پایان نامه ارشد درمورد عرضه کنندگان، استقلال عمل، روابط قدرت

دانلود پایان نامه ارشد

منطقه اي باعث شد کشورهاي عضو آسه آن تمرکز خود را معطوف توسعه اقتصادي کنند. ولي درعين حال ميراث باقيمانده از عصر استعمار باعث گرديد تا در درون کشورهاي منطقه بحران هاي داخلي و تجزيه طلبانه بروز يافته و فرايند توسعه اقتصادي اين منطقه را کند نموده و به عقب اندازد. بحران در تيمور شرقي، جنبش جدائي طلبان مسلمان در جنوب فيليپين، درگيري هاي داخلي در برمه از جمله مهمترين اين بحران ها بود( McDougall 2007: 17).
تحولات مختلف در منطقه آسيا پاسيفيک در اين دو دهه تا پايان جنگ سرد (1989) ادامه يافت. پايان جنگ سرد پيامدهاي زيادي در همه نقاط دنيا ازجمله آسيا پاسيفيک بدنبال داشت. ولي پيامد هاي پايان جنگ سرد آنچنان که در اروپا تاثيرگذار بود، در آسيا پاسيفيک مشاهده نشد. علت اين امر نيز به ساختار اروپا برمي گردد که در دوره جنگ سرد کاملاً دو قطبي بود ولي در آسيا پاسيفيک تحولات اين منطقه بدليل رقابت شوروي و چين پيچيده تر بود. از ديد آمريکا عمده ترين معضل در اين منطقه چين بود که با بهبود مناسبات دو طرف در سال 1972 بخش قابل توجهي از مسائل برطرف شده بود. درعين حال با پايان جنگ سرد تنش هاي بين آمريکا و شوروي درخصوص استقرار نيروهاي نظامي در منطقه آسيا پاسيفيک کاهش يافت.
در يک نگاه کلي، رويارويي دوران جنگ سرد، در کنار محتواي ايدئولوژيک خود، ويژگي ديگري نيز داشت. جنگ سرد، نبرد پنهان و آشکار ميان دو قدرت از لحاظ سياسي کاملا متفاوت نيز بوده است. سوسياليست ها عموما بر خوداتکايي و خودکفايي تاکيد داشتند و علاقه چنداني به توسعه روابط متقابل اقتصادي خارجي با سايرکشورها بويژه اقتصادهاي سرمايه داري از خود نشان نمي دادند. شوروي سابق سرزمين وسيعي بود که 10 منطقه متفاوت از قاره اروپا تا آسيا را در بر مي گرفت و چين نيز بعنوان يکي از بزرگترين و پرجمعيت ترين کشورهاي جهان، در قلب قاره آسيا واقع شده بود. از ديدگاه اقتصادي، اين دو کشور قدرت هاي نظامي بودند و هيچيک از نظريه اقتصاد باز و آزاد حمايت نمي کردند. آنها به بازارهاي بين المللي نيازي نداشتند. برعکس شوروي سابق و چين، دو قدرت ديگر حاضر در صحنه شمال شرقي آسيا يعني ايالات متحده آمريکا و متحد اين کشور ژاپن، قدرت هايي بودند که تجارت، قلب تفکر و تحرک آنان بود و اقتصاد آنان را به شدت به تجارت بين المللي و بازارهاي خارجي پيوند مي داد. در حقيقت اين قدرت هاي سرمايه داري با بلوک سوسياليسم مي جنگيدند تا امنيت اقتصاد جهان سرمايه داري را تضمين کنند.( طلائي 1381: 550)
مطالعه تحولات حادث بر سيستم اتحادها در سال هاي پس از 1951 حاکي ازتغييرات متعدد در منطق حاکم بر آن مي باشد. مهم ترين اين تحولات شامل پايان جنگ سرد در آغاز دهه 1990 و تمرکز بر تروريسم بين المللي از آغاز هزاره سوم مي گردد. در دوران جنگ سرد تمرکز سيستم بر جلوگيري از گسترش کمونيسم بين المللي و ممانعت از افزايش نفوذ شوروي بود. با فروپاشي شوروي، منطق سيستم به سوي معرفي آن به عنوان پايه اي براي نظم امنيتي منطقه مطرح گرديد که امکان مکانيسم هاي امنيتي چندجانبه مانند آ سه آن را فراهم مي نمايد.
3-4. وضعيت منطقه آسيا پاسيفيک پس از فروپاشي شوروي و پايان جنگ سرد:
دوران پس از فروپاشي شوروي و پايان جنگ سرد، شکل بندي هاي جديدي در روابط قدرت به ويژه در منطقه شرق آسيا پديد آورد و باعث تغيير در جايگاه قدرتهاي بزرگ در اين منطقه گرديد. اين شکل بندي به صورت صعود دو قدرت (چين- آمريکا) و افول دو قدرت ديگر (روسيه- ژاپن) از اوايل دهه 90 قرن بيستم تا به امروز ظاهر شده است. اصطلاح دو قدرت برتر به کشورهاي چين و امريکا ارتباط دارد. فروپاشي شوروي و برچيده شدن نظام دو قطبي، قدرت مانور ايالات متحده آمريکا را در منطقه شرق آسيا بيشتر کرد. علاوه بر آن استقرار نظام تک قطبي باعث ظهور آمريکا به عنوان تنها ابرقدرت شد و به آن نقش مسلطي در تمام ابعاد سياسي، اقتصادي، استراتژيک و تکنولوژيکي در امور جهاني بخشيد.
ازطرف ديگر فروپاشي شوروي باعث ايجاد نوعي خلاء قدرت در منطقه شرق آسيا شد. اما چين توانسته بود با عملکرد اقتصادي قابل توجه خود که به موازات اصلاحات و سياست اقتصادي درهاي باز کسب کرده بود و همچنين رشد نظامي قابل توجه به عنوان يک قدرت منطقه اي اين خلاء قدرت را که در رقابت با ايالات متحده بود، پر کند. اصطلاح دو قدرت فروتر به روسيه و ژاپن اشاره دارد.. با فروپاشي و تجزيه اتحاد شوروي در اواخر دهه 1980، روسيه با مشکلات متعددي در تمامي ابعاد روبه رو بوده است. دهه 1990 براي روسيه دوران گذار محسوب مي شود، در حال حاضر روسيه در تلاش براي به دست آوردن موقعيت و نفوذ قبلي خود در مناطق مختلف جهان مي باشد. اما ماهيت افول و تضعيف ژاپن با روسيه کاملاً تفاوت دارد و بيشتر معلول رکود اقتصادي اين کشور و از جنبه اقتصادي ملاحظه مي شود(عسگرخاني و مظلومي 1381: 31-30).
براي تحليل هر چه عميق تر شرايط حاکم بر روابط واحدهاي منطقه آسياي شرقي در دوران پس از پايان جنگ سرد، به بررسي تعاملات حاکم بر منطقه در دو بعد اقتصادي و سياسي – امنيتي مي پردازيم.
در بعد اقتصادي رقابت و درعين حال همکاري دو شيوه مسلط رفتار در ميان قدرت هاي بزرگ است و روابط بين المللي منطقه شرق آسيا نيز از اين قاعده مستثني نيست. علاوه بر آن، ويژگي مهمي که روابط بين دولت ها در دوره پس از جنگ سرد را توصيف ميکند، جهاني شدن يا وابستگي متقابل اقتصادي است. رشد روزافزون اقتصادي چين و به تبع آن افزايش قدرت اين کشور، باعث خواهد شد تا اين کشور موقعيت خود را پيوسته باز تعريف کند و در اين روند اقداماتي براي حفاظت از منافع استراتژيک خود به عمل آورد. يکي از اين اقدامات تاکيد بر وابستگي متقابل اقتصادي با ژاپن و آمريکاست. (عسگرخاني و مظلومي 1381: 30)
وابستگي متقابل اقتصادي نامحدود به اين معناست که روابط دو جانبه در درون مثلث چين، ژاپن و آمريکا بايد به عنصري تعيين کننده در منافع ملي اين کشورها در نظر گرفته شود. براي مثال استراتژي آمريکا در درازمدت حفظ ثبات در منطقه شرق آسيا بوده است. زيرا روابط چين و ژاپن براي منافع منطقه اي و جهاني آمريکا اساسي هستند. در مقابل، چين و ژاپن نيز در روابط دو جانبه در مقابل رابطه با آمريکا اهميت ثانوي قائل هستند. در اين راستا ژاپن سياست خارجي خود را که از بعد از جنگ جهاني دوم مبتني بر اتحاد با ايالات متحده بوده، تغييرنداده است .به ويژه اينکه ژاپن از نظر امنيتي همواره بعد از جنگ جهاني در زير چتر امنيتي آمريکا قرار داشته است. همچنين چين، ايالات متحده و ژاپن، هر سه با چالش هاي جهاني و منطقه اي از قبيل بحران هاي مالي در آسيا و بحران هاي مالي جهاني و سلاح هاي کشتار جمعي مواجه هستند. اين چالش ها ضرورت اهميت همکاري هاي سه جانبه، مشورت و هماهنگي بين آنها را افزايش مي دهد( عسگرخاني و مظلومي 1381: 30).
سياست خارجي چين از دوران دنگ شيائوپينگ عمدتا بر نوسازي اقتصادي متمرکزشده است و در اين راستا ايالات متحده آمريکا، ژاپن و اتحاديه اروپا به عنوان عرضه کنندگان اصلي سرمايه، بازار و تکنولوژي پيشرفته مطرح گشته اند. از اين رو همکاري اقتصادي با آمريکا و ژاپن براي چين از اهميت اساسي برخوردار گشته و حجم سرمايه گذاري و روابط تجاري با آمريکا و ژاپن افزايش يافت.
روسيه نيز اگرچه در دهه 1990 با مشکلات فراواني روبرو بود اما در قرن جديد به طور فزاينده اي در اقتصاد جهاني ادغام شده است. تلاش روسيه براي اجراي اصلاحات اقتصادي با محوريت بازار، وابستگي اين کشور به بازار جهاني و قدرت هاي بزرگ اقتصادي نظير اتحاديه اروپا، آمريکا، ژاپن و چين را بيشتر کرده است. اگرچه آمريکا و ژاپن تعاملات تجاري نسبتاً کمي با روسيه دارند ولي چين به طور قابل توجهي روابط اقتصادي خود با روسيه را افزايش داده است. روسيه در وضعيت فعلي چين را بيشتر يک متحد بالقوه و يک شريک تجاري مي داند تا يک تهديد. به علاوه چين با خريدهاي تسليحاتي عمده از روسيه به ادامه حيات صنعت تسليحاتي اين کشور کمک شاياني مي کند. بنابراين روسيه در کوتاه مدت ظهور چين را به عنوان تهديد تلقي نخواهد کرد. اما در صورت احياي مجدد روسيه و خروج از وضعيت فعلي احتمالاً روابط چين و روسيه رقابت آميز تر خواهد شد.( عسگرخاني و مظلومي 1381: 30)
با توجه به موارد پيش گفته، مي توان گفت ساختار روابط در منطقه آسيا و اقيانوس آرام در قالب نظمي جديد و بر مبناي مناسبات سه قدرت عمده يعني ايالات متحده آمريکا، چين و ژاپن در حال شکل گيري است و در کنار آن بازيگراني همانند آسه آن، استراليا و کره جنوبي تاثيرات خاص خود را بر مسائل امنيتي در حوزه جغرافيايي منطقه به جاي خواهند گذاشت . اين تاثيرات عمدتا در حوزه احراز نقش و استقلال عمل بيشتر خواهد بود. عمده رقابت در آينده متعلق به آمريکا و چين در حوزه هاي اقتصادي و نظامي خواهد بود. چين به عنوان بزرگترين قدرت درون منطقه اي شرق آسيا نقش مهمي در معادلات امنيتي منطقه دارد. چين درصدد تقويت توان اقتصادي خود مي باشد تا بتواند در کنار قدرت نظامي، توان اتمي و کثرت جمعيت خود در قرن بيست و يکم به عنوان ابرقدرتي اقتصادي نيز مطرح شده و به جايگاه شايسته در نظام امنيتي منطقه اي و بين المللي دست پيدا کند. چين و آمريکا به عنوان دو قدرت تاثيرگذار در منطقه رابطه اي دوسويه و دوگانه دارند. در بعد اقتصادي بعد از برقراري روابط دو کشور در دهه 1970 همکاري اقتصادي بين دو کشور ادامه يافته و مناسبات اقتصادي دو طرف افزايش يافته است. اما در بعد نظامي روابط دو کشور گاهي حالت شراکت و همکاري و گاهي حالت رقابت و دشمني به خود مي گيرد.
سياست چين در منطقه برمبناي به تصويرکشيدن چهره اي جديد از خود در ميان کشورهاي ديگر منطقه مي باشد. هدف از ارائه چنين تصويري مبتني بر همکاري و اعتماد سازي با کشورهاي منطقه و پرهيز از تاکيد بر مسائل اختلافي استوار مي باشد. رويکرد چين در سال هاي اخير موفقيت چنين ديدگاهي را نشان داده است. محور سياست خارجي آمريکا در منطقه آسيا نيز بعنوان يکي از قدرت هاي فرا منطقه اي ، جلوگيري از ظهور هژمون منطقه اي است، زيرا هژمون قابليت آن را دارد تا منابع اقتصادي و تکنولوژيک منطقه را در جهت اهداف خود به کار گيرد و بدين طريق منافع ايالات متحده را با چالش جدي مواجه کند. از اين روست که در طيف استراتژي هاي مطرح براي نقش آينده ايالات متحده در آسيا، يکي از گزينه هاي پراهميت، اين کشور را به عنوان عامل توازن بخش در ميان قدرتهاي منطقه در نظر مي گيرد. اين استراتژي بيان مي دارد که آسيا در جهت يک سيستم چند قطبي دگرگون خواهد شد که در آن چند قدرت با اهميت يعني چين، ژاپن، هند و شايد ويتنام، کره جنوبي و يا اندونزي، نقش هاي اصلي را بر عهده دارند( عسگرخاني و مظلومي 1381: 31).
اين سيستم چند قطبي براي آمريکا امتيازات مهمي در بردارد، از جمله اينکه آمريکا با توجه به فاصله جغرافيايي زيادش از منطقه، در صورت بر عهده گرفن نقش عامل توازن بخش، از سوي هيچ يک از قدرتهاي منطقه به طور مستقيم تهديد نخواهد گرديد و اين امر به نوبه خود باعث خواهد شد تا ايالات متحده در شکل دهي و تغيير اتحادها در منطقه، از حداکثر انعطاف برخوردار گردد. خيزش و تحولات اقتصادي در آسياي شرقي در ابتداي مسير خود قرار دارد و ادامه اين روند در سال هاي آتي نه تنها مي تواند توزيع قدرت در منطقه را تغيير بدهد، بلکه مي تواند بر توزيع قدرت در عرصه جهاني نيز موثر واقع باشد( عسگرخاني و مظلومي 1381: 32).

فصل چهارم
بازيگران اصلي و بحران هاي مهم در منطقه آسيا- پاسيفيک

مقدمه:
يکي از ويژگي هاي منطقه آسيا پاسيفيک در شرايط کنوني وجود دو دسته عوامل تاثيرگذار در سياست منطقه مي باشد.: بازيگران کليدي منطقه و بحران هاي قديمي آن. منظور از بازيگران کليدي منطقه بازيگراني است که نقش جدي و تاثيرگذاري بر تحولات منطقه دارند. از ميان بازيگران مهم منطقه دو بازيگر کليدي و تاثيرگذار چين و ژاپن

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درمورد سازمان ملل، عدم تقارن Next Entries پایان نامه ارشد درمورد جهان خارج، سازمان ملل، جامعه مدرن