پایان نامه ارشد رایگان درباره بودیستوه، انبه، برهمهداته، جاتکه

دانلود پایان نامه ارشد

كنجكاو يك مكاشفه‌ كنندهی درون‌نگر بررسي مي‌شود. در زير اين ميكروسكوپ، لفظ دوكه به درون حلقه ديگري از معاني، نظير نقص يا كمال ‌نايافتگي، ناپايداري، ناماندگاري، نابسندگي، بي‌اساسي، ناتمامي، مهارناپذيري و مانند اينها راه مي‌يابد. بحران‌هاي بزرگي كه بانگ و فغان مي‌طلبند، و گرفتاري‌هاي كوچكي كه به غُرولند مي‌انجامند، همگي چيزي جز مواردِ به ويژه مشهودي از آن نقص آميخته با ناپايداري – يعني همان رنج – نيستند كه در ذات تجربيّات آدمي است. خود تجربه نيز، دقيقاً چون پويا، متحوّل و مهارناپذير است و چون در نهايت، باعث خشنودي آدمي هم نمي‌شود، ناگزير جز رنج نيست.107
بسیاری از حکایتهایی که در کتاب جاتکه ثبت شده اند نیز ناظر به همین حقیقت نخست هستند و میکوشند در لابه لای بیان داستان نشان دهند که چگونه رنج سراسر زندگی را فرا گرفته است.
داستان 380 جاتکه، آسانکا جاتکه108 زمانی را حکایت میکند که بودیستوه در خانوادهای تاجر و ثروتمند متولّد شده بود. پس از مرگ پدر خانواده برادر بودیستوه ادارهی خانواده را بدست گرفته بود و بودیستوه از نظر مالی به او وابسته بود، پس از مدتی برادر بودیستوه نیز بر اثر یک بیماری خطرناک درگذشت؛ وابستگان و دوستان دور هم جمع شدند و قادر نبودند احساسات خود را کنترل کنند اما بودیستوه نه گریه میکرد و نه تأسف میخورد. مردم گفتند او را ببینید بسیار سنگدل است. نه گریه میکند و نه ناراحت است شاید منتظر بوده برادرش بمیرد تا سهم بیشتری ببرد. به همین دلیل به بودیستوه گفتند: «برادرت مرده است تو حتی یک قطره اشک هم نمیریزی؟» بودیستوه با شنیدن سخنان آنها گفت: «شما نابخردان گریه و زاری میکنید چرا که برادر من فوت شده است اما نمیدانید که خود من و شما نیز خواهیم مرد؟ پس چرا برای مرگ خودتان گریه نمیکنید؟ همهی شما به خاطر جهل خود به راههای هشتگانه گریه میکنید اما من چرا باید گریه کنم؟»109
همان گونه که مشاهده کردیم این حکایت به یکی از جنبههای رنجآور بودن زندگی یعنی ناپایداری مظاهر آن اشاره دارد. زندگی موقت و ناپایدار است و این ویژگی برای هر باشندهای که روی زمین نفس میکشد یکسان و بدون استثنا است. چه تاجر ثروتمندی که شاید در ظاهر بتواند با پول هر چیزی را به تملک خود درآورد و چه فردی جوان که در ابتدای راه زندگی خویش است. همان گونه که در نخستین حقیقت از حقایق چهارگانهی بودا نیز آمده است ذات این ناپایداری جهان برای کسانی که به چهار حقیقت شریف و راههای هشتگانه نجات آگاهی نداشته باشند بسیار رنجآور است و این جهل یعنی ندانستن چهار حقیقت. اما همانطور که در مطالب قبلی نیز بیان شد هدف از بیان جاتکهها نشان دادن ابعاد متفاوت کمالات است. این داستان نیز به خوبی کمال صبر را نشان میدهد و بیان میدارد که چگونه میتوان با صبر ورزیدن از رنج و ناراحتی رها شد.
چنانچه در این داستان نیز مشاهده شد اطرافیان تاجر پس از مرگ تاجر و پسرش قادر به کنترل احساسات خود نبودند و به ناله و فغان پرداختند اما بودیستوه که با درک چهار حقیقت شریف و عمل به راههای هشتگانه، اقیانوس پر تلاطم احساسات را پشت سر گذاشته و به روشن شدگی رسیده بود به راحتی قادر به کنترل احساسات خود بود، چرا که میدانست همه چیز در این جهان موقتی و زودگذر است و این سرنوشتی است که در انتظار خود او نیز خواهد بود. لذا دل بستن به دنیا و تعلّق خاطر به آن، نتیجهای جز رنج کشیدن ندارد. مرگ روندی است که با تولّد آغاز میشود و با رشد کردن و بزرگ شدن ادامه مییابد اما در هر زمان و هر سنی که مرگ فرا برسد باز هم رنج است. مرگ همواره ناخوشایند است و کسی انتظار آن را نمیکشد اما با این وجود برای همهی موجودات زنده اتفاق میافتد و موجب جدایی و از هم گسیختگی همه چیز میشود. همهی موجودات زنده که از ترکیب چند جزء تشکیل شدهاند موضوع مرگ میشوند و اجزایشان از هم جدا خواهندشد. حتی انسان نیز روزی نابود میشود و بدنش به هزاران ذرهای که از آن تشکیل شده است تبدیل میشود و این برای انسانی که به بدن خود دل خوش کرده است رنج بزرگی خواهد بود.110
بودا در گفتوگو با یکی از شاگردان خود در ارتباط با متغیر و ناثابت بودن جوهر هستی از وی چنین میپرسد:
به نظر تو ای راهب جسم مادی متغیر است یا ثابت؟
شاگرد پاسخ میدهد: متغیر است ای سرور بزرگ.
اگر مردی به چیزی که ناثابت و رنج آلود و متغیر است نگاه کند میتواند بگوید: «این مال من است، این منم، این خود منم»؟
شاگرد به نمایندگی از همهی راهبان گفت: این امکان ناپذیر است سرور بزرگ.
پس ای راهب (راهبان)! هر آنچه که مربوط به جسم و احساس و ادراک و تأثرات ذهنی و آگاهی است و در گذشته بوده و در حال موجود و در آینده خواهد بود و یا متعلّق به موجودات ذی روح هست یا نیست و یا لطیف است و یا کثیف و یا بزرگ است و یا کوچک و یا دور است و یا نزدیک، خود یعنی «آتمن» نمیتواند بود. هر آنکس که به معرفت ممتاز میگردد این واقعیت را باید بداند. هر آنکس که ای راهبان پدیدههای جهان را در پرتو این واقعیت دریابد و به فرزانگی آراسته گردد و از صُوَر مادی روی گرداند و از احساسات و ادراک و از تأثرات ذهنی و آگاهی فارغ گردد، از تمایلات به نجات این حاصل گردد. و در دل هر آنکس که آزاد شده، آگاهی و هشیاری این آزادی نیز طلوع خواهد کرد. باز پیدایی خاموش شود و تقدّس بدست میآید. همچنین وظیفه انسان نیز به پایان خواهد رسید و او باید بداند که دیگر به این جهان صیرورت بر نخواهد گشت.111
داستانهایی که ماهیّت رنجآور بودن جهان را نشان میدهند در جاتکه فراوان است و اگر بگوییم همه حکایتهایی که در جاتکه آمده است اشارهای ولو اندک به رنج دارند سخنی به گزاف نگفتهایم. زیرا موضوع اصلی و ماهیت خود جهان رنج است و به نحوی میتوان اینطور بیان داشت که در تمامی جاتکهها از رنج انسان سخن رانده شده است. همچنین در دانشنامه باسول آمده است که کارکرد کلی جاتکهها این است که به تصویر بکشد چگونه بوداسف در زندگیهای پی در پی خود فضیلت را در خود میپرورد؟ که در نهایت این صفات چگونه او را به روشن شدگی میرساند؟
در حکایتی دیگر در جاتکه باعنوان نالی نیکا جاتکه112 چنین میخوانیم:
روزی روزگاری هنگامی که برهمهداته113 در بنارس حکمرانی میکرد بودیستوه در غالب پسر زنی از طبقه پاریا114 در بنارس متولّد شد. هنگامی که این پسر بزرگ شد و برای خود خانواده تشکیل داد همسرش هوس انبه کرد و به او گفت: «همسرم هوس کرده ام انبه بخورم» بودیستوه پاسخ داد: «همسرم در این فصل انبه پیدا نمیشود به جای آن برایت میوه ترش دیگری میخرم.»
همسرش دوباره گفت: «اگر نتوانم انبه بخورم خواهم مُرد.»
او با حرف همسرش به فکر فرو رفت و با خود اندیشید: در این موقع سال از کجا میتوانم انبه پیدا کنم؟ درخت انبهای در باغ شاه وجود دارد که در همهی فصلهای سال انبه دارد. پس او با خود اندیشید به باغ شاه میروم و یک انبه رسیده برای او میچینم تا هوس او را فرو بنشانم. او به باغ شاه رفت از درخت انبه بالا رفت و از شاخهای به شاخهی دیگر پرید و به دنبال میوه گشت و آن را یافت. در همین هنگام روز در حال به پایان رسیدن بود. او با خود اندیشید: اگر اکنون از درخت پایین بیایم گمان میکنند که من دزدم صبر میکنم تا هوا تاریک شود سپس پایین میروم؛ پس از شاخهای بالا رفت تا موقع تاریکی از آنجا برود. در همین هنگام شاه بنارس با دینیار خود در حال آموزش متنهای مقدّس بود به باغ آمد و پایین درخت انبه نشست و دینیار پایینتر از او نشست. در همین حالت درسی به شاه داد. بودیستوه نیز بالای سر هر دو نشسته بود و با خود میاندیشید چقدر این شاه ضعیف است؛ او از کسی متنهای مقدّس را یاد میگیرد که پایینتر از او نشسته است. من نیز ضعیف هستم چرا که اسیر قدرت یک زن شدهام.
سپس از درخت پایین آمد و مقابل آن دو مرد ایستاد و گفت: «ای شاه بزرگ، من مرد گم شدهای هستم و تو یک احمق و این دینیار یک مرد مُرده.» شاه از او پرسید که منظورش از این سخنان چیست؟ بودیستوه یک متن برای او قرائت کرد و شاه با شنیدن آن قانع شد و از او پرسید که متعلّق به چه طبقهای است و او پاسخ داد: «از طبقه پاریا هستم سرورم.» شاه پاسخ داد «اگر از طبقه بالایی بودی تو را شاه میکردم اما اکنون من روزها شاه میشوم و تو شبها شاه باش.» سپس شاه حلقهی گل به گردن او انداخت و او را تقدیس کرد و او را پادشاه شهر اعلام کرد و از آن روز به بعد شاه هنگام یادگیری متنهای مقدّس پایینتر از معلم خود مینشست.115
در این داستان نیز همچون داستان پیشین میبینیم که هوی و هوس و خواستهها و تعلّقات انسان چگونه موجب رنج و آزردگی او را فراهم میآورد. همان گونه که هوس و آرزوی زن موجب رنج خودش شده بود. چرا که نمیتوانست آن را بدست بیاورد، موجب رنج همسرش نیز شده بود چرا که او نیز به خاطر علاقه شدید همسرش به انبه خود را گرفتار رنج و تعب فراوانی کرده بود تا بتواند میوهای را که همسرش آرزو کرده بود برایش فراهم کند. یعنی میتوان این طور بیان داشت که دلبستگی و به آرزو نرسیدن رنج است و این همان رنج ذاتی است. انبه در داستان نمادی از امور ناپایدار دنیوی است، اموری که گاهی در دسترس ما مهیا هستند و گاهی نیز از تملّک ما خارج میشود؛ امور ناپایداری که دلبستن به آنها موجب رنج فراوان میشود. در قسمتی از داستان مرد خطاب به همسرش میگوید: «در این فصل انبه پیدا نمیشود» در واقع داستان با این جمله بیان میکند که همه چیز گذرا و ناپایدار است. گاهی چیزی به دست میآید و گاهی از دست میرود و گذران فصلها نیز اشارهای به همین اصل است. چنانچه کسی به هرکدام از این عناصر ناپایدار دل ببندد، از دست دادن آن یا نبودن آن موجب رنج و اندوه وی میشود. اما از نظر بیان کمالات این داستان به پرورش کمال نیرو، قدرت متناسب و ادب و احترام برای خیر و بهروزی دیگران اشاره وافر دارد.
داستان دیگری که در زیر از جاتکه نقل میشود نیز به بیانی دیگر در مورد رنجهای زندگی میپردازد:
در گذشتههای دور وقتی که برهمهداته در سرزمین بارانهسی116 حکومت داشت بودیستوه در زهدان نخستین همسر راهب شاه زندگی تازهای یافت.
در همان روزی که بودیستوه چشم به جهان گشود پادشاه بارانهسی نیز صاحب پسری گردید. هنگامی که روز نامگذاری فرا رسید، هستی کامل را سوسیمهکومهره117 و فرزند پادشاه را برهمهداته کومهره118 نام نهادند. شاه برهمهداته با خود چنین گفت: «سوسیمهکومهره نیز همان روزی متولّد شد که پسر من متولّد شده است.» پس نوزاد را طلبید و برایش دایهای تعیین کرد و همراه با پسر خویش به پرورششان فرمان داد.
وقتی به سن بلوغ رسیدند هر دو نوجوان مانند خدایان زیبا مینمودند. پس به شهر تکهسیلا119 رفتند و پس از فراگرفتن علوم و فنون به بارانهسی بازگشتند.
شاهزاده برهمهداته کومهره به ولیعهدی منصوب شد و همواره در خور و خواب و نوش با بودیستوه به سر میبرد و لحظهای از هم جدا نمیشدند. بدین ترتیب پس از درگذشت پادشاه چون برهمهداته کومهره به تخت سلطنت برنشست بودیستوه را به مقام راهب خاص خود منصوب کرد و از نعمت و شوکت سیراب گردانید.
یک روز شاه فرمان داد تا شهر را آذین بستند سپس خود را مانند سکه120 فرمانروای خدایان بیاراست و بر فیلی برنشست که به همان شکوه و غرور ارونا121 بود.

بودیستوه را نیز در قفای خویش بر فیل نشانید و در پیرامون شهر مراسم پدههینیه122 را برگزار کرد. قضا را چنین پیش آمد که مادر شاه که بر روزن ایستاده بود و پسرش را نظاره میکرد راهب را که پشت سر شاه نشسته بود و مراسم پدههینیه را دور شهر به انجام میرسانید را دید و دلباخته او شد. زمانی که به خانهی خویش بازگشت با خود گفت : «اگر نتوانم او را از آن خود کنم در همین جا خواهم مُرد.» پس بیآنکه دست به طعام برد به رختخواب رفت.
پادشاه که غیبت او را مشاهده کرد، پرسید:
مادرم کجاست؟
وقتی که فهمید مادرش رنجور است به بالین او شتافت و پس از ادای احترام از وی پرسید:
مادرم از چه رنجوری؟
مادر از روی شرم هیچ نگفت. شاه به قرارگاه خود باز آمد و همسرش را طلب کرد. او را نزد مادر

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره آئین بودا، جوزف کمبل Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره آئین بودا، آداب و رسوم، درون مایه، زمان گذشته