پایان نامه ارشد رایگان با موضوع عالم محسوس، عالم ماده، معرفت حقیقی، عالم مجردات

دانلود پایان نامه ارشد

داشت به عبارتی باید گفت که بحران عصر افلاطون بحران معرفتی بود که افلاطون با این نظریه خود درصدد رفع این مشکل بود. اما جهت هستی‌شناسی مثل را باید امری تابع بحث معرفت‌شناسی فلسفه افلاطون قرار داد، به دیگر سخن چون افلاطون با اثبات مثل مشکل معرفتی عصر خود را تا حدودی حل کرد. به هر حال مثل در فلسفه‌ی افلاطون رکن اصلی این فلسفه را تشکیل می‌دهد به گونه‌ای که حذف آن برابر با حذف قسمت اعظم و با ارزش فلسفه‌ی افلاطون می‌باشد.
استفاده‌ی افلاطون از مثل منحصر در بحث معرفت‌شناسی نیست بلکه افلاطون در جهات مختلف از مثل در فلسفه‌اش بهره‌برداری می‌کند. او در بخش هستی‌شناسی فلسفه‌اش، مثل را در مرتبه‌ی مادون خداوند و مافوق عالم ماده می‌داند که در واقع واسطه‌ی فیض الهی بر عالم ماده می‌باشد افلاطون تمایز اشیاء را در آثار مثل می‌داند.
هستی‌شناسی افلاطونی
1. هستی‌شناسی افلاطون: ایده‌آلیسم افلاطون: کلمه‌ی ایده‌آلیسم چنانچه در این مکتب فلسفی مطرح است باید به صورت ایده‌آلیسم بیان شود. زیرا بر طبق نظر افلاطون این مکتب idea یا تصور یا مفهوم ذهنی، امری واقعی است و اساس جهان را تشکیل می‌دهد. معمولاً اشخاصی که امور غیرمادی را واقعی می‌پندارند از این جهت ایده‌آلیست معرفی می‌شوند. افلاطون به دو جهان اعتقاد داشت. جهان محسوس یا ظاهری و جهان معقول یا واقعی. این فیلسوف کلمه‌ی idea و کلمه‌ی form را به طور مترادف به کار برده است و روی همین زمینه مکتب فلسفی او را formal idealism خوانده‌اند.
هستی‌شناسی افلاطون در ارتباط تنگاتنگ و نزدیکی با معرفت‌شناسی او قرار دارد. متعلقات شناخت انسان، نظام وجودی افلاطونی را تشکیل می‌دهد. از نظر افلاطون، هستی دارای مراتب بوده و مرکب از موجوداتی است که در ذیل به آنها پرداخته می‌شود:
خیراعلی
افلاطون در جمهوری از صانعی سخن می‌راند که به تنهایی می‌تواند همه‌ی چیزهایی را که ساختن آن، کار صنعت‌گران مختلف است، بسازد. این صنعتگر، نه تنها قادر به ساختن مصنوعات است، بلکه سازنده‌ی تمام روییدنی‌های زمین است و زمین و آسمانها و خدایان و هر آنچه را در آسمان‌ها و زیر زمین، یعنی عالم مردگان یافت می‌شود، را می‌سازد. به نظر افلاطون « خدا » صانعی است که حقیقت و صورت کلی شیء را می‌سازد و حقیقت شیء واحد است؛ زیرا اگر واحد نبود و دو تا بود، لازمه‌ی آن امر سومی بود که خود آن، صورت کلی آن دو بود و حقیقت آن شیء، همان امر سوم می‌شد، نه دو امر دیگر، پس خدا خالق اصل است. (افلاطون، 1380، ج1، صص212-210). افلاطون بر این باور است که اصل خیر، مهمترین و همچنین مبدأ ایده‌ها است. وی آن را به صورت نمادین چنین توصیف می‌کند: « در ورای آسمان، حقیقتی است که دانش واقعی در پی شناختن آن است. این وجود حقیقی، بی‌رنگ، بی‌شکل و بی‌بو است و قابل دیدن نیست و تنها خرد که راهبر نفس است، می‌تواند به آن برسد. (افلاطون، 1380، صص1236-1235). افلاطون با صراحت اظهار می‌کند که « خیر » به متعلقات شناسایی، وجود می‌دهد و به این ترتیب، اصل متحدکننده و جامع نظم ذاتی است؛ درحالیکه خود در عظمت و قدرت برتر از ذات وجود است. (افلاطون، 1353، ص383).
نحوه‌ی هستی مُثل
سلسله‌ای از ذوات عینی وجود دارد که در واقع مفاهیم کلی است و در عالمی فراتر از صور معقول ریاضی قرار دارند، این صور، یا مثال‌ها دارای هستی متعالی‌اند. این عالم، واقعیتی مستقل و مفارق از دیگر واقعیات است. این کلیات قائم به ذات و غیرجسمانی شناخته می‌شوند و علت ذات تمام چیزهای دیگر هستند. (کاپلستون، 1375، صص225-212).
از نظر افلاطون، هر چیزی از محسوسات، ایده‌ای در ماورای عالم اشیای محسوس دارد و این اشیاء محسوس متغیر و شونده‌اند، سایه و بهره‌ای از ایده‌ها هستند و حقایق، ایده‌ها شناخته می‌شوند دنیای معقول اصیل و دنیای محسوس سایه یا انعکاس و تقلیدی از آن می‌باشد. دنیای معقول به منزله‌ی « طرح »، نقشه و مدل دنیای محسوس و دنیای خیر، ماده‌ی آن طرح را تشکیل می‌دهد. همانطور که مجسمه‌ساز، ایده یا تصویر ذهنی خود را در فلزی می‌سازد، « خدا » نیز با قرار دادن « مُثل » یا مفاهیم در امور محسوس، آنها را به این صورت درآورده است.
تصاویر و سایه‌ها
موجوداتی در عالم است که شبح و سایه‌ی اشباح محسوس است. سایه‌ها، انعکاس‌های در آب و در اجسام سخت و صاف و شفاف از جمله چنین موجوداتی به شمار می‌آیند. (کاپلستون، 1375، صص225-212). از این روی مُثل جدا از عالم ماده است. پس در عالم هستی جایگاهی را به خود اختصاص داده، آن جایگاه طبق نظر افلاطون کجاست؟ افلاطون برای بیان جایگاه « مُثل » سه تمثیل بیان می‌کند:
1. افلاطون می‌گوید: «از یک سو معتقدیم چیزهای زیبا به مقدار کثیر، چیزهای خوب به مقدار کثیر و هم چیزهایی که دارای صفاتی دیگرند، به مقدار کثیر، هستند. هر یک از آنها را نیز از راه بیان تعریف می‌کنیم. از سوی دیگر از« خود زیبا » و « خود خوب » همچنین از خود هر چیز دیگر سخن می‌گوییم: بدین معنا که هر چیز را یک بار به صورت کثیر قبول کرده‌ایم، این بار به صورت مفهومی واحد یا ایده‌ای واحد می‌پذیریم چنانکه گویی کثیر در عین حال واحد است، و آن واحد را ذات و ماهیت چیزهای کثیر می‌نامیم. همچنین تصدیق می‌کنیم که چیزهای کثیر دیدنی و محسوس‌اند. یعنی آنها را بوسیله‌ی حواس می‌توان درک کرد نه به وسیله‌ی فکر، درحالیکه مفهوم ایده، را تنها با فکر می‌توان دریافت نه به وسیله‌ی حس.» (افلاطون، 1353، ص333).
2. در تمثیل دوم، افلاطون می‌گوید:
«خطی را تصور کن و آن را به دو بخش مساوی تقسیم کن. یکی از این دو بخش عالم دیدنی‌ها است و بخش دیگر، مربوط به عالم شناختنی‌ها است. هر یک از این دو بخش را نیز به همان نسبت به دو جزء تقسیم کن. در حوزه‌ی محسوسات یک بخش به تصاویر اشیاء محسوس تعلق دارد و یک بخش به خود اشیاء محسوس. حوزه‌ی مقولات نیزبه دو بخش تقسیم می‌شود؛ یک بخش به مفروضات و فرضیه‌ها تعلق دارد، یک بخش به مُثل که موضوع معرفت خردمندانه است.» (افلاطون،1380، ص1051).
این تمثیل افلاطون اگر چه در حقیقت، حوزه‌ی معرفت حقیقی و عقیده را مشخص می‌کند اما جایگاهی برای مُثل قائل است و آن مافوق عالم محسوس و جدا از عالم محسوس است.
تمثیل سوم، معروف به تمثیل غار است. از نظر افلاطون مُثل آدمیانی که در عالم طبیعت مجسمه‌ها و پیکرهای حیوانات و چیزهای دیگر را، با خود حمل می‌کنند و می‌گذرند، به نحوی که آنچه با خود حمل می‌کنند، بالای آن دیوار کوتاه ظاهر می‌گردد. اما این زندانیان محبوس در غار چون رویشان به دیوار درونی غار است هرگز قادر نخواهند بود که اشیاء پشت سر خود را ببینند. حال اگر این زندانیان غار، رهایی یابند و به بیرون غار بروند با واقعیت مواجه می‌شوند و می‌فهمند آنچه در درون غار می‌دیدند چیزی جزء پندار نیست. (کاپلستون، 1375، ص190). البته در این تمثیل هم مانند دو تمثیل دیگر، جنبه‌ی معرفت‌شناسی فلسفه‌ی افلاطون به طور وضوح ترجیح داده شده، اما آنچه در اینجا برای ما مهم است این است که مُثل از حیث هستی‌شناختی در جایگاهی برتر از عالم محسوس قرار دارند و عالم محسوس تصاویر آن ایده‌ها هستند؛ و از سویی ایده‌ها علاوه‌بر اینکه بین خودشان شدت و ضعف و مراتب وجود دارند، جدا از محسوسات هستند.
بنابراین، افلاطون به دو عالم معقول ـ یعنی هستی‌های راستین و عالم محسوس یعنی اشیای مادی و امور محسوس ـ معتقد است. عالم معقول اصل، مبدأ و منشأ عالم محسوس است؛ و عالم محسوس سایه، نمود و تصویر عالم معقول است؛ و عالم محسوس به عنوان ظل و سایه از هر جهت، محتاج و وابسته به عالم معقول است؛ از این رو عالم معقول به عنوان اصل بی‌نیازی و غنی از عالم محسوس است. پس همانطور که خورشید باعث شناسایی و حیات جانداران می‌شود، خداوند هم باعث شناسایی معقولات که در فلسفه‌ی افلاطون همان « مثال » است می‌شود. پس معلوم شد که مُثل در مرتبه‌ای پایین‌تر از خداوند قرار دارند، و از طرفی از موجودات مادی برترند. به عبارت دیگر اگر بخواهیم ترتیب نظام هستی در فلسفه‌ی افلاطون را بیان کنیم می‌گوییم: اول خداوند است که در رأس عالم هستی است و بعد مُثل قرار دارند و در پایین‌ترین مرتبه، محسوسات جای دارند.
معرفت‌شناسی افلاطون
تفکیک جنبه‌ی هستی‌شناختی مُثُل از معرفت‌شناسی آن، کاری بس دشوار است؛ زیرا بین آنها ارتباط قوی برقرار است و شناخت یکی بدون توجه به جنبه‌ی دیگر کاری غیر ممکن است. به این معنا که شناخت در واقع شناخت موجود و هستی است نه نیستی و معدوم، از این رو برای تبیین مسئله‌ی معرفت و شناخت باید مراتب هستی، به عنوان موضوعات و متعلقات شناخت تبیین و بررسی گردد و افلاطون همین کار را در تبیین نظریه‌ی معرفت‌شناسی خود انجام می‌دهد. بنابراین شناخت‌شناسی وی، موازی و متناظر با هستی‌شناسی خاص او است و هر مرتبه از شناخت متناظر با مرتبه‌ای از هستی است و هر مرتبه از هستی متعلق و موضوع مرتبه‌ای از شناخت است. (کاپلستون، 1375، ص477).
طبق نظر افلاطون متعلق معرفت حقیقی باید ثابت و پایدار باشد و به عبارتی باید معقول باشد و از صفات و خصوصیات مادی و محسوس به دور باشد و متعلق تعقل واقع شود نه حس. زیرا متعلقات حسی ناپایدار دائماً در حال شدن هستند جهان محسوس در گذر مدام است و از این رو با آنکه به حس درمی‌آید، چون ناپایدار است نشناختنی است. ولی جهان معنوی یا ایده‌ها که همیشه همان است با آنکه به حس درنمی‌آید، فهمیدنی و شناختنی است. (نقیب زاده، 1375، ص146). افلاطون برای تشخیص مصداق معرفت، دو نکته را بیان می‌کند ابتدا می‌پرسد: اگر کسی به گمان خود چیزی را بداند ولی در عین حال، چنین علمی مطابق با معلوم نباشد، نمی‌توان گفت وی « عالم » است. پس شرط اول لازم معرفت این است که” معرفت باید مطابق با متعلق خود باشد یعنی خطا نباشد”.
دوم آنکه معرفت باید درباره‌ی « آنچه هست » باشد، یعنی معرفت به « نیست » و به « آنچه در حال شدن است » متعلق نمی‌گیرد. به نظر افلاطون چیزی که در حال شدن است واقعیت ندارد، واقعیت موهوم است و ما تنها درباره‌ی وجود یعنی (وجود ثابت) می‌توانیم معرفت پیدا کنیم، چرا که معرفت نباید خطا باشد، بلکه باید با متعلقش مطابق باشد، در حالیکه مورد چیزی در حال شدن، هر چه بخواهیم مطابق معرفتمان را با واقع احراز کنیم، وضع فرق کرده است. افلاطون با در دست داشتن این دو شرط، نظریات مختلفی را رد می‌کند. (فروغی، 1324، صص81-78).
بنابراین نظریه معرفت افلاطون مربوط به نظریه‌ی مُثُل در این اعتقاد جست و جو می‌شد که مفاهیم کلی دارای مرجع عینی است، و واقعیت مطابق آنها دارای مراتب عالی‌تر از ادراک حسی است. (کاپلستون، 1375، ص80). حال باید دید انسان از چه راه به وجود مُثُل و معرفت آن پی می‌برد. به عقیده‌ی افلاطون علم به مُثُل یا صور کلی به طور فطری در عقل یا ذهن انسان به حالت کمون موجود است، به این معنا که روح انسان پیش از حلول در بدن و ورود به دنیای مجازی، در عالم مجردات و معقولات بوده و مُثُل یعنی حقایق‌ها درک نموده، چون به عالم کون و فساد آمد حقایق فراموش شد؛ اما به کلی محو و نابود نگردید؛ این است که چون انسان سایه و اشباح، یعنی چیزهایی را که از مُثُل بهره دارند می‌بیند به اندک توجهی حقایق را به یاد می‌آورد. پس کسب علم و معرفت در واقع تذکر است و اگر یکسره نادان بود و مایه‌ی علم در او موجود نبود البته حصول علم برای او میسر نمی‌شد. (ملکیان، 1379، ص138و ورنر، 1360، ص76).
امیل بریه درباره‌ی علم افلاطونی می‌گوید: وجه ممیز آن این است که امری که متعلق معرفت است با روشی که منتهی به حصول این معرفت می‌شود اتحاد دارد. افلاطون راه یافتن به اموری مانند شجاعت و فضیلت و تقوی را شناختن مفاهیم کلی آنها که معمولاً مفاهیم سقراطی نام دارد شمرده است، ولیکن خود او آنها را به لفظی نامیده است که مسلمین در مقابل آن کلمه‌ی « مُثُل » آورده‌اند که مفرد آن « مثال » است. مثال چنانکه در رساله « اتوفرون » آمده است، امر مخصوص واحدی است که اشیاء متعددی به بدان سبب که همگی برخوردار از آنند، مثلاً مقدسند، و آن را به عنوان ملاک مقایسه‌ی

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع عالم محسوس، متعلق علم، حکمای اسلامی، زیبایی مطلق Next Entries منبع تحقیق با موضوع نماز جماعت، زنان مسلمان، نماز جمعه، محل سکونت