پایان نامه ارشد رایگان با موضوع قضا و قدر

دانلود پایان نامه ارشد

است” (نلسن و گروسبرگ، 1988: 68). بدين جهت سراسر دههي 1980، هال درگير بحث راجع به “سياست نظريه” و نسبت آن با همآينديهاي تاريخي ميگردد. او با به چالش کشيدن کارکرد نظريه و اعلام اين نکته که کارکرد نظريه به جهت ثبات دروني يا ساختارهاي ضمانت کنندهي آن نيست، در پي فراهم آوردن سياستي متفاوت براي کار نظري بود. به باور او انتظار اصحاب نظريه براي آشکارساختن حقايقي عظيم راجع به جهان، انتظاري بيهوده است. جهان، مکاني سازماندهي شده و يکپارچه نيست، بل به غايت پيچيده و آشفته است؛ بنابراين چهارچوب نظري بايستي مداوماً مورد بازانديشي قرار گيرد تا بدل به نظريهي بهتري شود و اين فرآيند را هرگز پاياني نيست. مخالفت هال با کاربرد زينتي نظريه قطعي است و در اين ميان کارکرد نظريه در نزد مارکس را نيز شاهد مي گيرد. هال به مقدمهي گروندريسه بازميگردد تا مدعي گردد که: “خود مارکس نيز گفته است اين [بحثهاي انضمامي] خود در حکم “نمونه17″ هستند. همهي همآينديهاي مختلفِ توليد، توزيع و مبادله، واحدي را مفصلبندي مي کنندکه هم سياسي است و هم اقتصادي… چنين واحدي الزاماً يک واحد همآهنگ نيست. بهعلاوه اين واحد پيچيدهي نامتقارن، نشان ميدهد که هيچ تناظر بي واسطه و فوري اي ميان ساخت اقتصادي و سياسي طبقات وجود ندارد” (به نقل از هال، 1977: 24) اما آنکه بيشترين امکان را در اختيار هال گذارد تا کارکردهاي نظريه را به نحو روشن تري مطرح سازد، نه کارل مارکس، بل آنتونيو گرامشي ايتاليايي بود. گرامشي بود که بديل لازم جهت مقاومت در برابر فشارهاي ضدتاريخي را در اختيار استوارت هال قرار داد (نلسون و گروسبرگ، 1988: 69). بديلي که گرامشي در اختيار هال گذاشت نه تنها موجبات فراروي او از دوگانهي متعارف و مسلط آن روزها، ساختارگرايي/فرهنگگرايي را فراهم آورد، بل او را با مفهومي آشنا کرد که بتواند بخوبي سياست نظريه را براساس درکي از تاريخ و امور انضمامي توضيح دهد. با اين حال پيش از پرداختن به اين بحث، قدري درنگ پيرامون خاستگاههاي چندگانهي اين مفهوم و تبارهاي مفهومياش ضرورت دارد.
2-5- همآيندي18: تبارهاي مفهومي؛ از ماکياولي تا آلتوسر
Conjuncture در اصل از کلمهي لاتيني Coniungere به معناي متصل کردن19 و پيوستن2 مشتق شده است، با اين حال معناي مدرن اين واژه نيز که در لغتنامهي انگليسي ساموئل جانسون بهسال 1755 آمده است و ناظر بر “ترکيبي از شرايط و عوامل متعدد” است، با معناي ريشهي لاتيني واژه پيوند دارد. در دايرهالمعارف ديدرو و دالامبر در قرن هجدهم نيز اين واژه به معناي “همزيستي عوامل مرتبط متعدد در يک زمان” ثبت شده است. نکتهي بااهميت آن که معادل آلماني اين واژه يعني Konjunktur بيش از هرچيز داراي دلالتهاي اقتصادي است و اشاره به بيثباتيها و نوسانات اقتصادي داشته است (کويويستو و لاتينن، 2012: 267).
ورود اين مفهوم به حوزهي انديشهي نظري را بايستي بدواً در ستارهشناسي/طالعبيني جستوجو کرد که محصول نوعي “کنجکاوي طبيعي3” بود. اين اصطلاحي است که ويکو در سال 1744 بهکار برد. “کنجکاوي طبيعي” که يکي از نمودهاي آن در ستارهشناسي بود، واکنشي به فلسفهي مابعدالطبيعي کساني چون لايبنيتز بود و شايد بتوان اين طبيعي شدن کنجکاوي در طبيعت را نخستين نشانههاي رهايي از فلسفهي مابعدالطبيعي و مقدمهي ناسوتي شدن آتي جوامع مدرن درنظر گرفت؛ يعني نوعي حرکت از عرصهي اجبار، مشيت و قضا و قَدَر به سوي عرصهي بخت و اتفاق و حدوث؛ که به تعبير ويکو، “دختر جهالت20” و “مادر دانش2” بود، يعني گرچه برپايهي حدس و گمان و کنجکاوي بنا ميشد، اما ذهن آدمي را چنان برميانگيخت که مولد دانش ميگشت (همان).
بدينسان در دل چنين مباحثي است که نخستينبار ميتوان ردپايي از اتفاق و حدوث در حوزهي معرفتشناسي يافت. تا پيش از آن بسياري از پادشاهان و حکمرانان چنين ميپنداشتند که بايستي بحرانهاي بزرگ تاريخي همچون نابودي دولتها، تغيير حاکمان و دگرگوني خودادراکيهاي مذهبي يا فرهنگي را تحت تأثير حرکت اجرام آسماني توضيح داد و بنابراين خيرگي به جانب آسمان و منفعلانه انتظار کشيدن در برابر آن براي آنکه رهنمودي از خود براي شخص حاکم يا پادشاه بنماياند، امري رايج بود. بنابراين شايد بتوان نطفهي نخستين تلاشهاي ضدآرمانگرايانه در فلسفهي سياسي را در مباحث ستارهشناسي جستوجو کرد. در واقع واژهي Conjunction در آن دوران واژهاي مربوط به علم ستارهشناسي بوده و به اقتران سيارهها اشاره داشته است، از جمله پديدهاي با عنوان “اقتران بزرگ3” که به مقارنهي زحل و مشتري اشاره دارد. “اقتران بزرگ” تا پيش از دوران رنسانس و مطالعات دانشمنداني چون تيکو براهه و کپلر، بيشتر به عنوان طالعي آسماني و پيشگويانه مدنظر بود، اما با انجام محاسبات و تأملات نظري و منطقي در باب اين پديده مشخص شد که اقتران سيارهها نه وابسته به امور قضا و قدري، بل امري حدوثي و اتفاقي است. تأثيرگذاري اين قسم تحولات علمي و معرفتشناختي بر فلسفهي سياسي ماکياولي و آراي ضدايدهآليستي او مهمترين مسألهاي است که ميتوان پيش کشيد؛ چه آنکه ماکياولي را اولين نظريه پرداز “امر همآيندي” ميدانند (همان). او همآيندي را نه بسان “اقتران بزرگ” امري تماماً قضا و قدري، بل امري بالنسبه حدوثي و اتفاقي ميداند، به نحوي که به باور او، بخت و اقبال، تنها نيمي از ماجراست و اگر بخت و اقبال چون رودي خروشان و مواج باشد، اين بدان معني نيست که نتوان در برابر آن سدها و خاکريزهايي ساخت:
ممکن است قضا و قدر را به سيل عظيمي تشبيه کنيم که چون طغيان ميکند، دشت و بيابان را فراگرفته و هرچه از درخت و خانه در جلوي آن واقع شود، از جاي کنده و خراب و ويران ميسازد و همهکس بدون مقاومت از جلوي آن فرار ميکند؛ اما با وجود اينکه همهکس از خرابي و خسارت سيل مطلع است و ميداند بروز و جريان آن وحشت و اضطرابي توليد مينمايد، دليل ندارد در اوقات عادي، به فکر جلوگيري از آن نباشد و سدهاي لازم و محکم و سيلگردانهاي عميق و مطمئن در مقابل طغيان احتمالي آن احداث نکند که اگر بعدها جريان پيدا کرد، به واسطهي آن موانع از خسارات آن جلوگيري بهعمل آيد. تقدير يا قضا و قدر نيز همينطور است، تقدير قواي خود را در جايي نشان ميدهد که قوهي مقاومت در مقابل آن قبلاً تهيه نشده باشد و هميشه دانسته و فهميده فشار خود را به همان طرف بهخصوص متوجه ميسازد که در مقابل آن رادع و مانعي موجود نباشد تا از آن جلوگيري نمايد” (ماکياولي، 1389: 2-141).
بنابراين در آراي ماکياولي است که تلويحاً براي نخستينبار مفهوم “همآيندي” به عنوان امري حدوثي و تاحدي ارادي؛ و نه سراسر جبري بهکار ميرود و نقش آن در سياست و تلقي شهرياران نسبت بدان مطرح ميشود.
با اين حال، اين مفهوم در سنت مارکسيستي است که جايگاه ويژهاي مي يابد. مارکس جوان در سال 1842، به استهزاي آن دسته از انديشمنداني پرداخت که در آرايشان، آزادي را به مثابه “هديهاي فوق طبيعي” ميدانستند که بهخصوص، ناشي از اقبال مناسب و مساعد صورفلکي است. مارکس علاوه بر آنکه قضا و قَدَري دانستن چنين مفاهيمي را رد ميکرد و با برچسب “ضد مادهگرايانه” تحقيرشان مينمود، بل با آن دست از تعاريفي که مفهومي چون آزادي را صرفاً بهعنوان ويژگياي فردي ميديدند مخالف بود. بجاي اين دست تعابير، مارکس به همراه انگلس، به نحوي پيچيده و تاريخي، به دگرگوني روابط اجتماعي در چشمانداز پرکتيسِ انقلابي ميانديشيدند و چنين کوششي در نزد آنان، همراه با توليد تحليلهاي انضمامي و غيرتقليلگرايانه از همآينديهاي خاص و شرايط ساختاريشان بود. بنابراين، مارکس “همآيندي شرايط21” را بيشتر مسألهاي وابسته به شرايط ساختاري ميديد و گرچه قائل به ارتباط وثيق ميان همآينديها و شرايط و موقعيتهاي تغييرپذير بود، اما هرگز اين همآينديها را در ارتباط با ارادهي دلبخواهانهي افراد مورد توجه قرار نداد. توجه مارکس به “همآيندي”، کوششي ضدتقليلگرايانه و ضدايدهآليستي بود، اما اين توجه بدان پايه نرسيد که از دل آن طرحي مشخص براي مداخلات سياسيِ انقلابي و راديکال متولد گردد.
مفهومِ همآيندي از جانب لنين بود که براي نخستين بار بهطور گستردهاي در سنت مارکسيستي به کار رفت. لنين در سال 1917 نوشت: “هيچ معجزهاي در تاريخ وجود ندارد. هر چرخش ناگهاني و غيرمنتظرهاي در تاريخ… ترکيبات خاص و نامنتظرِ صورتهايي از منازعه و صفبندي نيروهاي معارض را نمايش ميدهد که براي کوتهنظران بيشتر بسان معجزهاي ظاهر ميشود”. دليل آنکه لنين چنين جملاتي را اظهار داشته است، بهجهت اعتقاد او به “مداخلهگري سياسي” است. او از سويي ميدانست که ممکن است حرکت انقلابي او در روسيه مورد مخالفت کساني قرار بگيرد که مدعي گردند نظريهي انقلابي مارکس با جامعهي دهقاني روسيه سنخيت بسيار ناچيزي دارد؛ اما لنين با استناد به جمله اي که مارکس در ديباچهي 1872 بر ويرايش تازهي “مانيفست کمونيست” نگاشت و نيز با دميدن روحي تازه به مفهوم در محاق ماندهي “همآيندي”، مداخلهگري سياسي خود را با نظريهي انقلابي مارکس سازگار ميدانست. مارکس در ديباچهاش نوشته بود: “تحقق عملي اصول، همانطور که خود مانيفست ميگويد، در هرکجا و هروقت، بستگي خواهد داشت به اوضاع تاريخيِ زمانِ موجود، و به اين دليل، هيچ تأکيد خاصي بر کارهاي انقلابيِ پيشنهادي گذاشته نميشود” (به نقل از: ساليوان، 1385: 61) از اين جملهي مارکس تعبيرهاي متفاوتي بهعمل آمده است. برخي معتقدند که مارکس اين جمله را نه در باب براندازي راديکال، بل با در نظر گرفتن ميراث کمون 1872 پاريس و بيشتر در نقد شيوههاي براندازانهي راديکال طرح کردهاست (همان). بيآنکه بخواهيم اين تفاسير را مورد بررسي و داوري قرار دهيم، ميتوانيم جملهي مارکس را نوعي مقابله با تقليلگرايي در ساحتنظري و مخالفت با ذبح تاريخ در پيشگاه نظريه از طريق زمينهمند دانستن نظريه دانست. مفهومي که بيشترين امکان را براي لنين در جهت بسط چنين انگارهاي که به نحوي تلويحي و کمرنگ در نزد مارکس نيز مشاهده ميشد فراهم آورد، مفهوم “همآيندي” بود. لنين در نوشتههاي سياسيِ22 خود، از اين مفهوم براي پاسخ به کساني که طبقهي کارگر روسي را حائز ويژگيهايي که مارکس برشمرده بود نميدانستند استفاده ميکند:
ايدهاي که برطبقِ آن، طبقهي کارگر روسي، طبقهي کارگر انقلابي برگزيده در ميان کارگران جهان است، کاملاً براي ما بيگانه است. ما کاملاً بهخوبي ميدانيم که طبقهي روسي کمتر سازماندهيشده بود و در مقايسه با طبقهي کارگر ديگر کشورها، آمادگي کمتر و حتي آگاهي طبقاتي کمتري داشت. بنابراين اين نه کيفيات خاص [طبقهي کارگر روسي]، بل همآينديِ خاص شرايط تاريخي است که براي يک زمانِ معين، شايد بسيار کوتاه، باعث شد که طبقهي کارگر روسي، بدل به پيشتاز و طلايهدار طبقهي کارگر انقلابي در سرتاسر جهان گردد” (لنين، 1964، ج23: 371 به نقل از کويويستو و لاتينن، 2012: 268).
او از مفهوم “همآيندي شرايط” که مارکس نيز به کار برده بود استفاده ميکند تا نشان دهد چگونه در اوايل 1917، يک چنين همآيندي استثنايياي، گذاري را از مرحلهي نخست، يعني طغيان عليه تزاريسم به مرحلهي دوم، يعني طغيان عليه بورژوازي امکانپذير ساخت(همان). بنابراين لنين بود که براي نخستين بار بهدست آوردن قدرت را وظيفهي سياسي-استراتژيکي دانست که با شناخت درست بزنگاهها، موقعيتها و اتخاذ بهترين وضعيت ممکن جهت مداخلهگري ممکن ميشود. چنين تلقياي از سياست و قدرت، بيش از آنکه يادآور مارکس باشد، يادآور ماکياولي است؛ نظريهپردازي که پيشتر او را نخستين نظريهپرداز “همآينديهاي تاريخي” معرفي کرديم. چند دهه بعدتر است که اين تعبير ماکياوليستيِ ناخواسته در آراي لويي آلتوسر به نحوي گسترده و حسابشده، مطرح ميشود.
به تعبير جان پلامناتز (1367)، آلتوسر در اوان فعاليتهاي فکرياش، يک هگلي بود و بنابراين در تعبيرات تاريخي، با مفهوم هگليِ تاريخ همنوايي داشت. با اين حال، او در دههي 1960 از رويهي هگلي بريد و به مارکس روي آورد. او در باقي دوران حياتش با آغازيدن از سرمايهي مارکس و يادداشتهاي سياسيِ لنين، کوشيد تا به بازبرساخت نظريهي مارکسيستي تاريخ بپردازد. در جريان اين بازبرساخت، يافتن

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع نومحافظه کاران، اقتصاد بازار، اقتصاد باز Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع روشنفکران، کانون توجه، عدم تقارن