پایان نامه ارشد رایگان با موضوع فارابي، حركت، فطري، طبيعت

دانلود پایان نامه ارشد

نحو أفعال فضيلة و كرّرت‏ تلك‏ الأفعال و اعتيدت‏ و تمكّنت بالعادة هيئة في النفس، و صدر عنها تلك‏ الأفعال بأعيانها، كانت الهيئة المتمكّنة عن العادة هي التي يقال لها فضيلة. و لا تسمّى الهيئة الطبيعيّة فضيلة و لا نقيصة و إن‏ كان يصدر عنها أفعال واحدة بأعيانها.»112
نقش سرشت و طبيعت در انسان آن است كه او در آغاز تنها به يك سو حركت مي كند و آن سويي است كه حركت در آن سو بر او آسان تر است و اگر در اين مسير مانعي رخ ندهد به علت انجام پي در پي آن كار، اين ملكه برايش ارادي خواهد گرديد و ملكه ي نخستين به مانند همان حالت طبيعي است.113
از نظر فارابي، فطرت طبيعي در انسان ها به صورت بالقوه بوده و براي به فعليت رساندن آن و نيز ايصال به كمال نهايي و يا دست كم نزديك كردن آن به كمال نهايي در پرتو انجام مقتضيات خود، نياز به رياضت، تمرين و تقويت به وسيله ي اراده است.114
بنابراين، از نظر فارابي، كمال وجودي انسان در وجود هيچ فردي از ابتدا به صورت بالفعل وجود ندارد و هيچ انساني از ابتداي وجود خود مفطور بر كمال نيست؛ زيرا فطرت، تركيبي از امور متضاد بوده و در عين حال كه به سوي كمال تمايل و گرايش دارد، به طرف ضد نيز متمايل است. از اين رو رسيدن انسان ها به كمال و در نهايت، سعادت از طريق فطرت مقدور نبوده و نيازمند افعال اختياري و ارادي اوست.
فارابي در اين زمينه مي گويد: «لا يكاد يوجد إنسان مفطوراً من أوّل أمره على الكمال حتى لا يوجد فيه تفاوت أصلا و ذلك لأنّ الفطرة مصنوعة من متضادّات»115
انسان از ابتداي وجود خود، مفطور بر كمال نمي باشد تا آن كه هيچ تفاوتي در انسان ها از جهت كمال مشاهده نشود و اين بدان جهت است كه فطرت مركب از امور متضاد است.
در كل همه فطرت ها محتاج تمرين و تقويتند آن هم به وسيله اراده تا به وسيله ي تمرين بر انجام اموري كه در فطرت آن ها نهاده شده، آزموده و ماهر شوند و اين تمرين و ممارست بايد تا جايي انجام شود كه انسان با انجام كارهايي كه مقتضاي فطرت اوست به سعادت و كمال نهايي برسد.116
5-2. فطرت از نظر علامه
براي بيان فطرت از ديدگاه علامه به آيه اي از قرآن اشاره مي كنيم. آن جا كه مي فرمايد:
«فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّه‏»117
فطرتى كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگونى نيست‏.
بر طبق نظر علامه كلمه «فطرت» بر وزن فعلت به اصطلاح اهل ادب بناى نوع را مى‏رساند و در كلمه مورد بحث به معناى نوعى از خلقت است و«فِطْرَتَ اللَّهِ» به نصب خوانده مى‏شود، چون در مقام وادارى شنونده است، و اين طور معنا مى‏دهد كه ملازم فطرت باش. بنابراين، در جمله مزبور اشاره است به اين كه اين دينى كه گفتيم واجب است براى آن اقامه وجه كنى، همان دينى است كه خلقت بدان دعوت، و فطرت الهى به سويش هدايت مى‏كند، آن فطرتى كه تبديل پذير نيست. براى اين كه دين، چيزى به غير از سنت حيات، و راه و روشى كه بر انسان واجب است آن را پيشه كند تا سعادت مند شود نيست.118
بدين ترتيب، فطرت همان گرايش دروني انسان به سمت خداست، همان گرايشي كه در انسان حالت خضوع در مقابل يك مبدأ بي نهايت را به وجود مي آورد. در تبيين اين نظر مي گويند: مقصود ما از عنوان فطرت، عقل نيست. مقصود ما فطرت دل است. فطرت دل يعني انسان به حسب ساختمان خاص روحي خود متمايل و خواهان خدا آفريده شده است. در انسان خداجوئي و خداخواهي و خداپرستي به صورت يك غريزه نهاده شده است، هم چنان كه غريزه ي جستجوي مادر در طبيعت كودك نهاده شده است.119
با اين بيان روشن شد كه فطرت انسان چيزي به جز عقل است؛ يعني فطرت قوه ي مدركه اي است كه مستقل از عقل و استدلال هاي عقلي مي تواند انسان را به يقين و يا شناخت هايي برساند و او را به سوي سعادت رهنمون شود.
حال اگر نگاهي عميق تر به فطرت داشته باشيم و از منظر ديگري به تحليل آن بپردازيم، خواهيم يافت كه اين گرايش فطري انسان به خدا در واقع گرايش به سوي كمال و سعادت است. يعني فطرت انسان طوري آفريده شده كه همواره در جهت برآوردن نقص ها و نيازهايش قدم بردارد. به طور مثال انسان به طور فطري و غريزي در راه برآوردن نيازهاي مادي از قبيل گرسنگي و تشنگي مي باشد. انسان گرسنه در وجود خود نقص و نيازي را احساس مي كند و از روي فطرت و غريزه به سمت رفع آن حركت مي كند. حال در مرتبه اي بالاتر وقتي انسان مجموعه ي وجود خود را سرشار از نياز و نقص ببيند، پس به سوي خالقي بي همتا حركت خواهد كرد تا بر او تكيه كند و نيازهاي خود را برآورده سازد.
جناب علامه مي فرمايد: «هيچ انسانى هيچ هدف و غايتى ندارد مگر سعادت، هم چنان كه تمامى انواع مخلوقات به سوى سعادت خود و آن هدفى كه ايده‏آل آن هاست هدايت فطرى شده‏اند، و طورى خلق شده، و به جهازى مجهز گشته‏اند كه با آن غايت و هدف مناسب است.
انسان نيز مانند ساير انواع مخلوقات مفطور به فطرتى است كه او را به سوى تكميل نواقص و رفع حوائجش هدايت نموده، و به آن چه كه نافع براى اوست، و به آن چه كه برايش ضرر دارد ملهم كرده و او در اين حال مجهز به جهاز بدنى نيز هست، كه با آن اعمال مورد حاجت خود را انجام دهد.»120
بنابراين، راه سعادت و علم و عمل كه منتهي به سعادت مي شود، بر هيچ انساني پوشيده و مخفي نيست و هر انساني بر طبق فطرت خودش مي فهمد كه بايد چه اعتقاداتي داشته باشد و چه كارهايي انجام دهد كه به سعادت برسد.
مي توان گفت علت اين كه انسان بر اساس فطرت خود سعادت را درك مي كند اين است كه: «انسان داراي فطرت و نهادي پاك بوده و بر خلاف تفكر سنتي مسيحي، گناه كار فطري نيست. چون بر اساس آئين كليساي قرون وسطي انسان موجودي ذاتا پليد و گنه كار و فاسد است كه در نهاد او تخم فساد و تباهي نهاده شده است و مسبب اصلي اين امر، خطاي آدم و حوا در خوردن از شجره ي ممنوعه بوده است و اگر چه حضرت مسيح، فدا و قرباني گناهان و تباهي هاي آدمي گشت، اما انسان بر پليدي خويش باقي بوده و ذاتا گناه كار است؛ از اين روي خود نمي تواند دعوت الهي را اجابت كند.»121
ايان باربور نيز ضمن اشاره به اين امر مي گويد: «در آثار و نوشته هاي قرن هجدهم، مي خوانيم كه انسان گناه كار فطري نيست بلكه با فطرت نيك به دنيا آمده و به گفته ي روسو طبيعتا مايل به خير است.»122
البته بر طبق نظر علامه گاهي اتفاق مي افتد كه انسان در اعتقاد و يا عملش از راه حق منحرف شده و دچار اشتباه و خطا مي گردد، اما اين خطا و اشتباه ارتباطي با فطرت انساني او و هدايت الهي ندارد، چون خدا كه فطرت را در نهاد انسان قرار داد،‌ افكار و عقايد صحيح و درست در آن قرار داد نه افكار و عقايد باطل و اشتباه، بلكه اين خطا و اشتباه به خاطر اين است كه انسان در اثر پيروي هوي و هوس و تمايلات نفساني و شيطاني عقل خود را زايل كرده و راه رشد خود را گم كرده است. هم چنان كه قرآن هم به اين امر اشاره كرده123 مي فرمايد:
«إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ ما تَهْوَى الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى‏»124
آنان فقط از گمان هاي بي اساس و هواي نفس پيروي مي كنند، در حالي كه هدايت از سوي پروردگارشان براي آن ها آمده است.
و نيز فرموده: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏ عِلْمٍ»125
آيا ديدي كسي را كه معبود خود را هواي نفس خويش قرار داده و خداوند او را با آگاهي گمراه ساخته؟
فطرت الهي ممكن است مورد غفلت انسان قرار بگيرد، اما هرگز نابود نمي شود. انسان به ميزاني كه در جهت شكوفايي اين فطرت الهي مي كوشد و جهات فراحيواني خويش را تقويت مي كند، انسان تر مي شود. بشر در ابتداي آفرينش خويش، حيواني بالفعل و انسان بالقوه است؛ زيرا استعدادهاي غريزي و حيواني در او زودتر شكوفا مي شوند و در ادامه ي زندگي به هر ميزان كه به تقويت جهات فراحيواني و حاكميت بخشيدن به فطرت الهي در قلمرو وجود خويش متكفل شود، بهره ي بيشتري از انسانيت خواهد داشت. در هر حال نكته ي قابل تأمل اين است كه اين استعداد فطري و گرايش الهي در انسان نابود نمي شود؛ هر چند مخفي و مستور گردد و سعادت و شقاوت انسان در گرو باروري و شكوفايي يا مخفي كردن اين حقيقت فطري است.126
براي شناخت فطرت علامه دو راه پيش رو مي نهد. ايشان مي فرمايند: «ما اگر بخواهيم بدانيم آيا چنين احساسي در آدمي هست دو راه در پيش داريم: يكي آن كه خودمان شخصا و عملا دست به آزمايش در وجود خودمان و ديگران بزنيم، ديگر اين كه ببينيم دانشمنداني كه سال هاي دراز در زمينه ي روان آدميان از جنبه ي مسائل معنوي مطالعاتي داشته اند، چه نظر داده اند.»127
6. تطبيق نظر دو فيلسوف
در اين بخش نظرات دو فيلسوف ارزشمند، فارابي و علامه طباطبايي، در مباحثي كه در اين فصل مطرح شد از جمله: چيستي و حقيقت انسان، نفس و قواي آن، حالات انسان، انواع حيات انسان و فطرت را با هم مقايسه كرده و وجوه اشتراك و افتراق آن ها بيان مي شود.
محور اصلي تمام انديشه هاي فارابي انسان است. وي بعد از اين كه موجودات را به دو دسته ي عقول مجرد و موجودات عالم طبيعت تقسيم مي كند، انسان را بالاترين موجود عالم طبيعي مي داند. موجودي كه مركب از روح مجرد و جسم مادي است و روح او اشرف از بدنش مي باشد.
در نظر فارابي انسان كه بالاترين موجود عالم طبيعي است، از همان ابتداي خلقتش در مرحله ي بالقوه بودن و نقص و اختلال و قائم به ماده است كه كمال و فعليت او با تجرد از ماده متحقق مي شود. و اين حركت به سوي كمال، توسط نيروي متحركي كه در ذاتش قرار داده شده انجام مي شود.
از نظر فارابي، ويژگي خاص انسان اين است كه داراي قوه ي خاصي است كه او را از ساير موجودات زنده عالم طبيعت جدا و ممتاز مي كند، و اين قوه عبارت است از قوه ي ناطقه، كه انسان با اين قوه مي تواند بسياري از علوم را كشف كند و بسياري از مجهولات برايش روشن شود.
بنابراين، فارابي براي بيان چيستي و حقيقت انسان، به جايگاه قرار گرفتن او در عالم هستي اشاره مي كند و ضمن بيان ويژگي هاي او، حقيقت او را هم روشن مي سازد.
اما علامه براي بيان اين مسأله به نحوه ي خلقت انسان اشاره مي كند و با توجه به اين كه وي يكي از بزرگ ترين مفسران قرآن مي باشد، براي بيان و تأييد نظريات خود در همه جا از آيات قرآن استفاده مي كند.
وي براي بيان چيستي و حقيقت انسان اشاره مي كند به آياتي كه نحوه ي خلقت انسان را روشن مي سازد و انسان را جزئي از اجزاي كره ي زمين مي داند كه مثل ساير موجودات عالم طبيعت از گل خلق شده، بعد همين تبديل به نطفه شده و به تدريج مراحل خلقت خود را طي مي كند تا اين كه خلقتي ديگر مي شود غير از خلقت اوليه.
اين اشاره دارد به اين كه علامه هم مانند فارابي انسان را يك موجود بالقوه مي داند كه مي تواند به وسيله ي حركت جوهريه از قوه به فعل خارج شود و از يك موجود مادي، تبديل به يك موجود عير مادي و مجرد شود.
در ادامه علامه به بحث تأثيرگذاري انسان در موجودات عالم طبيعت و هم چنين تأثير پذيرفتن انسان از موجودات ديگر اشاره كرده و معتقد است كه اين تأثير و تأثر مي تواند زمينه ي رشد مادي و معنوي انسان را فراهم آورد. و علامه علت اين امر را نفس ناطقه ي انسان مي داند كه ويژگي خاص انسان است. يعني علامه هم مانند فارابي براي انسان نفس ناطقه قائل است و آن را امتياز انسان از ساير موجودات ديگر مي داند.
علامه هم مانند فارابي انسان را داراي دو جزء مي داند كه فارابي تعبير به جسم و نفس مي كند. تفاوتي كه اين دو ديدگاه دارند اين است كه علامه بر خلاف فارابي و حكماي قديم كه انسان را مركب از روح و بدن مي دانستند، معتقد است آياتي كه نحوه ي خلقت انسان را بيان مي كند، تركيب را نمي رساند بلكه صريح در تبديل است. يعني انسان در سير كمالي خود گام به گام به جايي مي رسد كه از ماده مي پرد و خلقت ديگري مي شود.
در بحث نفس و قواي آن، فارابي نفس را موجودي مي داند كه ماهيتا روحاني نيست و متأثر از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع نماز جمعه Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع ولي، فارابي، داراي، حيات