پایان نامه ارشد رایگان با موضوع قرن نوزدهم، دانشگاه تهران

دانلود پایان نامه ارشد

پايين و با توجه به “جامعهي مدني” صورت پذيرد. بهبياني ديگر، بهجاي احزاب سياسي تخيلي، بايد NGO ساخت. اباذريِ “حل مسأله”، اعتقاد چنداني به ديالکتيک امر جزئي و کلي ندارد، بل يکسره تأکيد بنياني را برروي امر جزئي ميگذارد؛ نه تنها در حل مسائل سياسي و اجتماعي، بل در حل مسائل علمي. او گرچه با بهرهگيري از نظريهي 3جهانِ پوپر، سه جهانِ بهلحاظ هستيشناختي مستقل اما در ارتباط با يکديگر را معرفي ميکند؛ اما تمام تمرکز خود را بر جهان2 و3 متمرکز ميکند و از جهان1 که بهتعبير پوپر “جهان اشياء مادي” است، درميگذرد. اگر بهراستي اين جهانها در ارتباط با يکديگرند، چرا توجهي ولو اندک به جهان اشيا مادي، صورت نپذيرفته است؟ آنچه اباذريِ “حل مسأله” عرضه ميدارد، حرکت مکرر ميان “جهان ايدهها، هنر، علم، اخلاق و نهادها؛ و در يک کلام کلِ ميراث فرهنگي”، با “جهان حالتها يا فرآيندهاي ذهني” است (1382: 313). حرکت مکرر ميان اين دو جهان، در نهايت اباذري را در هيأت نوعي “پديدارشناس” قرار ميدهد. البته اباذري هيأت پديدارشناسانهي خود را همچنان نيز حفظ کردهاست، و از جمله در مقالهي “يوتوپيا، سياست”، بار ديگر بر “سودمنديِ وصف پديدارشناسانهي ذهنيت مردمي که گمان ميکنند زندگي برهنهاند” (1387: 29) تأکيد ميکند. فارغ از ترم آگامبني “زندگي برهنه”، اباذري همواره وصف پديدارشناسانهي ذهنيت مردم را مدنظر داشته است و در اين ميان، بهويژه در بزنگاه اصلاحات، نسبت به روابط مادي و عيني، يعني جهان1 پوپري، توجه کمتري نمودهاست. البته او اينک پرواي اذعان به اين بيتوجهي را ندارد:
حالا که مدتها گذشته، ما آهستهآهسته داريم کشف ميکنيم که اصلاً اين حذف اقتصاد- به مفهومِ خيلي دقيقِ کلمه- از جامعهشناسي فرهنگ، ضررهاي بسيارزيادي به ما زدهاست. براي اينکه داريد ميبينيد ديگر… الآن ساختِ هايپرمارکتها و فروشگاههاي جهانيِ بزرگ، تبديل به يک کارِ رسمي دولتي شده و حتي آخرين چيزي هم که گفتند، اعلام کردند که يکي از جاهايي که گشت ارشاد حق ندارد برود، هايپرمارکتها هستند. منظورم اين است که اين تحولات بهنحو زيرپوستي داشتند اتفاق ميافتادند و کساني که آن موقع مينوشتند و آن کارها را انجام ميدادند، عامل اقتصاد را حذف ميکردند… خودِ من، بهرغم اينکه در نظريه فکر ميکردم نسبت به اين قضيه آگاهي دارم، واقعاً 3-2 سال است که بيدار شدهام و فهميدهام که ببين! اگر بخواهيد ماجراي مطالعات فرهنگي را اينگونه ادامه دهيد، مبدل به-در حداکثر نقاطاش- باهوشبازي بيمعنايي خواهد شد که شما بازياي را شروع خواهيد کرد که در [در طي] آن، مدام بايد نکتهپراني کنيد و چيزهاي عجيبوغريب کشف کنيد؛ بدون اينکه نقطهي کريتيکالي داشته باشد. بههمين علت، آن ديدگاهي که هميشه بدان وفادار بودم، در اين مورد بسيار کارساز واقع شد؛ آنهم اينکه [اين بحثها] ميانجيهاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي دارند و شما اگر اينها را از نظر بياندازيد، در همين بازي بيپايان نشانهها يا متنها باقي ميمانيد و اين اتفاق افتاد.
اباذري در اين بحث، از ديدگاهي سخن ميگويد که “هميشه” بدان وفادار بودهاست؛ اين ديدگاه، همان وفاداري پنهان به آموزهي مارکسيستيِ “نسبت ميان نظريه و تاريخ” است. اباذري در خرد جامعهشناسي، که اتفاقا در دههي 1370 نگاشته شدهاست، جملاتي مشابه دارد:
وجه دوم تأمل در خودِ جامعهشناسي، سنجش رابطهي جامعهشناسي با تاريخ و جامعهاي است که اين علم، سعي در توصيف و تبيين و تفسير آن دارد. اين تأملات در زمانهي ما، از آن جهت امري مهم و بامعنا شمرده ميشود که گفتمان زيباييشناختي و يا نوعي تفسير از آن، در قالب نظريههاي مابعدمدرن، منکر چنين رابطهاي هستند. آنها يا منکر تاريخاند و تاريخ را بهروايت فروميکاهند و يا تاريخ را به تاريخمندي مبدل ميکنند که حاصل هر دو، تقليل تاريخ و جامعه به متن است (1387: 9).
بنابراين اباذري بهخاطر وامداريهايي که پيشتر به مارکسيسم هگلي يافتهبود، بيشک در سطح نظري، نسبت به اين ميانجيها و نيز خصلت پيشامدي بزنگاههاي تاريخي و همآينديهايي که در آن بزنگاهها حادث ميشوند، آشنايي داشتهاست، اما اينکه چه ميشود در مقام عمل و با مشاهدهي برخي همآينديها ميان خوانشهاي خاص از متون مارکسيستي يا هايدگري با آنچه در فضاي سياسي و اجتماعي و فرهنگي ميگذرد؛ از قابليتهاي خود آن نظريهها صرفنظر ميکند چندان روشن نيست. آيا واگذاري و تخفيف امر کلي-حال با هر قرائتي- در اين برههي تاريخي، در واکنش به نارساييهاي خود آن نظريهها بودهاست يا در اعتراض به تفاسير خاصي که از آنها در ميانهي مجادلات و منازعات سياسي دورهي اصلاحات بهعمل ميآمد؟ آيا سخن گفتن از امر کلي بهمعناي فروگذاري از امور انضمامي ميبود؟ شايد بتوان با احتياط گفت که همارز کردن امر جزئي با امر انضمامي بهمنظور حل مسائل اجتماعي و سياسي و نيز مسائل علمي، بيشتر واکنشي به تفاسير ايراني موجود از آراي مارکسيستها يا هايدگريانيستها و کنشهاي سياسي فعالان سياسي اصلاحطلب در آن برههي تاريخي باشد. واکنشي که البته با پايان دورهي اصلاحات در نزد اباذري -و البته بسياري ديگر- دستخوش دگرگونيهايي اساسي شد.
اما اگر به برههي ياد شده بازگرديم، اتفاقا بهتر ميتوانيم معناي تأکيدات اباذري در کلاس “جامعهشناسي فرهنگي”اش را دريابيم. اگر اباذري در آن کلاسها بر وجوه انضمامي فرهنگ و زندگي روزمره تأکيد ميکند، اين تأکيد را نبايد تنها با در نظر آوردن علايق آدورنويي اباذري و نوعي تقسيمبندي فرهنگ والا و پست فهم کرد؛ گرچه اين تقسيمبندي در نزد اباذري وجود دارد و علاقهي او مبني بر ايفاي نقش “مصلح اجتماعي” از همينجا ناشي ميشود؛ اما اين تقسيمبندي خود، تنها با در نظر گرفتن مجموعهي همآينديهاي تاريخي در آن برهه و در ارتباط با مجموعهي موسعتري از تحولات سياسي و فرهنگي و معرفتشناختي فهم ميشود. باز اگر بهزبانِ پژوهش حاضر بخواهيم سخن بگوييم، آدورنويي بودن محض، يا هر نوع تعلق خاطر نظري محض، فينفسه معنا ندارد، آنچه معنادار است است مواجههي ما با نظريهها يا مفاهيم، در پي اضطرار و اضطرابي است که مجموعهي همآينديهاي تاريخي ايجاد ميکنند. اين اضطرار و اضطراب، تا آنجا که به ظهور و بروز پروژههاي هژمونيکي مربوط ميشود، همواره وجود دارد؛ اما انديشهي اباذري در آنسالها، انديشهي دورهي اضطرار نيست و بهقولِ خودِ او، انديشهاي که اضطرار و اضطراب بزنگاهي که در آن بهسر ميبرد را درنيابد، چندان که بايد و شايد نميتواند تضادها و ناپيوستگيها را در نظر آورد (1387: 10). اباذرياي که در قامت مصلحي اجتماعي-لااقل در مقام نظر- در اين دوره سربرميآورد، مصلحي است که حدي از سادهسازي در پراکسيساش موج ميزند؛ گويي که نوعي پراکسيس اخلاقي يا نهيب کاتارسيسگون ميتواند کفايت کند.
اباذري در سير دراز نظرياش همراهِ دانشجويان آن دورهي دکتري، کوشيد بخشي از مباني معرفتشناختياي را که ناظر بر ايدهي اصلاح فرهنگي و اجتماعي تهذيبگرانه است، به آنها معرفي کند. بدينمنظور بهسراغ ماتيو آرنولد، متفکر و مصلح اجتماعيِ بريتانيايي قرن نوزدهم و اخلاف قرن بيستمي وي رفت. البته اباذري تاکنون نيز چندينبار علاقهي خود به کتاب مهم آرنولد، فرهنگ و آنارشي (1869) را آشکار ساختهاست؛ بهويژه هنگامي که ميخواهد تفاوت ميان جامعهشناسي فرهنگي و مطالعات فرهنگي را ابراز دارد، به ماتيو آرنولد ارجاع ميدهد. اباذري همچنان نيز مطالعات فرهنگي را بهمعناي اعتقاد به “وجود مستقل چيزي به اسم فرهنگ” معنا ميکند؛ کليتي که ساير چيزها در آن معنا مييابند. چنين تعبيري از مطالعات فرهنگي، تنها با دستمايه قرار دادن آراي منتقدان فرهنگي بريتانيايي قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم که بهنحوي نياي مطالعات فرهنگي متأخر بهحساب ميآيند ممکن است. پيرامونِ کوششهاي اين منتقدان فرهنگي که بعدها مجلهي اسکروتيني را در اوايل قرن بيستم منتشر نمودند، کتابي توسط لزلي جانسون با عنوان منتقدان فرهنگ (1378) نگاشته شدهاست. ترجمهي اين کتاب بهوسيلهي ضياء موحد، مقارن با آغاز دورهي دکتري نظري-فرهنگي در دانشگاه تهران ميشود. بنابراين اباذري نيز کتاب را به اين دانشجويان معرفي ميکند، کتابي که عنوان فرعيِ آن “از ماتيو آرنولد تا ريموند ويليامز” است. عباس کاظمي در اينباره ميگويد:
خودِ اباذري ما را دعوت کرد به خواندنِ کتاب منتقدانِ فرهنگ و ماتيو آرنولد… بعد ما آن کتاب را که خوانديم، اواخر کتاب از هوگارت صحبت ميکرد و ويليامز و.. اباذري علاقه داشت که ما در ماتيو آرنولد و اينها خيلي متمرکز شويم و ماتيو آرنولد را با آلاحمد و تاحدي هم شريعتي مقايسه کنيم. ولي ما وقتي رفتيم ويليامز و هوگارت را ديديم، بعد جلوتر رفتيم و با استوارت هال آشنا شديم.
در اين مجال، اطلاعي از انگيزهي اباذري جهت مقايسهي آرنولد و آلاحمد در اختيار نداريم. اما ميتوانيم قدري در کتاب منتقدان فرهنگ دقيقتر شويم. نويسندهاي چون ماتيو آرنولد را بايد ادامهي منظقي نويسندگان و شاعران رمانيتکي دانست که عليرغم پافشاري بر قابليتهاي والاي هنر و ادبيات، بر کاربست “قدرت تخيل هنري جهت داوري در باب کيفيت زندگي در جوامع مدرن” تأکيد کردند (جانسون، 1378: 231). اولويت آرنولد همچنان هنر و سرسپردگي رمانتيک بدان بود، و اگر فرهنگ بهعنوان اصل ناظر بر فعاليتهاي اجتماعي براي وي اهميت يافت، بهجهت اعتقاد بر اين باور بود که “شرط شکوفايي هنر، تغيير جامعه است” (همان: 232). اين اعتقاد، در نهايت به ميتواند بدل به نوعي نقد فرهنگي اخلاقگرايانهي ناظر بر تعالي اخلاقي و ذهني گردد، کمااينکه آرنولد را نيز بيشتر “منتقد اخلاق” ناميدهاند؛ و در اين معنا، فرهنگ، همان نيروي اخلاقي موجود در جامعه است (همان: 234). بنابراين اگر اباذري در آن برههي تاريخي خاص به آرنولد و ديگر منتقدان رمانتيک فرهنگ رجوع ميکند، اصلاً عجيب نيست. گرچه منتقدان رمانتيک فرهنگ تنها آبشخورهاي نظري وي در آن دوره نبودهاند، اما وجه ايجابي نقد وي از پوزيتيويسم رايج، هنگامي که ميخواهد در مقام نوعي پراکسيس خود را بهنمايش گذارد، بيشتر از همين گرايشهاي منتقدان فرهنگ متأثر ميشود. پيشتر برخي مولفههاي اين پراکسيس را در بحث از مقالهي “حل مسأله” نشان داديم، اما شايد بد نباشد در اين مجال، جمعبندياي از اين مولفهها به عمل آيد:
الف. واکنش نسبت به سياستزدگي بنيانهاي فکري و معرفتشناختي در جريان مجادلات سياسي روزمره
ب. تلاش جهت صورتبندي جديد از مسائل سياسي و اجتماعي با توجه دادن به امور انضمامي و خرد فرهنگي
ج. ارائهي پيشنهادات اخلاقي و مصلحانه بهمنظور تأسيس نهادهايي جهت بهبود و ارتقاي زيست فرهنگي انضمامي مردم
اين پيشنهادات در بهترين حالت آن، توصيههايي نزديک به رهنمودهاي اخلاقي-فرهنگي ريموند ويليامزِ دههي 1950 و اوايل دههي 1960 هستند، با اين تفاوت که علاقه به تجربهي عيني تغييرات اجتماعي را توسط مردم ناديده ميگيرند و بنابراين ايدهي سياسي برابري و مساواتجويي را-بهمانند ماتيو آرنولد و ليوس- کمتر با خود دارند. چنانکه پيشتر نيز گفتيم، طرح اخلاقي-فرهنگي اباذري در آن دوره، جايي ميان جهان2 و3 پوپري در بند ميشود. طرحي که خودِ اباذري نيز در اواخر دههي 1380 از آن تاحدي گذر ميکند.

4-8- شاگردان اباذري و مطالعات فرهنگي: دشواريها و پيامدهاي يک کشف
يوسف اباذري در آن کلاس، هرگز از مطالعات فرهنگي بهعنوان پيکرهاي خاص از دانش سخن نگفت. او در آن کلاس کوشيد دانشجوياناش را با نظريهي انتقادي بهمفهوم عام کلمه آشنا کند؛ تنوعي در عرضهي آراي مختلف، بيآنکه بهسطحي تقليلگرايانه فروکاسته شوند. مهمتري

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران، دولت اصلاحات، آموزش فلسفه، کارل پوپر Next Entries پایان نامه ارشد رایگان درباره دانشگاه تهران، دانشگاهها