پایان نامه ارشد رایگان درباره بودیستوه، کاپا، هیمالیا، میوههای

دانلود پایان نامه ارشد

دستخوش هوسی شدید گشت تا گوشتِ قلب این میمون را به دندان کشد؛ پس با نرِ خویش گفت:
ـ سرورم، میل وافری دارم که قلب شاه میمونها را بخورم.
ـ عزیزم، ما آبزیانیم و او در خشکی به سر میبرد، به دست آوردنِ او چگونه میسّر خواهد بود؟
ـ هرطور که هست او را بگیر که اگر به آرزوی دل نرسم، خواهم مُرد.
ـ بسیار خوب، پریشان خاطر مباش، چارهای پیدا میکنم و گوشت قلب او را به تو خواهم خورانید.
چون مادهاش را اینگونه دلداری داد، به نزد بودیستوه رفت که پس از آشامیدن از آب رود گنگ، بر ساحل رودخانه نشسته بود و به وی چنین گفت:
ـ ای ایندرای135 بوزینگان، تو چرا در این سرزمین که جایگاه هر جنبندهای است سرگردانی و از میوههای نامرغوب و بیمزه میخوری؟ در دیگر کرانهی گنگ، درختان انبه و بسیاری از انواع دیگر با میوههای پایانناپذیر فراوان است. تو را بهتر نیست بدان جا بروی و از میوههای گوناگون بخوری؟
ـ ای شاه سوسماران، گنگ بس پهن و ژرف است، چگونه بدان سوی بروم؟
ـ اگر آرزوی رفتن داشته باشی من تو را بر پشت خود میگیرم و بدان طرف میرسانم.
میمون سخت سوسمار را باور کرد و با رضایت خاطر گفت:
ـ باشد.
ـ پس بیا و بر پشت من سوار شو!
آنگاه میمون اطاعت کرد و سوسمار او را تا مسافتی برد. سپس او را در میانه آب غوطهور ساخت. بودیستوه گفت:
ـ یعنی چه؟ داری مرا در آب غرق میکنی؟
ـ من با نیّت خیر و از روی جوانمردی تو را بر پشت نگرفتهام. مادهام را میل شدیدی فرا گرفته است تا قلب تو را به نیش بکشد و من میخواهم دل تو را به او پیشکش کنم.
ـ عزیز من چه نیکو سخن میگویی! ما که دائم در نوک شاخسار درختان پرسه میزنیم، اگر قلبهایمان در سینه جای داشت، تاکنون بارها پاره پاره شده بود!
ـ پس قلب شما در کجاست؟
بودیستوه، در همان نزدیکیها درخت انجیری را نشان داد که دسته دسته میوههای رسیده داشت و گفت:
ـ آنجا قلبهای ماست که به درخت آویزان است.
ـ اگر به من یک قلب بدهی هرگز تو را نخواهم کشت.
ـ بسیار خوب مرا آنجا ببر و من از قلبهایی که به درخت آویخته است هرچه طلب کنی به تو خواهم داد.
سوسمار به همراه میمون بدان طرف رفت. بودیستوه با یک پرش از پشت سوسمار بر درخت انجیر جست و گفت:
ـ ای سوسمار ابله، تو واقعاً گمان کردی که قلب موجود زنده در بالای درخت است؟ چقدر سادهای! من تو را به بازی گرفتم. میوههای رنگارنگ از آن خودت باد! شکی نیست که اگرچه اندامت اینچنین بزرگ است، ولی از دانش بی بهره هستی.
در اینجا برای زینت سخن میمون این بند را بر زبان جاری کرد:
تّفو بر انبه، تفو بر جَمبو
تفو بر این میوههای خوشبو
درخت نان و درخت اَمرود
که میدرخشد در آن سوی رود
مرا همان بس درخت انجیر
چه شاخه بَر چه سایه زیر
تو سوسماری و گر سترگی
چه باک؟ چون ابلهی بزرگی!
فریبکاری، فریب خورده
که اهل دانش تو را شمرده؟
برون رو از ره که روسیاهی
برو به هر گوشهای که خواهی!
سوسمار بیچاره، گویی هزاران سکه از کف داده، شکست خورده و نالان، سرافکنده و خوار به خانهاش برگشت.136
این داستان دو منشأ مهم رنج انسان را بیان میکند: تمنا، آرزو، هوی و هوس و دیگری نادانی؛ این دو عاماً همواره از عوامل مهم ایجاد رنج محسوب میشوند. در این حکایت مشاهده میکنیم که چگونه هوی و هوس و نادانی موجب رنج سوسمار و میمون میشود. در ابتدا ماده سوسمار هوس خوردن قلب شاه میمونها را میکند که خود سرآغاز رنج است چرا که خواستن و تمنّای چیزی را داشتن همان رنج است. به ویژه اگر آن چیز را نداشته باشیم؛ پس از آن جفت سوسمار نیز اسیر خواستهی ماده سوسمار میشود و این خود نشانهی دیگری از رنج است. سوسمار، بودیستوه را که در غالب میمون حیات یافته بود را با وعدهی میوهای فریفت؛ میوه نمادی از تمنّاها و آرزوهاست که چنانچه انسان درگیر آن بشود رنج در پی خواهد داشت؛ همچنان که میمون فریفتهی لذّت شد و به دردسر افتاد که این دردسر نمادی از رنج است.
در پایان نیز سوسمار به خاطر نادانی فریب میمون را خورد؛ نادانی نیز یکی از عواملی است که رنج در پی دارد، چرا که نادان همواره خود را به ورطههایی میاندازد که جز خسران چیزی در پی ندارد همانگونه که در این داستان نادانی سوسمار موجب خواری و سرافکندگیاش شد. همچنین این داستان بیان میدارد که چگونه با داشتن کمال بردباری و صبر میتوان به رهایی رسید و از رنج دوری گزید.
داستان زیر با نام جاتکه دادابها137 نیز در ارتباط با منشأ رنج از جاتکه نقل میشود:
روزی روزگاری بودیستوه در قالب شیر در بنارس متولّد شد و در جنگل زندگی میکرد. در همین زمان خرگوشی در همین جنگل زندگی میکرد. روزی از روزها که خرگوش زیر درخت خوابیده بود در این فکر فرو رفت که اگر عمر زمین به پایان برسد چه خواهد شد؟ ناگهان میوهای به زمین افتاد و از صدای آن خرگوش با خود فکر کرد که جهان دارد به پایان میرسد و شروع به فرار کرد، خرگوش دیگری او را دید که تا سر حد مرگ ترسیده از او پرسید که چه شده است؟ خرگوش گفت: «فقط دعا کن و از من نپرس» خرگوش دیگر هم با ترس گفت: «دعا کنید» و شروع به فرار کرد.
سپس خرگوش لحظهای ایستاد و بدون این که به پشت سرش نگاه کند گفت: «دنیا دارد به آخر میرسد.» خرگوش دوم هم تا این را پشت سر او شنید شروع به فرار کرد. کار به جایی رسید تا اینکه یکصد هزار خرگوش پشت سر هم میدویدند. در راه یک گوزن، گراز، بوفالو، گاونر وحشی، ببر، شیر و فیل آنها را دیدند و هنگامی که از دلیل فرار آنها پرسیدند و فهمیدند که دنیا دارد به آخر میرسد آنها نیز فرار کردند. هنگامی که بودیستوه حیوانات را دید و از علت فرار آنها باخبر شد گفت: «دنیا قرار نیست به پایان برسد. یقیناً این صدای دیگری بوده است و آنها به اشتباه گمان کردند صدای زمین است. اگر تلاش نکنم همهی آنها نابود خواهند شد؛ من آنها را نجات خواهم داد.»
سپس با سرعت یک شیر جلوی آنها را در پای کوه گرفت و همانند شیر سه بار غرش کرد، آنها که به شدت از شیر ترسیده بودند، حرکت خود را متوقف کردند و در برابر شیر ایستادند. شیر از آنها پرسید چرا فرار میکنید؟ پاسخ دادند که: جهان دارد متلاشی میشود. شیر از آنها پرسید چه کسی دید که جهان دارد متلاشی میشود؟ آنها پاسخ دادند که فیلها همه چیز را در این رابطه میدانند. او از فیلها پرسید، آنها پاسخ دادند: ما نمیدانیم، شیرها میدانند اما شیرها هم گفتند ما نمیدانیم ببرها میدانند. ببرها گفتند گاوهای نر وحشی میدانند، گاوهای نر وحشی گفتند بوفالوها میدانند، بوفالوها گفتند گوزنها و به همین ترتیب تا اینکه نوبت به خرگوشها رسید. وقتی شیر از خرگوشها سؤال کرد آنها به خرگوش اول اشاره کردند. شیر به او نگاه کرد و پرسید: «این درست است که دنیا دارد به پایان میرسد؟» خرگوش گفت: «بله سرورم من خودم دیدم.» شیر پرسید: «وقتی تو این صحنه را دیدی کجا بودی؟» و خرگوش گفت: «نزدیک اقیانوس زیر درختی دراز کشیده بودم و با خود میاندیشیدم که اگر دنیا به پایان رسد کجا فرار کنم.» شیر گفت من دلیل فرار شما را فهمیدم یک میوهی رسیده به زمین افتاده و تو از صدای ناگهانی آن گمان کردی که دنیا دارد به آخر میرسد سپس شیر همراه حیوانات به همان محل رفت و ماجرا را برای آنها شرح داد و به آنها گفت که ترس آنها بیمورد است. و به این ترتیب همهی حیوانات نجات پیدا کردند و این فقط به خاطر وجود بودیستوه بود که آنها نجات پیدا کردند.138
در این داستان دو عامل اصلی باعث ایجاد رنج در میان حیوانات جنگل شده است. در ابتدا میل فراوان به بقای زندگی و دلبستگی به این جهان که موجب شده حیوانات جنگل حتی با فکر از دست دادن این زندگی دچار غم و غصه شوند. به بیان دیگر ترس از دست دادن این زندگی باعث ایجاد غم و غصه که منشأ رنج است در میان حیوانات جنگل شده بود. دلیل دیگر رنج حیوانات جنگل نیز، نادانی آنها بود. در ابتدا خرگوش به دلیل نادانی دچار ترس شد و سپس به تبع او سایر حیوانات جنگل نیز به این رنج دچار شدند. این نادانی و جهل یکی از بزرگترین عوامل ایجاد رنج در زندگی موجودات است چرا که اولاً نادانی موجب ایجاد دلبستگی به امور فانی و دنیوی میشوند و همچنین نادانی موجب میشود که انسان عکسالعملهایی داشته باشد و کارهایی انجام دهد که نتیجهای جز ایجاد رنج و مشقّت نداشته باشد. همچنین از میان کمالات نیز در این داستان کمال فراشناخت (یعنی همان کمال شناخت سود و زیان جانداران) به خوبی نشان داده شده است.
اما حقیقت سوم ادامه حقیقت دوم است و بیان میکند که اگر علت رنج تمنّا یا دلبستگی به امور گوناگون باشد، بنابراین راه پایان دادن به رنج کنار گذاشتن دلبستگیها و آرزوها و تمنّاها است. برای توقف رنج باید خواستهها را متوقف کرد.139 با پذیرش این که رنج معلول علّتی است، پس پذیرش این موضوع که حذف آن علّت موجب حذف رنج میشود نیز یقینی خواهدبود.
بودا معتقد است که پایان یافتن رنج در همین جهان قابل دسترسی است اما باید اعمالی را رعایت کرد. به طور مثال فرد با پشت سر گذاشتن چهار مرتبهی: تمرکز، مهار عواطف و امیال خود به طور کامل و تدبر دائم در حقیقت میتواند یوغ وابستگی به دنیا را کنار بگذارد و به یک ارهت140 تبدیل شود.141
مطابق اين اعتقاد، بودا در مقابل عقيدهی مهم عصر خود قرار مي‌گيرد. اين عقيده بر آن بود كه فرآيند زايش، دوباره به طور خودكار صورت مي‌گيرد و هر موجودي در هر وضعيتِ ممكني بايد دوباره زاده شود؛ صرف‌نظر از آنكه چه كارهايي انجام مي‌دهد؛ و هر موجودي مقدّر است كه در نهايت رستگار گردد؛ پس هرگونه تلاش خاصي در اين ‌باره بي‌معناست. اما بودا معتقد بود:
هرچند استعدادها و ظرفيت‌هاي آدمي را شرايط موجود در زندگي‌هاي گذشته‌اش شكل مي‌بخشند، ولي آدمي باز هم مي‌تواند در محدودهی همين زندگيِ حاضر، رفتار خود را داوطلبانه تغيير دهد. آدمي مي‌تواند با مشاهدهی جهان بدان ‌گونه كه هست و در چهار حقيقت شريف توصيف شده است، سرّ ناداني را از سر خود رفع كند. همچنين آدمي مي‌تواند به كمك انضباط حساب‌ شدهی تاركان دنيا كه بودا در ترويج آن مي‌كوشيد، نيروي تمنّا را در خود به مهار كشد.142
حکایت های زیر با نام هاتهی پالا143 جاتکه که در ادامه میآید اشاراتی نمادین به همین موضوع دارد.
روزی روزگاری برهمهداته در بنارس حکومت میکرد. بودیستوه در همین زمان در خانوادهای برهمن در بنارس زاده شد و او را کاپای144 جوان نامیدند. هنگامی که کاپا بزرگ شد انواع هنرها را فرا گرفت و سپس زندگی دینی را آغاز کرد. در همین زمان زاهدی با پانصد شاگرد که معلم آنها بود در هیمالیا سکنی گزید. بودیستوه نزد او رفت و ارشد پانصد شاگرد او شد. در آنجا سکونت گزید و رفتار دوستانهای از خود نشان داد و استاد را تحت تأثیر خود قرار داد و آنها بسیار با هم صمیمی شدند.
پس از مدتی آنها به همراه دیگر شاگردان به بنارس رفتند تا نمک و سرکه طلب کنند و نزدیک باغ شاه منزل گزینند. روز بعد آنها به شهر رفتند، هنگامی که شاه دستهی مردان مقدّس را دید آنها را به درون دعوت کرد و در منزل خود به آنها غذا داد و در باغ خود ساکن کرد. هنگامی که فصل باران تمام شد زاهد نزد شاه رفت تا اجازهی مرخّصی از شاه بخواهد. شاه گفت: «مرد مقدّس شما سالخورده هستید. بهتر نیست نزد ما ساکن شوید و زاهدان جوان را به هیمالیا بفرستید؟» او متقاعد شد و شاگردان را با شاگرد ارشد به هیمالیا فرستاد و خود کاملاً تنها باقی ماند. کاپا به همراه دیگر زاهدان به هیمالیا رفت، اما زاهد پیر از این که از انجمن و کاپا دور افتاده بود بسیار غمگین بود و در فراق کاپا خواب نداشت و در نتیجهی نخوابیدن غذایش به خوبی هضم نمیشد و به بیماریهای جسمی دچار شد. شاه پرستارانی برای او فرستاد اما بیماری او درمان نیافت.
زاهد از شاه پرسید: «سرورم آیا میخواهید حال من خوب شود یا میخواهید بمیرم؟» شاه پاسخ داد: «میخواهم بهبود یابی!» اگر میخواهید بهبود یابم پس مرا به هیمالیا بفرستید. شاه پذیرفت و او را به هیمالیا فرستاد. او تنها با مشاهدهی کاپا و زاهدان ناراحتیاش بر طرف شد. کاپا سوپی

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره آئین بودا، آداب و رسوم، درون مایه، زمان گذشته Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره آئین بودا، ادیان ابراهیمی، مفهوم خدا