پایان نامه ارشد رایگان با موضوع مکتب فرانکفورت

دانلود پایان نامه ارشد

ساختند، ديده ميشود.
استفاده از عنوان “مطالعات فرهنگي” در ارغنون براي مخاطب قرار دادن اين شکاف ميان نظريه و زندگي روزمره، و نيز ورود به زمين بازياي که فرديديها بسيار پيشتر-و به نحوي متفاوت- در آن ورود کرده بودند، در همين دوره اتفاق ميافتد؛ ولي بايد توجه داشت که نامِ “مطالعات فرهنگي”، دانش ميانرشتهاي خاصي با اين عنوان را مخاطب قرار نميدهد. اين نام، سنتهاي موجود در نظام انديشگاني آن سالهاي ايران را مخاطب قرار ميدهد که براي شکاف ميان نظريه و زندگي روزمره در آراي خود چارهاي بينديشند. مراد فرهادپور به اين مسأله چنين اشاره ميکند:
يک تئورياي بهنام مطالعات فرهنگي نداريم. انواع سنتها ميتوانند وارد اين بحث بشوند و آن به اصطلاح مفاهيم روي طاقچهشان را بياورند و با واقعيت زندگي روزمره درگير بکنند. من نميتوانم بگويم که آقا! برويد و مطالعات فرهنگياي شويد. شما ميتوانيد در يک سنت خاص اين شکاف را بياوريد و برجسته کنيد، يا پل بزنيد يا هر کاري… ولي اين کار را بايد بر اساس يک سنت خاص بکنيد.
بدين ترتيب کاري که ارغنون انجام ميدهد، بحراني کردن شکاف ميان نظريه و زندگي روزمره در سنتهاي فلسفي و آکادميک موجود است و بنابراين دغدغهاي راجع به مطالعات فرهنگي به مثابه پيکرهاي خاص و نهادي از دانش مدنظر نبوده است. آنچه ارغنون انجام داد، نشان دادن اين امکان بود که ميشود نظريه و زندگي روزمره را در ارتباط تنگاتنگ با يکديگر قرار داد. با اين حال مراد از نظريه در اينجا، آن ساحت مفهومياي در تفکر غرب است که با روشنگري پيوند بيشتري داشته و از فلسفهي سوژهي انسانگرايانه بيشتر وام گرفته است. حتي مباحث مربوط به مکتب فرانکفورت نيز -که مورد توجه اصحاب ارغنون بود- نقد اونتولوژيکي متوجه روشنگري نمينمود، بلکه بيشتر به نقد محدوديتهاي خرد روشنگري و انحرافات آن ميپرداخت. بنابراين بزنگاه چرخش ارغنون بهجانب انضماميت فرهنگ، چرخشي است که بيشتر به برجستهسازي متوني ميپردازد که در آنها فقدان درک تاريخي و نوعي تفوق ادراک سوژهمحور ديده ميشود. بهراستي نميتوان قضاوت کرد که فقدان نگاه تاريخي و تفوق سوبژکتيويسم متافيزيکي در پرداختن به زندگي روزمره، تاچه پايه پيشامدي و تا چه ميزان در واکنش به رويکرد هايدگريهاي ايران به زندگي روزمره بوده است، با اين حال بههر آن ميزان که هايدگريها به چهارچوبهاي تاريخي تفکر که خارج از حدود اختيار سوژه است اشاره داشتند، در ارغنون بههنگام پرداخت به زندگي روزمره، شاهد گزينش متوني هستيم که فارغ از قرار يافتن در پارادايم مدرن يا پستمدرن، فاقد درک تاريخي از چهارچوبهاي تفکر بوده و مروج نوعي سوبژکتيويسم هستند. اين دو ويژگي مهم، بعدها و در بزنگاه ظهور و بروز مطالعات فرهنگي نهادي در ايران نيز نقش مهمي ايفا ميکنند که بدان در ادامه پرداخته خواهد شد. با اين حال لازم است در اينجا متذکر شد که اين اتفاق، منجر به سکوتها و غيابهايي در رابطه با مطالعات فرهنگي ميشود که بعدها تاثير خود را در مطالعات فرهنگي نهادي در ايران نيز برجاي ميگذارد که در ادامه بدان پرداخته خواهد شد.
در ارتباط با چرايي اين سکوتها و غيابها، ميتوان در دو سطح بحث نمود. دليل نخست آن، حادثي بودن و پيشامدي بودن درک از دانش در برهههاي مختلف تاريخي است. بنابراين دلبستگيهاي افراد به موضوعات و جهتگيريهاي فکري مختلف، تا حد زيادي متاثر از همين ادراک پيشامدي از دانش نيز بود. براي مثال فرهادپور به اينکه چرا قرائتهاي چپگرايانهتر مطالعات فرهنگي بريتانيايي در ارغنون مطرح نشد، از سويي به همين مسائل پيشامدي اشاره ميکند: “همين که شما ميگوييد چرا مثلا مطالعات فرهنگيِ چپي توي ارغنون نيست، چون خيلي جاها contingent است، حادث است. اينکه من نخوانده بودم آنها را، يا نميدانم چه شد که اين مقالهها آمد”. حسين پاينده نيز در همين رابطه ميگويد: “در آن معماري، اگر يکي از اعضاي شوراي نويسندگان و ويراستاران مطرح ميکرد که لازم است چيز ديگري هم باشد و ديگران را با بحث قانع ميکرد، فکر نميکنم به مشکلي برميخورد، چون ديدِ ما، ديد بازي بود… پس فقط کسي در جلسه مطرح نکرده، مگرنه مقاومتي نبوده است”. اما دليل دوم به همآينديهاي تاريخي و مناسبات خاص قدرت در سالهاي انتهايي دههي هفتاد و ابتدايي دههي هشتاد بازميگردد. توجه به زندگي روزمره در متن تحولات دورهاي صورت پذيرفت که به دورهي اصلاحات موسوم است. اين دوران، مقارن با نوعي خوشبيني فزايندهي عمومي و غلبهي نوعي استتيزم در ساحت زندگي روزمره است. پاينده اين خوشبيني را ميپذيرد: “من معتقدم [اين خوشبيني] به شدت سادهانگارانه بود. يک مجرايي پيدا شده بود براي يک خردهاي تنفس که اهل فکر و انديشه در ايران خردهاي تنفس کنند؛ اما در مورد امکانات بالقوهي اين مجرا بيش از حد مبالغه کردند”. محرميان معلم نيز از اين امر با تعبير “شل گرفتن همهي چيزها” ياد ميکند و مي افزايد: “از اين جهت، ارغنون مترونوم خوبي براي سنجش اين شل گرفتنهاست” اما نکتهي جالب آنکه اين خوشبيني سادهانگارانه خود مقارن با اشکال لذتجويانه و محافظهکارانهي دانش مطالعات فرهنگي و همين طور نوعي استتيزم منبعث از نظريهي انتقادي ميگردد. خوشبيني مفرط از دل نظريهاي بدبينانه بيرون کشيده ميشود!
ارغنون متعلق به همآينديِ تاريخي خاصي بود؛ و هنگامي ضرورت خود را از دست داد که همآينديهاي تاريخي در حال تغيير بودند، به تعبير فرهادپور: “چندين گذر داشت با هم اتفاق ميافتاد؛ پايان ارغنون، گذر از فرهنگ به سياست، گذر از اصلاحات به پوپوليزم احمدينژادي و از آن سمت، پايان هژموني نئوليبراليزم و آمدن گفتارهاي جديد مثل آگامبن، بديو و ژيژک”. تناظر اين گذارها را بايستي به دقت مطالعه کرد، چرا که تمام شدن ارغنون را نميتوان امري تصادفي دانست، به بيان فرهادپور:
موقعي قضيهي ارغنون تمام شد که مبناي اجتماعياش، يعني خودِ اصلاحات زير سوال رفت، يعني موقعي که معلوم شد فرهنگ نميتواند اين نقش را ايفا کند… آن لحظهاي [بود] که آدم رسيد به اينکه اين سياست بايد يک صراحتي پيدا کند. آن صراحت ديگر نميتوانست ديگر در قالب ارغنون ادامه پيدا کند. آن صراحت، مستلزم شکستن آن دو اصل اوليه بود؛ يعني پرداختن به مسائل ايران و انتخاب اتفاقا يک جهتي. من ديگر نميتوانستم هر چه دمِدست ميآيد، حالا يک شماره هم راجع به اين درآوريم و يک شماره هم راجعبه آن، [بلکه] با توجه به امکانات، از يک موضع خاص بروم سراغ چيزهايي که فکر ميکنم بهلحاظِ سياسي براي جامعه لازم است.
با اين حال در ادراک contingent اصحاب ارغنون از مطالعات فرهنگي و زندگي روزمره، نوعي همارزيهاي ناگزير رخ مينمايانند بدين شکل که نوعي افتراق ميان امر فرهنگي و امر سياسي رخ ميدهد. مطالعات فرهنگي و بحث از زندگي روزمره به ساحت امر فرهنگي و چه بسا استتيزم رانده ميشود و امر سياسي در معناي گذر از مطالعات فرهنگي و امر فرهنگي رخ مينماياند. اين افتراق، خود عارضهي خودگردان ديدن امر فرهنگي در اوايل دههي 1370 بود. دورهاي که حاکميت متوجه تعينات چندگانهي دانشهاي مرتبط با امر فرهنگي نشده بود و البته اصحاب ارغنون نيز ميکوشيدند در سکوت و بدون آنکه اين خط افتراق و شکاف را برجسته کنند، به مسير خود ادامه دهند. اما اين “ناب ديدن” امر فرهنگي، خصلت ذاتي امر فرهنگي نبود، بل عارضهاي مصلحتي بود که در همآينديهاي خاص اوايل دههي 1370 نمايان شد و در نهايت با رخ نماياندن همآينديهاي جديد در بزنگاه ظهور احمدينژاد، اين عارضه نيز مصلحتي بودن خود را از دست داد و خطرات خود را آشکار کرد. به تعبير فرهادپور:
در آن اواخر [ارغنون] است که اين قضيه کاملاً رو ميآيد. حتي يکي مثل پوينده که قرباني شد، در شمارهي اول ارغنون با ما بود. ولي خوب، اين اين قيمتها داده شد، اما تهاش به اينجا رسيد که به نحوي هم معلوم شد که فرهنگ را به آن شکل pure اش ديگر نميشود ادامه داد.
اين افتراق عارضي و مصلحتي ميان امر فرهنگي و امر سياسي، که گويي فينفسه افتراقي منبعث از ذات امر فرهنگي است، هم از جانب فعالان ارغنون و هم از جانب اصحاب مطالعات فرهنگي نهادي آن سالها دامن زده شد که پيامد سادهي آن بدل شدن مطالعات فرهنگي به ديگري امر سياسي است؛ بي آنکه توجهي به اين مسأله شود که شايد کشيدن خط جدايي ميان امر فرهنگي و امر سياسي يا گذر از يکي به نفع ديگري، خود مسألهي اصلي باشد.
4-3- مرکز پژوهشهاي بنيادي و کندوکاوهايي بيشتر پيرامون امر فرهنگي: بزنگاهِ نخستين مواجهه
گرچه ظهور و بروز امر فرهنگي به عنوان ذائقهاي در عرصهي انديشهي فلسفي در ايران با نام “ارغنون” گره خورده است، اما يگانه تلاش صورت گرفته در اين راستا به حساب نميآيد؛ بنابراين بايستي به همآينديهاي ارغنون با اين تلاشها نيز توجه کرد. در همانهنگام که مرکز مطالعات و تحقيقات فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به انتشار فصلنامهي ارغنون مبادرت ميورزيد، در مرکز ديگري که زير نظر وزارت ارشاد اداره ميشد، تحرکاتي مشابه آغاز شد. اين مرکز که در آن سالها با عنوان “مرکز پژوهشهاي بنيادي58” شناخته ميشد، در اواخر دههي 1370 تحرکاتي به خود ديد. اين مرکز نيز چون مراکز تحقيقاتيِ دولتي ديگري که نام فرهنگ با خود يدک ميکشيدند، در بدو امر و تا ميانههاي آن دهه، و در زمان مديريت نعمتالله فاضلي، درکي مبتني بر الگوهاي توسعهاي يونسکو از فرهنگ داشت. مسعود کوثري که پس از فاضلي مديريت مرکز پژوهشهاي بنيادي را در دست گرفت، فضاي آن دوران را اينگونه تشريح ميکند:
زماني که آقاي دکتر فاضلي در حدود سال 1378 رفتند، مرکز تا آن زمان کارش طبق گرايشهاي خودِ آقاي فاضلي و متوني که در دسترس بود59، بيشتر متکي بر توسعهي فرهنگي از ديدگاه يونسکو بود و مطالعاتي که اين مفاهيم را روشن ميکرد. بنابراين در آن دوران، بحث مطالعات فرهنگي به مفهوم جديد خودش مطرح نبود. به عبارت ديگر، بيشتر بحثهاي يونسکو بود، يک مقداري هم مثلا بحثهاي جامعهشناسانه که آگاهي چنداني هم نسبت به آنها وجود نداشت. به ويژه بحثهاي جامعهشناسي فرهنگ شناخته شده نبود و به همين دليل در آن دوره به همان يافتههاي يونسکو که توسعهي فرهنگي را دنبال ميکردند، قناعت شد.
درک بدوي از فرهنگ البته منحصر به اين مرکز نميشد، به طور کلي تا آن هنگام، در ساحت بوروکراتيک آکادميک و غيرآکادميک دو نوع سويگيري نسبت به فرهنگ وجود داشت، يک سويگيري به فرهنگ چنان بود که فرهنگ را به مثابه “ايدئولوژي” در نظر ميگرفتند و به تعبير آزاد ارمکي: “دنبال اين بودند که فهم ايدئولوژيک از تحولات اجتماعي، سياسي و… دنبال شود”. بنابراين مراکز تحقيقاتياي وجود داشتند که گرچه عنوان “مطالعات فرهنگي” را بر سر در خود حمل ميکردند، اما درکي سنتي-عرفي از فرهنگ ارائه ميدادند که با آن تلقي ايدئولوژيکي نيز سازگار باشد. اين درک عرفي، درکي موزهوارهاي و کلکسيوني از فرهنگ بود که با تکيه بر خصلتهاي مردمشناختي يا فولکلور پيگيري ميشد. اين درک از فرهنگ صرفاً به جمعآوري آثار و بقاياي ميراثهاي مادي و معنوي برجاي مانده از سنتهاي ديني-مردمي ميپرداخت و اين جست.جوي خود را با پرسشهاي خاصي راجع به زمانِ حاضر، پروبلماتيک نمينمود. به تعبير آزادارمکي:” کسي نميفهميد که اين مطالعات فرهنگي چه باري دارد. فرهنگ به معناي تاريخ، به عنوان ادبيات، به عنوان ايدئولوژي، به عنوان دين بود. مطالعات فرهنگي [در نزد آنها] يعني مطالعات از اين نوع بود، نه تعبيري که ما توي مطالعات فرهنگي داريم”.
يکي از قديميترين مراکز پژوهشي در ايران که عنوان “مطالعات فرهنگي” را بر سردرِ خود داشت، و با سويگيري مدنظر آزادارمکي سازگاري مييافت “پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي” بود. رجوع به نحوهي شکلگيري و اهداف اين پژوهشگاه مويد همين نکته است که اطلاق عنوان “مطالعات فرهنگي” به اين پژوهشگاه، نه به جهت اشاره به دانشي خاص به نام “مطالعات فرهنگي” و نه حتي به جهت تعبير و درکي خاص و متفاوت از فرهنگ، بل به جهت آن بوده است که اين عنوان ميتوانست دلالتگر بر مجموعهاي از فعاليتهاي “ادغام شده” و “تجميعيافته” باشد که سمتوسوي خاصي را نيز تعقيب نميکنند و تنها به انباشت دانش

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع خارج از خانه، فرهنگ عامه، آخرالزمان Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران، دانشگاهها، امام صادق، فرهنگ کار