پایان نامه ارشد درمورد چنين، نويسندگان، ولي، هنري

دانلود پایان نامه ارشد

اوضاع ادبي و هنري كشورشان غافل هستند؟
چه وجه تسميه‌اي براي دو قصه‌نويس آمريكا، يعني «فاكنر»43 و «همينگوي»،44 انتخاب كنند اگر كه رئاليسم نباشند؟ و «آرتور ميلر»45 را اگر از رئاليسم امروز جدا كنيم كجا بايد قرار بدهيم؟

به جز بعضي جنبشهاي مترقي كه رئاليسم حرفه‌اي را پس از عناصر و ارزيابيهاي انجام‌شده به نمايش گذاشتند آن را به عنوان زمينه‌اي ثابت قرار دادند، پس جسم ادبيات جهاني قادر به توسعه و هم‌زيستي با آن نخواهد بود ‌ـ‌ بدون اينكه حركت آن را به تعويق اندازدـ‌ مگر در جامه‌اي از رئاليسم كه فقط در اندازه، شكلها و رنگهايش و معيارهايش باقي ماند، با اين همه برازنده‌ترين و باارزش‌ترين جامه‌ها بر اين جسم است.به جز انگشت گذاشتن بر نقطه حساس آن، نقطه‌ضعفي در رئاليسم ديده‌اند كه اين مكتب در اهداف و دوري‌گزيدنهايش به قدري كه بيانگر احتمال برتر در مرزهاي تعيين‌شده در هنر از سويي و اعلام هدفمند از سويي ديگر باقي نمي‌ماند.
در حالي كه داستان نویس سعي مي‌كند اجتماعي باشد هرگز نمي‌تواند به توليد ادبياتي ب‍ُنجل كه با خلاقيتهايش بياميزد بپردازد بلكه به قصه‌هاي تحقيقي روزنامه‌اي مستند مي‌پردازد و از همين جاست كه ما شاهد تمايل شديد به رئاليسم هستيم چرا كه صرفاً به روند روزنامه‌اي تبليغاتي درجه دو و بي‌استعداد هستيم، پس بدين ترتيب نظريه رئاليسم در نهايت چيزي جز مجموعه‌اي اهداف زيباشناختي ارزان نيست، چرا كه همه هنر همان خلق و آفرينش جهان از توهم و رنگ رمزي است.
اين دليل رد رئاليسم به عنوان يك مكتب يا سبك ادبي به شمار نمي‌آيد، در حالي كه بيشتر عواملي كه فلاسفه ادعا مي‌كنند از آن وام گرفته‌اند.
اكنون كافي است اشاره‌اي داشته باشيم كه نظريه رئاليسم در روند تكوين همچنان فلسفي است و با توجه به نوشته‌هاي ارزشمند «گئورگ لوكاچ» اين مكتب نمي‌تواند «مجموعه‌اي از اهداف زيباشناختي و بُنجل» باشد؛ چرا كه بسيار قوي‌تر و بزرگ‌تر از آنچه كه در نيمه قرن بيستم نوشته است، مرزبندي نظري كافي براي آن نمي‌بينيم.
استمرار روند خلاقيت واقعگرا به عقيده بسياري از منتقدان رئاليست كه در منابع آن پژوهش كردند، امتداد سركشي فرد رومانتيك گوشه‌نشيني و تركيب شگفتي از انكار يك‌پارچه آريستوكراسي و ملي برابر ارزشهاي بورژوازي ستمگر بوده است، تا آنجا كه اين مخالفت رومانتيكي ضد بورژوازي تبديل به نقدي ژرف شد، بنابراين در آغاز تضادي چشمگير ميان اين دو رويكرد وجود نداشته است،‌ تا آنجا كه گفته مي‌شود كه رومانتيسم مرحله اول رئاليسم انتقادي است، ولي در سبك سردتر شده و موضوعيت بيشتري يافته است و دليل اين پيوند تاريخي مهم‌ترين اثر «بايرون» يعني «دون ژوان» بوده است كه آميزه‌اي از رومانتيسم و نقد رئاليستي اجتماعي است‌.
اين اثر شاعر به خودي خود به وجود نيامده، بلكه قهرمان عملاً با قهرمان ضد خود برخورد مي‌كند و در ستيز واقعيت اجتماعي وارد مي‌شود و با ماجراجوييهاي ترسناك خود و با نقدي زنده ضد جهالت و نفاقي كه او را در برگرفته است برمي‌خيزد.
بالزاك و استاندال پس از انقلاب كمتر از بايرون با دنياي بورژوازي توافق كردند، يا دولتي كه آريستوكراسي و مردان دين و دنيا حاكم آن بوده‌اند مصالحه كرده‌اند و اگر كه «بالزاك» احتمالاً با پيروان سرمايه‌داري و بورژوازي كنار آمده باشد، صرفاً براي حاشيه امنيتي بوده است كه مي‌توانست زير سايه اين دو قدرت به تحقير آنها بپردازد.46
همان گونه كه احكام «استاندال» دربارة رئاليسم اجتماعي عصر خويش پس از انقلاب بيشتر از معاصران رومانتيك خود كه فقط به گذشته نگاه مي‌كنند بوده است و به اين مسئله كه بزرگ‌ترين موهبت آنها بوده است باز نمي‌گردند.
در حالي كه او توانست كه نقطه رصدي را انتخاب كند كه براي او ديدگاهي بسيار دور و واضح‌تر را آماده ‌سازد. بنابراين مؤكد است كه خود «استاندال» كه بزرگ‌ترين نويسنده مترقي در عصر خويش بوده است نمي‌توانست در كارهايش به تكامل موضوعي فراگير رئاليسم را به نمايش بگذارد و گاهي با آگاهي كامل ‌به شخصيت بپردازد تا آنجا كه بعضي از منتقدان به دور از انتظار ما از نقطه رصدي كه اين هنرمند را ـ‌ حتي به ‌طور جزئي ـ به واقعيت تكامل بخشيده است ناديده گرفته‌اند.
از جمله نكته ظريفي كه عبارت «رئاليسم انتقادي»، رئاليسم غربي را از رئاليسم سوسياليستي جدا مي‌كند، انتشار وسيع آن در ادبيات روسي است و به عنوان نقد نظام اجتماعي در روسيه ناميده مي‌شود.
بنابراين بعضي از نويسندگان وجه تسميه «پوشيكن» ‌را يعني «رئاليسم هنري» را بيشتر مي‌پذيرند و او تنها نويسنده‌اي نيست كه چنين خطاب مي‌كرده است، بلكه نويسندگان بزرگي چون «گوگول»، «تورگنيف»، «تولستوي»، «داستايوفسكي» و «چخوف» آن را چنين مي‌ناميده‌اند كه مشكل است اين نويسندگان را در يك روند جمع‌بندي كرد ـ‌ مگر با تسامحي شديد،‌ مگر با در نظر گرفتن عنصر جوهري، و آن رها شدن از جامعه و بازتاب آن در ادبيات با توضيح اختلاف ميان آنها.
جداي از كيفيت اين بازتاب در عناصري ديگر كه به آن اضافه مي‌شود مانند: ‌روانشناختي، ديني و … با اين همه پژوهشگران ادبي و نقد روسي كه طبق معمول تحت تأثير حركت ادبي فرانسه با سكوت از آن مي‌گذرند كه اشتباهي از صورت زندگي ادبي آن روي ندهد.
براي كامل شدن چهرة رئاليسم انتقادي غرب بايد بعضي از نظريات متفكران روسي مانند گئورك لوكاچ را دانست.
لوکاچ موافق خط رسمي روسيه نبوده، بلكه هميشه آزادانه نظريه خود را ارائه مي‌كرده است. لوكاچ به طور مختصر و موجز مظاهر سلبي بودن رئاليسم غربي را از نيمه قرن گذشته بدين شرح عرضه مي‌كند.47

اول: مخفي شدن حركت درامي ـ‍ حماسي و اجتماعي كارهاي ادبي در موضع خود براي مصالح خاص و شخصيتهاي محروم جامعه از رابطه با توانگران و قناعت كردن به حماسه‌هاي،‌ عاميانه ارزان تا آنجا كه با ذكاوت بسيار سروده مي‌شد و خالي از تپش نبض زندگي بود.
دوم:‌ روابط واقعي بين اشخاص و اساس اجتماعي كه خودشان را انكار مي‌كردند ـ‌ و حتي افكار و شور و هيجاناتشان را، همه اين تناقضات به تدريج آن قدر بالا گرفت كه هر روز فقيرتر از سابق مي‌شد،‌ تا آنجا كه نويسندگان يكي از دو راه را برگزيدند… ولي اين فقر در زندگي با تلخي هر چه تمام‌تر ابراز مي‌شد و اما دربارة جايگزين كردن اين روابط اجتماعي و انساني با نمادهايي مُرده يا به شكلي غنايي، بيان مي‌شد.
سوم: آن ارتباط محكمي كه در گذشته وجود داشت‌ ـ ‌تبديل به توصيف ملاحظات بسيار آبكي و مجرد و باذكاوت تفصيلي مي‌پرداخت كه آثار ادبي را غرق كرد و راه مستقيمي كه براي آفرينش هنري متوازن پديده‌هاي واقعيت جوهري اجتماعي و تغييرات ديناميكي فعالي را كه رسالت شخصيت انساني را به تصوير مي‌كشيد، ناپديد شد.
نويسنده در تحليلي مي‌گويد بورژوازي اروپاي غربي براي مدتي طولاني ع‍ِرق قهرماني و ابتكار عمل و استقلال رأي را از آن گرفت،‌ تا اينكه نويسندگان بزرگ تلاش كردند ديدگاه شاعرانه سرشار از شور و نشاط جهان خود را در لباس معارضه عرضه كنند و از آنجا كه نمي‌توانستند چنين كنند، ابتذالهاي روزمرگي پيرامون زندگي خود را توصيف كردند،‌ چرا كه واقعيتي كه آنها منعكس مي‌كردند شعري بود در تنگناي افق طبيعي و هر وقت مي‌خواستند اين سطح واقعيت را ارتقاء دهند، به سمت آرمانهاي زندة‌ باشكوه خود كشيده مي‌شوند، در مقابل خود ماده‌اي را نمي‌يافتند تا بتوانند شعرشان را بر آن متمركز كنند. 48
بدون اينكه از امانت اجتماعي خود دور شوند و اگر تلاشي مي‌كردند الگوهاي عظيمي را مي‌آفريدند در تصاويري پوچ و مجرد يا ايده‌آليستي يا رومانتيكي به معني اخص كلمه.
ولي سرمايه‌داري در روسيه و اسكانديناوي بسيار ديرتر از اروپاي غربي آغاز شد. بنابراين موفقيت اديبان روسي و اسكانديناوي رابطه‌اي تنگاتنگ با حقيقتي اساسي و آن درك مردم از پاشيدگي رئاليسم اروپايي عتيقه بود و ضرورت برپايي هنر واقعي جديد با زمانه را احساس كرد در اين دوره تكاني خورد و از نمايش عادات و تقاليد سرباز زد.
پس «ايبسن» موفق به خلق تئاتري بسيار محكم و استوار شد و پس از آنكه ديالوگ دراماتيك هر روز آشفته‌تر مي‌شد و تبديل به خطابه‌هاي روزمره و خشك مي‌گرديد. ايبسن ديالوگهاي جديدي براي شخصيت مي‌نوشت كه با حوادث پيش مي‌رفت.
اين ديالوگها هر چند كه نمي‌توانست از زندگي روزمره جدا باشد با اين حال با واقعيت ژرف‌تر كلام همراه بود ـ بدين ترتيب ادبيات اروپايي به «تولستوي» و ادبيات اسكانديناوي مديون شد چرا كه يك روند كلاسيك حقيقي پا به عرصه گذاشت كه بيانگر دوره‌اي تازه از شكوفايي رئاليسم جديد شد و «ايبسن» و «تولستوي» وارثان حقيقي رئاليسم بزرگ شدند.
نزد تولستوي حركت رئاليسم بزرگ بود به ويژه وقتي كه با روابط فئوداليستهاي ورشكسته و قربانيان روستا پيوند مي‌خورد، او به رشد تقاليد رئاليسم گذشته به شيوه‌اي اصيل و مناسب با عصر خويش پرداخت،‌ نه فقط از ناحيه محتوا، بلكه از نظر هنري نيز چنين بود.
به همين دليل ويژگيهاي بي‌شماري بين شيوه هنري او و شيوة معاصران اروپايي، ديده مي‌شود، ولي چيز مهمي كه در اين توافق وجود دارد،‌ اين است كه او نشانه‌هاي هنري را كه در اروپا از دلايل فروپاشي رئاليسم گذشته بود و با شتاب تمام باعث ويراني گونة ادبي در قصه و تئاتر شد تبديل به پايه‌هايي نزد تولستوي كرد كه شكل بي‌همتايي از تقاليد رئاليسم ادبيات جهاني شد.
بنابراين به مرور زمان همه ابزار هنري بيروني و جوشش دروني تكامل يافت. او به تصو‌ّرات مختلف جهان تكيه كرد ولي به گوشه‌اي نرفت تا از آنها خلاص شود، ‌اما قدرت او در نمايش هم‌وطنانش، وطن مالكان فئودال و وطن كشاورزان هميشه نقطه مركزي تمام آثارش گرديد.
لازم است با اين مسئله توصيفي جوهري آشنا شويم تا با هماهنگي و تضاد روشن و آشكار با نويسندگان رئاليست. عصر خودش را بشناسيم، و او ـ‌ مثل هر نويسنده شرافتمند ديگر ـ آهسته‌آهسته از طبقه حاكم دور مي‌شود چرا كه زندگي آنها مملو از لا ابالي‌گري و تهي از مفاهيم انساني است، ولي نويسندگان اروپا خود را به عنوان يك ديده‌بان گوشه‌نشين بسنده كردندـ با همه نتايج هنري مرتبط بر آن ـ چرا كه درجه آگاهي آنها از نزاع درگرفته بين ملتها كه براي آزادي عمل و آنچه را كه از دست مي‌دهند زمينه سهل و قابل دسترس را برايشان فراهم مي‌كرد.
ولي تولستوي كه كشورش درگير با عمليات تكامل بورژوازي بود تمام تلاش خود را مي‌كرد تا سركشي كشاورزان ضد مالكان و مكيدن خونشان توسط سرمايه‌داران را روشن و آشكار سازد، او به توصيف هم‌وطنان خود در جامعه روسي مي‌پرداخت، توصيفي كه از او، به عنوان يكي از بزرگ‌ترين نويسندگان رئاليست عصر بورژوازي ساخت.49
اين چنين بود كه رئاليسم انتقادي به حيات خود ادامه داد تا به «چخوف» رسيد. او در سال 1900 در نامه‌اي به گوركي چنين مي‌گويد:50 «مي‌داني داري چه كار مي‌كني؟ تو تصميم گرفته‌اي كه اين رئاليسم را سر بِبُري و به زودي چنين خواهد شد. مانند نفسهايي كه ديگر باز نخواهد گشت، اين انتخاب بسيار خوبي است،‌ چرا كه اين رئاليسم بيش از زمان خويش عمر كرده است. اين يك حقيقت است و هيچ‌ كس نمي‌تواند اين شيوه را چون تو در پيش گيرد.
آري،‌ هيچ ‌كس مثل تو نمي‌تواند به اين راحتي دربارة اشيا ساده چنين بنويسد و مثل تو نمي‌تواند به اين خوبي بيارايد، و همه چيز ـ پس از هر قصه‌اي كه مي‌نويسي هر چند اهميت چنداني نداردـولي گويي كه تو با گ‍ُرز مي‌نويسي نه با قلم»
15. و بدين ترتيب گوركي مرحله جديدي از رئاليسم را آفريد كه افقهاي جديدي را كشف كرد كه به ذهن هيچ ‌يك از گذشتگان نمي‌رسيد. او اين نوآوري را پديد آورد.

وقتي كه قرن بيستم را بررسي مي‌كنيم، مي‌بينيم اين درگيريها و پيچيدگي هاست كه رئاليسم انتقادي را به وجود آورده و در زندگي ادبي امروز اصطلاحات جديدي وارد كرده است كه مي‌توان در نهايت آنها را جايگزين گمراه‌كننده رئاليسم به شمار آورد، به طوري كه پايه خود را بر اساس اصالت بخشيدن اهداف آن،‌ و به اضافاتي كه مورد نظرش است اشاره مي‌كند تا آنجا كه نتيجه‌اش بيش از خود رئاليسم حقيقي متداول شد.
همين مسئله باعث شده است كه اهداف

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درمورد قرن نوزدهم، رئالیسم انتقادی، متون سیاسی، مجسمه سازی Next Entries پایان نامه ارشد درمورد زیبایی شناسی، اجتماعی و سیاسی، آگاهی جمعی، جامعه شناسی