پایان نامه ارشد درمورد سازمان ملل، عدم تقارن

دانلود پایان نامه ارشد

سرزمين چين را بدست گرفتند و در اول اکتبر همين سال تاسيس جمهوري خلق چين را اعلام نمودند اين تحول پيامد هاي عمده اي را در وضعيت منطقه آسيا پاسيفيک بدنبال داشت. ايالات متحده ظهور چين را به معناي ارتقاء موقعيت شوروي تفسير نمود و بطور مشخص يک اتحاد بين شوروي و چين در سال 1950شکل گرفت. هرچند که انقلاب چين از حمايت قوي استالين برخوردار نبود و رهبر وقت شوروي مناسبات خوبي با ملي گرايان چيني داشت. اختلافات شوروي و چين از سوي رهبران دو کشور عمدتاٌ پنهان نگه داشته مي شد و تنها در دهه بعد بود که اين اختلافات شکل آشکارتري بخود گرفت. (McDougall 2007: 12).
در جنوب شرق آسيا تحولات اواخر دهه 1940 بيشتر در قالب مسئله استعمار زدائي نمود پيدا کرد. با شکست ژاپن در جنگ جهاني دوم، دو قدرت استعماري فرانسه و هلند بدنبال احياء جايگاه قبل از جنگ خود در منطقه برآمدند ولي با جنبش هاي ملي گرائي در کشورهاي منطقه مواجه شدند. در ويتنام جنبش کمونيستي ويت مين با فرانسوي ها وارد جنگ شد . آمريکائي ها نيز به ويت مين ها با ديده ترديد مي نگريستند زيرا معتقد بودند پيروزي اين جنبش باعث تقويت جايگاه چين و شوروي در منطقه خواهد شد. در اندونزي نيز جنيش ملي گرائي به مبارزه با استعمار هلند پرداخت که منجر به استقلال اندونزي در سال 1949 گرديد. آمريکا در سال 1946 به فيليپين استقلال بخشيد و بريتانيا نيز در 1948 با استقلال برمه موافقت نمود (McDougall 2007: 13).
3-3-2. امضاء معاهده صلح با ژاپن:
در حدود نيم قرن پيش و در تاريخ ششم سپتامبر 1951 ، 49 کشور در سان فرانسيسکو گردهم آمدند تا به انعقاد معاهده صلح در باب جنگ جهاني دوم با ژاپن بپردازند که به آن “معاهده صلح سانفرانسيسکو”25 گفته مي شود. اين معاهده و ترتيبات سياسي- اقتصادي حاشيه اي آن از اهميت چشمگيري برخوردار مي باشند و در شکل بندي مسائل آسياي شرقي و اقيانوسيه نقش بسزايي داشته است. نظم سياسي- اقتصادي بنيان گذارده در آن زمان در پيوند نزديک با ترتيبات پسيني مربوط بدين منطقه مي باشد، بطوريکه مي توان از نظم حاکم بر اين منطقه تحت عنوان سيستم سان فرانسيسکو ياد کرد(معماي امنيت در آسياي شرقي : riirpolitics.com).
اصطلاح سيستم سان فرانسيسکو26 به طور عمده در مورد ساختار تعهدات سياسي، نظامي و اقتصادي ميان ايالات متحده آمريکا از يک سو و متحدان آن در منطقه از سوي ديگر که با معاهده صلح 51-1950 تسريع گرديد، اطلاق مي گردد. برخي از مولفه ها، همانند معاهده آنزوس27 در جولاي1951 ، پيمان امنيتي ايالات متحده و فيليپين در آگوست (1951) ، پيان هاي امنيتي متقابل با کره جنوبي (1954)، تايوان (1954) و ويتنام جنوبي (1956) به دنبال معاهده صلح سان فرانسيسکو منعقد گرديدند که منجر به گسترش منطق آن، در عرصه آسياي شرقي و اقيانوسيه شد. شبکه اتحادهاي دوجانبه موسوم به سيستم سان فرانسيسکو، مهمترين شاخصه حضور ايالات متحده در منطقه آسيا پاسيفيک در دوران پس از جنگ جهاني دوم مي باشد. عمده ترين مشخصه هاي اين سيستم عبارتند از :
1- شبکه اي متراکم از اتحادهاي دوجانبه
2- فقدان ساختارهاي امنيتي چندجانبه
3- عدم تقارن شديد در روابط امنيتي و اقتصادي طرفين اتحادها
4- اولويت ويژه قائل شدن در مورد ژاپن
5- دسترسي تجاري آزاد به بازارهاي ايالات متحده توام با مساعدت هاي نسبتا محدود در زمينه امر توسعه (معماي امنيت در آسياي شرقي : riirpolitics.com).
هدف عمده در شکل دهي به اين سيستم در سال هاي اوليه، اطمينان بخشي به کشورهاي منطقه در مقابل تجاوز نظامي ژاپن از يک سو و فراهم سازي شرايط اقتصادي مناسب براي پيشرفت ژاپن به عنوان موتور رشد و توسعه در پاسيفيک بود. در آغاز دوران جنگ سرد و رويارويي دو ابرقدرت آمريکا و شوروي سابق، نظام امنيتي در منطقه شمال شرق آسيا شباهت زيادي به سيستم مشابه در اروپاي تقسيم شده آن زمان داشت. تقسيم شبه جزيره کره به دو نيم کره در حقيقت منطقه شمال شرق آسيا را به دو مثلث شمالي -جنوبي تقسيم کرد مثلث شمالي شامل اتحاد شوروي سابق، چين و کره شمالي و مثلث جنوبي دربرگيرنده آمريکا، کره جنوبي و ژاپن بود.
3-3-3. تحولات دهه هاي 1950 و 1960
در دو دهه 1950و 1960 تحولات در منطقه آسيا پاسيفيک متاثر از تقابل بين چين و آمريکا بود. اين درگيري عمدتا بواسطه جنگ کره (1953-1950) بود. اين جنگ بدليل حمله کره شمالي کمونيست به کره جنوبي در 25 ژوئن 1950 آغاز گشت و نظاميان آمريکا با مجوز سازمان ملل و حمايت نيروهاي نظامي برخي از کشورها به ياري کره جنوبي شتافتند و بجاي توقف در خط حائل بين دو کره، از آن خط عبور کرده و به داخل کره شمالي پيشروي کردند. چيني ها با احساس خطر از اين وضعيت وارد معرکه شده و نيروهاي داوطلب چيني وارد جنگ شدند. آمريکا نيز با فرستادن ناوگان هفتم خود به تنگه تايوان قصد خود مبني بر کمک به ملي گرايان تايوان و ممانعت از آزادسازي تايوان بدست کمونيست ها را اعلام داشتند. آمريکائي ها همچنين در سال 1954معاهده دفاعي متقابل با تايوان امضاء نموده و روابط ديپلماتيک با دولت تايوان برقرار نمودند. اين اقدامات باعث شد تا چين احساس کند که آمريکا سياست محاصره چين را درپيش گرفته است ( McDougall 2007: 13).
در دهه 1960 بروز جنگ ويتنام تقابل بين چين و آمريکا را افزايش داد. آمريکا درگيري بين کمونيستهاي ويتنام که از حمايت چين و شوروي برخوردار بودند با دولت سايگون را در چهارچوب استراتژي مهار کمونيسم تعريف نمود و بر اين باور بود که شکست ويتنام جنوبي به معناي افزايش قدرت چين مي باشد. هرچند چين و شوروي در اين جنگ از کمونيست هاي ويتنام حمايت مي کردند اما اين دو متحد يکديگر نيوده بلکه رقيب هم بوده و درپي توسعه نفوذ خود بودند.
در دو دهه پس از جنگ جهاني دوم، ژاپني ها که تحت چتر امنيتي آمريکا فارغ از هرگونه دلمشغولي امنيتي بودند، به سرعت مسير توسعه اقتصادي را در پيش گرفتند و بار ديگر به عنوان يک قدرت بزرگ منطقه آسيا پاسيفيک خود را مطرح کردند. نيروهاي نظامي آمريکا در پايگاههاي خود در ژاپن مستقر بودند و اوکيناوا28 تحت کنترل آمريکا باقي ماند. ژاپني ها که بر اساس قانون اساسي پس از جنگ از بکار بردن نيروهاي نظامي منع گرديده بودند تنها يک درصد از توليد ناخالص خود را به مصارف نظامي اختصاص دادند که آن نيز صرفاٌ براي دفاع از خود بکار مي رفت. اين وضعت باعث گرديد که يک عدم توازن جدي بين قدرت اقتصادي درحال رشد آن کشور و نقش بسيار محدود آن کشور درصحنه بين المللي ايجاد گردد. ديپلماسي ژاپن در دهه 1960 شديداً از ملاحظات اقتصادي متاثر بود. به همن دليل ژاپن سعي کرد از آمريکا تا حدودي فاصله گرفته تا بتواند منافع اقتصادي خود را حتي در داخل کشورهاي کمونيستي خصوصاً در چين تعقيب و حفظ نمايد. گرچه اين فاصله گرفتن ها از حد خاصي تجاوز نکرد( نقيب زاده 1389: 273).
درجنوب شرق آسيا در اين دو دهه فرايند استعمار زدائي ادامه يافت. کمونيست هاي ويتنام جنگ آن کشور را ادامه روند رهائي از استعمار فرانسه مي دانستند. با از دست رفتن مستعمرات بريتانيا، کشورهاي مالزي و سنگاپور تشکيل شدند. در اندنزي ابتدا سوکارنو بقدرت رسيد که در سال 1965 با کوتاي نظاميان به رهبري سوهارتو سقوط کرد و اين کشور مشي ضد کمونيستي در پيش گرفت. مجموعه تحولات در اين منطقه باعث شکل گيري انديشه منطقه گرائي شد و اين روند به تشکيل “جامعه ملل جنوب شرق آسيا “يا آسه آن29 انجاميد. اعضاي بنيانگذاراين تشکل شامل کشورهاي اندونزي، مالزي، فيليپين، سنگاپور و تايلند بود.( McDougall 2007: 14-15)
3-3-4. تحولات دهه هاي 1970 و 1980:
مهمترين تحول اين دو دهه بهبود در مناسبات چين و آمريکاست. دولت نيکسون که در سال 1969در آمريکا روي کار آمد، بهبود در مناسبات با چين و شوروي را در دستور کار خود قرار داد تا بتواند از آن بعنوان ابزار تنظيم مناسبات با هر دو قدرت کمونيستي استفاده کند. چيني ها بر اين باور بودند که درگيري آنها با شوروي تهديد آميزتر از درگيري آنها با آمريکا مي باشد و بهبود مناسبات با آمريکا آنها را قادر مي سازد تا بر تلاشهايشان درخصوص مسائل شان با روسيه متمرکز شوند. در سفر نيکسون به چين در فوريه 1972 دو طرف اعلاميه شانگهاي را منتشر کردند که بر اساس آن آمريکا اصل چين واحد را به رسميت شناخت ولي اين اعلاميه منافع آمريکا در هرگونه راه حل صلح آميز براي مسئله تايوان را نيز مورد تاکيد قرار داده بود. در سال 1979 آمريکا و چين مناسيات ديپلماتيک برقرار نمودند و آمريکا به شناسائي جمهوري چين(تايوان) خاتمه داد و معاهده امنيتي متقابل با تايوان را نيز ملغي کرد. هرچند که مقرر گرديد که آمريکا بتواند به شکل غيررسمي به مناسبات با تايوان و فروش سلاح به آن ادامه دهد. بهبود در مناسبات آمريکا و چين نه تنها باعث تغيير در مناسبات آمريکا با چين و تايوان گرديد بلکه پيامد مهم ديگري نيز بدنبال داشت که آن کاهش قابل توجه در گرايشات قطبي کشورهاي منطقه و افزايش دامنه مانور کشورهاي منطقه براي توسعه روابط با هر دو قدرت چين و آمريکا و تعقيب سياست هاي مستقلانه تر بود( McDougall 2007: 15).
بهبود مناسبات آمريکا با چين باعث شد تا آمريکا بتواند راحت تر از جنگ ويتنام خارج شود. خروج آمريکا از ويتنام در سال 1973 که بر اساس “موافقتنامه پاريس30” عملي گشت، باعث شد که دولت سايگون شکست خورده و کمونيست ها بر کل سرزمين ويتنام حاکم شوند. همچنين دولت هاي کمونيست در کامبوج و لائوس روي کار آمدند. دولت خمرهاي سرخ در کامبوج سياستهاي راديکالي کمونيستي را پيشه کرده بود که باعث جان باختن عده زيادي از مردم شد . اين دولت بشدت سياست ضد ويتنامي را درپيش گرفته بود. ويتنام در سال 1978 در کامبوج دخالت کرد و دولت خمرهاي سرخ را سرنگون کرد ولي بحران کامبوج تا سال 1991 بطول انجاميد. در اين بحران چين از مقاومت ضد ويتنامي حمايت مي کرد ولي شوروي حامي ويتنام بود. کشورهاي عضو آسه آن و آمريکا نيز نيز از مخالفان ضد ويتنام حمايت مي کردند. بهبود رابطه چين و شوروي در سال 1989 باعث شد تا طرفين منازعه به يک چهارچوب مشخصي براي حل بحران برسند و با نظارت سازمان ملل انتخابات در سال 1993 در کامبوج برگزار شد( McDougall 2007: 16).
تحولات مثبت در مناسبات قدرت هاي بزرگ در منطقه آسيا پاسيفيک پيامدهاي مثبتي براي ژاپن به همراه داشت و زمينه را براي توسعه نقش بين المللي ژاپن فراهم نمود. آمريکا در سال 1972 اوکيناوا را به ژاپن برگرداند ولي اين منطقه همچنان بعنوان بزرگترين پايگاه نظامي آمريکا در منطقه باقي ماند. همسايگان ژاپن بويژه چين و کره جنوبي با هرگونه افزايش نقش امنيتي ژاپن در منطقه مخالف بودند. بر اساس قانون اساسي ژاپن پس از جنگ جهاني دوم ژاپن از داشتن نيروي نظامي براي دفاع از خود برخوردار بود ولي امکان بکارگيري آن در خارج از مرزهايش را نداشت و آمريکا چتر امنيتي را براي ژاپن فراهم نمود. اين شرايط باعث شد ژاپن فارغ از هرگونه دغدغه امنيتي به توسعه اقتصادي بپردازد و از ديپلماسي اقتصادي و کمک هاي خارجي به عنوان ابزار نفوذ خود در مناسبات خارجي بهره ببرد. بر همين اساس ژاپن به عضويت گروه هفت( 7 کشور بزرگ اقتصادي دنيا)31 در آمد.
توسعه اقتصادي ژاپن به مثابه الگوي پيشرفت اقتصادي براي بعضي از کشورهاي شرق آسيا درآمد. ظهور ببرهاي آسيا32 در دهه هاي 1970 و 1980 تحولي بود که در نتيجه پيروي کشورهاي کره جنوبي، تايوان، هنگ کنگ و سنگاپور از مدل اقتصادي ژاپن ايجاد گرديد. در اين ميان پيشرفت هاي کره جنوبي در زمينه توسعه صنعتي باعث برتري زياد اين کشور نسبت به همتاي شمالي اش شد که نتوانسته بود با مدل شرقي پيشرفت اقصادي چنداني کند.
در منطقه جنوبشرقي آسيا در دهه هاي 70 و 80 تحولات مهمي رخ داد. علاوه بر بحران کامبوج مهمترين تحول ايجاد شده در اين منطقه تقويت گرايشات منطقه گرائي بود. آسه آن که در 1967 بنيان گذاشته شده بود پس از اجلاس بالي در 1976 به يک تشکل اقتصادي روبه پيشرفت مبدل گشت و کاهش درگيري هاي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درمورد نقش برجسته، حوزه نفوذ، جهان خارج Next Entries پایان نامه ارشد درمورد عرضه کنندگان، استقلال عمل، روابط قدرت