پایان نامه ارشد رایگان با موضوع ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

ه بر حسب دوگانگي ذهن و عين صورت ميگيرد رد نمود؛ اما معضلهي بزرگ، در آن همچنان پابرجاي بود؛ اينکه فوکو، خود چه تعبير مثبتي ميخواهد بهدست دهد. دوران ديرينهشناختي فوکو، همراه با ترديدها و نوسانات او حول اين دست باورداشتهاست که آيا اصول تبيينياي که وي عرضه داشته است، قرار است به عنوان قانون و قاعدهاي در وراي پديدهها عمل کند و يا در اذهان مجريان گفتمان؟ (دريفوس و رابينو: 168) مشکل فوکو بيشتر از اين روي بود که اعتقاد داشت، اصول گفتمانياي را که کشف کرده است، صرفاً توصيفي نيستند، اما در عين حال ميدانست که نميتواند شيوهي عملکرد اين اصول را به وسيلهي قوانين عيني يا ذهني توضيح دهد. او از آنجايي که به شيوهي کمابيش تقليلگرايانهي توضيح معنا برحسبِ “موضوعات گفتماني” پايبند بود، بنابراين از نگرش تأويلي هايدگري مبني بر توضيح کردارهاي گفتماني برحسب کردارهاي غيرگفتماني پرهيز ميکرد. در چنين شرايطي، تنها راهي که با حذف قوانينِ علّي عيني، قواعد ذهني و افق کردارهاي معنادار باقي ميماند، شکل تعديلشدهاي از نظريهي ساختارگرايي بود (همان: 1-170). بنابراين اصول گفتمانياي که فوکو در آن دوران مدنظر داشت، در موارد متعددي سدِ راه او قرار ميگرفتند. او از سويي در پي “توصيف خالصي از گفتمان” بود و از سوي ديگر کراراً پاي از اين حد توصيفي فراتر ميگذاشت و ميخواست به کارهاي خود شأنيتي تبييني نيز بدهد، اما مسألهي اينکه اين عرضهي تبييني چگونه بايد باشد که با درک فوکو از اصول گفتماني سازگاري يابد، نامشخص باقي ميماند.
اين مشکل در نزد فوکوي ديرينهشناس، به جهت اصرار او براي قرار يافتن در جايگاه ناظري بيطرف است. فوکو در “ديرينهشناسي دانش”، به تبعيت از هوسرل، نگرش مداخلهگر و درگير را سادهلوحانه ميانگاشت؛ اما بعدها به تدريج همانند مرلوپونتي اعتقاد پيدا کرد که “جدي بودن، سادهلوحي نيست، بلکه اجتنابناپذير است؛ ما محکوم به معنا هستيم؛ ميبايد نگرش طرفدار و درگير را جدي بگيريم” (همان: 179). بنابراين او گرچه در اين دوران مسألهي طبيعيبودگي نظامهاي معرفتي را رد ميکند، اما همچنان در تقلاي اتخاذ موضع بيطرفانهاي است که لابد قرار است امتيازي براي متفکر ديرينهشناس بهحساب آيد. اتخاذ چنين موضعي تنها زماني ميسر ميگردد که بتوان با اتکا به قوانين محصورسازي2، معنا را ناضرور ساخت؛ مسألهاي که فوکو بعدها صريحاً آنرا ناممکن ميداند. افزايش تأکيدات تبارشناختي از جانب فوکو از سالهاي مياني دههي 1970 به بعد، و به بياني ديگر معکوسسازي اولويت تبارشناسي و ديرينهشناسي در نزد او، محصول مشاهدهي همين دست نارساييهاست.
نخست به اختصار بايستي شرحي از تبارشناسي ارائه کنيم. فوکو خود در مقالهي “نيچه، تبارشناسي، تاريخ” اين وظيفه را برعهده ميگيرد و تبارشناسي را نوعي “تاريخ واقعي2” ميداند که در برابر روش “تاريخ سنتي3” قرار ميگيرد. اين تاريخ سنتي به باور فوکو دستکم دو مشکل اساسي دارد. نخست آنکه به “نمايش فراتاريخيِ دلالتهاي ايدهاي و غايتشناسيهاي نامعين” روي ميآورد (فوکو، 1390: 144). بنابراين تاريخ سنتي به جهت غايتباورياش، به اصالت جستوجوي “خاستگاهها4” باور دارد. مشکل دومِ تاريخِ سنتي، که در ارتباط با مشکل اول قرار دارد، اين است که با دست يازيدن به متافيزيک، ميکوشد مسألهي خاستگاههاي تاريخي و بحث از سرمنشاء را پاسخي درخور دهد، يعني آنچنان که فوکو از پل ره3 مثال ميزند، بهعنوان نمونه، تمام تاريخ اخلاق را بر اساسِ دغدغهي محض امرِ مفيد سامان دهد. اين چيزي است که در خوشبينانهترين قرائتها بسان نوعي ابداع و در بدبينانهترينشان، همچون تردستي و حيله در نظر آورده ميشود (همان: 145). بنابراين چنان که از لابهلاي اين ارجاعات آشکار ميگردد، تبارشناس، با ماهيات ثابت، قوانين بنيادين، عينيت رستاخيزنگرانه2، خاستگاههاي قطعي و غايات متافيزيکي سروکار ندارد. او “رويداد تاريخي” را نه رخدادي تکين بر مبناي توالي طبيعي، همچون يک تصميم، يک قرارداد، يک فرمانروايي يا يک نبرد و پيکار؛ بل حاصل نسبتي از نيروها ميداند که ميتوانند وارونه شوند و بنابراين پياپي از مدار فرضي حرکت غايتمندانهاي که برايشان تصور ميکنند، خارج گردند.
تبارشناسياي که فوکو در برابر اين تاريخ سنتي قرار ميدهد، حائز نکات مهمي است که در بحثهاي آتي ما نيز به صورتهاي ديگري تکرار خواهند شد. نخست آنکه فوکو براي مرتفع ساختن معضلِ ساحت تجويزيِ توصيفهايش، تبارشناسي را به عنوان نوعي تاکتيک بهکار ميبندد. اگر پيشتر در ديرينهشناسي فوکويي مسألهي جستوجو براي اصل و بنياد برسازندهي استعلايي در علوم انساني به واسطهي تحليل پراکندگيهاي محلي بهکناري نهاده شده بود، اما اين دانشهاي محلي براي آنکه حائز چنان منزلت تجويزياي گردند که تجويز، به امري مقدم بر گفتمان بدل نگردد، به تاکتيک جديدي نياز داشتند و تبارشناسي، اين نقش را ايفا کرد: “تبارشناسي مجموعهي تاکتيکهايي است که به موجبِ آن، بر اساسِ توصيف اين پراکندگيهاي محلي، دانشهاي منکوبشده که به اين ترتيب آزاد شدهاند، به بازي گرفته ميشوند” (فوکو، 1385: 34). بنابراين هراندازه که ديرينهشناسي فوکويي از سياست مداخلهاي پرهيز دارد، اما تبارشناسي او “تلاشي است براي رهايي دانشهاي تاريخي از انقياد و ايجاد قدرتِ تقابل و مبارزه عليه قلدري يک گفتمانِ نظري، منسجم، صوري و علمي” (همان) بنابراين تبارشناسي را بايد به مثابه مجموعه رويهها و تاکتيکهاي سياسي مداخلهگري دانست که ساحت تجويزي کار فوکو را ميسر ميکند. تجويز در چنين وضعيتي، در خدمت درک گفتماني از مناسبات قدرت/دانش است. در واقع، اين ساحت تجويزي و وظيفهاي که بر دوش تبارشناس مينهد، چيزي جز “درهمشکستنِ اولويتِ اصل و منشاء و تخريب حقايق تغييرناپذير” نيست (دريفوس و رابينو: 209).
مزيت دوم تبارشناسي فوکويي نسبت به تاريخِ سنتي، فراروي از دوگانهي “اکنونگرايي4” و “نهايتگرايي2” است. بر طبقِ انگارهي “اکنونگرايي”، تاريخنگار، الگو يا مفهوم يا نهاد، يا احساس و يا نمادي را از زمان حال ميگيرد و تقريباً به صورتي ناخودآگاه و نادانسته ميکوشد نشان دهد که [آن الگو يا مفهوم]، در گذشته هم، معنايي يکسان و معادلِ معناي امروز داشته است” (همان: 222) اين شيوه که نمود بارزش در انواع رويکردهاي قوممدارانه مشاهده ميشود، عملاً کار مورخ را به “نوشتن تاريخ گذشته بر حسبِ حالحاضر” تقليل ميدهد. سويهي ديگر اين ماجرا نيز که به “نهايتگرايي” موسوم است، مشوق نوعي از تاريخنويسي است که جوهرهي زمان حاضر را با سماجت تمام در جايي دوردست، و در اعماق تاريخ جستوجو ميکند و مصر است که جهت اين تحولات از گذشته تا به اکنون را بهنحوي بيان دارد که گويي هرآنچه در دوران حاضر ميگذرد، با سيري تعليلي از نطفههايي کهن و بس دور و دراز ريشه گرفته است.
تبارشناسي فوکويي بهجاي اين دو شيوهي غايتنگرانه، از نوعي “تاريخ واقعي” سخن ميگويد که با اکنونيت تاريخي در ارتباط است، اما به جاي آنکه مسألهي اينجا و اکنون را بدل به نوعي سنجهي نظري و فراتجربي نمايد، ميخواهد بداند مواردي چون: “مراسم دقيق قدرت” يا “تکنولوژيهاي سياسي بدن” که در دوران حاضر مسألهساز شدهاند، در کجا پديد آمده، شکل گرفته و اهميت يافته اند (همان). اين امر، باز به معناي آن نيست که مظاهر حاد و مسألهساز دورانِ حاضر، در خط سيري مستقيم با رجوع به گذشته قابل مشاهدهاند، يا آنکه در آن دوران نيز اهميتي بهپايهي اهميت کنونيشان داشتهاند، بل آنچه براي فوکو اهميت دارد، توجه به مناسبات دگرگون شوندهي قدرت/دانش است و در اين ميان، رجوع به تاريخ است که ميتواند اين دگرگونشوندگي و نيز “پيدايش تصادفي” (همان: 208) اين مقولات را توضيح دهد.
با اين حال روششناسي فوکويي، و بحث او از تحليل گفتماني و تبارشناسي، نميتواند دقيقاً همان چيزي باشد که مدنظر مطالعات فرهنگي است. بخش عمدهاي از اين مسأله را در ادامه و در بحث از اخلاف فوکو، همچون لکلائو و موف و مباحثهاي که با برخي اصحاب متنفذ مطالعات فرهنگي در دههي 1980 داشتند توضيح خواهيم داد، اما در اين مرحله ميتوان بهطور مشخص بهروي تلقي فوکو از اقتصاد سياسي بهويژه در سنت مارکسيستي دست گذاشت. فوکو با وجود آنکه توانست از زير فشار نگاههاي سنتي به تاريخ رهايي يابد و با سخن گفتن از “تاريخِ اکنوني5” مجادلات و کشمکشها بر سر برخي مظاهر مسألهساز را در چشماندازي تاريخي اما غيرخطي توضيح دهد، اما امر انضمامياي که از رهگذر چنين کوششي متولد ميشد، نه در بستگي با اقتصاد سياسي، بل نوعي امر انضمامي است که به نحوي فلسفي توليد شده است (باومن، 2007: 58). رجوع به نوشتههاي فوکو نشان ميدهد که او پنداري متعارف و غيرپيچيده از نظريهي مارکسيستي داشته است و شايد به همين جهت باشد که به سرعت بحث از تحليل مارکسيستي قدرت را رها ميکند و آنرا معادل “تحليل اقتصادگرايانهي قدرت” ميگيرد (فوکو، 1385: 41). او هنگامي که از مفهومِ عامِ مارکسيستي از قدرت سخن ميگويد، صرفا به اين امر ميپردازد که بر طبق اين مفهوم، “دليلِ تاريخي قدرت سياسي و اصل اساسي شکل عيني آن و کارکرد واقعياش در اقتصاد نهفته است” (همان: 38) او البته در رابطه با مخاطرات و محدوديتهاي بهدست دادن تحليل اقتصادگرايانه از قدرت و تقليلگرايانه بودن چنين تحليلي محق است، با اين حال مسأله جايي است که او ميخواهد در راستاي ارائهي تحليلي “غيراقتصادي” از قدرت بکوشد (همان: 39).
مارک پستر در کتاب فوکو، مارکسيسم و تاريخ6 (1984)، صريحاً به محدوديتهاي تبارشناسي فوکويي اشاره ميکند. پستر، يکي از تفاوتهاي مهم فوکو و مارکس را در اين مي داند که فوکو، برخلاف مارکس، شرايطي را که تفکرات او در ارتباط با آنهاست، مورد پرسش قرار نميدهد. براي مارکس، موجوديت پرولتاريا و شيوهي توليد سرمايهدارانه؛ آن شرايط اجتماعياي بود که ارائهي نظريهي سوسياليستي را معنادار ميساخت. پستر به طريقي مشابه ميپرسد: “شرايط اجتماعي براي نظريهاي که ظهور و بروز مييابد و مدعي ميگردد تاريخ عبارت است از ريختشناسيِ قدرت/دانش، چيست؟” (پستر، 1984: 155). در واقع آنچه پستر بدان توجه ميدهد، زمينهي اجتماعيِ گفتمان2 است. زمينهاي که عطف توجه به آن، به منزلهي تقليلدادن معناي متن گفتماني به سطح اجتماعي نيست، با اين حال پستر اشاره ميکند که گفتمانها را بدون توجه به زمينهي اجتماعيشان نميتوان مطالعه کرد.
اشارهي پستر به زمينهي اجتماعي گفتمان، در ارتباط با بحث مفصلتري راجع به مسألهي “کليتسازي3” است. فوکو، کليتسازي را در سطح تحليلي يا هستي شناسانه (انتولوژيک) رد مينمود و معتقد بود که قلمرو تحليل، بايستي گشوده و نامحصور باقي بماند (پستر، 1984: 156). در واقع آنچه نظريهپرداز در قلمرو تحليل ميتوانست انجام دهد، صرفاً تحليل ويژگيهايي خاص از قلمرو اجتماعي و در خوشبينانهترين حالت ممکن، تحليل روابطي بود که ميان اين ويژگيها با سطوح ديگر وجود داشت (همان). با اينحال استدلال پستر آن است که گرچه در سطح تحليلي وهستي شناسانه، فوکو توانست مدعي طرد و نفي کليتسازي گردد، اما در سطح شناختشناسانه (اپيستمولوژيک) و تفسيري، لحظهي کليت، اجتنابناپذير است. اجتنابناپذيريِ لحظهي کليت، بدين معناست که براي يک نظريهپرداز، در سطح پيشانظري، پيش از آنکه ابژه تحقيق برپاداشته شده و مطرح گردد، مسألهي قضاوتهاي سياسي راجع به آن بزنگاه اکنونياي7 که در آن بهسر ميبرد ضرورت دارد. نظريهپرداز، درگير قضاوتهاي خود راجع به چيزهايي که انجامشان در آن بزنگاه ضرورت دارد و نيز در گيرودارِ بستگيِ کارِ خود به جهان پيرامونياش قرار ميگيرد. بنابراين در برههي فرمولبنديِ نظريه، صورتي از کليتسازي، اگرنه به صورتي صريح، ولي دستکم به نحوي ضمني وجود دارد. بنابراين اين کليتِ شناختشناسانهاي که پستر از آن سخن ميگويد و فقدان آن را در آراي فوکو و به خصوص در مراقبت و تنبيه و تاريخ سکسواليته يادآور ميشود، به معناي توجه به بزنگاه اکنوني و زمينهي اجتماعي بهمثابه منبع هرمنوتيکي متن گفتماني است (همان).
پستر عارضهي جانبي بيتوجهي فوکو به اين کليتِ شناختشناسانه را، فقدان خصلت بازانديشانه در آراي او ميداند (پستر، 1984: 157). درست است که فوکو

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع روشنفکران Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع نومحافظه کاران، اقتصاد بازار، اقتصاد باز