پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران، دولت اصلاحات، آموزش فلسفه، کارل پوپر

دانلود پایان نامه ارشد

اما در اينجاي بحث بايد آن همآينديهاي تاريخي که بحث از “تعهد نظري”، “تعهد اجتماعي” و نسبت ميان ايندو را متأثر از خود ميساختند، مورد توجه قرار داد.
پيشتر در بحث از مجلهي ارغنون و بهنقل از مراد فرهادپور، از شکاف ميان نظريه و زندگي روزمره صحبت بهميان آمد؛ شکافي که پر کردنِ آن، نيازمند نوعي جهد فکري و نيز رويارويي با گروهها و جريانهايي بود که خواسته يا ناخواسته نسبت ميان نظريه و زندگي روزمره را معضلهدار مينمودند. ارغنون بهسبب شرايط امکاناش، تا حدي بسيار اندک و بهنحوي غيرمستقيم ميتوانست در اين منازعه وارد شود، چرا که اجازهي پرداختن به آنچه در بزنگاههاي تاريخي و در زمينهي اجتماعي و سياسي در جريان بود را نداشت. با اين حال معضلهدار شدن نسبت ميان نظريه و زندگي روزمره يا به بياني ديگر نظريه و پراکسيس در سالهاي انتهايي دههي 1370 و در نخستين سالهاي استقرار دولت اصلاحات، حوزههايي بهمراتب گستردهتر از آنچه ارغنون مجال و اجازهي ورود بدانها را داشت، در برميگرفت. بنابراين سخن گفتن از نسبت “تعهد اجتماعي” و “تعهد نظري” يا گذر از يکي به ديگري، در واکنش به مجموعهي همآينديهاي تاريخيِ آن دوره امکانپذير ميشد.
سالهاي ابتدايي دورهي اصلاحات، دورهي انفجار گفتارهاي سياسي عموماً تند و احساسياي بود که آن بزنگاه تاريخي را فرصت مناسبي براي دگرگونيهاي سريع و بنياني و آن هم از نوعي ساختاري و صعودي ميدانستند. اين گفتارها بيشتر از طريق مطبوعات سياسي يوميهاي که پس از اصلاحات با سرعتي باورنکردني گسترش يافتهبودند، اشاعه ميشدند. اين نوشتهها عموماً واجد دو ويژگي کليدي بودند. نخست آنکه همآوردطلبانه و مجادلهآميز بودند، و دوم آنکه همآوردطلبيشان را برپايهي عناوين و اصطلاحات تئوريک فلسفي و جامعهشناختي استوار ميکردند، بيآنکه موضوع بحث، و مخاطبان و همآوردان نويسنده، داعيه يا هدف نظري و فلسفياي داشته باشند. براي مثال بسياري از مقالات سياسي مجادلهآميز که بهجهت مخاطب قرار دادنِ دعواهاي سياسي آن دوران نوشته ميشدند، از عناوين و برچسبهايي استفاده ميکردند که متعلق به سنتهاي فکري و فلسفي خاصي بودند که البته در نوشتار آنها حضوري شبحآسا، و عموماً تزئيني داشتند و گاه حتي فراتر از لفاظيهاي مرسوم، تا سرحدات واژهسازيهايي غريب چون “سوپر پستمدرنيسم” (کاوياني، 1379: 419) پيش ميراندند. در اين نوشتهها عموما دعويهاي سادهسازيشدهاي راجعبه تاريخ معاصر ايران بهنحوي که قابليت کاربست در دعواهاي سياسي روزمره را داشتهباشد و نيز نوعي تلقي ساختاري و از بالا نسبت به رأس هرم قدرت وجود داشت. محمد قوچاني در مقدمهي کتاب خود فيلسوفها و شومنها که در واکنش به چنين فضايي نوشتهشده است-و عجيب آنکه همين کتاب نيز ميتواند مصداق نقدهاي مطرح شده در فصول متعدد خود واقع گردد- به اين مسأله اشاره ميکند:
مقالات اين کتاب، تأملي براي بازيابي مفاهيم تئوريکي است که معمولاً مورد استفادهي جنبش دوم خرداد قرار مي ميگرفت. چه در شناخت خويش و چه در شناخت ديگران… اميدوارم خوانندهي اين کتاب با مطالعه يا بازخواني مقالات آن دريابد چگونه ما ايرانيان، فيلسوفها را به شومنها تبديل کردهايم مارکسناخوانده، مارکسيست شدهايم و به نسبيگراترين فيلسوفان (کارل پوپر) يقين پيدا کردهايم. از تجدد نگذشته پستمدرن شدهايم و به همان اندازه که قائلان به استبداد ديني در حق آن اجحاف کردهاند، با خلق مفاهيمي چون مردمسالاري ديني، در فهم مذهب و دموکراسي به بيراهه رفتهايم و با برساختن ايدئولوژي از معناي سنت غافل و در تأسيس تجدد گمراه شدهايم (قوچاني، 1382: 10).
طعنهآميز است که کسي اين نقدها را مطرح ميکند و از بدل شدن فيلسوفان به شومنها در ايران مينالد که خود سمبل ژورناليسمي در ايران بودهاست که کارش بدل کردن فيگورهاي فکري به شومنهاي در حال بالا رفتن از سر و کول همديگر است! با اينحال چنين وضعيتي در دورهي اصلاحات به شديدترين وجه ممکن وجود داشت و ژورناليسم احساسي آن سالها، عناوين و برچسبهاي فلسفي را جهت استعمال در مجادلات سياسي روزمره با ساخت قدرت، و در طلب کلگرايانهترين و چهبسا ايدهآليستيترين تغييرات سياسيِ ممکن، فروميبلعيد.
آنچه در ميانهي هياهوهاي سياسي به فراموشي سپرده ميشد، وجوه روزمره و انضمامي فرهنگ بود. اصلاحطلبان گمان بردهبودند که با مجادلات سياسي لفاظانه و اشغال مواضع ساختاري قدرت، ميتوانند هژمونيک شوند، بدينجهت عليرغم تأکيدات خاتمي، بخش عمدهاي از اصلاحطلبان درگير نبردي فرساينده با قدرت حاکم شدند، اما دعوي اصلي آنان بيش از آنکه سياست برابري و برابري در سياست براي مردم باشد، بهتعبير رانسير تنها تعويض و جايگزيني قواعد انتظامبخش موجود با قواعد انتظامبخشي کمتر قاهرانه بود. انتظامبخشي بر سياست پيشي ميگيرد (مي، 2008: 41). بدينجهت فشار برروي خاتمي بهمنظور نوعي “نهادسازي” (اباذري، 1387: 12″ روزبهروز از جانب اصلاحطلبان افزايش مييافت، در حاليکه مطالبهي اين نهادسازيها، بيشتر مطالبهاي متکي بر درک صوري و انتزاعي از مفاهيم ليبرالياي چون جامعهي مدني، دموکراسي مبتني بر نمايندگي و… بود.
دانشکدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران نيز در اين برههي تاريخي، متأثر از مجموعهي اين همآينديها بود. بخشي از دانشجويان جذب تلقي اصلاحطلبان شده و به فعاليتهاي سياسي انجمني-صنفي پرداختند. اما بخش ديگري از دانشجويان تلقي بدبينانهاي نسبت به همآينديهاي موجود داشتند. آنها معتقد بودند که در فضاي سياستزدهي آن هنگام، نميتوانند نسبت مشخصي ميان خواستِ “تعهد نظري” و “تعهد اجتماعي” خود برقرار کنند، چرا که کنشگران سياسي آن دوران، نسبت ميان اين دو را آشفته و معضلهدار نمودهاند؛ يعني از سويي شروعبه استفادهي سطحي و شبهنوميناليستي از مفاهيم تئوريک در مجادلات سياسي روزمره نمودهاند و از سوي ديگر تعهد اجتماعي به مردم را بهجاي آنکه از پايين و از مقولات انضمامي بياغازند، از کلگرايانهترين مقولات ممکن و از بالا شروع ميکنند. صالح دمشقيه که در آن سالها دانشجوي دانشکدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران و از شاگردان اباذري بود، اين نارضايتي را چنين صورتبندي ميکند:
فضا از آنجايي که خيلي سياسي بود، بنابراين ما هم قدري سياستزده شدهبوديم. در نتيجه آن موقع mode جوري بود که اگر کساني ميخواهند چيزهايي را جديتر بگيرند، از سياست اتفاقا يک فاصلهاي ميگرفتند. البته يک شکافي هم سر اين ماجرا که اصلاحطلبان، represent يک ادبيات و طبقهي خاص هستند، بهوجود آمدهبود؛ يعني خصلت excludic شان در واقع روشن شدهبود. بنابراين اينکه حالا يک گرايشي بيايد و بخواهد از فرهنگ و ادبيات و فلسفه سياستزدايي کند، و کار فرهنگي کند، بخشياش هم زاييدهي همين [شکاف] بود.
بنابراين وقتي مسألهي نسبت “تعهد نظري” با “تعهد اجتماعي” را در پرتو واکنشهاي مذکور و نيز تأثير پروژهي ارغنون و حضور شخص اباذري در دانشکدهي علوم اجتماعي برخوانيم، امکان بيشتري جهت مطالعهي تفاسير بعدي از مجموعهي اين همآينديها و تأثير آتيشان بر سياستهاي دانش اجتماعي و خاصه مطالعات فرهنگي در ايران مييابيم. با اينحال همچنان نکاتي اشاره نشده باقي مانده است. کوشش شد مجموعهي همآينديهاي تاريخي در دورهي يادشده، چندانکه با تحقيق حاضر مرتبط است، معرفي شوند، اما به نظر ميرسد بايد در رابطه با آنچه اباذري با در نظر گرفتن مجموعهي اين همآينديها ميانديشيد نيز قدري بحث نمود.
4-7- يوسف اباذري، زندگي روزمره و مطالعات فرهنگي
دانشجوياني که وارد نخستين دورهي دکتري جامعهشناسي نظري-فرهنگي دانشگاه تهران شدند، عموماً افرادي بودند که يا تجربهي فضاي سياستزده و ايدئولوژيک را در دورهي دانشآموزي و اوايل دورهي دانشجوييشان در دههي 1360 و اوايل دههي 1370 از سر گذراندهبودند (عباس کاظمي و تاحدي نادر اميري) و يا افرادي بودند که خواه بخاطر مواضع سوژگي خاصشان (محمد رضايي) و يا بهجهت علايق فکري و مطالعاتيشان (شهرام پرستش، هاله لاجوردي)، ترجيح ميدادند بيشتر با ادبيات و فلسفه يا مباحث تئوريک سرکنند. بنابراين اين دانشجويان نگاهي ممتنع و چهبسا بدبينانه نسبت به درگيريهاي روزمرهي سياسي و فعاليتهاي انجمني يا نهادي در دورهي اصلاحات داشتند. آنها عموماً آمادگي خوبي براي مواجهه با تعاليم اباذري در باب ضرورت برخورداري از “تعهد نظري” داشتند، اما “تعهد اجتماعي” در اين ميان چه جايگاهي داشت و چگونه فهميده ميشد؟ اباذري خود با توجه به همآينديهاي موجود در آن برهه، چه نسبتي ميان اين دو برقرار ميکرد و اين دانشجويان در تقلاي مواجهه با تعاليم اباذري، چه تفاسيري از نسبت ميان ايندو و مفاهيمي که در پي آنها ميآمد عرضه داشتند؟ اين بخش از روايت، سوداي مواجهه با چنين پرسشهايي را دارد.
يوسف اباذري در سال 1382 در “نامهي علوم اجتماعي” دانشگاه تهران، مقالهاي با عنوان “حل مسأله” منتشر نمود. اين مقاله، از اين نظر اهميت کليدي دارد که شاخص نگاه اباذري در برههي يادشده، به نسبت ميان امر کلي و جزئي از يکسو و نسبت ميان تعهد نظري و تعهد اجتماعي از سوي ديگر است. اباذري در اين مقاله ميکوشد نشان دهد که چه شباهتهايي ميان حل مسائل علمي و حل مسائل سياسي و اجتماعي وجود دارد (1382: 309) با اينحال پيش از آنکه از کوشش در چنين مسيري پرده بردارد، نارضايتي خود از آنچه در اينباب در جريان بودهاست را آشکار ميکند:
تاکنون بهگونهاي سخن گفتهايم که حل مسائل اجتماعي، ملک طلقِ چپهاي کلگرايي مثل مارکسيستها و آخرالزمانگراهاي هايدگري يا پيروان جورواجورِ آنهاست. اين راهحلهاي کلگرايانه هر دو به شکست انجاميدهاند و پيروان نظريههاي انتقادي، راهحلهايي را برگزيدهاند که بهرغمِ آنکه آنها را با واژگاني نو و هيجانانگيز-حداقل براي جوانان-بيان کردهاند، چندان از راهحلهاي مصلحان بي سروصداي قديمي دور نيست. فوکو بهرغمِ فلسفهي جذاب و فريبايش، زماني که خود در عمل خواست در حل مسألهاي اجتماعي شرکت کند، به گروهي پيوست که درصددِ بهبودِ وضعيتِ زندانهاي فرانسه بود و دريدا جزء پيشنهاددهندگان و مجريان برنامهاي بود که ميخواست آموزش فلسفه را در دبيرستانهاي فرانسه اصلاح کند و هابرماس نيز برخلاف چهگوارا، که در صددِ تشکيلِ گروههاي چريکي در اين کشور يا آن کشورِ آمريکاي لاتين بود، به سفير فرهنگيِ مصلحان جهان بدل شدهاست و با سخنراني در اين يا آن کشور، ميکوشد که فلسفهي مصلحانه را ترويج کند (اباذري، 1382: 307).
اين نقلقول، از جهات متعددي اهميت دارد. نخست آنکه نارضايتي او از پروژههاي کلنگرانه، يعني آندست پروژههايي که پيشتر در خرد جامعهشناسي با عنوان “ديالکتيک صعودي” پس رانده بود را آشکار ميسازد. دوم آنکه تعهد اجتماعي را به حل مصلحانهي مسائل خرد اجتماعي و فرهنگي مربوط ميگرداند و بدينمنظور، اشارههاي مستقيمي نيز به برخي مصاديق مدنظر خود ميکند:
زماني که مسألهي جامعهي مدني در ايران مطرح شد، ذهن فلسفهزدهي ايراني در جستوجويِ تبارهاي آن، سراغِ مونتسکيو و لاک و کانت و هگل و مارکس و هانا آرنت و هابرماس رفت-بگذريم از اينکه در اين کار موفق شد يا خير. اما به ذهن زنان و مردان “مصلح” نرسيد که کرسي وکالت يا شوراي شهر را رها کنند و به ميان دختران ايلام روند و از نزديک به رمز و رازِ خودکشي آنان پيببرند و مهمتر از آن نهادي بسازند که آنان را به زندگي اميدوار کند تا دست روي خود بلند نکنند. ظاهرا گفتهشده است که يکي از خانمهاي عضو شوراي شهر سابق، دو سال از زمانِ عضويت خود در اين شورا را در پاريس و نيويورک گذراندهاست تا به رمز و راز شهر-داري پيبرد. آيا بهتر نبود که او اين زمان را در جنوب شهر تهران سپري ميکرد و نهادي ميساخت که دخترانِ فراري را سر و سامان بخشد شايد دليل اين باشد که اينان بر اين پندار بودند که اگر دستگاه دولت بهمعنايِ اعم را تصاحب کنند و رمز و رازِ دولت-داري را فرابگيرند، در طرفهالعيني مسائل را حل خواهند کرد (1382: 309)
اباذريِ مقالهي “حل مسأله”، اباذرياي “نهادساز” است. يعني در عينحال که مخالف راهحلهاي کلنگرانهي ناظر بر دولت است، اما همچنان نيز با اصلاحطلبان در باب ضرورت نهادسازي همآوا است، با اين تفاوت که نهادسازي بايد از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران، روشنفکر خاص، قرن نوزدهم، فرهنگ عامه Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع قرن نوزدهم، دانشگاه تهران