پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران

دانلود پایان نامه ارشد

دغدغههايي يکسان نداشتند. آنها در اين امر با يکديگر اشتراکنظر داشتند که بايستي ساحت نظري علوم اجتماعي در ايران را تقويت کرد و بهياري اين ساحت نظري، پيرامون انضماميت فرهنگ سخن گفت، چندان که به آمارگيريهاي ساده و شمارش صرفِ مقولات ختم نگردد؛ اما پيرامون وجه ايجابي ماجرا هيچ دستورکارِ از پيش آمادهاي وجود نداشت. مجموعهاي از دغدغههاي پروردهنشده در بدو امر کنار يکديگر در حال زيست بودند و به تعبير اباذري نوعي confusion [آشفتگي] بر آن فضا مستولي بود: “معنايِ نظري بودن و فرهنگي بودن، در همين اغتشاشات زاده شد. فکر نکنيد کسي روشن ميدانست که نظري-فرهنگي بودن چه معنايي دارد؛ شما اين را عيناً ترجمه کنيد به انگليسي، آنها خواهند گفت که اين اصلاً چيست؟” بنابراين بهنحوي ضمني، مجموعهاي از علايق، سلايق، تمايلات سرکوب شده و تمناهاي تاريخي، در کنار يکديگر و بدون آنکه مفصلبندي مشخصي ميانشان برقرار شده باشد، زيست ميکردند. به تعبير آزادارمکي: “همهي اينها توياش بود. همهي اين ارغنون و بقيهي کتابهايي که در ايران ترجمه ميشد، همهي اينها داشتند باهم زيست ميکردند؛ يعني مطالعات فرهنگي، مطالعات انتقادي، مطالعات فرانکفورتي، مارکسيسم جديد و… از آن طرف هم جامعهشناسي فرهنگي، نظري-فرهنگي، تاريخي و…”.
نبود سنتهاي مشخص فکري در علوماجتماعي ايران منجر بدان شده بود که حتي کوششهاي اصلاحگرانه بهمنظور تفکيک و گرايشبنديِ جزئينگرانهي ميراثِ برجايمانده از گذشته نيز، خود در نهايت عقيم باقي بمانند. شايد اصليترين عامل عقيم ماندن اين تلاشها اين باشد که کارگزاران عمدهي اين حرکتهاي اصلاحگرانه گمان بردند که با حک و اصلاحِ استلزاماتِ سازماني و اداري و نيز مفصلبندي ميراث کنوني با علايق فلسفي بيرون از آکادمي، اين حرکت به ثمر مينشيند، اما بايد توجه داشت -چنان که در فصل دوم نيز در بحث از مفصلبندي اشاره شد- هر چيزي را با هر چيزي نميتوان مفصلبندي کرد. مفصلبندي، پيوند زدن مفاهيم يا ترکيبنمودن آنها با يکديگر زماني ممکن ميگردد که هر يک از آن عناصر، خود حائز سنتي باشند که در ارتباط با زمينهي مقصد معنادار باشد. فرهادپور به اين مسأله چنين اشاره ميکند:
نميتواني در آنِ واحد، يک ذره از اين، يک ذره از آن داشته باشي و بعد هم به هيچجا نرسي. اين چيزي بود که دانشگاه بايد ايجاد ميکرد که يکسري از تئوريها را درس ميدادند تا بالاخره يکدرجهاي از تخصصگرايي راه بيفتد. ما خودمان هم اين بحث را داريم که بعضي سنتها ارزششان به اين است که حالت جمعي ايجاد ميکنند و چيزها را بههم پيوند ميزنند. ولي اين [مسأله] جايي است که که جريانات تئوريک مختلف رشد کردهاند و حالا آدمي مثل پل ريکور پيدا ميشود که مثلا هرمنوتيک و structuralism فرانسوي را همراه با تئوريهاي فلسفهي تحليلي آمريکايي سعي ميکند يکجايي بياورد؛ ولي اينها [هريک] بايد خودشان باشند و رشدشان را کرده باشند.
بنابراين در برههي تأسيس نهادي جامعهشناسي نظري-فرهنگي در دانشگاه تهران که به تعبير آزادارمکي در پي همآيند شدن “الزامات سازماني” با آن فضاي همنشيني مطالعات فرهنگي، مطالعات انتقادي، مارکسيسم غربي، جامعهشناسي فرهنگي، تاريخي و… رخ داد، ما بيشتر با نوعي فضاي آشفته روبرو هستيم تا سپهري که حاصل مفصلبندي يا تلفيق آگاهانه و انتخابي اين پيکرههاي دانش با يکديگر باشد؛ چرا که جامعهشناسي ايران که در طول دهههاي متمادي تا بدانهنگام از نوعي کلگرايي و رازآلودگي رنج ميبرد و بنابراين سنت يا سنتهاي مشخصي را نپرورانده بود، حال نميتوانست مدعي مفصلبندي يا پيونددهي يا به تعبير آزادارمکي “تلفيق” نظري گردد، چرا که بدون کوشش بهمنظور سنتمندساختنِ مناسبات نهادي علوم اجتماعي، سخن گفتن از تلفيق يا همنشانيِ مفاهيم يا پيکرههاي دانش، تنها به نوعي مواجههي انتزاعي و مبهم با اين مفاهيم و پيکرهها ميانجاميد. رجوع به نوشتههاي آزادارمکي، بهخصوص تعبير او از “تلفيق” در کتاب نظريهپردازي در جامعهشناسي، نشان ميدهد که درک او از ابعاد گوناگون تلفيق در جامعهشناسي، درکي تاريخي و زمينهمند نيست. وي-به تبعيت از استادش جورج ريتزر- شش سطح براي تلفيق قائل است:
1. تلفيق در سطح مباني و اصول
2. تلفيق در سطح مفاهيم
3. تلفيق در سطح تحليل
4. تلفيق در سطح اجزا و عناصر نظريهها
5. تلفيق در سطح روشها
6. تلفيق در سطح مطالعات تجربي و نظري
هيچيک از ساحتهاي ششگانهي فوق، آنچنان که بايد و شايد، در رويکرد تلفيقيشان، ملاحظات اونتولوژيک، تاريخي و ناظر بر زمينه را مدنظر قرار نميدهند و چهبسا ممکن است حتي با حذف امور معارض در نظريهها و با در نظر گرفتن بخشي از نظريهها، به نظريهي تلفيقي جديد دست يابند (آزادارمکي، 1389: 6-235). بنابراين “تلفيق” صرفا امري وابسته به حوزهي نظريهپردازي و نظريهشناسي نيست؛ که از نظريه بياغازد و به نظريه نيز ختم شود. نسبت نظريه با شرايط امکان نظريه و نيز نسبت نظريه با مواضع سوژگي نظريهپرداز، از مواردياند که در اين سطوح ششگانهي تلفيقي مورد غفلت قرار ميگيرند. اين غفلت شايد بيش از هر چيز بهجهت درک ساده و تقليلگرايانهاي باشد که آزادارمکي از تاريخ دارد. او هنگامي که ميخواهد رويکرد تاريخي در جامعهشناسي را توضيح دهد، بهسادگي دست به تقسيمبندي ميزند: ” در اين رويکرد [تاريخي] فهم نظريه در جامعهشناسي با ملاحظهي “تاريخ” و “تحولات” صورت ميگيرد. نکتهي اصلي در رويکرد تاريخي، تقسيم تاريخ انديشه به دو دورهي قديم و جديد است”. (آزادارمکي، 1389: 34) بنابراين عجيب نيست که آزادارمکي بههنگام سخن گفتن از تلفيق، نسبت به امکانهاي تاريخي نظريهها و نيز نسبت به امکانهاي موجود در تعارضات مفهومي و زمينهاي کماعتنا باشد. اين کماعتناييها و چهبسا بياعتناييها، بعدها در روايت حاضر نقش مهمي ايفا خواهند نمود.
بنابراين در بزنگاه تأسيس نهادي جامعهشناسي نظري-فرهنگي در دانشگاه تهران، و در آن اغتشاش نظري و عملي، بدواً پيکرهاي از دانش بهنام مطالعات فرهنگي پديد نيامد که مجموعهاي از دانشجويان دکتري را که بيخبر از همهجا وارد آن دوره ميشدند دربرگيرد؛ محمد رضايي که از جملهي همين دانشجويان بودهاست، بر اين امر تأکيد ميورزد:
تا موقعي هم که ما داشتيم درس ميخوانديم، دانشکدهي علوم اجتماعي دانشگاه تهران خود را بهعنوان مرکز مطالعات فرهنگي نشان نداد. بعدها بهنظر من اين نام بر آنجا بهنحوي الصاق شد. داستاني که داشت اتفاق ميافتاد، نظري-فرهنگي بود با آن تعاريفي که صورت گرفته بود و هيچ دخلي هم به مطالعات فرهنگي نداشت… آن موقع من شک دارم آنها [کساني که جامعهشناسي نظري-فرهنگي را آوردند] با ايدهي مطالعات فرهنگي اينکار را کرده باشند.
اما اتفاقي که در حال رخ دادن بود و بايستي به مفصلبندي آن رخداد با ساير رخدادهايي که ذکري ازشان به ميان آمد توجه کرد، ورود نسلي از دانشجويان بود که براساس مواضعسوژگياي که در دههي 1360 و 1370 از سر گذرانده بودند و تجارب، ارزشها و باورهايي که با تمام وجود لمس کردهبودند، در اين فضاي مفهومي مداخله نمودند. آنها گرچه متأثر از ارغنون- و بخشي نيز مجلهي کيان- بودند، اما داستان خاص خود را نيز بههمراه آوردند که اين داستان برههها و دقايقي متفاوت از آنچه تابهحال گفتهشده است، با خود داشت. آنها با قرار گرفتن در آن موقعيت ساختاري که محصول همآيندي الزامات سازماني با برخي اصلاحگريهاي نظري-مفهومي-روشي بود، به ميانجي مواضع سوژگيِ خود، چهارچوبهاي تفسيري جديدي براي فهم و مداخله در آن عرصه تدارک ديدند. آزادارمکي نوعي صورتبندي مقدماتي از اين قضيه ارائه ميکند:
دانشجويان يا استادان ما کساني بودند که با اين ادبيات [ادبيات مطالعات فرهنگي] آشنا بودند، ولي قالباش را نداشتند. يعني فرض کنيد آنها مثلاً در مورد گروههاي حاشيهاي کار ميکردند، در مورد مصرف کار ميکردند يا در مورد دينداريِ گروههاي خاص و مقاومت و امثالهم کار ميکردند. اينها فيالواقع عناصر مطالعات فرهنگي است که در دنيا جاري است. اين اسماش مطالعات فرهنگي نبود، ولي نسلاش توليد شدهبود، ادبياتاش هم بود، الزامات سازمانياش را هم ما بايد فراهم ميکرديم.
آزادارمکي در رابطه با توليد نسلي که بعدها حامل پيکرهاي خاص از دانش بهنام مطالعات فرهنگي شد، درست ميگويد، اما او همچنان روايت تاريخي مستقيم و سرراستي از همآيندي اين عناصر دارد. بنابراين بدواً بايد چند مسألهي اساسي در اين مجال مورد مطالعه قرار گيرد. نخست ضروري است به اين امر پرداختهشود که اين دانشجويان يا به تعبير آزادارمکي اين “نسل” حائز کدامين مواضع سوژگي بودند و متکي بر مواضع سوژگيشان، چگونگي در مجموعهي اين همآينديهاي موجود مداخله نمودهاند . مسألهي دوم که مطالعهي آن اهميت دارد اين است که مداخلهي اين افراد در مجموعهي همآينديهاي موجود، به کدامين سياستِ دانشي در قبال آنچه بعدها در ايران مطالعات فرهنگي نام گرفت دامن زد. در ادامه ملاحظه خواهد شد که نميتوان بهسادگي مجموعهاي از عناوين را نام برد و عنوان داشت که “اينها فيالواقع عناصر مطالعات فرهنگي است که در دنيا جاري است”. همين جمله يا پندار، خود بايستي واسازي و مرکززدايي شده و از منظر سياستِ دانش در متن مجموعهاي از همآينديهايي که خود با جدالها و تخاصمها در درون و بيرون آکادمي در ارتباط هستند، مورد ارزيابي مجدد قرار گيرد.

4-5- دانشجويان دکتري جامعهشناسي نظري-فرهنگي دانشگاه تهران و ملاحظاتي پيرامون مواضع سوژگيشان
چنان که پيشتر نيز اشاره شد، تحليل همآيندي، با واسازي ادراکات رايج و مبتني بر فهم عامه ميآغازد. بنابراين ادراکات رايج و بديهي شمردهشده در بزنگاههاي مختلف اين بحث اهميتي بنيادين دارند. در بزنگاه حاضر نيز ميتوان با جملهاي از تقي آزادارمکي بحث را آغاز کرد. وي که نقشي محوري در تدارک استلزامات سازماني گرايش فرهنگي-نظري در دانشگاه تهران داشتهاست، ميکوشد نوعي منطق خودآگاهانه براي حرکت به جانب مطالعات فرهنگي درنظر گيرد:
ما مجموعهاي از دانشجويان دکترا را داشتيم با يک تيم؛ تيمي 5-4 نفره که با اين دانشجوها کار ميکرديم. اندکاندک اين دغدغه پيش آمد که جامعهشناسي نظري نه، جامعهشناسي فرهنگي نه، جامعهشناسي فرهنگ نه؛ ولي از آن طرف جهان معاصر يک حوزهي انتقاديِ غيرجامعهشناسي رسميِ معطوف به فرهنگ معاصر و تحولات فرهنگيِ معاصر را به شکل غيرپوزيتيويستي و غيررسمياش دنبال کردهبود. بنابراين بعد ما ديديم که هيچ قالبي برايش بهتر از مطالعات فرهنگي نيست. يعني فيالواقع ما قالب مطالعات فرهنگي را گرفتيم و اينها را توياش گذاشتيم… بنابراين اين فضا شکل گرفت؛ نيرويي شکل گرفت و کارهايش را هم داشتند ميکردند و بعد نام لازم داشتند؛ نام، عنوان و برچسب؛ و اين برچسب، مطالعات فرهنگي بود.
سخن گفتن از مطالعات فرهنگي بهمثابه “قالب”، “نام”، “عنوان” و “برچسب” محل تأمل بسياري است. نقلقول آزادارمکي به اين پندار دامن ميزند که گويي نوعي خودآگاهي و هماهنگي و گفتوگوي فراگير نسبت به محتواي آنچه در حال عرضه بوده وجود داشته است يا آنکه قالب و عنوانِ مطالعات فرهنگي در پي اجماعي عمومي در نظر گرفته شدهاست. پذيرش بي قيد و شرط روايت آزادارمکي، بهمعناي ناديدهگرفتن اغتشاش و آشفتگي معنايياي است که در بزنگاه نخست تولد هر پيکرهاي از دانش وجود داشته است. روشن است که ميتوان سالها بعد روايتي از بزنگاهِ تولد آن پيکرههاي دانش عرضه داشت که اغتشاشات و اعوجاجاتِ آن ناديده گرفتهشده و سويههاي پيشامدي و اتفاقياش بهحاشيه رانده شوند؛ اما آنچه در بزنگاه تولد ساري و جاري بودهاست را بايستي با همهي آشفتگيها و ابهاماتش ديد، چرا که کارگزاران و سوژههاي آن پيکرهي دانش نيز گريزي از اين ابهامات، آشفتگيها و مهمتر از همه، مواضع سوژگي خود نداشتهاند.
هنگامي که گرايشبندي دورهي دکتري در شورايي که بدينمنظور در وزارت علوم تشکيل شدهبود پايان يافت، دانشگاه تهران در دو گرايش جامعهشناسي نظري-فرهنگي و جامعهشناسي توسعه اقدام به پذيرش دانشجو نمود. با اين حال آزمون اوليه بهصورت کلي و بدون لحاظ نمودن گرايشهاي يادشده برگزار شد. هيچيک از دانشجوياني که در آزمون اوليه پذيرفته شدند، اطلاعي از

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران، تن انگاره