پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاهها

دانلود پایان نامه ارشد

اساتيد چپگرا و راديکال از دانشگاههاي ترکيه بود. شرايط سياسي در ترکيه چنان شده بود که خواه به طور ضمني و خواه صريح از دانشوران آکادميک خواسته ميشد که فاصلهي خود را با کنشِ سياسي حفظ کنند (بولاگ: 1998). همين فشارها خود منجر بدان شد که مطالعات فرهنگي در ابتدا از دپارتمانهاي ادبيات انگليسي سربرآورد و بنابراين صرفا در سطحي از متنکاوي نهچندان انتقادي و غيرسياسي باقي بماند. بنابراين مشاهده ميشود برخلاف تجربهي ژاپن، مطالعات فرهنگي در ترکيه نه بر اساس مفصلبندي دانش مطالعات فرهنگي با رهيافتهاي زمينهمند پيشيني در آن سامان، بل در وضعيتي ترجمهاي و فاقد دستورکار سياسي سربرميآورد و بنابراين چنين تجربهي تأسيسياي، مسير آتي آنرا متأثر از خود ميسازد. در طي دههي نخست قرن بيستويکم، در ترکيه نيز تلاشهايي براي اخد فضاها و تعريف دستورکارهاي متفاوت با سنت دايرهي ترجمه آغاز شده است که نقطهي اوج آن در تأسيس دورههاي تحصيلي کارشناسي مطالعات فرهنگي و جهتگيري مبتني بر آموزشهاي مهارتهاي شهروندي و مدني به دانشجويان در دانشگاه سابانچي51 بوده است.
2-11- جمعبندي
چنان که دو مثال پاياني نشان ميدهند، گرچه در هر دو کشور يادشده، پيکرهاي از دانش زير عنوان “مطالعات فرهنگي” ظهور و بروز دارد، اما در يکي به چالشهاي معرفتشناختي و تناقضات موجود ميانِ سطوح مختلف در بزنگاههاي خاص و ضرورت مداخلهگري سياسي توجه شدهاست و در ديگري، اين توجه ممکن نگرديده است. دليل ممکن نگرديدن چنين توجهاتي، با اشاره به تاريخ ترکيه و مناسبات قدرت در اين کشور نيز مطرح گرديد. با اين حال مسألهي استقرار مطالعات فرهنگي در کشوري چون ترکيه يا هر کشور ديگري که درکي ترجمهاي و نازمينهمند از اين پيکرهي دانش در آن سامان رايج بوده است، منتفي نميگردد، بل نيازمند بازبيني و بازآفريني است، به نحوي که رابطهي فعالان آن عرصه با سياست نظريه، همآينديهاي اکنوني و امور اقتضايي روشن گردد. شايد فوريترين اقدام لازم، نشان دادن همين وجوه همآيندي و اقتضايي، در دانشي است که توسط اصحاب آن، محتوم و تماماً انديشيدهشده معرفي ميگردد. فصول آتي، چنين اهدافي را در قبال مطالعات فرهنگي در ايران، پيگيري خواهند نمود.

فصل سوم
روششناسي

3-1- روششناسي
مسألهي روش در مطالعات فرهنگي همواره امر مناقشه برانگيزي بوده است. اين مناقشه بيشتر حول اين پرسش بوده است که مطالعات فرهنگي ميتواند روششناسي يا تکنيکهاي متمايزي داشته باشد يا خير؟ اين يک پرسش صوري که مسألهي روششناسي را امري في نفسه در نظر آورد نيست، بلکه پرسشي است که رابطهي تنگانگ ميان هستيشناسي و روششناسي را مورد توجه قرار ميدهد (جانسون و ديگران، 2004: 27). مسألهي روش در مطالعات فرهنگي، “قلمرو متکثري از منظرگاههاي در حال تعارض با يکديگر” است (بارکر، 2000: 34) که اگر اين تکثر تنها در ساحتي صورت گرايانه و بدون توجه به رابطهي ميان هستيشناسي و روششناسي نگريسته شود، نه تنها پاسخي براي معضلات موجود فراهم نميآورد، بلکه به آشفتگي و “بيشکلي”اي دامن ميزند که با آنچه “هياهوي نظري52” در مطالعات فرهنگي خوانده شده و به مثابه يکي از مزيتهاي آن شناخته ميشود، بسيار متفاوت است (دورينگ، 2005: 6 و پروکتر، 2004: 51).
به طور کلي ميتوان دو انگارهي کلي پيرامون مسالهي روششناسي در مطالعات فرهنگي را از يکديگر تميز داد. انگارهي نخست، معتقد به “پلوراليسم روششناختي” در مطالعات فرهنگي است؛ با اين حال طرفداران اين انگاره نيز در باب اين نکته که چه چيزي را در مطالعات فرهنگي ميتوان پلوراليستي دانست، اتفاق نظر چنداني ندارند. براي مثال داگلاس کلنر مطالعات فرهنگي را “چندمنظرگرايانه” ميداند که از منظرگاههاي اقتصاد سياسي، روشهاي متنمحور و دريافت مخاطب استفاده ميکند (1997: 102) در حالي که براي پرتي آلاسوتاري، مطالعات فرهنگي چندمنظرگرايانه نيست، بل منظرگاهي يکه دارد -که همانا قرار دادن فرهنگ در ارتباطي جدي با مسألهي قدرت است- براي آلاسوتاري، آنچه موجبات تکثر مطالعات فرهنگي را فراهم ميآورد، نه تکثر در منظرگاهها يا رهيافتها، بل خصلت “دستچينکننده” روشها و تکنيکهاي قابل استفاده است: “روششناسي مطالعات فرهنگي، اغلب به وسيلهي مفهوم بريکولاژ تعريف شده است. مفهومي پراگماتيک و استراتژيک که به وسيلهي آن مي توان روشها و کردارهاي مختلف را انتخاب کرده و به کار بست” (1995: 2). بنابراين در نزد طرفداران پلوراليسم روششناختي در مطالعات فرهنگي، دو خط سير متمايز را ميتوان تشخيص داد. خط سيري که پلوراليسم موجود در مطالعات فرهنگي را امري ماهوي و معرف ميشمارد و خط سير ديگري که پلوراليسم مذکور را تمهيدي پراگماتيک و استراتژيک ناظر بر مواجههي عملي با واقعيتهاي موجود ميپندارد.
انگارهي دوم پيرامون مسألهي روششناسي در مطالعات فرهنگي که توسط نويسندگان متأخر و در طي يک دههي گذشته بسط بيشتري يافته است، در مباحث هستيشناختي راجع به مطالعات فرهنگي، بيش از پيش بر “هويت رشتهاي” مطالعات فرهنگي تأکيد کرده است و اين تأکيدات هستيشناختي راجعبه هويت رشتهايِ مطالعات فرهنگي، تأثير خود را بر جهتگيري روششناختي آنان نيز بر جاي گذاشته است. شاخصترين نويسندهي مدافع اين انگاره، نيک کولدري است. کولدري در کتاب فرهنگ دروني، از اين ايده دفاع ميکند که مطالعات فرهنگي حکم يک “رشته” را دارد و بنابراين بايستي روش متمايز و مجزايي نيز داشته باشد. او با نقد آراي کساني چون لارنس گروسبرگ که قائل به صورتبنديهاي نهادي و نظري خاص و زمينهمند است، عنوان ميدارد: “بدون برخي تعهدات مشترک به مباحث روششناختي، مطالعات فرهنگي در معرض اين خطر قرار ميگيرد که ديگر چيزي بيش از طفيلي مداخلات سياسيِ صداهاي اقتدارگرا نباشد” (کولدري، 2000: 9) کولدري برقراري تعهدات مشترک روششناختي مشترک در مطالعات فرهنگي را گامي به سوي “انديشيدن و پزوهيدن در باب پيچيدگيهاي فرهنگي به شيوهاي رام و کنترلشده ميداند” (2000: 4) و بدين جهت از نوعي همگرايي روششناختي در برابر رهيافتهاي واگرايانهي مدافع پلوراليسم روششناختي دفاع ميکند.
تحليل همآيندي، چنانکه در فصل دوم معرفي شد، روش يا شيوهاي تحليلي که در يکي از قالبهاي دوگانهي فوق قرار گيرد، نيست. تحليل همآيندي، از سويي فراهمآورندهي امکاني مفهومي است و توأمان، ابزاري جهت ممارست و تدقيق روشي. معناي مضاعف نظريه در مطالعات فرهنگي همينجاست که خود را مينماياند، بدينمعنا که مسألهي روش در مطالعات فرهنگي، ذيل مبحث “سياست نظريه” معنادار ميشود و از آنجايي که سياست نظريه در مطالعات فرهنگي، ناظر بر انعطاف سياسي نظريه جهت آمادگي بهمنظور مداخله در همآينديهاي بزنگاهي است، بنابراين درک از روش در مطالعات فرهنگي نيز بايد داراي انعطاف سياسي لازم باشد. بنابراين شيوهي تحليل همآيندي، با گذر از دوآليسم نظريه و روش، ما را با امکانهاي ظهور و بروز پديدهها و رخدادهاي پيشامدي، و نسبتشان با مناسبات قدرت و پروژههاي هژمونيکي که در برهههاي مختلف به کار انداخته ميشوند، آشنا ميسازد. شيوهي تحليل همآيندي، همچون تبارشناسي، متمايل به شناسايي و توصيف امکانهاي پديداري، تکنيکهاي خاص قدرت، مواضع سوژگي همبسته با آنها و نيز سکوتها و فقدانهاست؛ با اينحال، با در نظر گرفتن شرايط مادي و انضمامي گفتمانها و مناسبات موجود؛ چرا که در نظر نگرفتن اين شرايط مادي و انضمامي ممکن است ما را به ورطهي غلتيدن در شيوههاي غيرتاريخي و بهلحاظ سياسي ناکارا اندازد. از سوي ديگر نيز درک کاملا ماترياليستي اين خطر را با خود همراه دارد که سطوح پيچيده و درهمرونده و داراي تعينات متقابل چندجانبه را از قلم اندازد، و يا بهتعبير هال، ما را دچار اين توهم سازد که نوعي ماترياليسم بيرون از معنا وجود دارد. بنابراين بهطور خلاصه، تحليل همآيندي، نوعي تبارشناسي اما با ذائقهي پسامارکسيستي است که اولويت را نه فصاحت نظري يا مهندسي روشي، بل انعطاف سياسي بهمنظور مداخلات بزنگاهي قرار ميدهد. بهتعبير استوارت هال، تحليل همآيندي، در پي مطالعهي امر انضمامي و امکانهاي ظهور و بروز امر انضمامي است و توليد امر انضمامي تنها از طريق تحليلهاي تاريخي ممکن است. به بياني ديگر، از طريق تحليلهاي تاريخي و مطالعهي پيشامدپذيريهاي تاريخي است که ميتوان رابطهي متقابل سياست و نظريه را بهنحوي برههاي و البته منعطف تنظيم کرد. تحليل همآيندي، داعيهي تنظيم منعطفانهي نسبت سياست و نظريه در مطالعات فرهنگي را دارد و بدينمنظور مشوق ارائهي گزارشها و توصيفاتي است که نشان دهند چگونه و با چه مختصاتي، پديدههاي مختلف در پي همآينديهاي پيشامدي ممکن ميشوند و اين ممکنشدن چه پيامدها و نمودهايي را با خود همراه ميآورد. بهجهت چنين قابليتي، تحليل همآيندي، امکاني مناسب جهت مطالعهي بازانديشانه راجعبه خود مطالعات فرهنگي بهعنوان پيکرهاي خاص از دانش نيز خواهد بود. امکاني بهمنظور آنچه اصطلاحاً “مطالعات فرهنگيِ مطالعات فرهنگي” خوانده ميشود.
3-2- روش انجام پژوهش
آنچه روشن نمودناش در تحقيق حاضر اهميت دارد، شيوهي انجام يک تحليل همآيندي است. پيشتر تحليل همآيندي بهلحاظ زمينههاي امکان معرفتشناختي مورد بحث قرار گرفت. با اينحال لازم است اشارهشود که تحليل همآيندي نيز، همچون تبارشناسي فوکو و حتي نظريهي گفتماني لکلائو و موف، روشي متقن که مرحلهبهمرحله و براساس قواعدي صوري بهاجرا گذاشتهشود، نيست. ساختارگرايان بهجهت رويکردهاي صوريشان توانستهاند روشهاي متقنتري همچون تحليل روايت يا نشانهشناسي ساختاري را ارائه کنند، با اينحال تحليل همآيندي يا تبارشناسي بهجهت فرارويشان از درک ساختارگرايانه، نميتوانند تکنيکهاي صوري ثابتي را عرضه کنند. بنابراين، تحليل همآيندي، شيوهاي مشخص و از پيش معين ندارد. اما اين بدين معنا نيست که ورود به قلمرو تحليل همآيندي، آشفتگي و پراکندگي آزارندهاي را به تحليلها و توصيفها تحميل ميکند. گرچه دستورالعملي گامبهگام وجود ندارد، اما ميتوان ملاحظاتي را در نظر گرفت و سپس تحليل همآيندي را با برخي تکنيکهاي جاافتادهتر روشي درآميخت.
در تحقيق حاضر، واحد تحليل، مطالعات فرهنگي در ايران است و موضوع مورد مطالعه، نه نمودهاي آن، بل امکانهاي پديداري مطالعات فرهنگي در ايران است. بنابراين از سويي قرار نيست اين مطالعه، صرفا به نمودهاي مطالعات فرهنگي در ايران بپردازد و با نوعي “اکنونگرايي”، براساس نمودهاي حاضر، خاستگاهها و امکانهاي پديداري مطالعات فرهنگي در ايران را قرائت کند. بنابراين از تحميل منطق اکنوني به برهههاي تاريخي مختلف پرهيز ميشود. از سوي ديگر با خطر “نهايت گرايي” مواجهيم. شخم زدن تاريخ بهجهت جعل منطقي تاريخي که بتواند هرآنچه در لحظهي حاضر با آن روبرو هستيم را توضيح دهد. بنابراين بهبيان فوکويي کلمه، ما در پي عرضهي “تاريخ واقعي/موثر” مطالعات فرهنگي در ايران هستيم. تاريخ امکانهاي پديداري يک پديده؛ و نه تاريخ نمودهاي آن؛ چرا که سخن گفتن از نمودها نيز در پرتو سخن گفتن از امکانهاي پديداري ميسر ميگردد. بنابراين، لازم به اشاره است که اين پژوهش، داستان نمودهاي مطالعات فرهنگي در ايران نيست، که اگر چنين ميبود، به موارد ديگري نيز بايد اشاره ميشد.
دادههاي اين پژوهش، از طريق مصاحبههاي عميق روايي و روايي-اپيزوديک فراهم آمدهاند (رکبه: فليک، 1388: 201-193) و در کنار آنها هرگاه لازم بودهاست، به اسناد، مصاحبههاي مکتوب و مقالات و کتابهاي منتشرشده نيز رجوع شدهاست. براي انجام مصاحبههاي روايي و روايي-اپيزوديک، از استراتژي نمونهگيري مبتني بر “مورد يابي53” استفاده شدهاست و اين مورديابي، بهنحوي قصدمند2 و تدريجي انجام پذيرفتهاست، بدينمعنا که بر اساس ملاحظات و پرسشهايي که بايستي در تحليل همآيندي مورد توجه قرار گيرد، نمونهها در جريان کار انتخاب شدند. براي مثال اگر بحث سرآغازهاي تأسيسي در مطالعات فرهنگي اهميت داشته، نمونهها از ميان موسسان انتخاب شدند و اگر پيامدهاي امکانيابي دانش رشتهاي مطالعات فرهنگي در ايران محل پرسش بودهاست، به سراغ نمونههايي مرتبط رفتهشدهاست. علت روايي بودن بخش عمدهاي از اين مصاحبهها، بهجهت آن بودهاست که بتوان با

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاهها، روشنفکر خاص Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع دانشگاه تهران، عام و خاص، روشنفکران