پایان نامه ارشد رایگان با موضوع سوره بقره

دانلود پایان نامه ارشد

الافعال‏ الكائنة بالاختيار الفكرى و الاستنباط بالرأى، و من جهة ما يدرك الامور الكلية.»80
نفس جوهر روحانى است (نظر افلاطون) و كمال اول براى جسم طبيعى آلي است. (نظر ارسطو) از اين جهت كه تولد و رشد و تغذيه دارد، يا از اين جهت كه مدرك جزئيات است و حركت ارادي دارد، يا از اين جهت كه افعال خود را با ادراك و اختيار انجام مى‏دهد و كليات را درك مي كند.
ملاصدرا مي گويد: «خداوند موجودات را به ترتيب از اشرف به اخس آفريده است و عنايت او ايجاب مي كند كه همواره به موجودات فيض ببخشد و فيض او دائم است. اول امرى كه از آثار حيات در موجودات ظاهر شد، حيات تغذيه و نشو و نما است و بعد حيات حس و حركت و بعد حيات علم و تميز. و هر يك از اين سه مرتبه را صورت كمال است كه به واسطه ي آن صورت،‏ آثار حيات مخصوصى به آن فياض مي كند آن صورت را نفس مي گويند و سه مرتبه دارد: نفس نباتى، حيوانى و انسانى و حد جامع آن «فهي اذن كمال للجسم» است و بالاخره هر جسمى را آثار خاصى است و در هر يك مبدأ خاصى است كه منشأ آن آثار است و آن مبادى نيروهايي هستند كه به اجسام تعلق دارند ولي خودشان اجسام نيستند و آن نفس است و كلمه نفس نام براى آن نيرو است‏.»81
ابن مسكويه مي گويد: «النفس جوهر حي باق لا يقبل الموت و لا الفناء و انها ليست الحياه بعينها بل تعطي الحياه كل ما توجد فيه»82
نفس جوهري است جاودان و زنده كه مرگ قبول نمي كند و نابودي در او راه ندارد. نفس عين حيات نيست بلكه به هر چيزي كه خود در آن است حيات را اعطا مي كند.
2-3. نفس و قواي آن از نظر فارابي
فارابي تعريفي از نفس ارائه داده بدين نحو كه مي فرمايد: «نفس نخستين استكمال جسم طبيعي آلي بالقوه ذي حيات است. در جاي ديگر نيز مانند ارسطو آن را صورت جسم ناميده است.»83
از نظر فارابي نفس طوري آفريده شده كه ماهيتا روحاني نيست و پايداري آن توسط بدن است، و نفس تا زماني كه با بدن است، با بدن كارهاي خود را انجام مي دهد، ولي ويژگي كه نفس دارد اين است كه مي تواند از ماده جدا شده و به كمال برسد. هم چنين فارابي معتقد است كه وقتي ماده ي جسم در رحم، صورت به آن تعلق مي گيرد، نفس از عقل فعال كه واهب الصور است فيض مي گيرد.
فارابي معتقد است كه نفس داراي قوايي است و قوا را تقسيم بندي مي كند كه اين تقسيم بندي از مرتبه ي پايين تر است به مرتبه ي بالاتر، كه عبارتند از:
1. غاذيه: اين قوه مربوط مي شود به تغذيه ي انسان، يعني انسان از راه اين قوه تغذيه مي كند و اين قوه فقط اختصاص به انسان ندارد، بلكه مشترك بين انسان و حيوان و نبات است، چون حيوانات و نباتات هم تغذيه مي كنند از راه همين قوه، كه خود اين قوه داراي اجزاي مختلفي است از جمله هاضمه، منميه، مولده، جاذبه، ماسكه، مميزه و دافعه.
2. حاسه: اين قوه هم مشترك بين انسان و حيوان است و به وسيله ي حواس پنج گانه ادراك مي كند و درك محسوس و لذت و الم به وسيله ي همين حس است، ولي اين قوه مميزه ي سود و زيان و زشت و زيبا نيست.
3. متخيله: وظيفه ي اين قوه حفظ محسوسات است و در قلب هم جاي دارد، يعني زماني كه محسوسات از حس پنهان شدند، قوه ي متخيله آن ها را حفظ مي كند و دخل و تصرفاتي در آ ن ها انجام مي دهد، از جمله اين كه برخي از چيز هايي را كه از راه حس به دست آورده تجزيه مي كند، چيزهايي را كه تجزيه كرده، برخي را با برخي ديگر تركيب مي كند كه ممكن است نتيجه ي چنين دخل و تصرفي اين باشد كه با محسوسات درك شده مخالف يا موافق باشند. اين قوه هم مشترك بين انسان و حيوان است.
4. نزوعيه: اين قوه منشأ پيدايش اراده است كه شوق يا كراهت نسبت به يك شيء از آن به وجود مي آيد. به نظر فارابي هر احساس يا تخيلي با اشتياق يا نفرتي همراه است. وي معتقد است كه قوه ي نزوعيه اصالت ذاتي ندارد، اما خدمتي كه به انسان مي كند بسيار مهم است. زيرا اين قوه رئيس آن اعضايي از بدن و قواي نفس است كه به وسيله ي اراده متحرك مي گردند. بنابراين، بدون كمك و ياري اين قوه، بسياري از اعضاي بدن قادر به انجام وظيفه ي خود نيستند و بقاي انسان از لحاظ فيزيكي نيز به خطر مي افتد. همان طور كه بدون شوق و اراده هم، احساس و تخيل نه ممكن مي شوند و نتيجه اي به دنبال خواهند داشت.
5. ناطقه: اين قوه مخصوص انسان است و در واقع رئيس تمام قواي بدن است و ساير قواي ديگري كه برشمرديم در خدمت اين قوه هستند. به وسيله ي اين قوه، انسان تعقل و تفكر مي كند، علوم و صناعات مختلف را مي آموزد و بين خوبي ها و بدي ها تميز مي دهد و انسانيت انسان به همين قوه است.
فارابي قوه ي ناطقه را به دو نوع « نظري » و « عملي » تقسيم مي كند:
1. قوه ي ناطقه ي نظري: نيرويي است كه انسان به وسيله ي آن به دانش هايي كه شأنيت اين را ندارند كه مورد عمل واقع شوند، دست پيدا مي كند و اين قوه بالاترين مراتب قواست، تمام قوا در خدمت اين قوه هستند و شأن اين قوه نيز تصرف در كليات و معقولات ( يعني اموري كه برتر از روزمرگي زندگي است و با كليات هستي آميخته بوده و نظري محض مي باشند) مي باشد.
2. قوه ي ناطقه ي عملي: قوه اي است كه با كمك اراده ي انسان، به اموري كه شأنيت اين را دارند كه مورد عمل واقع شوند، معرفت پيدا مي كند. اين قوه با جزئيات سروكار دارد، چه جزئيات مربوط به گذشته و چه مربوط به آينده و حال و همچنين با اوامر و نواهي اخلاقي سروكار دارد.84
چنان كه ملاحظه مي شود قوايي كه فارابي براي نفس بر مي شمرد هم شأن و هم مرتبه نيستند، بلكه به اين صورت كه هر قوه اي براي قوه ي پايين تر صورت مي شود و براي قوه ي بالاتر از خود ماده و قوه ي ناطقه در بين اين قوا، بالاترين مرتبه را دارد، چون ديگر، ماده ي هيچ قوه اي نيست ولي صورت همه ي قواي نفساني است.
2-4. نفس و قواي آن از نظر علامه طباطبايي
علامه در تعريف نفس مي فرمايد: «نفس جوهري است مجرد از ماده كه افعالش ابتدائاً از ماده بروز كرده و متصدي افعال بدني مي باشد.»85
درباره ي معناي نفس مي توان گفت كه با تأمل در كلمات علامه چنين به دست مي آيد كه در قرآن، نفس در طي سه مرحله، به سه معنا به كار رفته است:
1. به معناي هر آن چه كه نفس به آن اضافه شده: كلمه ي نفس از نظر علامه در صورتي معنا پيدا مي كند كه به چيزي اضافه شود و به هر چيزي هم كه اضافه شود به معناي همان چيز است. مثلا “نفس الإنسان” به معناي خود انسان است و “نفس الشي” به معناي خود شيء و “نفس الحجر” به معناي همان سنگ است. بنابراين، اگر به چيزي اضافه نشود، هيچ معنايي ندارد و با اين حال، تأكيد را مي رساند، حال يا تأكيد لفظي، مثلا: «جاءني زيد نفسه» يعني زيد خودش نزد من آمد، يا تأكيد معنوي، مثلا: «جاءني نفس زيد» يعني خود زيد نزد من آمد.
اين كلمه در همه ي موارد استعمالش، حتي در مورد خداي متعال نيز به همين معنا استعمال مي شود. هم چنان كه فرموده:
«كَتَبَ عَلى‏ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ»86
رحمت و بخشش را بر خود لازم دانسته.
و نيز فرموده: «وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»87
خداوند شما را از نافرماني خود بر حذر مي دارد.
در هر دو آيه كلمه ي نفس كه در مورد خداوند استعمال شده، تأكيد را مي رساند.
2. به معناي شخص انسان: به اعتقاد علامه كاربرد ديگر اين كلمه به معناي ديگري است كه همان شخص انساني است، يعني همان موجود مركب از روح و بدن و در اين جا خودش يك معناي مستقلي شده و بدون اين كه اضافه هم شود در اين معنا استعمال مي شود. مانند آيات شريفه ذيل كه مى‏فرمايد:
«هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ»88
اوست كه همه ي شما را از يك فرد (شخص انساني) آفريد.
«مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»89
هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روي زمين بكشد، چنان است كه گويي همه ي انسان ها را كشته؛ و هر كس، انساني را از مرگ نجات دهد، گويي به همه ي مردم حيات بخشيده است.

اما در اين آيه كه مي فرمايد: «كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها»90
هر كسى از خودش دفاع مى‏كند، هر دو معنا استعمال شده؛ چون نفس اولى به معناى انسان‏ و دومى به همان معناى مضاف اليه است.
3. به معناي روح انسان: آن گاه همين كلمه را در روح انسانى‏ نيز استعمال كرده اند؛ چون از نظر علامه آن چه مايه ي تشخص شخصى انسانى است علم و حيات و قدرت است كه آن هم قائم به روح آدمى است. شاهد بر اين مطلب اين آيه ي شريفه است كه مي فرمايد:
«أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ»91
جان خود را تسليم كنيد. امروز مجازات خوار كننده اي خواهيد ديد.
تا اين جا روشن شد كه از نظر علامه نفس داراي سه معنا مي باشد: معناي مضاف اليه، يعني به هر چيزي كه اضافه شود، به معناي شخص انسان و نيز به معناي روح انساني يا جان، كه دو معناي آخر، در غير انسان يعنى نباتات و حيوانات به كار نرفته مگر از نظر اصطلاح علمى، مثلا: به يك گياه يا يك حيوان نفس گفته نمى‏شود و نيز به مبدأ مدبر جسم او كه جان او است نيز نفس گفته نمى‏شود، بلكه گاهى هم كه به خون، نفس مى‏گويند براى اين است كه جان جانداران بستگى به آن دارد و از همين باب مى‏گويند: فلان حيوان نفس سائله (خون جهنده) دارد و آن ديگرى ندارد.92
اين ها اطلاقات قرآني در مورد نفس بود. اما اين كه نفس چه موجودي است؟ علامه مي فرمايد: با تدبر در آيات 157-153 سوره بقره از جمله آيه 154 كه خداوند مي فرمايد:
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ»93
و به كسي كه در راه خدا كشته شده است مرده مگوييد؛ بلكه اينان زنده هايي هستند ولي شما درك نمي كنيد.
اين نتيجه به دست مي آيد كه: به طور كلي نفس انسان موجودي است غير مادي كه نه طول دارد و نه عرض و نه در چهار ديواري بدن مي گنجد، بلكه با بدن ارتباط دارد و متحد است و به وسيله ي شعور و اراده، بدن خود را اداره مي كند و اين طور هم نيست كه شخصيت انسان به بدن باشد كه با مرگ از بين برود، بلكه تمام شخصيت انسان به چيزي است كه بعد از مردن بدن، باز هم زنده است و بعد از اينكه نشئه ي دنيا را پشت سر گذاشت، به نشئه اي ديگر وارد مي شود كه در آن جا زندگي دائمي دارد، زندگي كه همه ي حقايق را در آن جا مي بيند و مي شنود، بدون اين كه درك آن نياز به آلات و ابزار جسمي باشد و لذت آن زندگي را درك مي كند، بدون اين كه همراه با درد و رنجي باشد و باز اين نكته روشن مي شود كه سعادت و شقاوت در آن زندگي هم سنخ ملكات و اعمال او است؛ نه به جهات جسماني و ضعف و قدرت بدني او، و نه به موقعيت هاي اجتماعي او و امثال اين ها.94
بنابراين، حقيقت انسان عبارت است از روح و نفس او كه با كلمه ي «من» از آن حكايت مي شود و روح غير از بدن است و بدن در وجودش و شخصيتش تابع روح است و خصوصيتي كه روح دارد اين است كه بر خلاف بدن با مردن متلاشي نمي شود و از بين نمي رود، بلكه تحت تصرف قدرت خداوند است تا زماني كه به آن اجازه ي بازگشت به بدن داده شود كه همان روز حساب و جزاست.
علامه قواي نفس را به سه دسته كلي تقسيم مي كند كه عبارت است از، قوه عامله، يا كارگزار، قواي شوقيه و قواي مدركه. اين قوا مبادي افعال اختياري انسان هستند، اما در عرض هم نيستند بلكه در طول يكديگرند. يعني قوه عامله مبدأ قريب فعل و قوه شوقيه مبدأ متوسط و قوه مدركه مبدأ بعيد فعل است.
اينك به توضيح مختصري در مورد اين قوا مي پردازيم:
1. قواي عامله: همان نيروهايي كه در عضلات پخش شده است كه مبدأ انجام حركاتي در بدن مي شود، مثلاً بازو حركت مي كند،‌ انگشتان هر يك جداجدا حركت مي كنند، پاها حركت مي كند، فك پايين حركت مي كند، سر، روي گردن حركت مي كند، پلك ها حركت مي كنند، قلب و كبد و كليه و روده و معده هم حركاتي دارند. خود اين حركات كه در

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع عالم مجردات، سلسله مراتب، عالم ماده Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع حيات، فارابي، دنيوي، ستايش