پایان نامه ارشد رایگان با موضوع امیرالمومنین، تعقیب و گریز، جلال الدین محمد

دانلود پایان نامه ارشد

انديشه پيرو مولا علي(علیه‌السلام) است که حق و باطل را ممزوج می‌دانند و نه خالص
مولانا راه حلي ارائه می‌دهد اما آن را هم ناقص ميداند:
در کف هر کس اگر شمعي بُدي
چشم حس همچون کف دست است و بس

اختلاف از گفتشان بيرون شدي
نيست کف را بر همه او دسترس76

شمع، نوري است که بر حقيقت ميتابد تا زواياي ديگر حقيقت نيز هويدا شود، اما اگر چنين شمعي هم وجود داشته باشد، باز هم اختلاف مطلقاً زائل نميگردد، چرا که «چشم حس همچون کف دست است و بس!» مرحوم علامه جعفري مينویسد: «اگر تاريکي قرار گرفتن در موقعيتهاي تاريک باشد، راه حل مولانا متين است. اما اگر تاريکي ناشي از اغراض انساني باشد، ميليونها خورشيد جهان افروز هم نميتواند روشنايي به وجود آورد، خود روشنایی‌ها و روشنگری‌ها را هم تاريک ميسازند.
خالق اين جهان، اختلاف را اعتباري بخشيده و فلسفهاي در آن تعبيه نموده است. و من آياته خلق سماوات و الأرض و اختلاف ألسنتکم و ألوانکم مولانا در داستان موسي و شبان از زبان پروردگار به کليم الله يادآور ميشود که:
هر کسی را سیرتی بنهاده ایم

هر کسي را اصطلاحي داده‌ایم77

يعني سیرت‌ها و صورت‌ها يکي نيست، با وجود اين تباين، فلسفه رسالت تو، اتصال است نه انقطاع.
تو براي وصل کردن آمدي

يا براي فصل کردن آمدي؟78

ممکن است اين گونه برداشت شود که براي درک کاملتري از حقيقت بايد يک دين التقاطي داشت که مثلاً صبح مسيحي باشيم، ظهر مسلمان و عصر يهودي و شب زردشتي؛ اين عملاً ممکن نيست زيرا در تفکر التقاطي فضائل ترک ميشوند، چرا که انسان ذاتاً راحت طلب است و از هر دين سهلترين توصيهها را برميگزيند حال آنکه کسب فضيلت در گروي تن دادن به سختی‌هاست.در اين جا به ذهن مخاطب کنجکاو، دو تفکر خطور ميکند: اول آن که براي هر معرفتي بهرهای ولو اندک از حقيقت قائل شود، يعني هيچ معرفتي را به جرم کوچک بودن، نبايد ترک کرد. گرچه گوش فيل کوچکتر از پشت فيل است اما از آنجا که جزوي از حقيقت است، نبايد ترکش کرد، چرا که حقيقت ناقص ميشود. دوم آن که بهره خود از حقيقت را کامل و صادق و بهره ديگران را ناقص يا کاذب بداند يعني هر کس به بهره خود، دل خوش کند و بهره ديگران را ناقص يا دروغ تصور نمايد. تفکر اول به ظاهر “پلوراليستي”جلوه ميکند؛ اما پلوراليسم مولانا با آنچه در غرب مطرح ميشود يک تفاوت عمده دارد و آن، اين است که مولانا برداشتهاي مختلف از حقيقت را تا آنجا به رسميت ميشناسد که در عمق و طول حقيقت باشند نه در عرض آن. يعني قرائت‌های طولي از حقيقت که همان ذو بطون بودن حقيقت است معرفتهاي مختلف از فيل تا آن جا که متعلق به يک فيل است، رسميت دارند. علامه جعفري در اين خصوص ميگويد: «موقعيتهاي مخصوص که در هر لحظه دامن گير نظاره کنندگان در جهان هستي است، قيافههاي مشخصي از يک حقيقت را براي آدميان برمينهد. اين شرايط اعم از زمان و مکان و عوامل طبيعي و انساني است که موجب ميشود براي ناظرين، از يک حقيقت، هزاران قيافه بسازد به طوري که ممکن است همان شرايط يک حقيقت را در نمودهاي متضاد نشان بدهد.»
منظور از قرائتهاي عمقي، صراطهاي مستقيم است به سمت حقيقت واحد و نه صراطهايي که نافي و ناقض حقيقت واحدند. در داستان «منازعت چهار کس در باب انگور» ميبينيم که مولانا از حقيقتي واحد که به بيانهاي متفاوت خوانده شده، سخن ميگويد و نتيجه ميگيرد که:
اختلاف خلق از نام اوفتاد

چون به معني رفت آرام اوفتاد

انديشهی «باور به صراط واحد» و انديشهي «صراطهاي واحد» به عنوان معرفت‌شناسی‌های درجه اول و درجه دوم، علي رغم تعارض ظاهري، هر دو در زندگي انسان مفيد و کاربردياند.
4ـ4ـ عشق از نظر مولانا
عشق در لغت به معنی افراط در دوست داشتن و محبت تام است (و الذین آمنوا اشد حبا لله) کسانی که گرویدند، به شدت خدا را دوست دارند و این شدت حب همان عشق است، اما درجه اخلاص و شدت محبت در عشق بیشتر از محبت است و لذا در هر عشقی محبت وجود دارد؛ اما در هر محبتی لزوماً عشق وجود ندارد. بین محبت و معرفت نیز همین رابطه است. در هر محبتی معرفت نهفته است ولی در هر معرفی الزاماً محبت نمی‌باشد.
اگر تعریف کننده عشق کسی است که خود عشق می‌ورزد، مسلماً تعریف او صحیح نخواهد بود، زیرا این پدیدهی غیر عادی به تمام اندیشه و مشاعر و اصول تعقل و منطق او مسلط گشته و رنگ آمیزی نموده است، مثلاً اگر عاشق بخواهد با این کلمات عشق را تعریف کند عشق عبارت است از محبت شدید که درک کمال و خیر و زیبایی در معشوق به وجود می‌آید و سرتاسر روان آدمی را فرا می‌گیرد. هر یک از مفاهیم موجود در این تعریف با وضع روانی عاشق رنگ آمیزی شده و به اصطلاح مولوی بوی عشق می‌دهد.79
به نظر مولانا عشق بزرگ‌ترین راز حیات است و اگر عشق نبود، هیچ حرکتی در عالم وجود نداشت. مولانا عشق را از اوصاف الهی می‌داند. مولانا عشق را مقولهای به غیر از احساس نفسانی، جسمانی و لذت و درد می‌داند. در نظر مولانا، عشق جوهر حیات و مقصد آن به سوی کمال حیات است و نقطه مقابل عقل حسابگر است. عشق، انسان را به حقیقت میرساند و او را شایسته رسیدن به مقام والای انسانیت کرده از حرص و کبر و منیت رها می‌سازد و حلال مشکلات، تنها عشق است و بس:
از آتش عشق، سردها گرم شود

وز تابش عشق، سنگ‌ها نرم شود80

عشق به الله بر قلمرو روح مفتون و شیفته حق مولانا سیطره داشت. مولانا اولین اندیشمند زاهد و عارفی بود که برای تفکر و شناخت ذات پروردگار یکتا، تلفیقی از نقل، عقل و کشف را ارایه کرد. خدا، نورالانوار و نور آسمان و زمین است. او نور صرف و فیض مطلق است. خداوند کل است و چیزی خارج از کل وجود ندارد که بتوان کل را با آن مقابله کرد و شناخت، چرا که عقل از شناخت خداوندی که خود قدیم و ازلی است، عاجز و ناتوان است.
پس ضد نور دانستی تو نور
ضد ضد، راهی نماید در صدور

نور حق را نیست ضدی در وجود
تا به ضد او را توان پیدا نمود81

مولانا از اوان کودکی در طول حیات عارفانه و زاهدانه خویش، همواره الله را جسته بود و فقط به او اندیشیده بود. او خدا را با عشقی بی حد احساس میکرد و عقل و علم را از شناخت حق، عاجز می‌دانست. مولانا هرگز از ترس خدا نمیگرید و علتی برای گریستن نمییابد، او به محبوبی که اراده یگانه و فیض مطلق است عشق میورزد و همواره از خنده و شادی دم می‌زند.
چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها

زیرا که منم بی من، با شاه جهان تنها

عشق از مسائل بنیادین عرفان اسلامی‌و بالاخص مکتب عرفان مولانا می‌باشد و نیز از موضوعات کلیدی مثنوی، چرا که بدون آن، مثنوی نیست و مولوی، مولوی نیست. البته عشق از مقولاتی است که تعریف به ذاتیات ندارد و در غایت خفا و پوشیدگی است و شاهد ما تمثیل پیل در تاریکی است که بهترین و رساترین تمثیل برای اختفای حقیقت عشق است: آن یکی والش لقب داد این الف.
معرف احوال و افکار مولوی عشق است. شروع داستان پروازی مثنوی با عشق است و پایان آن نیز به عشق ختم می‌شود. مولوی نیز معتقد است عشق تعریف نشدنی است.
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون قلم اندر نوشتن می‌شناخت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل، در شرحش چو خر در گل به خفت
در نگنجد عشق مادر گفت و شنید
عشق دریایی است و مهرش ناپدید
شرح عشق از من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد و آن ناتمام

گرچه تفسیر زمان، روشنگر است
لیگ عشق بی زبان روشن‌تر است
چون به عشق آیم، جهل باشم از آن هفت دریا
شرح عقل و عاشقی هم، عشق گفت
قطره های بحر را نتوان شمرد
هفت دریا پیش آن؟
زآنکه تاریخ قیامت را خداست
هر کجا که وصف ایزد است82

مولوی عشق را محرک و جاذبهای می‌داند که روح را در سیر الی الله و تمام کاینات را در سیر به سوی کمال و قلههای الهی به پویه و جنبش درمی‌آورد و البته همان‌طور که گفتیم این عشق امری وصف ناپذیر است و تمام مثنوی از آغاز تا پایانش طنین سرود این عشق که گاهی نغمهی نی آن‌را تقدیر می‌کند و گاهی حکایت یک کنیز عاشق و دل سوخته و گاهی قصه یک طوطی محبوس در قفس.
بدیهی است در صورتی که عشق الهی در جامعه حاکم شود و همه مذاهب و مسلمانان حقیقتاً عاشق حضرت حق شوند، این امر موجب می‌شود خودخواهی‌ها کنار برود، و خداخواهی جای آن را بگیرد این موضوع سبب می‌شود تا زمینه برای تقریب و همبستگی مذاهب فراهم شود.
4ـ5ـ دین و انسانیت از دیدگاه مولانا
مولانا، ادیان و مذاهب الهی را به عنوان نور واحدی میدانست که از چراغهای گوناگون میتابند و هرنبی و هر ولی خدا، مسلک خاصی دارد که در نهایت همهی این مسلکها و مرامها، راه به حق میبرند. او دین را وسیلهای برای تکامل و تعالی انسان در جهت نیل به اهداف عالی و سرانجام فنا فی الله می‌دانست. شمس الدین نیز معتقد بود که انبیاء معرف یکدیگرند و قول هر کدام، متضمن نفی و نقض قول دیگران نیست، چنان که مولانا می‌گوید:
هر نبی و هر دلی را مسلکی است

لیک با حق بود جمله یکی است

مولانا اختلاف و تفرقه بین مؤمن و کافر و مسلمان و ترسا را از آن جهت که مانع تحقق وحدت و یگانگی انسانی میشود نفی می‌کرد، چرا که او کمال هستی مطلق را در انسان و انسانیت می‌دید. چنان که خود نیز، نمونه بارز انسانیت بود و محبتش شامل همه انسان‌ها و بلکه کلیهی عالم میشد.
مولانا، رهایی از وابستگیها و نیازهای جسمانی در حد ممکن و گسستن قید و بندهای مادی و دنیایی را، موجب آسایش و آرامش میدانست و چنین انسانی را به عنوان نمونه بی بارز از کمال انسانی معرفی میکرد. چنانکه خود نیز با عشق به شمس الحق، درس و موعظه را رها کرد و یکسره پای در وادی سلوک نهاد و در وادی عشق حق، مستحیل گشت. البته بیخودی و رهایی از خود مزاحم، تنها با مجاهده و ریاضت فردی ممکن نیست بلکه با اعتماد به عنایت و لطف الهی است که میتوان در این وادی گام نهاد و از وجود خداوند بهرهمند گردید. مولانا فنا فی الله و رسیدن به مرحله اولوهیت را که همانا مرگ خویشتن و زندگی در خداست، تولد دوباره میخواند.
4ـ6ـ محبت و ارادت مولانا به امیرالمومنین (علیه‌السلام)
ارادت خاص مولانا و اعتقاد جازم و کامل او به اهلبیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به ویژه ارادت او به امیرالمومنین علی ابن ابیطالب (علیه‌السلام)در حالی که زندگانی مولانا جلال الدین محمد بلخی در قرن هفتم هجری قمری (604ـ672) هم زمان بود با سلطنت و سلطه سلجوقیان که مذهب حنفی داشته و علنا از سنت خلفای سه‌گانه تبعیت میکردند. که طبیعتاً مخالفین حکومت و ارادتمندان به اهل بیت در خفای و در حالت تقیه زندگی و امرار معاش میکردند، چرا که در صورت اظهار ارادت نسبت به اهل بیت علیهم السلام، عقوبت سنگینی در انتظار آنان بوده و طبق شواهد تاریخی در آنزمان شکنجه و تعقیب و گریز شیعیان و علویان به کرات گزارش شده است.
در عین حال شخصی همچو مولانا که از ارادتمندان خاص اهل بیت (علیهم السلام) بوده و حالات عرفانی که از ملاقات با شمس تبریزی برای او به وجود آمده بود در زمانی زیست میکرده که علناً میبایست به مذهب حنفی تظاهر کند و این تظاهر قطعاً اجتناب ناپذیر بوده است.
اما وقتی به اثر عظیم وشگرف مثنوی و دیوان شمس او مراجعه میکنیم که حدود 70 هزار بیت را در خود جای داده در جای جای این آثار حب اهل بیت (علیهم السلام) به ویژه ارادت مخصوص به حضرت علی (علیه‌السلام) را شاهد هستیم و این عرفان و این اعتلای ادب و اوج سلوک مولانا قطعاً بدون این ارادت و اعتقاد به حضرت علی (علیه‌السلام) واهلبیت پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌ و آله) امکانپذیر نبوده و قطعاً امری محال است.
حال با توجه به این مقدمه به شواهدی در مثنوی اشاره می‌کنیم که این ارادت را به وضوح نشان می‌دهد. مولانا به تفصیل از علو مقام و شان بیهمتای حضرت اسدالله الغالب علی (علیه‌السلام) پرده برمیگیرد و سالکان طریق وصال حضرت محبوب را به پیروی از منش «شیر حق» دعوت میکند.
از عـلـی آمـوز اخـلاص عمـل

شیر حق را دان منزه از دغل83

هیچ عملی بدون خلوص کامل برای حضرت حق، مقبول درگاه جمال بیهمتای حضرت معشوق واقع نمیشود؛ حتی نماز و جهاد. آدمیان علی العموم بر سبیل ناخالصیاند مگر

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع صفات خداوند، عالم محسوس Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع تقریب بین مذاهب، مذاهب اسلامی، انسان کامل