پایان نامه ارشد رایگان با موضوع فرهنگ جوانان، روشنفکران

دانلود پایان نامه ارشد

از طريق مباحث مربوط به بازنمايي بود. استوارت هال در سال 1992 اين مسأله را مورد انتقاد قرار داده بود: “انفجار بيشازحدِ مطالعات فرهنگي، حرفهايشدگي، و نهادمندسازي ناگهاني آن در ايالات متحده، چيزي نبود که خواست هيچيک از ما که تلاش کرده بوديم مرکزي حاشيهاي در جوار دانشگاهي مانندِ بيرمنگام شکل بدهيم باشد” (هال، 1386: 21). اما مسأله از دست هال و همکاران او در “مرکز” خارج شدهبود. مطالعات فرهنگي به نحو متناقضنمايي در حال گسترش بود. اين مطالعات فرهنگيها، از سويي به جهت تفاوت هاي نهادي، اجتماعي و… نميتوانستند عيناً هماني باشند که در بريتانيا بهوجود آمده بود، و از سوي ديگر بحث بر سرِ آنکه اين مطالعات فرهنگيها در زمينههاي خاص خود قرار است چگونه باشند همچنان مفتوح مانده بود. کار گروسبرگ با عزم او در تشريح تفاوتها و تمايزات شرايط سياسيِ آمريکاي شمالي مشخص ميشود. تلاش او، پيجويي براي ارائهي سياستِ موقعيتمندي است که براي افقِ ملياي که در آن مينويسد – و البته کاملا منفک از افقهاي فراملي نيست – مناسب باشد (گرگ، 2006: 84).
کاري که گروسبرگ در پي انجام آن است، فراتر از تأکيدات هال مبني بر سياست همآيندي است: “مطالعات فرهنگي به مانند بسياري پارادايمها و رويههاي انتقادي ديگر، ميل اندکي داشته است تا بههمان ميزان که در مقياس فراملي مشارکت داشته، در صورتبنديهاي ملي نيز مشارکت داشتهباشد” (گروسبرگ، 2006: 8). در واقع مسألهي صورتبنديهاي ملي در مطالعات فرهنگيهايي که در زمينههاي مختلف و زمانها و مکانهاي متفاوت شکل ميگيرند، نه صرفا با تأکيد بر انجام پروژههاي مطالعات فرهنگي به نحوي همآيند و بزنگاهي، بل فراتر از آن، با بازآفرينش مطالعات فرهنگي – چه در سطح مسائل و چه در سطح نظريهها- ممکن است؛ بازآفرينشي که بتواند جوابگوي مطالبات و وضعيتهاي همآيند و بزنگاهي، در “زمينه40″ي مقصد باشد (همان). به بياني ديگر، کوشش گروسبرگ، نه ترجمهي کارويژهها و سياستهاي مطالعات فرهنگي بريتانيايي، بل بازبرساخت مطالعات فرهنگي در ايالات متحده – و هر سامان ديگري که در پي حصول پروژهي مطالعات فرهنگي است- ، با عنايت به بحث “سياست فرهنگي” است. گروسبرگ از گرامشي شاهد ميآورد که ميگفت: “همهي پرسشهاي اساسي و جوهري جامعهشناسي، چيزي بهغير از پرسشهاي علوم سياسي نيستند” (به نقل از گروسبرگ، 2006: 13) استوارت هال و همکارانش در جريان پروژهي ادارهکردن بحران41 نيز دريافتهبودند منازعاتي که بر سر فرهنگ درميگيرند، خود در يک زمينهي پيچيدهتر و بزرگتر از منازعات هژمونيکي واقع ميگردند؛ بدين جهت منازعات فرهنگي تنها زماني قابل فهم و معنادار ميشوند که مفصلبنديشان با پروژههاي هژمونيکي روشنتر گردد (همان). با اين حساب، مطالعاتفرهنگيهايي که بجاي توجه به مسألهي سياستفرهنگي، درگير اشکال عافيتطلبانهاي از متنمحوري و سياستبازنمايي ميشوند، تنها در سطحي گرتهبردارانه از مطالعاتفرهنگي باقي ميمانند. مطالعاتفرهنگي بدون توجه به اشکال مختلف سياستهاي فرهنگي، تنها مشغول بازيهاي زباني و نشانهاي در جوار مناسبات نهادي خواهد بود.
ذکر يک مثال به روشنتر شدن مباحث کمک ميکند. پيشتر اشاره شد که استوارت هال و همکارانش، منازعات هژمونيک در دورهي تاچر را پيرامون مفهوم “عقلسليم” شناسايي کردند. اين منازعات هژمونيک حول عقلسليم، ميتواند بهنحوي موقت و در همآيندي مشخص موجود باشد، اما عقلسليم در اين ميان، بيشتر به دال سيالي ميماند که ميتواند در همآيندي ديگري بر اثر رشد بحرانهايي متفاوت، جاي خود را به دالهاي سيال ديگري دهد و اين روند همچنان ادامه داشته باشد. برطبق اين مثال، زمينهمندي در مطالعاتفرهنگي را بهتر ميتوان توضيح داد. نکتهي نخست آنکه مطالعات فرهنگيهايي که در زمانها و مکانهاي ديگر مستقر ميشوند، بايد مستقلاً دالهاي سيالي را که محل نزاع خواهند شد و نيز ويژگيها و مناسبات قدرت در آن سامان را دريابند. دوم آنکه از ترجمان مفاهيم يا دالهاي سيالي که در همآيندي خاص و ساماني متفاوت براي توضيح خطوط تنش و بحران بهکار رفته است پرهيز کنند. گروسبرگ اين مسأله را بهخوبي در قبال آمريکا نشان داده است که در ايالات متحده، پروژهي هژمونيکي، ديگر پيرامون مفهوم “فهم عامه”، چنان که در انگلستان بوده است، صورتبندي نميگردد؛ بل اين پروژهي هژمونيکي پيرامون درک آمريکاييان از مفهوم “تقدير آمريکا42” شکل ميگيرد. مسألهي توجه به قلمروهاي ملي آنچنان در مطالعات فرهنگي دههي 1990 اهميت پيدا کرد که استوارت هال در گفتوگو با پيتر آزبرن، با بهرهگيري از مفاهيم گرامشي، از بهکارگيري مفهومِ “امر عامه-مردمي2” بجاي “امر عامه3” سخن ميگويد و در نقد خود به ريموند ويليامز، بي توجهي وي به “تجسد فرهنگ به مثابه امري معمولي در چهارچوبي ملي” را متذکر ميشود (1997: 29).
گروسبرگ ميکوشد پروژهي هژمونيکياي را که مطالعات فرهنگي بايد در چهارچوب ملي آمريکا آنرا بشناسد و به نحوي مداخلهگرانه در آن ورود نمايد را آشکار سازد. وي به تحولات پس از جنگ جهاني دوم در آمريکا اشاره ميکند و مينويسد: “در پي جنگ جهاني دوم، روياي آمريکايي نياز پيدا کرد تا با ارجاع به چيزهايي که اين رويا را شناساييپذير ميساختند، تفسير گردد. اين روياي آمريکايي نياز پيدا کرده بود تا مرئي و انضمامي گردد (1997: 233). اين رويا نه فقط در آيندهاي انتزاعي، بل بايستي در آيندهاي انضمامي تجسد مييافت و اين نيازمند آن بود که آينده بر مبناي نسلي خاص که از راه ميرسيد ساخته شود. اين نسل که بعدها به متولدين سالهاي 1946 تا 1964 اطلاق گرديد و به “نسل انفجار جمعيت4” اشتهار يافت، در واقع بسان قالبي در نظر گرفته شدهبود که آرزوها و اميال همبسته با روياي آمريکايي پيرامون جوانانِ آرمانگرا، خوشبنيه و پيشرو در درون آن طرحريزي گردد. اين نسل زماني بهخود آمد که دريافت به عنوان وارث سرنوشت و تقدير آمريکا، مجري ايدئولوژيهاي ملت در کشوري خارجي (ويتنام) شدهاست. بنابراين در اين برهه، مجموعهاي از همآينديها، مفصلبنديهاي پيشين را تضعيف کردند و نسل جوان دست به شورشي بزرگ عليه اين نقش ميراثخوارانهاي که براياش مقدر داشته بودند زد. بنابراين، جنگ ويتنام، بدل به آن برههاي شد که تناقضات و تفاوتهاي موجود ميان جوانان و فرهنگهاي جوانان را به اثبات رساند: “ويتنام، بدل به سمبلي براي تناقضات شد. يک نسل، هويتِ حائزِ مزيت خود را به عنوانِ مرکز يک ملت نفي نمود؛ نه با انکار جوانياش، بل با اعلان تناقضات موجود ميان جوانان و آمريکا” (گروسبرگ، 1997: 240).
اين نسل، که نه تنها تعهد و ايمان خود را نسبت به آمريکا، بل حتي نسبت به امکانِ يافتنِ هويت و مرکزي براي خود نيز از دست داده بود، سياستهاي ضدفرهنگي مختلفي را در قالب اشکال گونهگوني از “سياستهاي سبک زندگي43” از خود نشان داد. اين سياستهاي سبک زندگي که زير لواي شعار معروف “فقط بگو نه!2” قرار ميگرفتند، چونان انگارههاي مبهم و شخصياي بودند که آن جوانان را در مجادلهي ايدئولوژيک جاري، در پيوند با يکديگر باقي نگاه ميداشتند. کاري که فعال مطالعات فرهنگي ميتواند انجام دهد، تشخيص اين خطوط تنش و تناقض “ملي-عامه” و تلاش جهت مداخله در اين پروژهي هژمونيکي است. اين فعال مطالعات فرهنگي بايستي تفاوتهاي موجود در زمينهي آمريکايي را دريابد، به ويژه اين مسأله را که بايستي در آمريکا به مراتب بيش از بريتانيا، در بحث از فرهنگ جوانان و پروژههاي هژمونيکي حولِ آن، به مسألهي “ملت” توجه نمايد. بنابراين در حالي که راستِ نو3 در آمريکا ميکوشيد از طريق بازمفصلبندي ارزشهاي آمريکايي و تلاش مجدد بر مفهومِ خانواده، پروژهي ملي-هژمونيک خود را پيش برد، لازم بود که مطالعات فرهنگي در اين فرآيند ورود يابد و بجاي مشاهدهي نوميدانه يا لذتخوارانهي وضعيت موجود، براي يافتن مکانهايي مناسب جهت مداخله بکوشد. از اين روست که براي گروسبرگ، مطالعات فرهنگي، ابزار نجات و رستگاري سياسي و مادي در مواجهه با جهان سياست محافظهکارانهاي که به نحوي انبوه؛ مکانيکي، نهادي و محاسبهگرانه است، و نيز در برابر عقلگرايي خفهکنندهي آکادمياي آمريکايي فراهم ميکند. (گرگ، 2006: 95). هدف از بيان اين نکات، توجه به اين مسأله بود که تنها با انديشيدن به مختصات زمينهمندِ “ملي-عامه” و خطوط تنش، تناقضات و پروژههاي هژمونيکي پيرامون آن است که ميتوان مطالعات فرهنگي را حائز کارکردي مداخلهاي نمود؛ اين در حالي است که گروسبرگ مشاهده مينمود مطالعات فرهنگي در آمريکا بدون توجه به همآينديهاي حال حاضر، بدون مفصلبندي منازعات فرهنگي با پروژههاي هژمونيکي در دستِ اقدام، تنها منحصر به مطالعات متنمحور و باقي ماندن در سطحي از مباحث جهانشمول و غيرزمينهمند خواهد بود. مفصلبندي منازعات فرهنگي با پروژههاي هژمونيکي، همان کاري است که براي مثال، لارنس گروسبرگ، در بحث از موسيقي راک و حملهي راستِ نو به اين موسيقي در آمريکا، به انجام رساند. بحث گروسبرگ راجعبه موسيقي راک، نه يک مطالعهي صرف راجع به سبکي موسيقيايي، بل تلاشي جهت مداخلهگري در پروژههاي هژمونيکياي است که حول مباحث فرهنگي جريان مييابد. گروسبرگ خود، از تمثيل “منشور44” استفاده ميکند تا نشان دهد حمله به موسيقي راک که پس از دههي 1960 توسط محافظهکاران گسترش يافت، چنان منشوري بود که مجادلات موجود در سطوح بسياري، از بحث راجع به سانسور گرفته تا سکسواليته، نقشهاي جنسيتي، نابرابريهاي نژادي و طبقهي کارگر و فقير را مستندسازي نمود (1997: 10).
اينجا به سومين مولفهي سياست همآيندي بازميگرديم. مولفهي سوم حاکي از اولويت مداخلات بزنگاهي بر نظريه و کارکرد استراتژيک، انضمامي و موقت نظريه در مطالعات فرهنگي بود. گروسبرگ اين مولفه را به بياني ديگر عنوان داشته است. او با تأکيد بر آنکه مطالعات فرهنگي بايستي توأمان “شگفتيآفرين45” و “فروتن2” باشد، تصريح ميکند:
در اغلب مواقع، ما روشنفکران تمايلي بر اين نداريم که با اين انگاره بياغازيم که نميدانيم آنچه در جريان است و شايد تا ديروز در جايي نتيجه دادهاست، ممکن است امروز و اينجا ديگر جوابگو نباشد. بهجاي آن، ما با خودمان کولهباري نظري و سياسي حمل ميکنيم که بهندرت موجب هيجان و شگفتي ميشوند؛ چرا که ما در اغلب موارد آنچه را که در جستوجويش هستيم، در آن [کولهبار] ميبينيم و ميپنداريم آنچه را که اينک به عنوان توصيف مربوطه ميشناسيم، درستياش پيشاپيش اثبات شدهاست. به باورِ من، مطالعات فرهنگي، متعهد و ملزم به گفتن چيزهايي است که ما پيشاپيش و در آن لحظه ازشان بيخبريم. مطالعات فرهنگي در طلبِ شگفتزده کردن توليدکنندگان، مخاطبان و پايهگذاران خودش است؛ و اين جز با عرضهي توصيفات و گزارشهاي بهتر – گزارشهايي که از پيچيدگي، امور اقتضايي و بحث و جدل پا پسنميکشند- به منظور گشايش امکانهاي جديد ميسر نميگردد (گروسبرگ، 2006: 6).
بنابراين براي تحقق “زمينهگرايي راديکال3” در مطالعات فرهنگي که شرط امکان برساخت مطالعات فرهنگيهاي بديل است، بايد دست از اينهمانگوييهاي نظري برداشت. “الزاماً” با سخن گفتن از اصطلاحاتي چون: بازنمايي، هژموني، مقاومت و… مطالعات فرهنگيهاي بديل برساخت نميشوند، بل اين امر زماني محقق ميگردد که اصحاب اين دانش با توجه به زمينهي مقصد و تشخيص مسائل و خطوط نزاع بر سر سياستهاي فرهنگي در همآيندي مذکور، نظريهها و رويههايي متناسب جهت مداخله در وضعيت جاري مفصلبندي نمايند و اين پيشتر، خود نيازمند درک درست از مناسبات قدرت در “زمينه”ي موردنظر است.
بايستي در اين فرصت مسألهي مهمي را که در تحقيق حاضر حائز اهميت بسياري است مطرح سازيم؛ اينکه تحليل همآيندي، تنها شيوهاي تحليلي که مطالعات فرهنگي بهمثابه پيکرهاي از دانش با استفاده از آن درکي تاريخي در مطالعات خود راجع به پديدهها و وقايع مختلف ارائه دهد، در نظر آورده نميشود. تحليل همآيندي اتفاقاً بيش و پيش از هر حوزهي ديگري بايستي در مطالعهي خود مطالعات فرهنگي به مثابه پيکرهاي از دانش بهکار بسته شود. بايستي توجه داشت که آنچه براي مثال در بحث از تاچريسم مطرح گشت، آن سياست متناقضنمايي که پيشفرضهاي رايج راجعبه تاريخ و سياست را درهمميريزد تا

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع مفصلبندي، تاريخي، بنابراين، لکلائو Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاهها، روشنفکر خاص