پایان نامه ارشد رایگان درباره برنامه درسی، نظریه پیچیدگی، مبانی نظری، تعلیم و تربیت

دانلود پایان نامه ارشد

از دریچه اندیشه پیچیدگی ایجاد می‎گردند.
جکسون281 (2002) در مقاله “بکارگیری نظریه پیچیدگی برای فهم برنامه درسی” پس از اشاره به ویژگی‌های برنامه درسی کنونی، از رویکرد متفاوت برنامه درسی در قلمرو پیچپدگی سخن می‌گوید که در آن احتمال وقوع نوآوری و خلاقیت در طراحی برنامه درسی بسیار است. این برنامه‌های درسی برای بهبود رفتارهایی طراحی می‌شوند که با توجه ویژه به فرایند یادگیری، با این جهان سازگار هستند. وی اظهار می‌کند که پیامدهای برنامه درسی و یادگیری در جهت پیشبرد یادگیری تثبیت نشده‌اند و به واسطه فرایندهایی ظهور می‌کنند که برخی برنامه‌ریزی شده و بعضی غیربرنامه‌ریزی شده‌اند.
دیویس و سومارا (2008) در مقاله “پیچیدگی به عنوان نظریه تعلیم و تربیت” گرایش متخصصان تربیتی به اقتباس چارچوب‌های نظری و رویکردهای روش‌شناسی از سایر رشته‌ها و حوزه‌ها را بررسی می‌کنند که یا بدون سازگاری و یا با سازگاری اندک صورت می‌پذیرد. آن‌ها با ترسیم حوزه فرارشته‌ای پیچیدگی، این گرایش را مورد نقد قرار داده و استدلال می‌کنند که مشارکت در چارچوب پیچیدگی ممکن است به غلبه بر این گرایش کمک کند.

جمع‏بندی
در مجموع در فصل حاضر به منظور بیان مبانی نظری پژوهش، در دو بخش مجزا، نخست توضیحاتی در ارتباط با نظریه پیچیدگی و سپس در باره برنامه درسی و عناصر آن ارائه گردید. با توجه به آنچه که در فصل حاضر بیان شد، درمی‎یابیم که اگرچه نظریه پیچیدگی نظریه نوینی است که از اواخر قرن بیستم به طور جدی مطرح شده، اما خاستگاه اصلی آن در اندیشه‏های چین و یونان باستان و نیز باورهای شرقی می‎باشد. پارادایم غالب مدرن به دلیل تسلط ایده‏های ساده‏گرا و جزء‎نگر اندیشمندانی چون دکارت و نیوتن بر قطعیت، ثبات و تفکیک بنا شده بود. اما یافته‏های نوینی چون عدم‏قطعیت هایزنبرگ، اصل مکملیت بوهر، سیستم‏های غیریکپارچه پوانکاره، سیستم‏های دور از تعادل پریگوژین، لبه آشوب والدروپ، نظم ـ آزاد کافمن همه زمینه‏ساز طرح نظریه‏ای جامع‏تر از نظریه‎های پیشین، تحت عنوان نظریه پیچیدگی گردید.
براساس مفاهیم بنیادی این نظریه مانند خود ـ سازمان، نوپدیدی، لبه آشوب، عدم‎قطعیت، و ارتباط سیستم‏های زنده به دلیل ویژگی خود ـ سازمان، این توانایی را دارند که هر گاه تحت تاثیر عوامل درونی و بیرونی، در شرایط دور از تعادل و لبه آشوب قرار گرفتند، به طور خودجوش رفتارهای نوپدید پیش‏بینی نشده‏ای از خود بروز دهند تا از این طریق موجبات انطباق و در نتیجه بقای خود را فراهم نمایند.
در این فصل همچنین دریافتیم که مبانی هستی‎شناسی و شناخت‎شناسی و روش‎شناسی این نظریه که متاثر از نظریه کوانتوم است، با مبانی فلسفی نظریه‏های مدرنی که مبتنی بر فیزیک نیوتنی و ایده‏های دکارت می‎باشند، متفاوت است.
در این فصل در تحلیل مبانی هستی‏شناسی، نخست دو مفهوم واقعیت و علیت از دیدگاه نظریه تحلیل گردید. مطابق با این نظریه، واقعیت امری پیچیده است که امکان شناسایی کامل آن وجود ندارد. همچنین دیدگاه‏های چندگانه‏ای از واقعیت وجود دارد و به عبارتی چندسطحی است. واقعیت هستی مبتنی بر جوهر واحد نبوده، بلکه رابطه‏ای، نوپدید و بازگشتی است و بواسطه تعامل و گفتگو شکل می‎گیرد. واقعیت دربرگیرنده امور به ظاهر متناقض و در واقع مکمل و غیرقابل تفکیکی چون نظم و بی‎نظمی است. از این واقعیت در نظریه پیچیدگی تحت عنوان اصل همبستگی پیچیده عناصر نام برده شده است. واقعیت هستی نه جزء‎گرایی مطلق و نه کل‏گرایی تام است، همان گونه که جزء در کل وجود دارد، کل نیز در جزء حاضر است. بدین ترتیب این نظریه، دو شیوه کاهش‏گرایی و کل‎گرایی را به چالش ‎خوانده و بر این گفته پاسکال صحه می‏گذارد که «نمی‌‏توانم کل را بفهمم اگر اجزای آن را نشناسم و نمی‌‏توانم اجزاء را بفهمم اگر کل را نشناسم». واقعیت برخلاف دیدگاه نیوتنی، قطعی و تعینی نبوده، بلکه در کنار قطعیت، غالباً غیرقطعی و غیرقابل پیش‏بینی است. پیامد پذیرش عدم‎قطعیت، باور به پیش‏بینی‎ناپذیری و امور غیرمنتظره است. علیت نیز از منظر پیچیدگی، برخلاف علیت مکانیکی و نیوتنی، امری غیر ـ خطی، بازگشتی، تعاملی و ارتباطی است. گرچه علیت خطی برای برخی سیستم‏های بسته تاثیرگذار است، اما غالب پدیده‏ها، به ویژه پدیده‏های طبیعی، غیر ـ خطی می‎باشند. چنین علیتی، چندگانه و حاصل تعامل عوامل متعدد است.
بر اساس مبانی شناخت‏شناسی نظریه، پیامد بلافصل پیچیدگی و سطوح واقعیت، غیرقابل‏شناخت بودن آن توسط بشر، و به عبارتی محدودیت شناخت ما و در نتیجه چالش مستمر اندیشه می‏باشد. از دیدگاه نظریه‏پردازان پیچیدگی، عدم امکان شناخت کامل ما از واقعیت، ما را از دو برداشت نادرست متداول برحذر می‎دارد، نخست این، که هیچ حقیقتی وجود ندارد، دیگر این که هر آنچه به آن دست می‌یابیم، عین حقیقت است. برداشت نخست، راه را برای نسبیت‏گرایی هموار می‎سازد، و برداشت بعدی ناگزیر منجر به قطعی پنداشتن تصورات ناقصی می‏شود که با ابزار محدود شناخت خود بدست آورده‏ایم و از این طریق میزان خطا افزایش می‏یابد. برخی متفکران این نظریه، با پذیرش عدم‏قطعیت در کنار قطعیت، احتمال هر دو برداشت نادرست فوق را منتفی می‏دانند.
نظریه‏پردازان پیچیدگی، اصل ساده‏گرایی دکارتی را مورد نقد قرار داده و بسیاری از کاستی‏ها و نقایص اندیشه غالب غربی در چند سده اخیر را ناشی از این ایده تفکیکی، دوگرا، جزءنگر و ساده‎گرا می‏دانند. این اندیشه‎ موجب گردید که انسان برای شناخت واقعیت، بدون توجه به ناتوانی خود در شناخت آن، واقعیت پیچیده را ساده، تفکیکی و مثله کند و به عبارتی در سطح خود تنزل دهد. در نهایت تلاش خود را محدود به شناخت این عناصر مجزا نماید و مدعی شود که از این طریق قادر به شناخت کل واقعیت شده است. غافل از آن که نه تنها شناخت کامل عناصر پیچیده امری دشوار می‏باشد، بلکه پی بردن به روابط و تعاملات پیچیده این عناصر نیز امری ناممکن است. البته این دشواری نه تنها مانعی برای تلاش بشر در جهت شناخت پدیده‏ها محسوب نمی‎شود، بلکه انگیزه‏ای قوی برای تلاش مستمر او در جهت کشف واقعیت به شمار می‏آید.
بنابراین با وجود پذیرش تقلیل‏ناپذیری سیستم‏های پیچیده و محدودیت شناخت، برخی متفکرین کشف قوانین محدود، موردی و تعمیم‎ناپذیر را ممکن می‏دانند، حال آن که گروهی دیگر این ایده را به نقد می‏کشند. از دیدگاه برخی با وجود باور به عدم‏قطعیت و پیش‏بینی‎ناپذیری و غیرخطی بودن امور، همچنان می‎توان به دشواری از قوانین قابل اکتشاف سخن گفت، اما برای تعمیم‏پذیری و جهانشمولی آن‏ها محدودیت‏های بسیاری وجود دارد.
افزون بر این از دیدگاه متفکران پیچیدگی، دانش امری زمینه‏ای است و داننده در دانش خود از جهان دخیل است. دانش را باید در زمینه‏اش، در اجتماع و مرتبط با فرهنگ آن مطالعه نمود. از آنجایی که شناسنده در آنچه که می‌شناسد مداخله فعال دارد، دانش مشارکتی و اجماعی، زمانمند، تبادلی، و نیازمند بازسازی مستمر است.
نگاه غیرساده‏گرایانه و غیرتفکیکی به دانش، از سوی دیگر منجر به پیوند رشته‏های متنوع علمی و طرح رویکرد فرارشته‏ای می‏گردد. هدف رویکرد فرارشته‎ای که متاثر از دیدگاه غیرتفکیکی اندیشه و دانش زمینه‏ای است، فرا رفتن از مرزهای تصنعی و قراردادی و شکل‏گیری سازمانِ رشته‏ای دانش نوینی است که آرمان آن حل مشکلات متنوع و پیچیده جامعه انسانی می‎باشد.
در بخش بعدی در بررسی مبانی روش‎شناسی نظریه پیچیدگی به این نتیجه دست یافتیم که مبانی روش‏شناسی این نظریه همانند سایر نظریه‏ها در مبانی هستی‎شناسی و شناخت‎شناسی آن ریشه دارد. روش‎شناسی نظریه پیچیدگی به دلیل تکیه بر عدم‏قطعیت، روش را مسیری می‏داند که با تلاش مستمر و پذیرش امکان خطا، راهبردها را آزموده و امکان شناخت و فهم را فراهم می‏نماید. از سوی دیگر با پذیرش خود ـ سازمان، بر خودآگاه دانستن عاملان انسانی و تفکیک‎ناپذیری پژوهش‎گر از پدیده مورد مطالعه تاکید دارد. همچنین با اصرار بر مکمل بودن دوگانگی‏ها، بر این باور بنا شده که نوپدیدی پژوهش در شرایطی بروز می‏کند که امور به ظاهر متناقضی چون تنوع و افزونگی، تعامل و تمرکززدایی، و تصادف و انسجام به گونه مکمل نگریسته شوند. این نظریه از پژوهش‏های کل‏گرایانه، روش‏شناسی مطالعه موردی، پژوهش کنشی، و رویکردهای مشارکتی پژوهش حمایت می‏کند.

فصل سوم

روش پژوهش

پژوهش حاضر از نوع پژوهش بنیادی می‏باشد و از روش‏های پژوهش فلسفی استفاده شده است. کوتینگ282 و مالیسا283 یادآور می‌شوند که وظیفه اصلی فلسفه، طرح پرسش است و بدون پرسش خوب، پژوهشی وجود ندارد. پرسش‌ها (پرسش از واقعیت، دانش و ارزش) چارچوبی از چشم‎اندازهای چندگانه را فراهم می‌کنند که آن چارچوب‌ها به ما امکان تفکر در کار را می‌دهند. به عنوان نمونه با توجه به ماهیت برنامه درسی، به ما این فرصت را می‌دهند تا مطالعه کنیم که کدام دانش را گسترش دهیم و حتی کدام دانش باارزش‌تر است. درگیری با چنین پرسش‌هایی، پژوهش فلسفی است (جاناسن284 و دریسکل285، 2004: ١٠١٢). آن‏ها پژوهش فلسفی را این گونه توصیف می‌کنند: “پژوهش فلسفی، فلسفیدن است. این پژوهش با ماهیت واقعیت، دانش و حقیقت مرتبط است. درگیر شدن با آن به معنای نظریه‌پردازی، تحلیل، انتقاد و طرح پرسش‌هایی در باره و یا برای مشکلاتی است که در باره آن تحقیق می‌کنیم” ( همان: 1012).
به گفته لوئیز286 (١٩٨٢) پژوهش فلسفی بر اصطلاحاتی متمرکز می‌شود که به نظر می‏رسد نقش مهمی در بحث یا عمل ایفا می‌کنند و تلاش می‌کند به این پرسش که معنای لغات و عبارات چیست و مستلزم چه چیزی است، پاسخ گوید. پژوهش فلسفی اغلب از طریق شناخت تشابهات بین مشکلات و ایده‎ها و کشف این که چگونه فهم قبلی ممکن است بر مسئله یا موقعیت فعلی سایه افکند، موثر واقع می‌شود. فعالیت‌های فلسفی پژوهشی نیاز انسان به فهم موضوعات، مفاهیم و رویدادها و شناخت ایده‌آل‌ها را روشن می‌نمایند و به این نیازها پاسخ می‌دهند (هاستون287 و همکاران، 1990: ٤).
از آن جا که رساله در رشته فلسفه تعلیم و تربیت نگارش شده، طبق روال پژوهش‏های این حوزه، پس از تبیین مبانی نظری یک ایده، پژوهشگر می‏بایست در صدد باشد که از مبانی مذکور رهنمودها و راهکارهای عملی در زمینه‏های متنوع آموزشی استنباط نماید. از این رو از میان گرایشات متنوع این رشته، قلمرو برنامه درسی به دلیل جایگاه موثر آن در تحقق ایده‏های تربیتی برگزیده شده است. بدین سبب تلاش رساله در جهت کشف دلالت‏ها و استلزامات نظریه پیچیدگی در برنامه درسی می‎باشد.
در رساله حاضر دو پرسش مطرح گردیده که فصل چهارم بر مبنای پاسخگویی به پرسش اول پژوهش تنظیم شده است. در این فصل رساله در صدد آن است که با طرح ایده‏های نظریه نوین پیچیدگی، دلالت‌های ضمنی آن‏ها در حوزه عملی عناصر برنامه درسی استنتاج گردد. بدین منظور از یکی از انواع روش‎های فلسفی تحت عنوان روش استنتاج از نوع “قیاس عملی”288 استفاده شده است. قیاس عملی استدلالی است که قضایای آن توصیفی هستند و نتایج آن به عنوان مبنای تصمیم‎گیری و عمل بکار گرفته می‎شود (لانون289، 2001: 514). قضایای توصیفی در این قیاس، مفاهیم کلیدی و مبانی هستی‎شناسی، شناخت‌شناسی و روش‎شناسی نظریه پیچیدگی می‎باشند که در فصل مبانی و پیشینه پژوهش تبیین گردید. در فصل چهارم با استناد به این مبانی، قضایای تجویزی و به عبارتی استلزامات نظریه در عناصر برنامه درسی به طور تفکیکی استنباط می‎شوند. به عبارت دیگر بر مبنای مقدمات و قضایای توصیفی نظریه در جهت استنباط تصمیم‏های عملی و قضایای تجویزی در قلمرو برنامه درسی اقدام می‎گردد.
در فصل پنجم به منظور پاسخگویی به پرسش دوم رساله، از روش “پژوهش فلسفی: تحلیل مفهومی290” استفاده شده است. به گفته طراحان پژوهش فلسفی، روش فلسفی مناسب‏ترین روش برای پژوهش‏هایی است که در صدد یافتن دلالت‏های تربیتی در حوزه برنامه درسی می‎باشند. کومبز291 و دنیلز292 اظهار می‏دارند که

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره برنامه درسی، نظریه پیچیدگی، پوزیتویسم، تعلیم و تربیت Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره برنامه درسی، نظریه پیچیدگی، تعلیم و تربیت، مبانی فلسفی