پایان نامه ارشد رایگان با موضوع عالم مجردات، سلسله مراتب، عالم ماده

دانلود پایان نامه ارشد

كه با همين وصف عنواني بدن، در حقيقت روح متجدد است و إن شئت قلت گوهر جسماني است كه به اوصاف جسم، شكل و صورت و كيفيت و كميت و غيره ها متصف است.63
و در جاي ديگر مي فرمايند: «به نظر مي رسد كه انسان، موضوع حركتي است كه مي تواند صور مختلفي را پذيرا باشد. حقيقت انساني يك صورت روحاني و يك صورت جسماني دارد. صورت جسماني آن حاكي از مرتبه ي نازله ي صورت روحاني اوست.»64
در نظر فيلسوفان الهى، حقيقت انسان معنائى است كه قائم به اين بدن ظاهرى است. و مقصود از انسان بدن او نيست. وقتى كسى مى‏گويد: من، مقصودش بدن خود نيست بلكه مقصود انسانيتى است كه قائم به اين بدن است. بنا براين، انسان چيزى است غير از تمام اعضاى بدن.
حقيقت اين است كه انسان تركيبى است از مجموعه اعضاى ظاهرى بدن و مجموعه حالات نفسانى مانند انفعال، احساس، ادراك، تعقل و اراده. پس انسان تركيبى از جسم و روح است.
بعضى از صوفيه گفته‏اند كه انسان كامل حقيقى، ميانه وجوب و امكان، آيينه تمام نما بين صفات قديم و صفات حادث، و واسطه بين حق و خلق است. به واسطه انسان و از طريق اوست كه فيض و مدد حق، كه علت موجده موجودات عالم است، به تمام جهان‏هاى برين و فرودين مى‏رسد. اگر انسان نبود، موجودات عالم نمى‏توانستند فيض الهى را دريابند.65
جرجانى در تعريفات گفته است: «انسان كامل جامع تمام عوالم الهى، موجودات زمانى و جزئى، و كتابى است جامع تمام كتابهاى الهى و حدوثى. از جهت روح و عقلش يك كتاب عقلانى است موسوم به ام الكتاب، از لحاظ دلش كتاب لوح محفوظ است، از لحاظ نفسش كتاب محو و اثبات است … بنابراين، نسبت عقل اول به عالم كبير و حقايق آن، همان نسبت روح انسانى به بدن و قواى آن است. نفس كلى قلب عالم كبير است، همچنانكه نفس ناطقه قلب انسان است. به اين مناسبت عالم را انسان كبير گفته‏اند.»66
اما متكلمان معتقدند كه انسان همين صورت محسوس است كه مخصوص به هر يك از افراد است. و مقصود همين جسم محسوس ظاهرى است. بنا بر اين اگر كسى بگويد: من خوردم، نوشيدم، بيمار شدم، خارج شدم، داخل شدم و امثال اين عبارات، مقصودش از «من»، همين بدن است. اشعرى مي گويد: انسان همين مجموعه صورى داراى اجزاء است.67
1-4. چيستي و ماهيت انسان از نظر فارابي
فارابي براي بيان حقيقت انسان، ابتدا به دسته بندي موجودات جهان مي پردازد آن هم از لحاظ ماهوي. يعني در اين تقسيم بندي به ماهيت موجودات توجه كرده و آن ها را به دو دسته تقسيم مي كند. اول آن دسته از موجوداتي كه در ذات و مرتبه ي وجودي شان، تمام چيزهايي كه ممكن است براي يك موجود باشد را بالفعل دارا هستند و بدون اين كه از خود اراده اي داشته باشند، براي همان غرضي كه خداوند آن ها را آفريده حركت مي كنند. اين دسته از موجودات همان عقول مجرد هستند كه كمال در آن ها محقق شده و به فعليت رسيده و در واقع به قول فارابي اين موجودات در مرتبه ي «استن اند» نه مرتبه ي «شدن». يعني همان چيزي كه براي آن آفريده شده اند هستند نه اين كه مي توانند به آن برسند.
اما دسته ي دوم موجوداتي هستند كه از همان ابتدايي كه خلق شده اند، ماهيت بالفعل وجودي شان به آن ها داده نشده، اما ويژگي مهمي كه دارند اين است در درون ذاتشان يك نيروي متحرك قرار داده شده است كه مي توانند توسط آن نيرو به سوي كمال حركت كنند و باز ويژگي ديگري كه دارند اين است كه به وسيله ي اين نيروي متحرك، به مرور مي توانند از مرحله ي بالقوه حركت كنند تا به مرحله ي بالفعل و كمال حقيقي برسند. يعني در واقع كمال در اين موجودات بر خلاف موجودات مجرد، در مرحله ي «شدن» است، كه اين موجودات همان موجودات عالم طبيعت و عالم ماده اند كه از نظر مرتبه ي وجودي بعد از عالم مجردات قرار مي گيرند.
بعد از آن فارابي مي پردازد به موجودات عالم طبيعت و آن ها را به دو دسته ي «طبيعي» كه همان عناصر چهار گانه، معدنيات و نباتات هستند و دسته ي ديگر «ارادي» كه شامل حيوانات غير ناطق و انسان مي شود.
بعد فارابي اشاره به اين مطلب مي كند كه تمام موجودات زنده عالم طبيعت، داراي قواي مشتركي از جمله «هاضمه»، «دافعه»، «مولده» و «ناميه» اند، اما انسان و حيوان دو قوه ي ديگر هم دارند به نام «حاسه» و «محركه» كه مشترك بين اين دو است و علاوه بر اين انسان داراي قوه ي خاص ديگري است به نام «ناطقه» كه فصل مميز او از تمام موجودات ديگر جهان مادي است و انسان به وسيله ي اين قوه است كه انسان مي شود و بدون اين قوه انسان در همان مرحله ي حيوانيت باقي مي ماند و تمام پيشرفت هايي كه به دست مي آورد و علم هايي كه كسب مي كند، به وسيله ي همين قوه است. همچنين به واسطه ي قوه ي ناطقه است كه انسان داراي اراده و اختيار مي گردد و به سوي خيرات گرايش پيدا مي كند و معلومات اوليه را درك مي كند كه واسطه مي شود براي رسيدن به معلومات ثانويه.68
فارابي با اين تقسيم بندي، چيستي و ماهيت انسان را بيان كرده كه در واقع او را مستعد كمال مي داند، يعني انسان در اين سلسله مراتب عالم هستي موجودي است كه مي تواند به كمال و فعليت برسد، آن هم با تجرد از ماده اي كه داراي آن است.
در ادامه فارابي به خود اين ماهيت اشاره كرده مي فرمايد: «انّ الانسان لمنقسم‏ الى سرّ و علن: أما علنه فهو الجسم المحسوس‏ بأعضائه و أمشاجه‏ ، و قد وقف الحسّ على ظاهره ودلّ التّشريح على باطنه، و أمّا سرّه فقوى روحه‏»69
انسان به دو قسمت پنهان و آشكار تقسيم مي گردد. قسمت آشكار او عبارت است از جسم او كه داراي اعضايي است، از جمله دست و پا و گوش و چشم و ساير اعضا كه آشكار است و قابل رؤيت و قسمت پنهان انسان همان قواي روحي اوست كه با تشريح مي توان به آن دست پيدا كرد.
1-5. چيستي و ماهيت انسان از نظر علامه طباطبايي
علامه براي بيان چيستي و ماهيت انسان به آياتي از قرآن اشاره كرده، آن جا كه مي فرمايد:
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ*ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ*ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ.»70
و همانا ما آدميان را از خلاصه‏اى از گل آفريديم*پس آن گاه او را نطفه‏اى كرديم در قرارگاهى محفوظ قرارش داديم*آن گاه نطفه را علقه و علقه را مضغه (چيزى شبيه به گوشت جويده) كرديم و سپس آن مضغه را استخوان كرديم پس بر آن استخوان ها گوشتى پوشانديم پس از آن خلقتى ديگرش كرديم پس آفرين بر خدا كه بهترين آفرينندگان است.
با توجه به اين آيه انسان جزئي از اجزاء كره ي زمين است، چون از گل خلق شده و گل هم جزء زمين است و انسان هم از همين زمين به وجود آمده، مثل ساير موجودات عالم طبيعت كه همين ويژگي را دارند. اما انسان علاوه بر اين كه مثل ساير موجودات عالم طبيعت از لحاظ جسمي رشد و نمو دارد، يك حركت ديگري هم در او وجود دارد به نام حركت جوهريه كه به واسطه ي اين حركت به جايي مي رسد كه خلقت ديگري مي شود و آن زماني است كه از ماده ي خود جدا مي شود و به مرحله ي بالفعل مي رسد. يعني از همان مرحله ي بالقوه بودن كه در ذاتش بود خارج مي شود و به مرحله ي فعليت مي رسد. انساني كه از همين زمين مادي به وجود آمده بود و يك خلقت مادي داشت تبديل به يك موجود غير مادي و مجرد مي شود.
ناگفته نماند كه انسان طوري آفريده شده كه با ساير موجودات آسماني و زميني از جمله حيوانات و نباتات و معدنيات، ارتباط دارد تا هم آن ها در انسان اثر بگذارند و هم انسان در آن ها تأثير گذار باشد و به اين وسيله بتواند به هستي خود ادامه دهد و هم به رشد و نمو فيزيكي دست پيدا كند و هم رشد و نمو معنوي.
اما نقشي كه انسان در اين تأثير و تأثر ايفا مي كند بسيار مهم تر از نقش ساير موجودات است، چون انسان داراي قوه ي ناطقه است كه مميز او از تمام موجودات عالم طبيعي است و به وسيله ي همين قوه داراي افكار بسيار قوي مي شود كه مي تواند در موجودات ديگر دخل و تصرف كند و آن ها را تجزيه كند و از تركيب اجزايي كه تجزيه كرده، اشياء زيادي درست كند و طوري عمل كند كه هيچ موجودي از تحت تصرف او خارج نشود.
آيه ي قرآن نيز صدق اين مطلب را تأييد مي كند چنان كه فرموده:
«وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ‏»71
براى شما آن چه در آسمان ها و آن چه در زمين است مسخر كرد، در حالى كه همه‏اش از اوست.
و همه ي اين ها به خاطر اين است كه هرچند خداوند انسان را از گل خلق كرد، اما او را براي رسيدن به سعادت و كمال آفريد و هدف نهايي از آفرينش انسان همين است و تمام موجودات ديگر را مسخر او قرار داد تا بتواند به هدف خود برسد.
بنابراين، در اين جا به حقيقت و ماهيت انسان از جهت وجود اشاره شده كه وجود انسان را يك وجود متحول مي داند كه در مسير اين تحول، از قوه به سوي فعل و از نقص به سوي كمال مي رود و دائما و تدريجا در تغيير و تحول است.72
از نظر علامه خود ماهيت انسان زماني كه آفريده شد، از دو جزء و دو جوهر تركيب شده بود. يك جزء همان ماده ي بدني و يكي هم جوهري مجرد كه همان نفس و روح او مي باشد، كه اين دو، تا زماني كه انسان در اين دنيا زندگي مي كند، همراه و ملازم هم هستند و از هم جدا نمي شوند و ماده ي بدني در واقع وسيله است براي اينكه روح و نفس به مقاصد خود برسد، اما وقتي كه انسان مرد روحش هم چنان زنده مي ماند و حقيقت انسان كه همان روح است به سوي خداي متعال بر مي گردد.73
از مفاد آياتي كه گذشت و از بيان علامه در تفسير اين آيات، دو نكته به دست مي آيد: نخست آن كه روح آدمي موجودي مجرد است و دوم آن كه هويت واقعي انسان را روح تشكيل مي دهد؛ زيرا در اين آيات كه مراحل آفرينش انسان رابيان مي كند، پس از طرح مراحل جسماني آفرينش او، از آفرينش ديگر يا دميدن روح در او سخن به ميان آمده و اين نكته نشانه ي غير مادي و غير جسماني بودن روح است. از سوي ديگر اگر هويت واقعي انسان به جسم مادي او مي بود، بايد با مردن و متلاشي شدن جسم نابود مي شد، در صورتي كه آيات قرآن بر بقاي انسان پس از متلاشي شدن جسم تأكيد دارند.74
2. نفس و قواي آن
بيان اين كه نفس واقعا چيست؟ جدا مشكل است. علت اين امر اين است كه نفس مربوط به امور الهي است و انسان نسبت به آن علمي اندك دارد. چنان كه آيه ي قرآن هم به اين مسأله اشاره كرده، آن جا كه خطاب به پيامبر مي فرمايد:
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً»75
از تو در مورد حقيقت روح سؤال مى‏كنند، بگو روح از سنخ امر پروردگار من است و آن چه از علم به شما روزى شده بسيار اندك است.
2-1. معناي لغوي نفس
نفس در لغت به معناي خون76، روح و جان آمده. نيز به معناي حقيقت و ذات شيء كه به واسطه ي آن ماهيات اشياء از يكديگر جدا مي شوند، آمده است.77
2-2. معناي اصطلاحي نفس
فيلسوفان از نفس تعاريف مختلف ارائه كرده‏اند كه اين هم دليل بر پيچيده بودن اين مسأله مي باشد. در اين جا به تعدادي از اين تعاريف اشاره مي شود:
افلاطون، در تعريف نفس مي گويد: «النفس فكر خالص، و مبدأ الحياة و الحركة للجسم‏ و بسيطة ثابتة و لا تموت بموت الجسم‏»78
نفس فكر خالص و مبدأ حيات و حركت جسم و جوهر بسيط است كه با مرگ بدن نمي ميرد.
ارسطو مي گويد: «نفس عبارت است از كمال اول براى جسم طبيعى آلى. مقصود از «كمال اول»، صورت جسم است، يعنى چيزى كه توسط آن، نوع كمال بالفعل مى‏يابد. و مقصود از «آلى» اين است كه جسم طبيعى مركب از آلات يا اعضاء (اندام‏ ها) است.»79
ابن سينا تعريفى جامع و شامل اين دو تعريف آورده و گفته است: «إنَّ النَّفس جوهرٌ روحاني وَ هي الكَمالُ الأول‏ُِِِِ لِجسم طبيعى آلى من جهة ما يتولد و يربو و يغتذى، او من جهة ما يدرك الجزئيات، و يتحرك بالارادة، او من جهة ما يفعل

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع نهج البلاغه، شناخت انسان Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع سوره بقره