پایان نامه ارشد رایگان با موضوع نومحافظه کاران، اقتصاد بازار، اقتصاد باز

دانلود پایان نامه ارشد

قصد نقد پروژهي خردگرايانهي روشنگري را دارد و در اين راه، با تأکيد بر روابط متقابل قدرت/دانش، محدوديتهايي صريح در برابر خرد روشنگري قرار ميدهد و هرگونه مدعاي راجع به حقيقت مطلق و جهانشمول را رد ميکند، اما به باور پستر، اين استراتژي فوکويي، تضادي با اين امر که فوکو ميتوانست موضع بازانديشانهتري داشته باشد ندارد. در واقع بيتوجهي به بزنگاه اکنوني و زمينهي اجتماعي نظريه، به مشکل ديگري در رابطه با موضع خود نظريهپرداز منجر ميشود. فوکو در مصاحبهها و گفتههاي خود اذعان داشته است که متون او ميتوانند به مثابه “ابزار”هايي در راستاي به چالشکشيدنِ مناسبات سلطه بهکار روند. در اين ساحت، ميتوان نظريهپردازي را تشخيص داد که در حال فراهم آوردن ابزارهاي اين پيکار است، اما چنان که پستر اشاره ميدهد، نقش فوکو به عنوان “روشنفکرِ خاص8” نامعلوم باقي ميماند. روشنفکرِ خاص ، آن کسي است که مستقيماً در حال پيکار با سلطه است و نه کسي که تنها ابزارها را براي پيکار تدارک ميبيند. پستر اين ناکارايي را چنان که پيشتر نيز گفته شد، ناشي از کماعتنايي فوکو به ساحت شناختشناسانهي انديشهاش و در نظر آوردنِ ملاحظات راجعبه آن و نيز عدم توضيح رابطهي ميان گفتمان فوکويي و نقش محتمل وي به عنوانِ روشنفکري خاص مي داند (همان).
مطالعات فرهنگي به تبع آنکه درک متفاوتي از نقش روشنفکر و سياست نظريه دارد، بنابراين در اين نقطه است که با تبارشناسي فوکويي قدري زاويهدار ميشود. مسألهي مطالعات فرهنگي نه پرداختن به روابط زور و اجبار است و نه استراتژيهاي رهايياي که بيش از آنکه انضمامي باشند، در سطحي فلسفي باقي ميمانند. در واقع کارکرد و نقش سياسي نظريه در مطالعات فرهنگي با رويهاي که فوکو در قبال نظريههاي خود در پيش ميگيرد متفاوت است. فوکو، همچنان، اصالتدهي فلسفي به نظريه را در مجموعهي کارهايش حفظ ميکند و بدين جهت با مشکلي روبرو ميشود که استوارت هال آنرا مشکلِ “انعطاف سياسي9” ميخواند (باومن، 2007: 57). در واقع، اصالتدهي فلسفي و غيربازانديشانه به نظريه- در وهلهي آخر- در نزد فوکو، آراي او را با اتهامِ “عدم انعطاف سياسي” و بيتوجهي نسبت به بزنگاه اکنوني روبرو ميکند و اين معضلي نيست که در مطالعات فرهنگي و مسائل انضمامياي که با آنها روبروست، قابل چشمپوشي باشد. بنابراين با وجود شباهتهاي انکارناپذير، لازم است مطالعات فرهنگي درک متفاوتي از تاريخ پرورش دهد که عليرغم استفاده از بسياري ملاحظات فوکويي، به قدر کافي پيچيده، غيرتقليلگرايانه، و در عين حال انضمامي و مداخلهگر باشد. اين کار در مطالعات فرهنگي با مفصلبندي تبارشناسي فوکويي با برخي ملاحظات مارکسيستي راجع به فلسفهي تاريخ صورت ميپذيرد. در ادامه، مفهومي را که به وسيلهي آن اين درک پرورانده شده است، به تفصيل معرفي خواهيم کرد. با اين حال ضروري است پيش از اين کار، زمينه و زمانهاي را که در طي آن ضرورت به دست دادن درکي تاريخي در مطالعات فرهنگي اهميت پيدا کرد، به اختصار تصوير کنيم.
2-3- تاچريسم10، پروژهاي متناقضنما
در سالهاي پس از جنگ جهاني دوم، بريتانياييها شاهد موفقيتهاي روزافزون دولتهاي رفاه بودند که در پهنهي سياسيِ اجماعي اين کشور، با رويکرد سوسيال دموکراتيک، برنامههايي را جهت افزايش رفاهحال مردم بهويژه کارگران به مرحلهي اجرا ميگذاشتند. فهم عامه11 مردم، حول اين مفهوم برساخت شده بود که جنگجهاني در حکم فصلمشترکي قاطع ميان روزهاي تلخ گذشته – که عصر حاکميت بلامنازع سنجهي بازار بر نيازهاي مردم و جامعه بوده است – و روزهاي اميدبخش کنوني در سايهسار دولتهاي رفاه است. بنابراين فهم عامه ايجاب ميکرد که دولتهاي رفاه به حيات خود ادامه دهند تا خاطرهي تلخ سالهاي دههي 1930 زدوده شود. در واقع سياست اجماعي سوسيال دموکرات در بريتانياي پس از جنگ توانسته بود حول مفهوم “فهم عامه” هژمونيک گردد.
تاچريسم پروژهاي بود در راستاي مخالفت و ستيز با دموکراسي مبتني بر رفاه اجتماعيِ سالهاي پس از جنگ و مستعمل ساختن آن در جهت جايگزين نمودنش با مولفهها و عناصري جديد. تاچريسم نوعي خدعه يا توطئه نبود، بل بيش و پيش از هر چيز، پروژهاي سياسي به منظور برساخت عامليتي جديد بود؛ تشکليابي نيرويي جديد در سياست بريتانيا از دل حزب سنتي محافظهکار، که هدف خود را نه ميل کورکورانه به تصاحب قدرت، بل بيشتر متوجه کسب اتوريته بر عامه به منظور هژمونيک شدن قرار ميدهد. تاچريسم بدينمنظور، آن مفهوم کليدياي را که جهت هژمونيک شدن بايستي در اختيار گرفته و بازمفصل بندي نمود، آماج خود قرار ميدهد. آنها سياستي را سامان ميدهند که در وهلهي نخست، با تجربهي زيستهي مردم؛ با آنچه گرامشي “طبيعت متناقض و الزاماً تکهتکهشدهي فهم عامه” (هال، 1988: 167) مي خواند، ارتباط برقرار کند. تاچريسم برنامهي سياسي مشدد ساختن آرزوها و اميال مردمان عادي است؛ چنان که تحت شرايط خاصي، آنها را به عنوان سوژه هايي مطيع در درون گسترهاي تاريخي که قصد چيرگي گفتماني برآن را دارد، وارد آورد: “آنچه تاچريسم به عنوان يک ايدئولوژي انجام ميدهد، مخاطب قرار دادن ترسها، دل نگرانيها، و هويتهاي از دست رفتهي مردم است. اين ايدئولوژي ما را دعوت ميکند تا به سياست، در پندار خود بيانديشيم. ما را به فانتزيهاي جمعيمان توجه ميدهد، به بريتانيا به مثابه اجتماعي خيالي12، به يک ايماژ اجتماعي. خانم تاچر در نهايت اين زبان ويژه را مسلط ساخت” (همان: 167). خيال انگيز ساختن سياست و ارجاع مکرر به ايماژها و خاطرات جمعي، در واقع بخشيدن زباني نوستالژيک به سياست است که متکي بر مجموعهاي از اصول اخلاقي است. اين زبان نوستالژيک در پروژهي سياسي تاچريستي، عميقاً با درکي ويژه و البته بي سابقه از تاريخ در ارتباط است، درکي که استوارت هال ذيل عنوان متناقضنماي “مدرنيزاسيون بازگشتي2” (پروکتر، 2004: 101) بدان پرداخته است. اين عنوان در نگاه نخست جمع اضداد بهنظر ميرسد، چرا که مدرنيزاسيون، فرآيندي رو به جلو و در مسير پيشرفت و ترقي مينمايد، پس چگونه مي شود آنرا با نوعي انگارهي بازگشت به عقب و فروکاهش مفصلبندي نمود؟ خصيصهي دستگاه متناقضنماي پروژهي تاچريستي آن است که پيشفرضهاي قديمي راجع به مفاهيمي چون تاريخ و سياست را درهم ميريزد و معناي مسلم برخي انگارهها را مورد ترديد قرار ميدهد، تا بدانپايه که محافظهکاران بريتانيايي، چنان پروژهي سياسي خود را بازبرساخت ميکنند که اقبال گستردهي کارگران و فرودستان اجتماعي را نيز متوجه خود ميسازد. از سويي داعيهدار پيشرفت و اقتصاد بازار آزاد و سرمايه داريِ پيشرفته ميگردند و از سوي ديگر ارزشهاي سنتي محافظهکارانه چون توجه به هستهي خانوادگي و مليت بريتانيايي را بار ديگر به صدر بازميگردانند. اهميت تاريخ در پروژهي سياسي تاچريستي به جهت آن است که گفتمان مسلطِ پيش از خود، يعني گفتمان سوسيال دموکرات را همبستهي طبيعيسازيِ نوعي فهم عامه در ميان مردم ميداند که در گسترهي تاريخي سالهاي جنگ جهاني دوم برساخت شده است، بنابراين برهم زدن اين نظم گفتماني بايستي با جعل موضع تاريخي خاصي همراه باشد که بداهت موجود در فهم عامه را برهم زند و از سوي ديگر آنها را با پروژهي سياسيِ راست جديد همراه سازد. استوارت هال نيز کاميابي تاچريسم را در همين “توانايي آن در مفصلبندي گفتمانهاي متناقض با يکديگر در يک صورت بندي ايدئولوژيک يکسان” (1988: 10) ميداند.
2-4- بحران چپ و تجديدنظر در سياست نظريه
در دهههاي 1970 و 1980، که نومحافظه کاران بريتانيايي بيمحابا پيش ميرفتند و حتي کارگران اين کشور را نيز با سياستهاي خود همراه ميساختند، اردوگاه چپ وارد بحراني جدي شده بود. اين بحران بيش از هر چيز ناشي از تلقي مجرد و غيرتاريخي از رخدادهاي سياسي بود. زماني که چپ، زبان به سخن گفتن از بحران ميگشود، همهي آنچه بر زبان ميآورد اين بود که سرمايهداري درحال فروپاشي است و تمام تلاش ما بايستي پيشروي و اشغال مواضع قدرت و بهدستگرفتن زمام امور باشد. اين پندار منجر بدان شد که جريان چپ تلقي نادرستي از رفتار کارگران بريتانيايي آن دوره نيز داشتهباشد. در همان هنگام که پروژهي تاچريستي توانسته بود قلمرو جديدي از مواضع سوژگي را بهمنظور برآوردن حمايت بيشتر عامه سامان دهد، سياستپيشگان کهنهکار و تندروي چپ همچون توني بن13، همراستايي کارگران و خانوادههايشان در کارزارهاي انتخاباتي آن دورهي حزب محافظهکار و راي گستردهشان به سياستهاي تاچر را بهجهت گرفتارآمدن کارگران در نوعي “آگاهي کاذب14” ارزيابي ميکردند (ديويس، 2004: 135).
استوارت هال بهعنوان نظريهپردازي که از دههي 1950 نزديکيهاي بسياري با جريان چپ در بريتانيا داشته، اين اصرار ناکارآمد چپ بر مواجهه با مسائل جاري بر اساس تلقي جبرگرايانه از نظريهي مارکسيستي را مورد انتقاد جدي قرار ميداد. نقد هال به تلقي رايج مارکسيستي از نظريه، به اوايل دههي 1970 و برگزاري سمپوزيومي در مرکز مطالعات فرهنگي بيرمنگام با عنوان “تعيين جايگاه براي مارکس2” (1971) بازميگردد. اين سمپوزيوم در راستاي پاسخدهي به پرسشها و مسائل بسياري که راجعبه سودمندي و کاربردپذيري مارکسيسم در فرهنگ معاصر درگرفته بود برگزار ميشد: “آيا مارکسيسم همچنان ميتواند راه و رسمي ضروري، به جهت درک مدرنيته را فراهم آورد؟” (همان: 73)
پاسخ هال و همراهان او به اين سوال در مرکز مطالعات فرهنگي بيرمنگام مثبت است، اما موافقت آنان با مارکس از سنخ ديگري است. هال در متن مفصلي که راجعبه مقدمهي گروندريسهي مارکس نوشتهاست، روششناسي مارکسي را موردِ توجه قرار ميدهد و عنوان ميدارد که مارکس، هرگز بهگونهاي انتزاعي و مجرد استدلال نميکرد، بل در پي مشخص ساختن همآينديهاي تاريخي خاص و وضعيتها و صورتهايي بود که وجود روابط کار-توليدي خاصي را ممکن ميساختند. مارکسي که هال در مقدمهي گروندريسه مشاهده ميکرد، خاصبودگي همآينديهاي تاريخي را تشخيص ميداد و براي مثال، آنگاه که از توليد سخن ميگفت، مرادش “توليد به معناي عام آن” نبود، بل از توليدي ميگفت که تنها از خلال زمينهاي خاص و در دل مناسبات و وضعيت هاي اقتصادي-تاريخي يگانهاي برساخت شدهاست. اين وضعيتهاي همآيند، هر نوع تلقي مقطوعي از سير تحولات تاريخي را مشروط ميسازند و بنابراين امکان پيشگويي تداوم وضعيتي خاص در شرايطي به لحاظ زماني و مکاني متفاوت را منتفي مينمايند. به بيان هال: “هيچ ضمانتي بيرون از تاريخ، بيرون از شرايط انضمامي خاص آن وجود ندارد” (هال، 1973: 9). مارکسيسمي که هال ميپذيرفت، “مارکسيسمي بدون ضمانت15” بود که نه گذاري خطي از يک دورهي زماني به دورهي زماني ديگر را پيشفرض ميگرفت و نه در واقع اعتقادي بر اين داشت که هر دورهي گذاري، ما را به پيشرفت و ترقي رهنمون ميگردد. بنابراين اگر گذارِ خطي تاريخ مورد تشکيک قرار گيرد، لاجرم نقش نظريه بهمثابه هموارکنندهي امکان تحقق قوانين عام براي متعين ساختن واقعيت نيز محل ترديد خواهد بود. به باور هال، نظريهي اقتصاد سياسي فرتوت مارکسيستي عليرغم کوشش کساني چون لويي آلتوسر در نيمهي دوم قرن بيستم، همچنان عوامانه و ذاتگرايانه مينمود (همان: 7).
انتقادات هال از نظريهي مارکسيستي در اواخر دههي 1970 به اوج خود رسيد. اين دهه را در بريتانيا با بحران هاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي خرد و کلاناش ميشناسند. افزايش بهاي نفت و به تبع آن افزايش هزينههاي عمومي که به بحران ناکارآمدي اقتصاد کينزي تعبير شد و نيز کشانيده شدن مباحث نژادي و جنسي مفتوح از دهههاي پيشين به درون نوعي “سياست مواجههاي16” صريح و عريان، اين دهه را پيوسته آغشته به بحران مينمود. مسالهي هال و همکارانش در بيرمنگام در اواخر اين دهه اين بود که از اين بحران چگونه بايستي سخن گفت؟ آيا مارکسيسم مي تواند مفاهيم و اصطلاحاتي ارجاعي براي برآوردن اين مقصود فراهم آورد؟ پاسخ منفي بود، چرا که نظريهي مارکسيستي در شکل اعادهشدهي ساختارگرايانهاش نيز همچنان مدلي غيرتاريخي مينمود. به تعبير هال: “بي معناست که صرفاً يک ساختار را به هر موقعيت يا دورهي مفروض تحميل کنيم. نظريهپردازي، نظرافکندنِ نظاممند به تاثيرمتقابل صورتها و ساختارهاي يک پيکربندي تاريخي خاص

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع ناخودآگاه Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع قضا و قدر