پایان نامه ارشد درمورد خودآگاهی، تاریخ فلسفی، تاریخی گری، معرفت شناختی

دانلود پایان نامه ارشد

با «تمدن» بکار برده است – صرفاً برای اینکه ادعا کند که‌ این دو مقوله متعلق به غرب یا به‌طور خاص اروپاست »(گاندی، 139: 242 – 241 ).
برای رابرت یانگ، مارکسیسم غربی قرن بیستم به دلیل گرایشات هگلی‌اش به تاریخ دچار کوری نظری شده است. در‌ این تفسیر هگلی از تاریخ، تاریخ به عنوان حوزه‌ای همگن و مطلق از روح جهان‌ترسیم شده است که به صورت دیالکتیکی در حال تکامل و به سوی خودآگاهی در حال حرکت است: چنین نگاهی به تاریخ با تاریخی گری شناخته شده است که فرض را بر آن می‌گیرد که تاریخ می‌تواند به صورت تکاملی به سوی تاریخ در حرکت باشد.
هگل حرکت تاریخ را بازیابی خودآگاهی عقل می پندارد وی درعقل در تاریخ( 1385) ضمن تفکیک گونه‌های تاریخ‌نویسی، تاریخ فلسفی جهان را موضوع پژوهش خود قرار می‌دهد که هدف آن یافتن غایتی در تاریخ است: «روح است که با خواست معقول و ضروری خود رویدادهای تاریخ جهان را رهبری کرده است و می‌کند. شناخت روح در مقام رهبری آن مقصود ما از‌ این(تاریخ فلسفی) پژوهش است » ( هگل، 1385: 18 ).
در تاریخی گری هگلی، تاریخ فرایندی از حرکت و پیشرفت است که ابزار کارش عقل می باشد: در‌ این‌ایمان و‌اندیشه را باید وارد تاریخ کرد که عالم خاست بازیچه‌ی احتمال و تصادف نیست؛ چیزی که نیچه به آن اذعان می‌کند.‌ اینکه مقصودی بازپسین در رویدادهای زندگی اقوام وجود دارد و سیر تاریخ جهانی تابع عقل است و آن هم نه عقل ذهنی و جزیی بلکه عقلی خدایی و مطلق وحقیقتی است که در‌ اینجا فرض پیشین ماست… ( همان: 29 ). در تفسیر هگلی از فلسفه‌ی تاریخ، تاریخ جهان موضوع خودآگاهی‌های عقل تا رسیدن به مقصود نهایی که همان روح مطلق است، می باشد و از‌ این نظر تاریخ اقوام و ملل مورد واکاوی قرار می‌گیرد. از نظر هگل و وظیفه‌ی تاریخ فلسفی جهان آن است که پیوستگی جنبش روح اقوام و جا به جایی‌‌ها را نشان دهد: «تاریخ جهانی نشان می‌دهد که روح چگونه‌اندک‌اندک به مرتبه‌ی آگاهی و اراده به شناخت آن می‌رسد، نخست از تاریکی سر بر می‌آورد و سپس رازهای بزرگتر را می‌گشاید و سرانجام به‌یافتن آگاهی کامل کامیاب می‌شود… » ( همان: 79 ). چیزی که در ورای این تصویر از تاریخ واحد جهانی از تکامل عقل به سوی خودآگاهی پنهان شده است. حوزه‌های شمول و طرد در بررسی تجربی تاریخ از سوی هگل نشان داده شده است. در‌ این بررسی همواره اروپا به عنوان محوریت اساسی حرکت عقل به سوی خودآگاهی و غایت نهایی تکامل تاریخ است: «تاریخ جهانی از شرق به غرب سیر می‌کند، زیرا اروپا غایت مطلق تاریخ است، همچنان که آسیا سرآغاز آن است. برای تاریخ جهانی چیزی به نام شرق به‌طور مطلق وجود دارد… خورشید درونی خودآگاهی که فروغی تابناک‌تر دارد، از غرب سر بر می‌آورد » ( همان: 267 ). در‌ این تاریخی گری، هگل شرق را تاریخ زدایی می‌کند و با استعمال واژه‌های احساسی، ناآگاه و طبیعی بر جوامع شرقی، تاریخ‌ این کشورها را غیر تاریخی می‌نامد و تاریخ جوامع شرقی را مرحله کودکی تاریخ عنوان می‌کند.
چنین فلسفه‌ی تکاملی از تاریخ بنیان اساسی ماتریالسم تاریخی در تفکر مارکسیسم غربی است: نگاهی که تاریخ جهان به صورت همگن، یکپارچه و واحد بر اساس اصول تنازع طبقاتی مورد تحلیل قرار می‌دهد و تاریخ را پیوستاری تک‌خطی می دانند که هدف نهایی آن اروپا است.
رابرت یانگ چنین نگاهی به تاریخ را با برجسته کردن مسائل جهان‌سوم به نقد می کشد. وی بر این باور است که مارکسیسم اروپایی در تئوریزه کردن مسائل معاصر نظیر نژاد، جنسیت، مبارزات ضد استعماری ناتوان بوده است و با اتکا به تحلیل گفتمان استعماری مارکسیسم اروپایی را در نادیده گرفتن مسائل کشورهای سه قاره‌ای متهم می‌کند. بنابراین از نظر او نگاه دیگری به تاریخ از منظر جهان‌سوم برابر با گشایش حوزه‌ای جدید از مسایل جهان معاصر است، نگاهی که با پرسش کشیدن مارکسیسم در باب سیاست‌های حضور و طرد عاملان تاریخی، قدم به واسازی تاریخ نوشته شده می‌گذارد. هدف اصلی یانگ به پرسش کشیدن تاریخ عام به نفع تواریخ خرد و متکثر است و تاریخ را در پیچ و تاب‌‌ها و گسست‌هایش نشان می‌دهد.
وی با‌ اشاره به تاریخ‌های کشورهای سه قاره‌ای ایده‌ی تاریخ عام و جهانشمول را به سبک هگلی و مارکسیستی‌اش زیر سوال می‌برد: «این تاریخ‌‌ها، گونه‌های متفاوتی از تاریخ را می سازند که به رغم شباهت‌های آنان نمی‌توان هیچکدام را به دیگری یا به‌یک چارچوب واحد تقلیل داد. تاریخ‌هایی که نمی‌توان هیچکدام را به دیگری یا به‌یک چارچوب واحد تقلیل داد. تاریخ‌هایی که می‌توان به‌اشکال گوناگون روایت شوند، طور دیگری استدلال کنند و از چشم‌اندازهای متفاوتی بیاندیشند » ( یانگ،1390: 18 ). پروژه‌ی تحقیقاتی یانگ رویت پذیر کردن تاریخ کشورهای جهان‌سوم است که در فلسفه‌ی مارکسیستی به حاشیه رانده شده‌اند چنان که خود می‌گوید‌ این عمل نوشتن در باب لغزش‌های خود تاریخ است: «نوشتن در باب تاریخ کشورهای سه قاره‌ای جنوب، نوشتن درباره‌ی لغزش‌های خود تاریخ است » ( همان، 18 ).
برای یانگ جهان‌سوم مفهومی است که دارای دلالت‌های براندازانه است و می‌تواند بنیان‌های نقد رادیکال را از معرفت غربی بوجود بیاورد.
اسطوره‌ی سفید ادعاهای مارکسیسم اروپایی درباره‌ی دانش مطلق مبتنی بر نظریه‌ی دیالکتیکی تاریخ را به مبارزه می طلبد و آن را در چارچوب محدود دیدگاهی اساساً اروپایی قرار می‌دهد: «این تاریخ با روایت‌های غیر اروپایی مخالف است » ( همان، 20 ). یانگ‌ این تاریخ‌های غیر اروپایی را بر اساسشبکه‌های گسسته و یا تاریخ‌های بی شمار مطرح می‌کند که نمی‌تواند در یک روایت واحد مسلط فهمیده شوند: «بنابراین پروژه‌ی من مشاهده‌ی طرقی بود که طی آن‌ها نظریه پردازان غربی متاخر نشان داده بودند که چگونه تاریخ می‌تواند به عنوان چیزی متکثر، در پیچ و تاب‌‌ها و تنش دیدگاه‌‌ها، داستآن‌ها و زمان‌های متفاوت و گاه مقایسه ناپذیر مجدداً صورت‌بندی شود » ( همان، 20 ).
پرسش اساسی یانگ در‌ این کتاب آن است که «آیا ممکن است تاریخی نوشت که از نقیصه‌ی اروپامداری مبرا باشد؟ و اسطوره‌ی سفید تلاشی برای واسازی مارکسیسم خوانده می‌شود: زیرا به عقیده‌ی وی « جنبش‌های اجتماعی جدید» خرد ارتدکس مارکسیستی را به مبارزه طلبیدند، جنبش‌هایی از قبیل جنبش زنان، مبارزات ضد نژادپرستی، هم جنس‌خواه‌هراسی، مارکسیسم را با بن بستی نظری مواجه کردند: «نظریه‌ی مارکسیستی در غرب، نه دیگر‌اشکال استثمار، سرکوب یا مقاومت را دید و نه به صورت جدی کار نظری در‌ این حوزه‌های رشد یافته در خارج از دایره‌ی جادویی اروپا و آمریکای شمالی انجام داد » ( یانگ، 1390: 24 ).
موضع نظری رابرت یانگ وابسته به پساساختارگرایی است که تعهدی اخلاقی و سیاسی را در باب تفاوت و دیگری می‌گشاید و همچنین شیوه‌هایی برای تامل درباره‌ی مشکلات خارج از چارچوب مفهومی چپ سنتی را مهیا می‌کند و به باور یانگ سیاست‌های توانمند سازی آن برای دیدگاه‌های جهان‌سوم بسیار پربار بوده است » ( همان، 26 ). بنابراین گشودگی تاریخ عام و جهانشمول مارکسیستی نسبت به تفاوت‌ ایده‌ی اساسی اسطوره‌ی سفید است: «پروبلماتیک نظری من، پرسش از‌ این نکته بود که چگونه‌یک سیاست، سیاست مبتنی بر یک نظریه‌ی تاریخ که غایت شناسی آن همواره مستلزم نوعی فروبستگی اجتناب ناپذیر بود. می‌توانست نسبت به « تفاوت » گشوده باشد؟» (همان، 26)، و‌ این عمل پاسخی به نیاز‌های مردمان فرودست است، مردمانی که مارکسیسم انگلیسی-اروپایی به‌طور معمول آنها را نادیده می گرفت یا اهمیت چندانی برای آنها قائل نبوده است.
یانگ در تلاش است محدودیت‌های دانش غربی را با اتکا به آثار کسانی چون سعید، اسپیواک و هومی بابا بررسی کند تا راه را برای ارائه روایتی استعمارزدایی شده از طریق واسازی غرب بگشاید. اما یانگ مواجهه خود را در‌ این کتاب عمدتا معطوف به کسانی نموده که دستی در پروژه‌های رهایی بخش قرن گذشته داشته‌اند. او به سراغ هگل، مارکس، سارتر، آلتوسر و فوکو رفته است و با بازخوانی مساله « گسست » در پیوستار تاریخی درنظریه متاخر به طرح کردن چگونگی روایت پردازی تاریخ‌های متفاوت می‌پردازد.
طرح کردن مساله‌ی گسست و تاریخ متمایز را نخستین بار در سنت معرفت شناسانه فرانسه‌ی قرن بیستم می‌توان درپی گرفت. سنت فکری‌ای که با کنش‌‌ها و چرخش‌های معرفت شناختی گاستون باشلار و تحول و جایگشت مفاهیم جرج کانگلیم شروع شد و به مارکسیسم ساختارگرایانه‌ی آلتوسر رسید و با‌ اندیشه‌های میشل فوکو در باب تاریخ‌اندیشه و مساله‌ی گسست در نظام‌های فکری، ادامه پیدا کرد.
مکتب باشلار، کاوایه و کانگلیم سنت خاصی در تاریخ فلسفه‌ی علم است که به تاریخ مفاهیم، تحولات و جایگشت‌های آن می پردازند. نخستین اصلی که در‌ این سنت معرفت شناسانه مورد نقد است مساله‌ی پیوستگی در تاریخ علم می باشد.
گاستون باشلار ( 1884 – 1962 ) در تحقیق خود درباره‌ی پیشینه‌ی مفهومی جای مهمی را به گسست‌‌ها اختصاص داد. او در تمام عمر خود علیه قایل شدن به وجود پیوستگی‌های کاذب بین عقایدی که زمینه‌ی فکری و تاریخی خود با یکدیگر دنیاها فاصله دارد موضع گرفت. او در کتاب «شکل‌گیری روح علمی» ( 1936 ) با تاکید بر اهمیت تشخیص موانع معرفت شناختی از اتخاذ دیدگاه خطی پیشرفت علمی پرهیز کرد. در خردگرایی عملی ( 1949 ) مفهوم پروبلماتیک را وارد میدان کرد: که عبارت است از نظام و زنجیره‌ی خاص از پرسش‌‌ها و پاسخ‌‌ها، بر‌ این باور بود که پروبلماتیک هیچگاه در خلأ فکری و معرفتی بوجود نمی‌آید بلکه در درون یک علم موجود صورتبندی می‌شود. از‌ این رو بر یک حقیقت یا تجربه‌ی ملکی دلالت ندارد بلکه همیشه بر تعینات خاص در یک قلمرو علمی دلالت می‌کند. باشلار به شدت نسبت به نظریه‌های افلاطونی درباره‌ی حقیقت بی اعتماد بود: «آیا شناخت علمی حد و مرزی به معنای مطلق کلمه دارد ؟‌آیا حتی ممکن است حد و مرزی برای‌اندیشه علمی قایل شد ؟‌آیا حقیقتاً در قلمروی که به گونه‌ای عینی محصور است حبس شده‌ایم و به اسارت خردی ساکن در آمده‌ایم؟ » ( باشلار، 1383: 28 ).
در نظر باشلار علوم دچار گسست معرفت‌شناسانه در لحظه‌هایی خاص از تاریخ هستند. قوانین علمی طرح‌هایی تجربی‌اند که باید امتحان شوند و تحقق یابند تا راهی برای کشف، واقعیات گشوده شود.‌ این است که در معرفت شناسی باشلار مفهوم گسست یا ناپیوستگی خاصه گسست و انقطاع در زمان و در درک و در تحول تاریخی حائز اهمیت بسیار است. علم مدرن هیچ ساختار مشترکی با علم قدیم ندارد و برخلاف تصور قائلان به دوام و پیوستگی سنت، علم جدید متولد علم قدیم نیست؛ خود وی چنین بیان می‌کند: «این نظر نیچه در‌ اینجا بیش از هر مورد دیگر مصداق دارد: گذشته را باید در پرتو قدرت زمان حال تفسیر کرد آرمان تاریخ نگاری امپراطوری‌‌ها و اقوام و به حق روایات عینی واقعیات است و مورخ را ملزم می‌داند که داوری نکند » ( همان، 270 ). و از نظر او وظیفه‌ی مورخ یافتن گسست‌‌ها و ناپیوستگی‌‌ها در تاریخ است و برای نمونه مصداقی از گسست را در مفاهیم اتم شناسی برای ما می‌آورد: «… بمب اتم، بخش عمده‌ای از تاریخ علوم را با خاک یکسان کرده است، زیرا در ذهن کارشناس فیزیک هسته‌ای، نشانی از مفاهیم اساسی اتم شناسی سنتی نمانده است و‌ اینک باید از دیدگاه پویایی انرژی هسته‌ای به هسته‌ی اتم نگریست و نه با چشم‌انداز هندسی تالیف و جفت و جور کردن مؤلفه‌هایش. چنین علمی در گذشته مانند ندارد و مثال روشنی از گسست و ناپیوستگی تاریخی در تطور علوم مدرن است ». ( باشلار، 1383: 269 ).
چیزی که در تاریخ علم برای باشلار و سپس بازخوانی یانگ مهم تلقی می‌شود، همین مفهوم گسست است. باشلار بر خلاف سنتز هگلی همه همه انواع تواریخ درون یک طرحی تاریخی همسان نشان می‌دهد که تواریخ نامنظم و متغیرند و در کنار هم قرار می‌گیرند.‌ این نوع نگاه به تاریخ از سوی باشلار به بهترین شکل از طریق از طریق مفهوم گسست معرفت شناسی در مواجهه با تاریخ علم بیان ده است:
«یکی از طبیعی‌ترین‌ایراد‌های قائلان به پیوستگی و استمرار ناگسستنی در فرهنگ متکی به پندار پیوستگی تاریخ و خاطرنشان ساختن آن

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درمورد پسااستعمار، هومی بابا، بازاندیشی، همبستگی اجتماعی Next Entries پایان نامه ارشد درمورد ساختار صوری، ماتریالیسم، معرفت شناسی، تاریخ اجتماعی