پایان نامه ارشد رایگان با موضوع رابطه نفس و بدن، احساس درد

دانلود پایان نامه ارشد

علمي در باب ماهيت مغز قرار دارد. اين در حالي است كه به نظر كلايتون دانش‌هاي زيست شناسي به طور كلي و عصب شناسي به طور خاص چيزي بيشتر از شناخت كاركرد و ساختار سلول ها، اعضا و جوارح، بخش‌هاي مختلف مغز و اندام موجودات زنده به ما نمي‌دهد.128 از اين روست كه كلايتون مسأله شناخت ماهيت ذهن و ويژگي اصلي آن به نام آگاهي را با مطالعه بر روي ساختار و كاركرد مغز كافي نمي‌بيند و نتيجه آنچه تا كنون به دست آمده را صرفاً يك سري بيانات لفظي در اين باره مي‌داند.
كلايتون به بررسي رابطه ذهن و مغز از زاويه ديگري مي‌پردازد. از آنجا كه او تلاش بسياري انجام مي‌دهد تا به سير تكامل طبيعي پايبند بماند با مشكل تبيين طبيعي از ماهيت ذهن و آگاهي و به تبع آن رابطه‌اي روشن ميان نفس يا ذهن با بدن رو برو مي‌شود، مشكلي كه در پايان بي پاسخ ماند؛ از اين رو سعي مي‌كند براي برون رفت از اين پيچيدگي رهيافتي به نام فرارويدادگي129 در زمينه تبيين نحوه رابطه ذهن و ويژگي آگاهي از طرفي و مغز به عنوان شبكه عصبي و زير بناي طبيعي ذهن از طرف ديگر ارائه دهد. اين گرايش را در واقع مي‌توان رهيافتي براي برون رفت از مشكل تبيين رابطه ذهن و مغز يا به عبارت ديگر نفس و بدن از جانب نوپديدارگرايان عنوان كرد.
1-18. فرارويدادگي130 رهيافتي براي برون رفت از تنگناي تبيين
فرارويدادگي را در واقع مي‌توان از طرفي رهيافتي از جانب انديشمندان مكتب نوپديداري در قبال ماده‌گروي تقليلي جهت تبيين مسئله ذهن دانست و از طرفي راه حلي براي مسئله دوگانه انگاري متافيزيكي در باب نفس قلمداد كرد. فرارويدادگي اين مهم را با تبيين قاعده مند خود از نظريه ذهن به اجرا مي‌گذارد. كلايتون در اين بحث ديدگاه دوگانه‌گروي وصفي131 پيدا مي‌كند. در عين حال دوگانه‌گروي وي كاملاً متفاوت با دوگانه‌گروي رايج است زيرا دوگانه‌گروي كلايتون طبيعت گرايانه است و منجر به تعدد جوهري نفس و بدن نمي‌شود. تا اين مرحله، او اتكاي كاملي بر سير تكامل طبيعي دارد و در اين مرحله سعي مي‌كند راه حلي براي دوگانگي موجود ميان بدن و نفس بيابد. در واقع فرارويدادگي رهيافتي است موقتي براي حل مسئله رابطه نفس و بدن. سه ديدگاه در باب تعريف و تبيين نفس در برابر نوپديدارگروي وجود دارد:
1 ) دوگانه‌گروي جوهري؛ اين ديدگاه با روش تبيين متافيزيكي در باب نفس سخن مي‌گفت و از زاويه ديد كلايتون كه پايبند به مطالعات تجربي است مورد قبول واقع نشد؛
2 ) ماده‌گروي تقليلي؛ اين نگرش با دريافت‌هاي تجربي از ماهيت نفس ناسازگار است. اين كه ديدن رنگ‌ها يا شنيدن اصوات يا عشق به ديگران يا استفاده نمادين از زبان چه تبييني دارد امري است كه نيازمند نگاهي عميق‌تر از آنچه از منظر مادي‌گروي مي‌توان ديد مي‌باشد.
3 ) ماده‌گروي غير تقليلي.
كلايتون با اتكا بر نگرش ماده محوري غير تقليلي سعي در تبيين رابطه ذهن و ويژگي‌هاي آن با مغز دارد.
1-18-1. تعريف فرارويدادگي
تعريف فرارويدادگي: ابتناء سطحي غير قابل تقليل از پديده132 يا سنخي از ويژگي133 بر سطحي ديگر. سطحي كه فرادست است را فرارويداده و سطحي كه فرودست است را فرورويداده مي‌ناميم.
1-18-2. اركان و تقسيمات فرارويدادگي
فرارويدادگي بر سه ركن استوار است: سطح فرارويداده، سطح فرورويداده، ابتناء سطح فرارويداده بر سطح فرورويداده. كلايتون فرارويدادگي را به تبع كيم134 (- 1934.م ) و ديگران به دو نوع تقسيم مي‌كند؛ فرارويدادگي حداقلي و فرارويدادگي حداكثري؛ او تعريف مذكور را به حداقلي اختصاص مي‌دهد. در فرارويدادگي حداكثري تعيين كنندگي سطح فرورويداده را نسبت به سطح يا ويژگي فرارويداده مقوَم ماهيت فرارويدادگي مي‌داند و از اين رهگذر فرارويدادگي را با نوپديداري پيوند مي‌زند. در اين تعريف هر‌تفاوتي كه در سطح فرارويداده مشاهده شود نتيجه اختلاف و تفاوت در سطح فرورويداده است؛ به همين خاطر سطح فرارويداده تبيين گر حقيقي سطح فرورويداده مي‌باشد.
1-18-3. اصول فرارويدادگي
فرارويدادگي همان گونه كه داراي سه ركن است داراي سه اصل نيز مي‌باشد:
1) ابتناء فرارويداده به عنوان يك سطح يا يك نوع ازويژگي بر فرورويداده به عنوان سطحي ديگر؛
2) عدم تقليل پذيري سطح فرارويداده به فرورويداده؛
3) عدم استقلال ذاتي فرارويداده از فرورويداده.اصل سوم در فرارويدادگي حداكثري جلوه و خودنمايي مي‌كند.135
1-18-4. نحوه ابتناء در فرارويدادگي و موضع كلايتون در قبال آن
دو نوع ديدگاه نسبت به نحوه ابتناء سطح136 فرارويداده بر سطح فرورويداده وجود دارد. اول آن كه سطح يا ويژگي فرارويداده به نحو مصداق به مصداق بر سطح فرورويداده مبتني است. دوم آن كه به نحو نوع بر نوع يا سنخ بر سنخ اين ابتناء صورت مي‌پذيرد. در مورد اول هر احساس دردي كه از ويژگي ذهني به شمار مي‌رود، به عنوان يك مصداق محسوب مي‌شود و مبتني بر فعل و انفعالات (احتراقات) بخشي از شبكه عصبي‌اي است كه به طور مستقيم در ارتباط با آن مي‌باشند. به بيان ديگر در اين رويکرد هر پديده روحي به عنوان يک مصداق صرفاً مبتني بر مصداق متناسب خود از فعل و انفعالات شبکه عصبي است. مثلاً: هر مصداق درد وابسته به يک مصداق از کنش عصبي است که زمينه آن درد شده است از اين رو صرفاً هر مصداق درد با همان مصداق انفعال روحي متناظر با خود در ارتباط است. كلايتون رويكرد اول را نمي‌پذيرد زيرا آن را داراي معايبي مي‌داند كه عبارتند از:
1) اين ديدگاه عليت روحي را ناديده مي‌گيرد و منجر به ديدگاه فرانمودگروي137 مي‌شود كه مي‌گويد: ذهن وجود دارد اما هيچگونه تأثير علَي در جهان اطراف ندارد؛ و نيز اين سؤال كه نظرات، آراء و خواسته‌هاي ما چگونه نقش علَي در مورد اعمال و رفتار ما بازي مي‌كنند همچنان بدون پاسخ باقي مي‌ماند.
2) از آنجا كه رخداد ذهني كاملاً توسط رويدادهاي مادي‌اي كه بر آن ابتناء دارد تعيين مي‌شوند، تبيين علَي از آن نيز بايد كاملاً تبييني تقليلي و مبتني بر ماده و رويدادهاي مادي باشد، كه در مثال رابطه ميان آگاهي و مغز به احتراقات عصبي تعبير مي‌شود؛ در حالي كه مطابق با ديدگاه كلايتون در باب نوپديداري، تقليل سطح يا ويژگي مبتني بر مغز به آن پذيرفته نيست.
3) ادعاي اضافه شدن داده‌هاي ذهني به كيفيات مغز و موجب بروز كيفيات جديد ذهني شدن نيز مشكل را حل نمي‌كند زيرا در اين زمينه اين سؤال مطرح مي‌شود كه به چه دليل نقش علَي براي اين سطح جديد در نظر گرفته مي‌شود. به شكل شماره 5-1 توجه نماييد.138

شكل شماره 5-1
تأثير علَي معطوف به پايين. در اين تصوير فرايند تعامل علَي ميان داده‌هاي ذهني و کيفيات مغز به اين صورت که داده‌هاي ذهني به کيفيات مغزي اضافه شده و در اين حال موجب بروز کيفيات جديد ذهني شوند به نمايش درآمده است.

به نظر كلايتون اگر بخواهيم ميان نوپديداري و فرارويدادگي تفاهمي برقرار كنيم بايد از زاويه نگاه ارتباط مصداق به مصداق ميان كيفيات موجود در مغز با حالات ذهني دست برداريم و رابطه دو سنخ ويژگي‌هاي ذهني و مادي را با يكديگر بسنجيم. براي اين منظور بايد سنخ رويدادهاي ذهني و مادي را در نظر گرفت و در سنجش ارتباط ميان اين دو تبيين كرد كه چگونه رويدادهاي يك سنخ به سنخ ديگر وابسته‌اند. اگر از زاويه ديد نوپديداري بنگريم، رويدادهاي روحي سنخي از ويژگي‌اند كه مبتني بر سنخ ديگر از ويژگي يعني كيفيات عصب شناختي اندامي مي‌باشند. به نظر كلايتون ويژگي‌هاي ذهني، سنخي از ويژگي است كه نوعي از ابتناء بر كيفيات يا ويژگي‌هاي عصب شناختي اندامي را اثبات مي‌كند.139 به نظر وي در اين نگاه نه تنها از حد رابطه رشته‌هاي خاص عصبي با رويدادهاي مستقيم روحي فراتر رفتيم (رابطه جزء به جزء) بلكه با ادعاي ابتناء سنخ حالات ذهني بر سنخ كيفيات و حالات سلسله اعصاب، راه را براي اثبات تأثير علَي آن در طبيعت باز كرده‌ايم و اين در نتيجه‌ي ادعاي ابتناء سطحي فرارويداده بر سطحي فرورويداده است كه در ارتباط مصداق با مصداق ميان كيفيت مغزي و ويژگي‌هاي ذهني حاصل نمي‌شود بلكه در پي ارتباط سنخ بر سنخ رخ مي‌دهد. از مجموع آنچه گفته شد بر مي‌آيد كه فرارويدادگي، نگاهي طبيعت گرايانه به رويدادها خواه مادي يا ذهني دارد؛ از اين رو نوپديداري بايد بكوشد جداي از تبيين وجود اموري غير مادي، تأثيرات متقابل علَي بين ماده و ويژگي‌هاي ذهني (امور غير مادي) را نيز در بحث فرارويدادگي به اثبات برساند.140
تمام تلاش كلايتون متوجه اين نكته است كه در عين اثبات نقش ماده در نوپديداري نفس و ذهن، از تقليل ذهن و ويژگي‌هاي آن به مغز يعني سطح زيريني كه ذهن بر آن مبتني است خودداري كند. به اين منظور كلايتون نوپديداري حداقلي را نمي‌پذيرد، زيرا اين ديدگاه سطوح نوپديد يا ويژگي‌هاي نوپديد را تقليل پذير به اجزاء نهايي تشكيل دهنده موادي مي‌دانست كه نسبت به اين ويژگي، سطح زيرين محسوب مي‌شد؛ يا اين كه آن اجزاء نقش تعيين كننده نسبت به اين ويژگي داشت. مشكل تقليل‌گرايي از ديد كلايتون اين است كه تمام امور را با معيار فيزيكي مي‌سنجد؛ يعني قوانين فيزيكي را ساري و جاري در تمام شئون طبيعت مي‌داند. به همين خاطر معتقد است قوانين فيزيكي است كه تعيين كننده تمام رويدادهاي طبيعي است، در حالي كه كلايتون با ديد نوپديداري، سطوحي فراتر از سطح ماده در طبيعت مي‌بيند. از اين رو نبايد در ابتناء سنخ بر سنخ ويژگي‌هاي فرارويداده بر سطوح فرورويداده بتوان تعريفي از قوانين فيزيكي ارائه داد كه رابطه فرورويداده را با فرارويداده تبيين كند.
علي رغم موضع صريح كلايتون در باب عدم تقليل پذيري ويژگي‌هاي نوپديد بر سطوح زيرين، كلايتون در تعريف فرارويدادگي حداكثري، مسئله تعيين كننده گي فرورويداده نسبت به فرارويداده را مطرح مي‌نمايد. اين امر چيزي همانند تعيين كنندگي اجزاء نهايي تشكيل دهنده ماده نسبت به ويژگي نوپديدار حداقلي را تداعي مي‌كند؛ در صورتي كه اين ادعا صحيح باشد بايد بتوان قواعد و قوانيني مادي را تصور كرد كه بر تمام سطوح زيرين و زبرين طبيعت حاكم است تا در پرتو آن بتوان نقش تعيين كنندگي براي سطوح زيرين نسبت به زبرين قائل شد. در نگرش نوپديداري حداقلي، سطح زيرين نقش تعيين كننده نسبت به ويژگي نوپديد يا سطح نوپديد داشت و در فرارويدادگي حداكثري نيز همين ادعا را شاهديم، پس ديدگاه فرارويدادگي حداكثري خود به نوعي ديدگاه تقليل گرا محسوب مي‌شود. اين امر مي‌تواند تناقضي در دستگاه فلسفي نوپديداري محسوب شود.
1-18-5. نتيجه مهم مترتب بر فرارويدادگي
اگر اثبات آنچه به نام فرارويدادگي مطرح است توسط نوپديدارگرايان به درستي به انجام رسد و شبهه مطرح شده نيز برطرف گردد، بر اساس ديدگاه متخذ كلايتون از فرارويدادگي كه مي‌گويد: سطح فرارويداده به نحوي بر سطح فرورويداده مبتني است كه سطح فرورويداده نسبت به سطح فرارويداده نقش تعيين كننده دارد و از اين رو سطح فرارويداده مي‌تواند بيان گر تغييرات در سطح فرورويداده باشد، مي‌توانيم نتيجه بگيريم كه هر گاه سطح فرورويداده، ويژگي‌ها و خصايص خود را از دست داد در سطح فرارويداده نيز تغيير ماهوي رخ خواهد داد و مطابق اين، هرگاه سطح فرورويداده منحل يا مزمحل شد سطح فرارويداده نيز از بين خواهد رفت141 و از اين رو مي‌توان نتيج گرفت كه اگر بتوانيم سطح فرورويداده را مجدداً با تمام ويژگي‌هايش بازسازي كنيم لزوماً همان سطح فرارويداده را شاهد خواهيم بود و اين به دليل ويژگي تعيين كنندگي سطح فرورويداده نسبت به سطح فرارويداده مي‌باشد.
1-19. حقيقت انسان از ديد کلايتون
به نظر كلايتون کارکردهاي روحي رواني به نحوي بر مرکب جسم سوار است و اين دو، مجموعه‌اي از ويژگي‌هاي روان تني را به صورتي به هم پيوسته و واحد ارائه مي‌دهند. در واقع انسان از ديد او حقيقتي واحد است كه از دو جنبه مادي و روحي رواني تشكيل شده است. هر دو جنبه انسان به نظر او بر يكديگر تأثير علَي دارند. به نظر او براي تبيين واقعيت انسان نياز نيست علم را به متافيزيك يا هستي انسان را به ماده صرف بازگردانيم. كلايتون نه فقط حقيقت انسان را بلكه جهان طبيعت را بسيار پيچيده‌تر و دقيق‌تر از آن مي‌داند كه

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع رفتار انسان Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع اصالت وجود، رابطه نفس و بدن، مفهوم وجود، اراده آزاد