پایان نامه ارشد رایگان با موضوع غزل مولانا، انسان کامل، وحدت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

کربلا نشان دهد.
چيست با عشق آشنا بودن
خون شدن خون خود فرو خوردن
او فدائی ست هيچ فرقي نيست
رو مسلمان سپر سلامت باش
کين شهيدان ز مرگ نشکنید
از بلا و قضا گريزي تو
شيشه مي گير و روز عاشورا

بجز از کام دل جدا بودن
با سگان بر در وفا بودن
پيش او مرگ و نقل يا بودن
جهد می‌کن به پارسا بودن
عاشقانند بر فنا بودن
ترس ايشان ز بي بلا بودن
تو نتاني به کربلا بودن97

اما طولاني‌ترين و مشهورترين غزل مولانا در باب عظمت و علو مقام حسين و شهيدان کربلا، غزل 2707 کليات شمس است. مطلع غزل شهيدان الهي و بلاجويان معاشقه کربلايي است و پايان آن به زيبايي ارجاع است به انسان کامل و خورشيد موعود که شاهد است و ناظر و اصل نزول انوار الهي است در عالم ممکنات.در اين غزل، شهيدان و عاشقان مترادفند. شهيدان به ياري تجرد وجودي و معرفت که مقدمهی عاشقي است و «بال‌هاي عاشقي» از مرغان هوايي نيز بهتر پرواز در ساحت حضرت دوست مي‌کنند. «يحبهم و يحبونه» 98. آن‌ها شاهان عالم غيباند و به كمك عشق باب‌هاي عوالم پنهان را گشوده‌اند. يکي از رمزهاي توفيق آن‌ها در پرواز عاشقانه رهايي از انواع خود است. آن‌هااز آن جهت که فاني و باقي در:عقل شده‌اند در ناکجاآبادند. 99
نگرش مولوي به امام حسين (علیه‌السلام) نگرش عارفانه است، وي سعي می‌کند كه منطق قيام امام حسين (علیه‌السلام) را منطق پروانهاي نشان دهد، كه خود را به آتش ميسپارد. وي منطق قيام امام حسين (علیه‌السلام) را پرهيز نکردن از عشق می‌داند. يعني نه يكسره عارف مأبانه و عاطفي به قيام عاشورا می‌نگرد و نه نگرش صرفاً سياسيـ اجتماعي و انقلابي دارد. بلكه او هم به ابعاد عرفاني قيام امام حسين (علیه‌السلام) نظر دارد و هم به ابعاد حماسي، دليري، عزت طلبي و حق جويي و شجاعت امام از نگاه مولوي، امام حسين (علیه‌السلام) عاشقانه و آگاهانه شهادت با شمشير را براي خود و يارانش و اسارت را برای زنان و كودكانش برگزيد تا از این رهگذر درخت دين را كه می‌رفت از تشنگي خشك شود، آبياري نمايد. «ان كان دين محمد لم يستقم الا به قتلی فياسيوف خذيني» اين سخن حماسي و شكوهمند امام حسين است كه رو ح دلاوري، شجاع، آزادگي و ايثار، جانبازي و پايمردي در آن موج می‌زند.
نگاه ديگر مولوي به قيام امام حسين (علیه‌السلام) نگاه به يك يل پر دل و شجاع و رزمندهاي بي هراس و بيباك است، كه يك تنه به سپاه خصم هجوم ميبرد، گويا ابداً ترس را نميشناسد. او سراپا شجاعت است و غيرت و رشادت. پسر علي است كه نشان از پدر دارد.
نگاه ديگر مولوي به حماسه عاشورا نگرش به امام حسين (علیه‌السلام)، به عنوان راد مرد شجاع است، كه در راه احيايي حق و دفاع از عقيده و آزمايش هيچ هراسي ندارد و اين عشق به حق است كه او را چنين بي باك نموده است.
كجائید اى شهیدان خدائى
كجائید اى سبك روحان عاشق
كجائید اى شهان آسمانى
كجائید اى ز جان و جان رهیده
كجائید، اى در زندان شكسته
كجائید اى در مخزن گشاده
در آن بحريد کين عالم کف اوست
کف درياست صورت‌های عالم
دلم کف کرد کين نقش سخن شد
برآ اي شمس تبريزي ز مشرق

بلاجویان دشت كربلائى
پرنده تر زمرغان هوائى
بدانسته فلك را در گشائى
كسى مر عقل را گوید: كجائى؟
بداده وامداران را رهائى
كجائید اى نواى بى‏نوائى
زماني بيش داريد آشنايي
ز کف بگذر اگر اهل صفايي
بهل نقش و به دل رو گر ز مايي
که اصل اصل هر ضيايي100

عشق به امام حسین (علیه‌السلام) از محورهای تقریب در میان تمامی مسلمین می‌باشد.
مولوي همواره «عالم بقاء»را به بحر و دريا و عالم دنيارا به «كف» و «حباب» تشبيه می‌کند و اين عنصر اصلي نگرش وحدت وجود گرايانه اي اوست. ماندني دريا است و يك دريا بيشتر وجود ندارد. يك وجود حقيقي از ازل تا ابد بيشتر نيست: «لا اول له و لا آخرله». باقي هرچه هست پذيراي عدم است و هستی‌اش متناهي و محدود بوده و روزي به پايان خواهد رسيد. هستي نا محدود، ذاتي و پایدار فقط از آن خداست و جز او همه موجودات هرچه هست عدم پذير، زوال پذير، نا ماندگار و موقتی‌اند همچون كف روي آب يا حباب.
کف درياست صورت‌های عالم
دلم کف کرد کين نقش سخن شد
برآ اي شمس تبريزي ز مشرق

ز کف بگذر اگر اهل صفايي
بهل نقش و به دل رو گر ز مايي
که اصل اصل هر ضيايي101

در صدر اسلام، مدينه النبي، الگويي از جامعهاي است که هر کس با هر اعتقادي که دارد در آن زندگي ميکند و چارچوب رفتاريرا که توسط بهرهی غالب و حاکم تعريف ميشود، رعايت مينمايد ولي در چارچوب زندگي فردي يهودي، يهودي است و مسلمان، مسلمان. داستان اختلاف حضرت علي (علیه‌السلام) با يهودي در باب زره، مؤيد همين تساوي معرفتها از منظر معرفت شناسي درجه دوم است و در قرآن کريم نيز آنجا که ميفرمايد: «قل يا ايها الکافرون لا اعبد ما تعبدون… لکم دينکم ولي دين»کفار را مورد خطاب قرار ميدهد ولي در انتها، نميفرمايد لکم کفرکم بلکه ميفرمايد «لکم دينکم» کفر را دين آنان ميخواند و اين به معناي به رسميت شناختن «نگاه» هاست و نه به معناي به رسميت شناختن حقيقتها، چرا که قرآن بيش از يک حقيقت را به رسميت نميشناسد و مسير آن را با «الف و لام معرفه» شناسایی ميکند: «الصراط المستقيم» اما از راههاي ناشناس ديگري سخن به ميان ميآورد. «صراطاً مستقيماً». اختلاف بين صراطهاي مستقيم، اختلاف بين حق و باطل نيست بلکه اختلاف «نظرگاه» است که بين انبيا نيز بوده و ريشه در ذو مراتب بودن آنها دارد:تلک الرسل فضّلنا بعضهم علي بعضهم حقيقت يکي بوده که سه يا چهار پيامبر از سه يا چهار منظر به آن نگريستهاند و عبارتشان متفاوت گشته عبارتنا شتّي و حسنک واحد.
با صد هزار جلوه برون آمدي که من با صد هزار ديده تماشا کنم ترا
حال که يکي از اديان، وارث تجارب ديني اديان پيش از خود بوده، می‌توان متوقع بود لامحاله نگاه کاملتري به حقيقت داشته باشد. اما کاملترين نگاه نيز باز نگاهي مطلق نميتواند باشد و اين نتيجهاي است که مولانا در پايان داستان ارائه ميدهد:
چشم حس همچون کف دست است و بس نيست کف را بر همة او دسترس
درست است که کف جايگزين چشم گشته، اما مادام که منظر، حسي و تجربي باشد، حتي کاملترين نگاه، نگريستن به فيل در تاريک خانه است و حمد و تسبيح و توصيفي که از اين منظر برخيزد به ناچار آغشته به تشبيه خواهد بود، زيرا کسي نيست که بتواند حقيقت مطلق را جداي از قالب انساني خود آن چنان که هست و لايق اوست، بشناسد و توصيف کند (ما عرفناک حق معرفتک)
هان و هان گر حمد گويي گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس
پس در پلوراليسم مولانا، اختلاف معرفت‌ها در يک دين، ناشي از اختلاف برداشت‌هاست؛ چون تعبيرها و تفسيرهاي مختلف داريم و چون دست مان پر است و چندين لايه از حقيقت در اختيار داريم، پلوراليسم شده‌ایم:
بل حقيقت در حقيقت غرقه شد زين سبب هفتاد بل صد فرقه شد
اگر اين بيان را برنتابيم و جزم انديشانه معرفت ايماني و فردي خود را در جايگاه معرفت اجتماعي خود بنشانيم و خود را به واسطه فهم و معرفت مان، اهل هدايت و بهشتي تصور کنيم و ديگران را اهل ضلال و جهنمي، حاصلي جز نزاع و کشمکشي بي حاصل، همچون منازعت ياران در باب انگور يا فيل در تاريکي نخواهيم داشت.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
4ـ9ـ داستان موسی و شبان
در داستان موسی و شبان مولانا در قالب تمثیل بیان می‌کند که باید با در نظر گرفتن سطوح مختلف فکری افراد به دنبال وصل و اتحاد بود.
حضرت موسی (علیه‌السلام) در راهی که میرفت چوپانی را میبیند که او به دنبال کسی میگشته. چوپان نالان به دنبال گمشده خود میگرید. توکجایی؟من بندهات هستم. من عبدت هستم. توکجایی تامن بتوانم بندگی مرا نشانت دهم. به موقع چارقدت را اگر پاره شده بدوزم. موهایت را نوازش کنم. چوپان به دنبال گمشده خود درخیال تمام دارایی‌اش را که بزهای زیادی بود، قربانی‌اش می‌کند. هنگام شب برایش رختخواب پهن میکند و دست‌هایش را که از فرط کار زخم شده میبوسد. پاهایش را که براثر راه رفتن درکوه و دشت خسته شده، میمالد تا التیام برخستگی او باشد.
موسی پنداشت چوپان این‌ها را بیهوده میگوید. ازاومیپرسد: تو با کیستی؟به دنبال چه کسی هستی که این‌گونه به عجز و ناله افتادهای؟
چوپان ساده دل که نمیدانست موسی کیست که او را هشدار میدهد، درپاسخ میگوید: من با آفریدگارم هستم، با او که این چرخ گردون را آفریده؛ باآفریدگار من و تو!
موسی ناراحت میشود و میگوید این کفر است و تو با این کار میخواهی تشکر کنی اما از راه راست خارج شدی.
به موسی وحی میرسد که چه میکنی؟تو پیامبری! تو آمدهای که انسانها را به طرف ما هدایت کنی. چرا او را که این چنین مرا ستایش میکرد، از من راندی! موسی تفکرمیکند و به دنبالش براه میافتد وچون او را می‌یابد به اومیگوید که خداوند را هرگونه که میخواهی ستایش کن.
نتیجه: انسان در هرمرحلهای باشد، باید مراقب خود باشد. حتی اگر از طرف خداوند مبعوث شده باشد، باید وصل را بر قطع مقدم بدارد.
موسی و شبان داستانی است که از آفرینش سخن میگوید. حکایتی است که از طریقه پرستش خداوند سخن میگوید.
موسی پیامبراست. از دنیای مادی جداست و با معنویات خداوند را شناخته است. مادیات را وسیله قرار داده است. شبان فردی است عامی و امی. او که با گوسفند و کودکش سر و کار دارد، او که هنگام گرسنگی به طرف سفره نان میرود، هنگام احساس آشفتگی به طرف شانه میرود؛ و آن هنگام که در بیابان میگردد، کفش به پا میکند تا خار به پایش نرود. وقتی کودکش بیمار می شود، برآن است.تا او را بهبود بخشد؛ تلاش میکند. موسی برای راهنمایی من و او آمده است. به او میخواهد خدا را بفهماند. به دور از توجه به علایق و ارزش‌های زندگی عامه مردم او را به یگانگی خدا متوجه میکند. به او میگوید کسی که خالق این‌هاست، نمیتواند خود نیازمند این‌ها باشد. میگوید: من و تو که مادی هستیم، به این چیزها نیازمندیم. آشفتگیام را، موهای پراکنده‌ام را با شانه آرایش میکنم. او زیباست و مبرا. به هوش باش! آشفتگی دل را تنها با یاد خدا میتوان آلایش کرد.
چوپان ساده دل ضجه میزند. شیون میکند و ناله سر میدهد. از نفهمی و نادانیاش جامه میدرد و سر به بیابان میگذارد.
تو با این حرف‌هایی که میزنی،تمام عالم و هستی را نابود میکنی. کفش و لباس و پیراهن برای من و تو است که جسم مادی داریم. خواب مال من و توست، تا لحظهایی از گناه کردن؛ بیاساییم. اگر تو فکر میکنی که خدا این‌ها را آفریده، پس چگونه میتوانی این‌ گونه گستاخی کنی و برای او همین‌ها را نیاز بدانی؟ بخواهی توهم که بندهی اویی، برای او فراهم کنی!
مولوی در جایی از آیات خداوند، آیات قرآن، نشانی میآورد: او نه زاییده و نه زاده شده است. میگوید او خود این‌ها را آفریده است.
خداوند میفرماید به هرکسی چیزی دادم. تو این ‌گونه مرا شناختی و او آن طور. من در ذهن او آن گونه میگنجیدم. من از او به همان اندازه انتظارداشتم. تو چه؟تو وظیفهات چه بود؟ تو از آن طریق میتوانستی او را به طرف من هدایت کنی.تو با همان ارزش‌های زندگی او میبایست، مرا به او بفهمانی. موسی به دنبال او میرود تا او را بیابد.
چوپان در حیرت از گفتار و افکار خود به موسی میگوید که از کرده‌ی خود پشیمان است. او احساس خفگی که میکند، جامه میدرد و سر به بیابان میگذارد. موسی میشنود از اینکه او را راهنمایی کرده، رسالتش را انجام داده است؛ اما خداوند چیز دیگری میگوید. خشوع قلبی را در نظر دارد. تنها به لفظ و بیان توجه نمیکند. او«عبد»میخواهد، کسیکه قلبش را در طبق اخلاص بگذارد وتنها با یاد خدا آرام گیرد.
محرم سرشت انسان، فقط خداوند است که باخبر است.صحبتهای موسی را او تازیانه میداند که تو نتوانستی خلوص من را بفهمی. با این تازیانهایکه تو زدی باعث شد که من دگرگون شوم و از سر این جهان بگذرم و همچنین از آسمانها، تا به خدا برسم. من نباید این حرف و سخنها را به تو میگفتم. خداست که باید بفهمد، من چه میگویم. من نباید حرف مرا به نا محرم میزدم. من از خدا برنگشتم. بلکه باعث شد تا خدا را تا اعماق قلب خود حس کنم. من سریع از دنیا گذشتم و به

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع تقریب بین مذاهب، مذاهب اسلامی، انسان کامل Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع صوفيان، ديگران، كردهاند.