار ارغنون را تشديد نمود ، بايد به تعبير فرهادپور، نخست به “حادثي و تصادفي” بودن انتخاب موضوعات اشاره کرد و نيز بايد به دنياي فکري eclectic و دستچينکنندهي اباذري و فرهادپور نيز توجه نمود که نوعي علاقهي موزهوارهاي نسبت به وجوه مختلف فرهنگي و فلسفي غرب داشتند و اين خود را در موضوعات متنوعي نماياند که لزوماً نسبت خاصي را با يکديگر برقرار نميساختند. فرهادپور به اين علاقهي eclectic خود و اباذري اشاره ميکند: “اين ديگر تا يک حدي contribution من و يوسف [اباذري] بود که اين علاقه را داشتيم. پديدارشناسي هوسرل ميخوانديم، structuralism ميخوانديم، نقدنو آمريکايي ميخوانديم، هم با جريانات الهيات بولتمان و تيليش آشنا بوديم، هم توي رمان با [بحثهاي] بنيامين و لوکاچ… بالاخره غنايي داشتيم در رابطهمان با فرهنگ اروپايي”. با اين حال اين غنا سمتوسوي خاصي نداشت. گرچه در يکي از شروط شکلگيري ارغنون به نداشتن سمتوسوي فکري خاص در مطالب منتشره اشاره شدهبود، اما اين دلنگراني دررابطه با جهتمند شدنِ ارغنون، دلنگرانياي محتوايي بود و نميتوان آن را با اين رويکرد eclectic فرهادپور و اباذري که نوعي شيدايي موزهوارهاي به مضامين فلسفي و فکري غرب بود همسنخ دانست.
بنابراين ارغنون در سالهاي آغازيناش، گرچه توانست ساحت رازآلود، قدسي و mystical فلسفهي غربي را که متاثر از سنت فرديدي در ايران بود بشکند، اما مسألهي “کليت فلسفي” ، همچنان به مثابه مانعي بزرگ مطرح بود. به بيان فرهادپور:
[فرديديها] هيچکاري نميتوانستند انجام بدهند. يک باري رويدوششان بود بهقول بنيامين. اصلا نميتوانستند اين بار را زمين بگذارند، آنرا دست بگيرند و کاري باهاش انجام بدهند و روي همين حساب، قضيهي فلسفه و ايده برايشان يک چيز mystical شده بود… ولي نقطهي مقابلاش، پوپريهاي سروشي هم باز فکر ميکردند که همه چيز بايد از يک مبناي فلسفي شروع شود. حالا مبنا هايدگر نيست، پوپر است مثلاً، عقلاني؛ ولي باز هم شديداً Fundamentalist بودند. فکر ميکردند روشي هست، علمي هست که روش دارد. علم را بايد بنياد نهاد و فلسفه، فقط ميتواند علم را بنياد نهد و بايد معرفتشناسي ساخت. حالا اونوريها [يعني فرديديها] ميگفتند که نخير! بايد هستيشناسي ساخت و… فرقي نميکرد، هر دويشان به شکل primitive ، تکههايي از هايدگر و پوپر را ميگرفتند و وارد دستگاه ايدئولوژيک عجيب و غريبشان ميکردند که گره ميخورد با مسائل جورواجور راجع به قدرت و حساسيتهاي ايدئولوژيک. براي همين هم بود که دعواهاي اجتماعي و سياسي، در قالب دعواي پوپر و هايدگر مطرح ميشد، يعني فلسفه شده بود عرصهي اصلي بازي.
بنابراين به تعبير آلتوسري کلمه -آنچنان که در فصل دوم نيز اشاره شد- نوعي “کليت بياني” ناظر بر روح کلي، بر مباحث حکمراني ميکرد.
آنچه را که ميتوان “چرخش فرهنگي” ارغنون در اواخر دههي 1370 ناميد، بيشتر چرخشي است به جانب انضماميت فرهنگ؛ توجه دادن به اين نکته که آنچه در نزد اهل فلسفه و سياست در ايران امري قدسي و رازآلود است، در نزد غربيها به پيشپاافتادهترين نمودهاي زندگي روزمره نسبت داده ميشود. البته به نظر ميرسد که فرهادپور و اباذري از بدو انتشار ارغنون، به جنبههاي انضمامي فرهنگ علاقهمند بودهاند، چنان که حسين پاينده بهياد ميآورد:
يادم است در يک جلسهاي، فرهادپور و اباذري، هر دو خطاب به مرحوم پوينده، که آن موقع ويراستار فني مجله بودند، ميگفتند که شکلات، کارکرد فرهنگي دارد. اينکه شما به کسي مثلا شکلات بدهيد، در فرهنگ غربي يک دلالت جنسي دارد. مثلا روز ولنتاين به کسي که نسبت به او ميل جنسي داريد يک جعبه شکلات ميدهيد، همين موضوع که زرورقاش بايد چهجور باشد و… ما سر اينها کلي بحث داشتيم در ارغنون.
از آنجايي که پوينده بسيار زود از ارغنون جدا شد، بنابراين اين گفتگو در همان سالهاي نخست انتشار اين مجله انجام گرفته است. با اين حال چرخش به جانب انضماميت فرهنگ تا انتهاي دههي 1370 به تعويق افتاد و تنها هنگامي نمودار شد که کليت انتزاعي و بيانياي به نام فلسفه يا دانش که بيتوجه به وجوه روزمرهي فرهنگي بود، در درون و بيرونِ آکادمي محل نقد واقع شد. براي توضيح اين مسأله بايد مداخلهي فرديديها در بحث زندگي روزمرهي مردم از اواخر دههي 1360 تا عصر اصلاحات را مورد توجه قرار داد. در ابتداي انقلاب، تنها مجموعهاي از شعارهاي کلي پيرامون فرهنگ سرداده ميشد؛ از جمله آنکه اين انقلاب، انقلابي فرهنگي است. اين ادعا بهنحوي ضمني دربردارندهي اين نکته بود که کليتي انتزاعي و تام بهنام فرهنگ وجود دارد که ميتوان در پي انقلاب و با تصميمات انقلابي به چنگ آورد. اين سياست که تا اواخر جنگ ادامه يافت، بعدها موردظن واقع شد، چرا که همانها دريافتند که مسألهي فرهنگ با درکي انتزاعي سامان نمييابد؛ بنابراين جمهوري اسلامي جهت تداوم هژموني فرهنگي، بايستي دست به تحرکات موضعي و خرددامنهتري بزند. به تعبير يوسف اباذري:
از همان ابتدا، انقلاب اعلام کرد که من يک انقلاب فرهنگي در سطح جهاني هستم. اين ادعا انجام گرفت؛ ولي اين ادعا بالاخره بايد يک جايي خرد ميشد که يعني چي انقلاب فرهنگي در سطح جهاني هستم؟ اقلامي که بهش اشاره ميشد، مسألهي زنان بود، مسألهي زندگي روزمره بود، مسألهي همين ابژههايي بود که ربط به جامعهي مصرفي و اينها داشت و… منظورم اين است که آن ادعاي فلسفي، موقعي که خرد ميشد، تبديل ميشد به مسألهي زندگي روزمره.
فرديديها بهجهت گرايشهاي هايدگريشان و از آنجايي که مواجههي انتولوژيک با زندگي روزمره و تجارب زيسته نقش مهمي در آراي وي دارد، اين بخش از ماجرا را نمايندگي ميکردند. مسألهي زندگي روزمره هنگامي که وارد دستگاه فلسفي آنها ميشد، ناگزير در دام همان دوگانههايي ميافتاد که حاصل مفصلبندي برخي آراي هايدگر با باورهاي تئولوژيک شيعي و عرفان شرقي بودند. ميان هستي و نيستي، ميان شرق و غرب و ميان خيانت و خدمت؛ جز اين دوگانهها ديگر چيزي نبود و آنچه در زندگي روزمرهي مردم ساري و جاري بود نيز از همين منظر ديده ميشد. بنابراين آنها هرگونه تحرک ناساز -و نه الزاماً قصدمندانه-در زندگي روزمره را بهنحوي مکانيکي به غفلت از وجود و درافتادن در نوعي غربزدگي مرتبط ميگرداندند. اباذري در رابطه با يکي از مصاديق اين ماجرا، يعني مسألهي زنان توضيح مبسوطي ارائه ميکند:
مسألهي زنان، يکي از آن مسائلي بود که اصلاً در حيطهي انديشهي من قرار نداشت، ولي خودش را تحميل کرد. چون اگر شما به نشريات آنها نگاه کنيد، اصلاً يک طرف کار آنها، تأکيد روي زنان و ابژههاي زندگي روزمره است. مثلا موقعي که اولينبار موبايل آمد، مقاله پشت مقاله نوشتند که زنان ايراني سيگار بهدست هستند و با موبايل دارند صحبت ميکنند، پس وابسه به غرب هستند و چنين و چنان. سه سال بيشتر طول نکشيد که اصلاً موبايل، تبديل به سرقفلي افراد بيکار شد؛ يعني از آن چيز اشرافي، آمد سقوط کرد به کساني که مثلاً کولر تعمير ميکردند و مغازه نداشتند. شمارهاي در روزنامهي همشهري ميدادند که تماس ميگرفتي و آنها ميآمدند. يعني يک جابهجايي عظيمي در اين ابژههايي که آنها گمان ميکردند ازلي-ابدياند اتفاق ميافتاد، مثل همين موبايل. مسألهي نقش زن در زندگي روزمره را نيز اول بار آنها [هايدگريها] روياش دست گذاشتند. آمدند گفتند اين زنهايي که مثلا بجاي خانه، بيرون از خانه کار ميکنند غربزده هستند. در حالي که يک طرف قضيه اين بود که در زمان جنگ و ايام ديگر، زنان بسياري بودند که مجبور شدند بروند بيرون از خانه کار کنند… حرف آنها بهطور کلي در طرحي که ترسيم ميکردند اين بود: زني که خارج از خانه کار ميکند، يکجوري غربزده است. خوب مسأله اين بود که قضيه برعکس شد؛ يعني زناني که در جنگ جابهجا شدهبودند يا شوهرشان معتاد بود و… مجبور بودند براي بقا بروند بيرون و کار کنند. پس مسألهي زن و ابژههاي مدرني که صحبت از آنهاست، در نزد آنها اينطور تصور ميرفت که اينها طبقات بالا و شيک و لوکساند. ولي در عرض يکي دو سال، جابهجاييهاي عظيمي صورت ميگيرد. شما الآن اگر نگاه کنيد، هشتاد درصد فروشندههاي تهران زن هستند. اينها نه اشرافاند و نه… بدبخت بيچارههايياند که اگر نگاه کنيد ميبينيد که مدرک دانشگاهي هم دارند.
تأکيد اباذري دربردارندهي چند مسألهي کليدي است. نخست آنکه هايدگريهاي ايران بودند که پيش از همه، ساحت انتولوژيک فرهنگ و زندگي روزمره را مورد توجه قرار دادند و اين البته با توجه به مايههاي-کمابيش- هايدگريشان عجيب نبود. مسألهي دوم آنکه زندگي روزمره در نزد هايدگريهاي ايران، بهجاي آنکه محل تأملات انتولوژيک باشد، وارد دستگاه مفصلبنديشدهي خاص فرديد ميگرديد که-همچنان که پيشتر ذکر شد- بهنوعي شبهفلسفهي تاريخ آخرالزمانيِ مبتني بر دوگانههاي آنتاگونيستي مانستهبود، بهنحوي که پرسش از امکانهاي زندگي روزمره بهسرعت با پاسخهاي از پيشآمادهاي که در آن شبهفلسفهي تاريخ فرديدي غنيسازي شده است روبرو ميگرديد. بنابراين اتفاقاً توجه به برههمندي تاريخ و همآينديهايي که ميتوانند سببساز دگرگونيهاي تاريخي شوند، در پروژهي آنها مسکوت ماند و بدل به نوعي درک جبرگرايانه از تاريخ گرديد که البته در مقطعي با سياستهاي هژمونيکي فرهنگي جمهوري اسلامي نيز همآيند گرديد. اگر ارغنون را واکنشي-خواسته يا ناخواسته- به پروژهي فرهنگي هايدگريهاي ايران بدانيم، واکنشي که بيشتر در پي امتناع از چنين پروژهاي و رفتن به فراسوي آن است، روشن است که ارغنون بايد همهي آن شکافها و سکوتها را مخاطب قرار دهد و جهت بهسخن درآوردنشان بکوشد. اين تلاش بهخصوص از اواخر دههي 1370 و البته با در نظر گرفتن همان ملاحظات و شروطي که پروژهي ارغنون را ممکن ساختند، ديده ميشود.
استفاده از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره روشنفکران Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره مکتب فرانکفورت