پایان نامه ارشد درمورد پسااستعمار، تحلیل گفتمان، خود و دیگری، امپریالیسم

دانلود پایان نامه ارشد

که چگونه می‌توانیم دیگری را هم بشناسیم و هم به او احترام بگذاریم؟ پاسخ را در حرکت به سوی تحلیل ناپیوستگی‌‌ها و موضوعات متکثر در برابر‌اشکال فهم متجانس می‌یابد.
بنابراین، از منظر سعید تاریخ نوشته شده از سوی غرب همسنگ امپریالیسم و متکی به پیشفرض‌های اروپامحورانه است و در هم شکستن چنین طرحی، مستلزم نقادی تاریخیت مفاهیم غرب و شرق است.

گفتمان استعماری و گفتمان پسااستعماری
نظریه‌ی پسااستعماری پروژه‌ای انتظام بخش است که وقف تکلیف آکادمیک بازگشت دوباره به گذشته‌ی استعماری، یادآوری آن و از همه مهم‌تر بازپرسی از آن، گردیده است ( گاندی، 1391: 14 ).
این نظریه درگیر مباحثی درباره‌ی تجربه‌ی انواع مختلف است: مهجرت، بردگی، سرکوب، مقاومت، بازنمایی، تفاوت، نژاد، جنسیت، مکان و به گفتمان اعظم اروپای امپریالیست نظیر تاریخ فلسفه و مسایل زبانی و تجربه‌ی اساسی گفتن و نوشتن به گونه‌ای که تمام‌ این مسایل پا به هستی می گذارند، پاسخی می‌دهد (‌اشکرافت و دیگران، 1995:2 ).
مطالعات پسااستعماری حوزه‌ی پژوهشی متاخر است که حول محور مسایلی شکل گرفت که نظام‌های ساختار بخش دانش غربی ناتوان در تئوریزه کردن آن بود.‌ این حوزه‌ی پژوهشی تلاش خود را بازپرسی و مورد پرسش قرار دادن تجربه‌ی مدرنیته، با برجسته کردن مسایل جهان‌سوم است و از‌ این نظر نظریه‌ی پسااستعماری حوزه‌ای انتقادی است که و حاصل پرسش‌هایی درباره‌ی‌ اینکه چگونه دانش شکل می‌گیرد. ارزیابی و حفظ می‌شود(کریمی،1386).
نظریه پسااستعماری هستی « انسان غربی » و شرق « دیگری شده » را درون تعینات گفتمان استعماری قرار می‌دهد. زیر ساخت‌ ایده گفتمان استعماری‌ این پیشفرض است که طی دوران استعمار بخش بزرگتری از جهان غیراروپایی از طریق گفتمانی که مجموعه‌ای از پرسش‌‌ها و پیشفرض‌‌ها، اسلوب‌های عمل و تحلیل و انواع نوشتار و صور خیال را بهم درآمیخته بود، برای اروپا ساخته شده‌اند(هولم به نقل از میلز،137:1392). بنابراین گفتمان استعماری به مجموعه‌ای از رویه‌‌ها و قواعد و چارچوب‌هایی‌اشاره دارد که آن متن‌‌ها به آن ارجاع دارند و شالوده‌های روش‌شناختی‌ این بینش را تولید می‌کنند. در‌ این گفتمان شرق یا انسان شرقی در حد تنزل یافتن به دیگری، ابژه مطالعاتی را شکل می‌دهد و از‌ این منظر پروژه‌ای خود اعتباربخشی جهان‌سوم است و شرق را از درون تهی می‌کند و دیگری را در خود ادغام می‌کند و به امر‌همسان تحلیل می‌برد. دیگری تحت تصرف من اروپایی قرار می‌گیرد. استراتژی نظریه پسااستعماری در برابر گفتمان استعماری، نوعی مخالف خوانی است؛ بدل کردن گفتمان استعماری به نوعی ضدگفتمان است.‌ این استراتژی، گفتمان استعماری را در جهت رابطه‌ی بین قدرت، و دانش استعماری و مزیت‌های سیاسی آن مورد تحلیل قرار می‌دهد: « ( استراتژی گفتمان ضد استعماری)… نشان می‌دهد که چگونه در فرایند تولید معنا.‌ این دوالیسم براساس اتکای متقابل امضا و باز موقعیت دهی شده است به منظور مرکز زدایی بومی به مثابه‌ی ابژه‌ی یکپارچه و ثابت معرفت استعماری و از طریق‌ اینکه چگونه شیوه‌ی متضاد بیان استعماری، سوژه‌ی استعماری موقعیت دهی شده و دوسویه را می‌سازد… » (بنیتا پری،2004 ص 7 ).
تحلیل گفتمان استعماری با نهادینه شدن یک خط مشی پهناور در اوایل دهه‌ی 80 در حوزه‌ی تحقیقات پیش قدم چون: فمنیسم، مطالعات آفریقایی، آمریکایی و مطالعات مربوط به قبایل، همزمان گردید. هنگامی که‌ این فعالیت‌‌ها همگی در کنار یکدیگر قرار گرفتند که چگونه نظام‌های مسلط دانش بر تنزل گفتمانی و سرکوب سازمانی و نهادینه شده‌ی جوامع فرودست و سنت‌های غربی به حاشیه رانده شده تاثیر گذاشته‌اند( پری، 1391: 207 ). در‌ اینجا هدف منتقد پسااستعماری به عنوان از پوشش در آوردن، اوراق کردن و از جای کندن ادعاهای حقیقت‌مداری گفتمان‌های اروپا محور فهمیده شود ( همان، 206 ).
از‌ این رو گفتمان پسااستعماری چالشی است پیش روی هستی « غرب » به عنوان حوزه جغرافیایی و تمام شیوه‌های شاکله بندی یکپارچگی و تمامیت مساله « خودیت» انسان غربی، گفتمانی که‌ این خود بودگی را در پیوند اساسی با استیلای فرهنگی غرب ( به صورت کلی ) با تمام تعیناتش در سه سده اخیر، در مواجهه با « دیگر بودگی »‌اش قرار می‌دهد؛ مواجهه‌ای که فراسوی‌ این یکپارچگی و تمامیت است، و فراسوی سویه‌های روشنی‌های مدرنیته‌ی غربی با بازمطرح کردن سویه‌های تاریک آن و اقتضائات خود نفی کننده‌اش در سرکوب و بهره کشی‌های امپریالیسم اروپایی است. مواجهه‌ای که خود بودگی غرب را با اتکا به مساله‌ی دیگری مورد پرسش قرار می‌دهد و پروژه‌ی دیالکتیک خود و دیگری هگل را احیا می‌کند. توضیحات هگل در باب خدایگان و بنده بر مبنای این اصل شکل گرفته است که انسان‌ها هویت یا خودآگاهی را تنها از طریق بازشناسی دیگران کسب می نماید. در پشت هر خودی می‌توان ردپاهای دیگری را جست‌و‌جو کرد: دیگری‌ای که درون آن و از طریق آن هویت خویش صورت‌بندی می‌شود. بنابراین تمام هویت‌‌ها و تعاریف‌ این همانی انسان‌ها و حتی‌اشیا به صورتی نفی کننده‌آشکار می‌شود، نفی کردن دیگری‌اش. در نخستین فرایندهای توسعه طلبی اقتصادی و سیاسی غرب انسان اروپایی را در برابر دیگری‌اش تعریف و صورت‌بندی کرد، نفی دیگری برابر بود با از معنا تهی کردن دنیای دیگری(که همان دنیای استعمارزده است) و‌اشباع کردن خود غربی با دال‌های تاریخ‌زدایی شده‌ی انسان عاقل و متمدن در برابر بومی وحشی و بربر. از‌ این نظر می‌توان گفت که غرب اختراعی جدید است که رسالت آن سلطه بر جهان با بندگی جهان غیرغربی است. در‌ این نقطه‌نظر است که نظریه‌ی پسااستعماری باز – در – یادآوری‌ این گذشته‌ی فراموش شده است؛ گذشته‌ای که با سرکوب و نفی همراه بوده است و رسالت نظریه‌ی پسااستعماری، بازپس گیری هستی خود از جانب ارباب استعمارگر است.
بنابراین بازیابی دیالکتیک تاریخی صورت‌بندی غرب به معنای ارائه‌ی روایتی متفاوت از صورت‌بندی مفهومی غرب است.‌ این عمل نیازمند کاوشی نه از بیرون بلکه درون خود تاریخ غرب است، تا از‌ این طریق دیگری‌های تاریخ غرب به مثابه بنیان‌های اصلی شکل‌گیری‌ این تاریخ، کشف و مورد ارزیابی انتقادی قرار بگیرد.‌ این کنش انتقادی به معنای روایت تاریخ از زاویه دیگر است. چنان که سارا سولری می‌نویسد: «روایت تاریخ دیگری، فشرده شدن به محدودیت‌های تاریخ خود است….» ( به نقل گاندی، 22 ).
استوارت ‌‌هال ‌ این بازیابی را حول‌ این پرسش بیان می‌کند که نقش جوامع بیرون از اروپا در فرایند مدرنیته چیست؟‌ این پرسش از سوی ‌‌هال به پروبلماتیزه کردن جوامع غیر اروپایی منجر می‌شود و پرسشی است در باب فشردگی‌‌ها و محدودیت‌های تاریخ خود غرب در برابر دیگری‌هایش که از نظر استوارت‌‌هال بقیه هستند. از نظر‌‌هال غرب دلالتی تاریخی دارد نه جغرافیای هم‌ارز با جوامع توسعه‌یافته، شهری، سرمایه دار، سکولار و مدرن است: «غرب مدت‌‌هاست که فقط در اروپا نیست و تمام اروپا هم در غرب نیست… اروپای شرقی به‌طور کامل به غرب تعلق ندارد، در حالی که‌ایالات متحده که در اروپا نیست، صد در صد جز غرب است » (‌‌هال، 1386: 5-34 ).
ایده غرب و بقیه34 ساخت گفتمانی را‌آشکار می‌سازد که در آن غرب و غیر غرب در پیوند با یکدیگر مفصل‌بندی می‌شوند و‌ این « تفاوت » است که دال‌های غرب و بقیه را بر اساس هم نشینی سلبی ‌ این نشانه‌‌ها، معنا دهی می‌کند. گفتمان غرب و بقیه نظام بازنمایی است که در مرکز آن مفاهیم غرب و بقیه جای دارند.‌ اینگونه تقابل‌های دوتایی برای تمام نظام‌های زبانی و نمادین و برای تولید خود معنا، بنیادی می باشند: درک غرب از خودش – از هویتش -… از رهگذر درک اروپایی از تفاوت آن با دنیاهای دیگر شکل گرفت که چگونه خود را در رابطه با این دیگران بازنمایی می‌کند. در واقعیت، تفاوت‌‌ها اغلب به‌طور نامحسوس یکدیگر را تحت الشعاع قرار می دهند(هال، 49). در یک کلام‌ این گفتمان به منزله‌یک نظام بازنمایی جهان را برحسب یک دوگانگی، یعنی غرب / بقیه تقسیم شده بازنمایی می‌کند (همان، ص 42 ). بنابراین نقطه‌نظر‌‌هال به بررسی نقشی می‌پردازد که بقیه در شکل‌گیری ‌ ایده‌ی غرب و درک غربی از هویت خودش، بازی کرده است.‌‌هال با تحلیل گفتمان غرب و بقیه به گونه‌ای می‌خواهد روندهای تاریخی‌ای را مورد مطالعه قرار دهد که در آن ‌ ایده‌ی غرب شکل گرفت. وی با برجسته کردن « بقیه » تاریخ شکل گرفته و روایت شده‌ی غرب را در پروژه‌ی استعمار طلبی و توسعه طلبی‌های سیاسی و اقتصادی غرب مورد بازیابی قرار می‌دهد و‌ این گفتمان را به صورت منطق تفاوت، واسازی می‌کند.‌ این عمل را می‌توان نوعی به چالش کشیدن تاریخ معیار غرب تصور کرد: تاریخی که در آن غرب سوژه و کارگزار تحول تاریخی بوده است و بر مبنای استیلای این انگاره صورت‌بندی و نوشته شده است. گفتمان غرب و بقیه‌ی روشنگری را حاصل نیروهای عمدتاً درونی تاریخ و شکل‌گیری اروپا تلقی می‌کنند: «تفاوت‌ این جوامع و فرهنگ‌های غیر با غرب ملاکی بود که دستاورد‌های غرب نسبت به آن سنجیده می شد. در بستر‌ این روابط است که‌ ایده‌ی « غرب » شکل می‌گیرد و معنا پیدا می‌کند» (‌‌هال، 1386: 38 ). هم چنین باید‌اشاره کرد که‌ این شکل‌گیری در پیوند با روابط قدرت است: قدرتی که نتیجه دانشی است که از نخستین اکتشافات منظم حاصل آمد، روابط بین استعمارگر و استعمارزده را سامان بخشید، چنان که رابرتز می‌گوید: «راه بر عصر هژمونی غرب گشود » ( به نقل از‌‌هال، 51 ). در‌ این مواجهه‌ی استعماری بود که پارانویای غرب را در برابر دیگری‌اش(که همان جوامع استعمارزده‌گانند)شکل بخشید: «اروپا شروع کرد به زدن مهر فرهنگ و رسوم خود بر دنیاهای جدید » ( همان ).
انسجام داخلی و تضاد و تعارض با دنیاهای خارج به ساختن درک جدیدی از هویتی که ما غرب می نامیم کمک کرده‌اند. اروپاییان در تقابل با دیگران، در جایگاه قدرت برتر قرار داشتند و‌ این قدرت برتر بود که حقیقت را در باب‌ ایده‌ی غرب برساخت می کرد و‌ این قدرت برتر در آنچه که می دیدند، در نوع بینششان و هم چنین در آنچه که نمی دیدند تاثیر داشت. بنابراین‌ ایده‌ی غرب توسط مواجهه‌ی استعماری‌ای شکل گرفت که « ما » ی غربی را به عنوان انسان تمدن‌ساز و دارای فرهنگ از دیگری‌اش که فاقد فرهنگ وتمدن و بربر بود، تفکیک می کرد و‌ این قدرت برتر نظامی، سیاسی و اقتصادی تمام تخیل‌های غرب را در بازنمایی دیگری‌اش به عنوان مردمان فاقد فرهنگ و تمدن، بربر، ابتدایی، توسعه نیافته و غیرمدرن به حقیقت امر تبدیل کرد.
بر اساس تلاش استوارت‌‌هال در تحلیل گفتمان غرب و بقیه می‌توان چنین نتیجه گرفت که‌ ایده‌ی «غرب»آفرینش دوران مدرن است و استیلای فرهنگی آن نتیجه‌ی قدرت‌های نظامی، سیاسی و هم چنین دانش مدرن بود. این پروژه تلاشی بود برای بازخوانی و یاد آوری فرایند‌های دیالکتیک تاریخی خود و دیگری و همچنین باز – در – یادآوری دو سویگی‌های مدرنیته‌ی استعماری. نظریه‌ی پسااستعماری زاویه‌های دید خود را تغییر داده است و روایتی وارونه از مدرنیته‌ی استعماری ارائه می‌دهد و‌ این ضدروایت پسااستعماری بازخوانی و بازیابی تاریخ سرکوب‌‌ها و درد و رنج‌هایی است از مردمان آن سوی دیگر جهان که به هر بهانه‌ای فراموش شده و به حاشیه رانده شده‌اند. روایتی را ارائه می‌دهد که هم‌ارز با تجربه‌های حاشیه بودگی است: محدودیتی که در متنیت استعماری به فراموشی سپرده شده است و‌ این متنیت را براساس تجربه‌های شرق بودگی، سیاه بودگی، کاکاسیاه کارائیبی و به صورت کلی تجربه‌ی استعمارزده، بازروایت و واسازی می‌شود: » دیدگاه‌های غیرمادی، جهان بینی و طرز نگرش‌های دیگری نیز درباره‌ی جهان وجود دارد » ( یانگ، 1391: 26 ).
اگر‌ ایده‌ی غرب و تاریخ بایگانی شده و ادبیات نوشتاری‌اش را درون گفتمان استعماری یا چنانچه استوارت‌‌هال آن را گفتمان غرب و بقیه می‌نامد، قرار دهیم، براساس آنچه که هلن تیفین ( 1995 ) بیان می‌کند، ادبیات و مطالعات پسااستعماری گونه‌ای از ضد گفتمان است: ادبیات و فرهنگ‌های پسااستعماری به جای آن که از طریق کردارهای متشابه ساخته

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درمورد تبارشناسی، پسااستعمار، ادوارد سعید، بارشناختی Next Entries پایان نامه ارشد درمورد هومی بابا، خودشیفتگی، خود و دیگری، تمایزیافتگی