پایان نامه ارشد رایگان با موضوع مفصلبندي، تاريخي، بنابراين، لکلائو

دانلود پایان نامه ارشد

راستاي پوشش اين خلاءهاي تقليلگرايانه وضع شدند و در نهايت مفهومي که عموميت و کاربردپذيري بيشتري يافت، مفهومِ “مفصلبندي” بود که بنا به تأکيدِ چن (1994)، “نشانهاي براي پرهيز از تقليلگرايي” بهحساب ميآمد. “مفصلبندي” به تدريج به مفهوم محوري در کليهي مباحثي تبديل شد که در آنها مرکزيت تام به امر خاصي نسبت داده نميشد و امکان هاي بديل نيز در نظر گرفته ميشدند. روابط متناظر خطي جاي خود را به روابط غيرمتناظري ميدادند که ديگر، تناقضات ملازم با خود را سرکوب يا پنهان نميکردند.
در راه قوام يافتگيِ مفهوم مفصلبندي، بازخواني آراي گرامشي نيز موثر بود. مفهومِ محوري “هژموني” که برپايهي آن نوعي از “رضايتِ” فعالانهي گروههاي مادون نسبت به حاکميت هژمونيک پديدار ميگشت، که اين خود مستلزم نوعي آميزش و ترکيب ايدئولوژي مسلط با فهم عامه و برخي ترجيحات گروههاي مادون بود. انديشهي گرامشي دربرابر آن تلقيهايي که ايدئولوژي حاکم را به نحوي خودآئين و در ارتباط صرفاً يکسويه با گروههاي مادون تصوير ميکردند مقاومت مينمود. بااينحال قواميافتگي مفهوم مفصلبندي عمدتاً مديون ارنستو لکلائو و شانتال موف است.
لکلائو در کتاب سياست و ايدئولوژي در نظريهي مارکسيستي براي نخستينبار مفهوم مفصلبندي را بهکار برد. در ابتداي همين کتاب، لکلائو به دلالتهاي اين مفهوم در فلسفهي يونان باستان ميپردازد. تمثيل معروف غارِ افلاطوني از همين رهگذر مورد مطالعهي مجدد قرار گرفت. لکلائو با اشاره به اينکه محبوسين در غار به غلط با صداهايي که ميشنيدند يا سايههايي که روي ديوارهاي غار تشخيص ميدادند ارتباط برقرار ميکردند، عنوان ميدارد: “دوکسا، گفتمانِ فهم عامه، به مثابه نظامي از مفصلبنديهاي گمراهکننده عرضه شدهاست که در اين اثنا، مفاهيم نه در ارتباط با بستگيهاي منطقيِ ذاتي و اصليشان، بل بهوسيلهي پيوندهاي محرک و دلالتگري که رسم و عقيده نيز در ميانشان مستقر ميگردند، ظاهر ميشوند” (لکلائو، 1979: 7). پس مفصلبندي حاکي از نوعي “پيوند ميان مفاهيم” است؛ اما اينکه اين پيوند چگونه ميان مفاهيم برقرار شود و چه دلالتهايي داشته باشد بحث ديگري است. براي مثال در رابطه با بحث فوق، آنچه افلاطون سعي برانجام آن دارد، نپذيرفتن پيوندهاي پيشيني، تلاش براي ازهمگسيختن آندست مفصلبنديهاي گمراهکنندهاي که در تمثيل غار موجود بود و در نهايت، بازمفصلبنديِ آنها بهگونهاي است که پيوندهاي ميان مفاهيم اينبار راستين باشد؛ امري که بعدها تحتعنوانِ پارادايمِ فلسفي عقلگرا بازشناخته شدهاست (اسلک: 120).
اما لکلائو از اين ميراث فلسفي نکات ارزندهاي ميآموزد و از همآنان جهت تصحيح برخي رويکردهاي موجود در سنت فلسفي غربي بهره ميبرد. مهمترين تصحيحي که لکلائو بهعمل ميآورد، اين است که هيچ پيوندي ميان مفاهيم بالضروره نيست و بنابراين گفتمانهايي که مفاهيم از طريق آنها عمل ميکنند، داراي تعيّنات ذاتي نيستند. هيچ گفتماني دلالتِ طبقاتي ذاتي ندارد و معاني موجود در گفتمانها مي توانند با علائق يا خصائص گوناگوني پيوند يابند. بنابراين بطور مثال اگر بخواهيم از گفتمان مليگرايي سخن گوييم، اين گفتمان بسته بهآنکه با يک پروژهي بورژوايي مفصلبندي شدهباشد يا يک پروژهي کمونيستي، دلالتهاي متفاوتي خواهد يافت و کارويژههاي سياسياش نيز تغيير خواهد کرد (لکلائو، 1979: 160). مفهوم مفصلبندي بهما اجازه ميدهد تا دريابيم چگونه در درون يک پروژهي مارکسيستي ميشود از مقولات غيرطبقاتي چون: نژاد، جنسيت، قوميت و… نيز سخن گفت. گسترش روزافزون مطالعات در حوزههاي جنسيت، نژاد و قوميت، بخشي مديون همين تلقي لکلائويي از مفصلبندي طبقهي مسلط با علايق و تناقضات غيرطبقاتي است. بهتعبير لکلائو و موف در هژموني و استراتژي سوسياليستي، هيچ گفتماني نميتواند بيتوجه به آنچه از خود طرد کردهاست، برقرار بماند. پس ما همواره با غيابهايي حاضر، سکوتهايي پرفرياد و بهطورکلي با مازادهاي معنايي طردشده مواجهيم که همواره سايهشان بر سر گفتمان سنگيني ميکند و مجال تثبيتشدگي کامل را بهآن گفتمان نميدهند و اگر تثبيتشدگياي نيز در کار باشد، تنها بهجهت “مداخلات هژمونيکي” کوتاهدامنه است.
با اين حال، مفصلبندي با قيد ملاحظاتي توسط استوارت هال مورد استفاده قرار ميگيرد. پيشتر اشاره شد که هال نظريهي گفتماني و مفهوم اقتضايي بودن را تا حدي ميپذيرفت و حاضر نبود بحث از اقتصادسياسي و ايدئولوژي را رها کند. او باور نداشت که ميشود هر چيزي را با هرچيز ديگر مفصلبندي کرد. او خود اشاره کردهاست که:
لکلائو در يک نقطهي خاص، به هنگام انديشيدن راجع به گرامشي، در خطر افتادن در موضعي بود که [در آن موضع]، هر چيزي ميتوانست با چيزي ديگر مفصلبندي شود. هر داستاني، درست به اندازهي داستانهاي ديگر خوب باشد، و هر روايتي بتواند گفته شود… اما آنچه من بدان اصرار داشتم، اين بود که برخي داستانها، داراي ساختمندي مفصلترياند، يک long duree، تقريباً نوعي اينرسي تاريخي؛ برخي داستانها، قدري بزرگتر از داستانهاي ديگرند. برخي نيروهاي اجتماعي، به نحوي تاريخي به آنها الصاق شدهاند و آن داستانها نيز محتملاً متمايلاند به آن نيروهاي تاريخي الصاق شوند” (هال، 1997: 2-31).
اين هشدار هال ناظر بر بحثهايي است که لکلائو و موف در هژموني و استراتژي سوسياليستي مطرح ميکنند. آنها مينويسند:
مفصلبندي زماني حاصل ميشود که منطق رابطهاي گفتمان، بدون محدوديتي از سوي هيچ امر بيروني تا حصول نتايج غايياي پيش برود. اگر به عکس بپذيريم هيچ کليت گفتماني در شکل ايجابيّت معين و تحديد شدهي صرف وجود ندارد، منطق، رابطهاي ناکامل خواهد بود و در معرضِ نفوذ امرِ پيشامدي است. انتقال از “عناصر” به “برههها” هيچگاه کامل نيست. به اين ترتيب فضايي بي متولي ظهور ميکند که عمل مفصلبندي را ممکن ميسازد” (لکلائو و موف، 1392: 1-180).
از آنجايي که هال همچنان قائل به امر اجتماعي است، بنابراين نميتواند تعليق تام محدوديتهاي امر بيروني يا همان امر اجتماعي را بپذيرد. به باور هال، سخن گفتن از گفتمان، به منزلهي بيمتولي کردن آن نميتواند باشد. بنابراين محدود کردن رخدادپذيريِ37 گفتمانها و مفصلبندي ميان چيزها، نه تمهيد يا بدعتي نظري، بل نتيجهي توجه به خاصبودگيهاي تاريخي است. بنابراين گرچه بدون مفهومِ رخدادپذيري، تاريخي وجود ندارد، اما نظامهاي تاريخي نيز خود از نوعي اينرسي و سکون برخوردارند. اين امر، نه نتيجهي يک ماترياليسم نظري، بل نتيجهي يک ماترياليسم تاريخي است.
2-7-3- انحراف نظريهاي
دو مولفهي نخست تحليل همآيندي، خود نتيجهي استفادهاي برانگيزانده و متفاوت از مفاهيم نظري بودند. پيشتر قدري اشاره شد که سياست نظريه در نزد استوارت هال به چه معناست. او به مداخلات بزنگاهي در رخدادهاي سياسي و اجتماعي علاقهمند است و بدين منظور در هر يک از مداخلاتاش ميکوشد چهارچوبهايي جديد براي انديشيدن و بازمفصلبندي انديشههاي پيشيني در پرتو وضعيت جديد بيابد. تأکيد بر اين مسأله که مواضع نظري و سياسي بايستي توأمان در يک زمان بهکار بستهشوند، بهجهت آن است که استوارت هال مطالعاتفرهنگي را دانشي مداخلهگر در احوال زمانهاش ميداند و بنابراين هرگز سطوح ديگر تحليلي را رد نميکند. بيترديد سطوح انتزاعيتري از تحليل وجود دارند. براي مثال مفهوم “کالاييشدن” را درنظربگيريم؛ در ذيل اين مفهوم نکات متعددي راجعبه تمايز سرمايهداري از فئوداليسم مطرح ميشود، اما آنچنان که گروسبرگ نيز تصريح کرده است، اين امر ضرورتاً بهما کمک نميکند تا سرمايهداري را از ديگر اشکال اقتصادِ بازار تمييز دهيم، و حتي کمک چنداني براي فهم تفاوتهاي تاريخي و جغرافيايي در ميان پيکربنديهاي خاصِ سرمايهداري بهعمل نميآورد. بنابراين سياست همآيندي در مطالعاتفرهنگي گونهگوني روايتهاي تاريخي از نحوهي تکوين پديدهها و مقولات مختلف را انکار نميکند، اما مدعي ميگردد که تنها در سطح مواجههي بزنگاهي است که دانش ميتواند به نحو کارآمد و انضمامي، با منازعات و احتمالات سياسي مفصلبندي شود (گروسبرگ، 2006: 5).
مفهوم انحراف نظريه اي، ناظر بر همين دغدغههاست. مطالعاتفرهنگي بريتانيايي در سالهاي دههي 1970 از معضلات نظري و ناکارآيي نظريهي مارکسيستي به تنگ آمده بود. آنگونه که هال ميگويد: “حتي به مدت 5 يا 6 سال، “ضدنظريهگرايي، يا مقاومت در برابر نظريه بر مطالعات فرهنگي مسلط شدهبود” (1386: 8) با اين حال اين تب تند بهزودي فروکش کرد. استوارت هال و همفکرانش نه “نظريه” را کنار گذاشتند و نه به تمامي از تعهدات مارکسيستي دست برداشتند. آنچه آنها انجام دادند، مواجههي پروبلماتيک با پروبلماتيک مارکسيستي بود؛ درکي استراتژيک از نظريه که امکان کاربست مداخلهاي در وضعيت زمانه را داشته باشد. پس بايد به نحوي استراتژيک، از درک ازلي-ابدي از نظريه عقبنشست و از آزمونکردن پارادايمهاي مختلف هراسان نبود. اين همان معنايِ “مضاعف” نظريه در مطالعاتفرهنگي است:
پرکتيس، از سويي يک ابزار مفهومي رسمي است و به همان ميزان، ابزار ممارست و تلاش جهت يافتن شيوههاي نظريهپردازي. در پيونديافتگيِ اين دو معنايِ پرکتيس، ما متعهد به کارکردن با نظريههاي بزنگاهي، موقت، انضمامي و لحظههاي فروبستگيهاي خودسرانه هستيم. بايستي متوجه باشيم که براي تحليلهاي متداوم امرانضمامي، نيازمند اين هستيم که مستمراً با نظريه چالش کنيم و آنرا موردبازبيني قراردهيم. نظريهپرداري موفق، نه با سازگاري و تناسب نظري کامل، بل با توانايي کارکردن با نظريههاي اغلب نابسندهاي سنجش ميشود که به ما کمک ميکنند تا درک بيشتري در مسيري که ميپيماييم بهدست آوريم (اسلک،1996: 113).
بنابراين بايستي در روند مداخلات خود، هرهنگام که ضروري دانستيم صورتبندي نظريمان را مورد بازتفسير قرار دهيم. برخلاف پندار تاچر که خطاب به مخالفاناش ميگفت: “هيچ آلترناتيوي وجود ندارد38” و بنابراين ايستايي نظريههاي سياسي و اقتصادي رقيب را به چالش ميکشيد، همواره امکان مواجههي پروبلماتيزه با نظريههاي سياسي و اجتماعي و مفصلبنديشان در راستاي پروژهاي مداخلهاي وجود دارد.

2-8- گروسبرگ، زمينهگرايي راديکال و “مطالعات فرهنگي”ها
مباحثي که تاکنون طرح شد، به همآينديهاي خاصي از مطالعات فرهنگي بريتانيايي اختصاص داشت. با اين حال، سياست همآيندي در مطالعات فرهنگي به سنت فکري يا نهادي خاصي منحصر نميشود. در طي سالهاي دههي 1990 اين مسأله بيش از پيش خود را نماياند. رويهها، سازمانها، روابط و جغرافياهاي سياسي و اقتصاديِ نويني در اثر پديدههايي چون: جهانيشدن، گستردگي مدار مبادلات مالي، پايان جنگ سرد، ظهور پيوندهاي نومحافظهکارانه در جهان سياست، مداخلات شرکتهاي چندمليتي، و روند روبهرشد صورتبنديهاي مذهبي جديد، بهوجودميآمدند و اين ها جملگي؛ نشانههايي از وقوع بحران در صورتبنديهاي پيشيني همراه داشتند. همآينديهاي تاريخي در حال تغيير بودند و مرکز مطالعات فرهنگي نيز بهنظر ميرسيد توانايي پاسخگويي به وضعيت جديد را ندارد. همزمان با اين بحرانهاي ملي و فراملي، مطالعات فرهنگي نيز بهعنوان يک پروژه، مورداقبال قرار گرفته و در کشورهاي مختلفي راهاندازي شدهبود. آنان هريک – خواسته يا ناخواسته – سنتهاي خودشان را بهميان کشيده و به شيوههاي متناقضنمايي، سوالات خاص خود را در قبال “مطالعات فرهنگي” صورتبندي مينمودند. با اين وجود، مسألهي چگونگي مفصلبندي پروژههاي مطالعات فرهنگي در “زمينه”هاي مختلف و نسبتِ اين صورتبنديها با پروژهي مطالعات فرهنگي بريتانيايي – که عليرغم همهي ملاحظات با عنوان “مرکز” از آن يادميشد – همچنان لاينحل باقي ماندهبود.
لارنس گروسبرگِ39 آمريکايي که پيشتر در مرکز مطالعات فرهنگي بيرمنگام زيرنظر استوارت هال فعاليت کرده و بعدها به کشور خود بازگشته بود را، ميتوان مهمترين خلف سياستهاي همآيندي استوارت هال و بسط اين سياستها به زمينههاي ديگر دانست (گرِگ، 2006: 4-83). گروسبرگ در بازگشت به آمريکا، با مطالعات فرهنگي کاملا متفاوتي روبهرو شد. مطالعات فرهنگي آمريکايي، بهشدت نهاديشده و گرهخورده با مناسبات خاص دانشگاهي و عمدتاً درگير تحقيقات متنمحورانه و پرداختن به مسألهي قدرت و امر سياسي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع فرهنگ جوانان، نقد ساختارگرا، فرهنگ عامه، دندانپزشک Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع فرهنگ جوانان، روشنفکران