پایان نامه ارشد رایگان درباره آئین بودا، شکل زندگی

دانلود پایان نامه ارشد

از ارزن، برنج وحشی و شبنم گیاهان بدون نمک و ادویه آورد و او آن را خورد. شاه مجدداً کسی را فرستاد تا احوال زاهد را جویا شود. او هنگامی که دید حال زاهد خوب شده است از او پرسید: مراقبت و پذیرایی شاهانه حال شما را خوب نکرد! کاپا چگونه توانست حال شما را خوب کند؟
زاهد جواب داد: هر چیزی که در اینجا میبینید نیک است اگر غذا با عشق آمیخته شود حال انسان را خوب میکند.145
انسان در فاصلهی بین تولد و مرگ باید آماده باشد که با بیماریها مواجه شود، انواع بیماریها اعم از ذهنی و جسمی گونهای از دوکه محسوب میشوند. بودا میگوید ممکن است کسی هزار سال عمر کند و حتی یک مرتبه هم به بیماری جسمی دچار نشود اما نمیتوان حتی برای مثال یک نفر را پبدا کرد که در زندگی به بیماری و رنج روحی و ذهنی دچار نشده باشد. بنابراین ممکن است انسان بتواند بدون بیماری جسمی زندگی کند اما بیماریهای روحی همواره انسان را تهدید میکنند. بیماریهایی که ممکن است ریشه در امیال شیطانی انسان داشته باشند.
همانگونه که دوری جستن از بیماری برای انسان غیر ممکن است، زندگی بدون رنج نیز برای انسان غیر ممکن خواهد بود. تأکید فراوان بر «رنج و بیماری» به این دلیل است که انسان همواره بیماری را در نظر داشته باشد و بداند که جوانی و تواناییاش ممکن است دستخوش بیماری و ناملایمتی شود. بیماری جنبهای از رنج است که امکان فرار از آن وجود ندارد و انسان باید در نظر داشته باشد که در زمان سلامت، بیشترین تلاش را در جهت انجام اعمال نیک بکند؛ چرا که وقتی به «رنج یا بیماری» دچار شود امکان انجام کاری را نخواهد داشت.146
علاوه بر این، داستان بیان شده به زبانی کاملاً نمادین با ما سخن میگوید. بیماری زاهد در این جا نماد رنجهایی است که انسان در این جهان به آنها دچار میشود و کاپا یا همان بودیستوه نمادی است از انجام دادن هشت راه و مانند این است که با انجام دادن این راهها به آرامش رسیده است. رنج و تعبی که راهب در فراق کاپا به آن دچار میشود نمادی است از اینکه چنان چه انسان هشت راه توصیه شده در آئین بودا را فراموش کند دچار رنج و سختی میشود. هنگامی که در نهایت رنج با رفتن به نزد کاپا این بیماری پایان مییابد؛ در واقع بیانگر این موضوع است که رنج در این دنیا پایان پذیر است و راه نجاتی دارد و انسان میتواند در همین حیات به آرامش و رهایی از رنج برسد.
اما به سراغ داستانی دیگر از جاتکه با نام سوجاتا147 جاتکه میرویم:
روزی روزگاری هنگامی که برهمهداته در بنارس حکومت میکرد بودیستوه در قالب پسر یک ملّاک متولّد شد و او را سوجاتا148 نامیدند. هنگامی که او بزرگ شد پدربزرگش درگذشت. پدر او از روزی که پیرمرد درگذشت در غم و اندوه فرو رفت و استخوانهای او را در محوطه و باغ خانهاش قرار داد. همیشه روی آن را با گل میپوشاند و به گریه و زاری میپرداخت. نه حمام میکرد و نه خود را خوشبو میکرد و نه چیزی میخورد و نه به کار خود میپرداخت. بودیستوه هنگامی که این وضعیت را مشاهده کرد با خود اندیشید: «پدرم از بعد از مرگ پدربزرگم در غم و اندوه غوطهور شده است و یقین دارم که همه از من انتظار دارند که او را تسلّی دهم. من راهی پیدا خواهم کرد و او را از این غم بیرون خواهم کشاند.»
سپس روزی او گاو نری را بیرون شهر دید که مرده است، او علف و آب برداشت و در برابر او نهاد و گفت: «بخور و بنوش!» همهی عابرانی که این صحنه را دیدند به او گفتند: «رفیق سوجاتا! آیا عقلت را از دست دادهای؟ آب و غذا به حیوانی که مرده است میدهی؟» اما او حتی کلمهای پاسخ نداد. پس آنها نزد پدرش رفتند و گفتند: «پسرت دیوانه شده است به حیوانی که مرده است آب و غذا میدهد!» ملّاک با شنیدن این سخنان گریه و زاری برای پدرش را متوقف کرد و نزد پسرش رفت و گفت: «پسر عزیزم آیا عقلت را از دست دادهای؟ چرا سعی داری به حیوانی که مرده است آب و غذا بدهی؟»
بودیستوه چنین پاسخ داد: «این حیوان از سر تا دُمش سالم است اما سر و اعضای بدن پدر بزرگ من از بین رفته است. هیچ احمقی برای او گریه نمیکند؟ اما تو میکنی!» با شنیدن این سخنان، پدر بودیستوه با خود اندیشید: «پسر من خردمند است. او میداند که هم برای این دنیا و هم برای زندگی بعدی چه بکند او این کار را کرد تا من را قانع بکند.» سپس به پسرش گفت: «پسر خردمند و عزیز من! دانستم که همه چیز در این جهان فانی است از این رو دیگر من گریه نمیکنم.»149
در این داستان ابتدا با یکی از حقایق رنجآور جهان آشنا میشویم که همان مرگ عزیزان است. هنگامی که به مرگ همانند پدیدهای طبیعی نگریسته شود تحمّل غم و اندوه آن نیز آسان می شود. چنانچه این حقیقت را بپذیریم که «هر چه که در ذات خود برخاستن داشته باشد بدون شک افتادن و اُفول کردن نیز در ذات خود دارد.» به آسانی بسیاری از تعالیم دمّه را نیز میتوانیم درک کنیم. کسانی که در تعالیم دمّه تأمل و دقت کردهاند و ذهن خود را گسترش دادهاند، در مواجه با رنج، مقاومت بیشتری از خود نشان میدهند و کمتر گریه و زاری میکنند. رنج و اندوه ذهنی با انسان متولّد میشود و انسان را از آن گریزی نیست. اینطور باید بیان داشت که رنج جسمی در جسم انسان به ودیعه نهاده شده است. دردهای روحی و روانی نیز همیشه همراه انسان بوده و نتیجهی آز و طمع است و تنها راه رهایی از آن عمل به تعالیم دمّه است.150
مرد ملّاک از آنجا که به زندگی و نزدیکان خود دلبستگی داشت نمیتوانست مرگ پدر را تحمّل کند و همین عدم فراموشی و دلبستگی موجب رنج او شده بود. همچنین دلبستگی او به پسرش نیز موجب شد هنگامی که مردم به او گفتند پسرش دیوانه شده، رنج از دست دادن پدر را فراموش کند و رنج پسر را بکشد. اما پسرش که در واقع بودیستوه بود با یک مثال عملی فانی بودن و موقتی بودن همه چیز را در این زندگی به او نشان داد. در واقع به صورت عملی به او نشان داد راهی برای رهایی از رنج وجود دارد و پدر خویش را در این جهان از رنج رهانید و موجب آرامش یافتن وی شد.
4- توقف رنج در جاتکه
روی دیگر سکهی رنج و ناپایداری در آئین بودا، تمجید از کسی است که خود را از زنجیر غم و اندوه رهانیده است. فرضیهی رنج جهانی در آئین بودا مانند فلسفهی «اندوهگرایی» نیست. تنگنای اندوه برای آنانی است که از مبدأ رنج و طریق فرونشاندن آن آگاهی حاصل نکرده باشند. اما در دل یک بودایی که خود را از این رنج آزاد کرده است این اندوه مبدل به ترحمی آکنده از مهر میشود که وی برای تیره روانانی که هنوز دست به گریبان نادانی هستند و در بند اسارت به سر میبرند احساس میکند و خود او نه فقط کوچکترین احساس اندوهی نمیکند بلکه نوعی وجد و شادی هم در ژرفای وجودش متجلّی است. همان شادی فرزانهی حکیمی که از «هر چه رنگ تعلّق پذیرد» آزاد است. همان سروری که از آزادی نشأت میگیرد و در آن، معرفت بر این آزادی هم تحقّق میپذیرد.151
حقیقت چهارم ابزاری برای پایان دادن به مرگ است و مسیری هشت قسمتی را پیشنهاد میکند. با کنار هم قرار دادن حقایق شریف چهارگانه آگاهی نسبت به منشأ رنج انسان کشف میشود و همزمان با آن راه حل پایان دادن به رنج انسان پیشنهاد میشود که همان راههای هشتگانه است.152
راه هشتگانه راه میانهای است که بودا طی نخستین موعظهاش شرح داد این هشت روش که در ادامه شرح آن میآید زنجیر وار نیستند. چرا که هر کدام وابسته به دیگری است و باید در تعامل با هم عمل و اندیشه شوند. یعنی نمیتوان فقط یک مرحله را به خوبی انجام داد و دیگر مراحل را انجام نداد وقتی این هشت روش همراه هم و کاملاً انجام شوند انسان به روشن شدگی میرسد.153
بودا به مشکل زندگی رویکردی روانشناسانه دارد، راهحل هشتگانه او نیز ناظر به همین بُعد است. او معتقد بود روش درست آن قدر مهم است که اصول دیگر را تحت تأثیر قرار میدهد. هنگامی که میخواهیم فیل وحشی را آموزش دهیم و رام کنیم بهترین روش این است که با یوغ زدن به او آغاز کنیم.154 آن گاه که میخواهیم روان و روح سرکش انسان را تربیت کنیم نیز بهترین روش این است که با مهار کردن آن آغاز کنیم. راه هشتگانهی بودا به منزلهی یوغ و مهاری برای نفس انسان است. این راهکارهای هشتگانه عبارتند از: فهم درست، فكر درست، سخن درست، عمل درست، معاش درست، تلاش درست، توجه درست، و تمركز درست.
اما این نکته نیز باید بیان شود که رهایی در آئین بودا تنها با ایمان حاصل نمیشود. ایمان وسیلهای است که با آن انسان از عمق رودخانهی وجود گذر میکند و به سلامت به نیروانه155 میرسد.156 بودا اين راه‌هاي هشت‌گانه را به سه بخش كاهش مي‌دهد كه عبارتند از: تهذيب نفس يا اخلاق، مراقبه و فرزانگي كه در سانسكريت «سيلا157، سامادهي158 و پانّا159» خوانده مي‌شوند؛ از اين‌رو، يكي از راه‌هاي مهم نجات و نسخهی شفابخش بودا براي رهايي از رنج، راه اخلاق و تهذيب نفس است.160 اخلاق، عبارت است از ادامهی راهي در زندگي كه با صلح، صدق و راستي همراه است و خود از هر نظر منضبط باشد؛ راهي كه چنان سنجيده شده باشد كه نه موجب آزار خود آدم گردد و نه موجب آزار ديگران.161
بنابراين سالكان بودايي با نردبان اخلاق، خود را از رنج رهانده و به مقصد اعلاي اخلاقي زيستن مي‌رسانند. نيروانه، غايت اخلاقي زيستن در آئين بوداست. نيروانه هم هدف و هم مبناي تحرّك و اخلاق در ميان بوداييان است. نيروانه، دو جنبهی سلبي و ايجابي دارد: خاموش كردن هوس‌ها، توقف كامل و هميشگيِ همهی رنج‌ها؛ يعني دستيابي به سكون و آرامش كامل.162 حکایت زیر از جاتکه نشان میدهد که چگونه میتوان با شیوهای درست، رنجها را در این جهان کاهش داد. این داستان آمادانتی جاتکه163 نام دارد.
روزی روزگاری بودیستوه در قالب برهمن در روستایی بیرون از دروازههای بنارس متولّد شد. خانوادهی او متشکل از دو فرزند، یک دختر و یک پسر بودند. هنگامی که پسر بزرگ شد، پدرش از خانوادهای که در شأن و مرتبهی خودش بود همسری برایش گرفت و به خانه آورد. پس با خدمتکار خانه، آنها شش نفر شدند که به شادی کنار هم زندگی میکردند. همواره بودیستوه آن پنج نفر را توصیه میکرد: «تا چیزی بدست آوردید صدقه بدهید، به فانی بودن خود بیندیشید. مرگ قطعی است و زندگی موقتی است، همهی موجودات فانی و موضوع مرگ هستند. پس شب و روز به راه خود دقت کنید.» آنها توصیههای او را جدی میگرفتند و شب و روز به یاد مرگ بودند.
روزی بودیستوه و پسرش برای خیش زدن زمین خود رفتند. پسر زبالهها را یکسو جمع کرد و آتش زد. در فاصلهای نه چندان دور یک مار زندگی میکرد، دود چشم مار را سوزاند مار با خشم از سوراخ بیرون آمد و پسر را نیش زد و پسر مُرد.
بودیستوه با دیدن منظرهی افتادن پسرش، بیل را انداخت و به سمت او دوید و متوجه شد که او مرده است. بودیستوه پسر را بلند کرد و پای درختی گذاشت و با خود گفت: آن چه موضوع مرگ است لاجرم روزی خواهد مُرد. همهی ذاتهای فانی خواهند مُرد. در همین لحظه یکی از همسایهها را دید که نزدیک مزرعه آمده است به او گفت: ای دوست به خانه میروی؟ او پاسخ داد: بله.
بودیستوه گفت: پس لطفاً به خانهی ما برو و به خانوادهام بگو که امروز مثل روز گذشته برای دو نفر غذا نفرستند؛ بلکه فقط برای یک نفر غذا بفرستند و هر چهار نفرشان لباس تمیز بپوشند و با گُل به مزرعه بیایند.
مرد همسایه به خانه بودیستوه رفت و پیغام او را رساند. همسر بودیستوه پرسید: او این پیغام را برای که فرستاد؟ مرد پاسخ داد: برای همسرش.
سپس زن متوجه شد که پسرش مُرده است. اما چندان ناراحت نشد و بر خودش مسلّط بود. لباسهای سفیدش را پوشید و در دست گُل گرفت و به همراه بقیه به مزرعه رفت. هیچ کدام از آنها گریه نمیکردند. بودیستوه زیر درختی که پسر قرارداشت، نشست و غذایش را خورد. پس از اینکه غذا تمام شد پسرش را سوزاندند اما هیچکس حتی قطرهای اشک نریخت. همه در فکر مرگ فرو رفته بودند.
تأثیر پرهیزگاری آنها به حدی بود که تخت پادشاه سکه از خود علایم گرما نشان داد. سکه گفت: چه کسی ناراحت است و موجب شده است که من از تخت خود به زیر بیایم؟ با خود گفت باید بروم و فریادی هم چون شیر برآورم. آمد و کنار مراسم تدفین

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره آئین بودا، آداب و رسوم، درون مایه، زمان گذشته Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره آئین بودا، ادیان ابراهیمی، مفهوم خدا