پایان نامه ارشد درمورد تجارت آزاد، آموزش و پرورش، سلسله مراتب

دانلود پایان نامه ارشد

کند بيمناک بود. ريکاردو نيز مانند اسميت خواهان گسترش تجارت جهاني همراه با انباشت سرمايه توسط سرمايه داران، ساخت کارخانه ها، استخدام کارگران بيشتر و افزايش دستمزدها بود. اما وي از دوستش مالتوس نيز در بيان اين مطلب پيروي کرد که ازدياد جمعيت سهم کارگران را از منافع رشد اقتصادي مي کاهد. با اين حال، ريکاردو از آن پس، جنبه اي بدبينانه تر به نظريه رشد اقتصادي افزود. (تودارو، مايكل, 1382 : 52)
فيلسوف و اقتصاددان، جان استوارت ميل15 در کتاب «اصول اقتصاد سياسي» اظهار نمود که اصول رقابت، مباني قوانين اقتصادي بوده و به وسيله يک علم انتزاعي، با دقت و اعتباري معين و جامع قابل ترسيم مي باشند. ميل يک ليبرال راديکال بود و اعتقاد داشت که سرمايه داري نهايتاً به تعاون گرايي مي انجامد. روايت هاي افراطي تري از اين عقايد در آثار مارکس، انگليس و بسياري از آخرين اعضاي (انتقادي) اين مکتب کلاسيک در اقتصاد سياسي ارايه شدند. بيشتر بيانات اقتصاد کلاسيک با آثار ميل به پايان مي رسند. با اين حال نظريات فردريش ليست16 (1846- 1789) در سنت کلاسيک جالب توجه است. ليست با اصل تجارت آزاد ارايه شده توسط اقتصاددانان کلاسيک موافق بود. اما معتقد بود که تجارت آزاد مبتني بر پيش فرض شرايط صلح ابدي و مجموعه اي از قوانين است که هنوز براي جهان متحقق نشده اند. وي اظهار مي داشت که تحت شرايط موجود که در آن بريتانيا بر صنعت توليدي جهان حاکم است، تجارت آزاد نمي تواند «جمهوريت جهاني»17 مبتني بر برابري کشورها داشته باشد، بلکه آنچه پديده مي آيد انقياد جهاني ملت هايي کمتر پيشرفته تحت استيلاي قدرت هاي صنعتي، تجاري و دريايي است. علاوه بر اين وي استدلال نمود که يک جمهوري جهاني شامل قدرتهاي ملي که حقوق يکديگر را به رسميت بشناسند و تجارتي جهاني که مزاياي يکساني براي همه شرکت کنندگان داشته باشد، تنها وقتي بوجود مي آيد که تعداد زيادي از کشورها به طور يکساني توسعه يافته باشند. همچنين «ليست» مدافع حمايت از اقتصادهاي ملي بود تا وقتي که بتواند در شرايط برابر رقابت کنند.

2-7-2-2- نظريه هاي مدرن توسعه
در اين مرحله از نظريه کنش اجتماعي پارسونز براي صورت بندي نظريات رشد، برگرفته از کينز، هارود، لويس و ديگراني که بر متغيرهاي محض اقتصادي تاکيد داشته اند، استفاده شد. تفاوت هاي اجتماعي و فرهنگي جوامع مدرن و سنتي مورد تاکيد قرار گرفتند و همين تفاوت ها شالوده خط مشي هاي توسعه را تشکيل دادند.
برخي از نظريه پردازان نوسازي توجه خود را بيشتر و به طور خاص به ابعاد روانشناختي، فرهنگي و رفتاري نوسازي جلب نمودند. اورت هاگن به منظور صورت بندي مجدد نظريه هاي اقتصادي محض، تفاوت در شخصيت هاي انساني را به پيشرفت در فن آوري و حتي به تحول اجتماعي ارتباط داد. وي اظهار داشت که تصور افراد از دنيا در جوامع سنتي، شامل اين باور است که عوامل و نيروهايي غير قابل کنترل زندگي آن ها را محدود و معين کرده اند.
افراد سنتي در هراس از دنيا و مشکلاتش فاقد خلاقيت بوده و از شخصيتي خودکامه برخوردار مي باشند. اما اگر گروه هايي از همين افراد، مثلاً در اثر سلطه خارجي يا داخلي و يا به علت مهاجرت نوعي نظارت را تجربه نمايند، شخصيت خودکامه آن ها در معرض تحول قرار مي گيرد. بنابراين افراد مذکور از طريق کجروي اجتماعي18 و اعتزال به دنبال يک هويت جديد ارضاء کننده خواهند بود. هر چه اين کناره گيري و اعتزال در نسل هاي بعدي عميق تر شود، شرايط زندگي خانوادگي و محيط اجتماعي نهايتاً پذيراي رشد يک شخصيت نوآور (مثلاً به علت نيازي مبرم به کسب موفقيت) مي شود. افراد خلاق تحت شرايط فرهنگي معين، قابليت ها و توانايي هاي فني را راهي به سوي ارضاء نيازها مي پندارند. ممکن است ارزش هاي يک نسل جديد در جهت نوآوري در توليد، اصلاحات نهادي و رشد اقتصادي متحول شوند و بنابراين گروه کجرو جامعه را به سوي نوسازي رهنمون مي شود.
جامعه شناسي به نام دانيل لرنر19، جوامع مدرن و سنتي را بر اساس الگوي روستا در برابر شهر، بي سواد در برابر تحصيل کرده، کوته همتي در برابر بلند همتي، و پارسايي در برابر شور و شوق از يکديگر تميز داد. از نظر وي، جوامع مدرن مشوق تحرک، عقلانيت و همدلي هستند. به همين ترتيب، الکس اينکلس20 و ديويد اچ. اسميت21 استدلال نمودند که انسان مدرن و روشن انديش به وسيله مشخصه هايي چون عقلانيت، انتزاعي بودن شناخت، تفکر علمي، ادب و نزاکت شناخته مي شود. عقايد ابراز شده در مورد مراحل رشد از تاريخي طولاني در نظريه هاي مختلف دوران روشنگري برخوردار بوده اند.
رستو22 تاريخ شناس دانشگاه تگزاس، در کتابش با به عنوان «مراحل رشد اقتصادي23» استدلال نمود که همه جوامع به لحاظ اقتصادي در يکي از مراحل پنجگانه زير قرار دارند :
1- جوامع سنتي که بر اساس علم ماقبل نيوتني، فنآوري هاي ابتدايي و نگرش هاي معنوي نسبت به دنياي فيزيکي، کارکردهاي توليد (يا به عبارت ديگر ترکيب هاي عوامل توليد) را محدود مي کنند. اين نوع جوامع يک سقف مجاز را بر ميزان توليد اعمال نموده و نظام هاي اقتصادي را به نوع کشاورزي محدود مي کنند.
ساختار اجتماعي سلسله مراتبي آن ها که در آن قدرت سياسي در دست ملاکان مي باشد، مجال اندکي براي تحرک اجتماعي فراهم مي کند. نظام ارزشي آن ها بر پايه نوعي تقديرگرايي معطوف به آينده هاي دور استوار است. روستو مي پذيرد که با قرار دادن جوامع در حال تحول و بسيار متنوع در مقوله هاي ساده اي از اين قبيل چيز زيادي در مورد آن ها ارايه نمي دهد. اما وي چنين ترتيب تاريخي را به عنوان ضرورتي براي تشريح مسير رسيدن جوامع به موضوع اصلي اش توجيه مي کند. موضوع اصلي وي همان جوامع پساسنتي24 هستند که در آن ها، هر يک از مشخصه هاي يک جامعه سنتي بگونه اي متحول شده اند که رشد منظم آن ها فراهم آمده است.
2- مرحله عمومي دوم توسعه مجموعه شرايط ما قبل خيز25 است. اين شرايط در اروپاي غربي از اواخر قرن هفدهم و اوايل قرن هجدهم، از زماني که بصيرت هاي علم نوين به کارکردهاي توليد در کشاورزي و صنعت تبديل شدند و تحت مجموعه اي از سازوکارهاي مشخص و در اثر گسترش روابط بين الملل، با يکديگر تلاقي پيدا کردند. بريتانيا به علت موقعيت جغرافيايي، توانايي هاي تجاري و ساختار سياسي خاص آن، اولين کشوري بود که توانست مجموعه شرايط ما قبل خيز را پرورش دهد. در هيچ جاي ديگري شرايط مذکور به طور بومي و خودجوش پديد نيامد بلکه به شکل غير بومي و در اثر دخالت هاي جوامع پيشرفته تر ظاهر شدند. تأثيرگذاري هاي خارجي باعث تزلزل جامعه سنتي شده و زوال آن را سرعت مي بخشند. چنين زوالي، اساساً همراه با گسترش انديشه پيشرفت و ترقي، نه فقط به عنوان يک احتمال بلکه به عنوان شرايط ضروري براي نيل به مقاصد عالي (مانند حيثيت ملي و سود خصوصي) مي باشد. آموزش و پرورش گسترش يافته، مردماني جديد به جلو صحنه مي آيند، بانک ها ظاهر مي شوند، سرمايه گذاري افزايش مي يابد، مجال تجارت و بازرگاني فراخ تر مي شود و کارخانه هاي صنعتي و توليدي بوجود مي آيند. با اين حال، همه موارد فوق در جامعه اي رخ مي دهند که هنوز به وسيله روش هاي سنتي، ساختارها و ارزش هاي سنتي حاکم شناخته مي شود.
3- مرحله خيز که نقطه عطفي قابل توجه در حيات جوامع مدرن است هنگامي است که موانع ومقاومت ها در برابر رشد با ثبات در نهايت رفع مي شوند. در بريتانيا و بخش هاي مستعد جهان که ساکنين آن ها به طور قابل توجهي بريتانيايي بودند، محرک اصلي و مستقيم خيز، عمدتاً فن آوري بوده است، اما در جاهاي ديگر يک زمينه سياسي مساعد با نوسازي نيز ضروري مي باشد. در طول مرحله خيز، نرخ سرمايه گذاري کارآمد از 5 درصد درآمد ملي به 10 درصد يا بيشتر افزايش مي يابد، صنايع جديد گسترش يافته، سودها مجدداً سرمايه گذاري مي شوند، اشتغال صنعتي در شهرها افزايش مي يابد و طبقه کارآفرين گسترش مي يابد. فنون جديد به بخش کشاورزي اشاعه يافته و در عرض يک يا دو دهه، ساختارهاي اقتصادي و سياسي جامعه به گونه اي متحول مي شوند که رشد اقتصادي با ثبات پايدار مي شود. از نظر روستو، عامل آخر براي ساير کشورها که همواره در معرض هجوم و تجاوزات خارجي بوده اند، از اهميت بيشتري برخوردار است.
4- مرحله پس از خيز، که در آن جامعه به سمت بلوغ26 سوق داده مي شود. اين مرحله در فاصله زماني طولاني با جلوداري فن آوري در فعاليت هاي اقتصادي رخ مي دهد.10 الي 20 درصد از درآمد ملي سرمايه گذاري مي شود. رشد بر هر ميزان افزايش جمعيت پيشي مي گيرد، يا به عبارت ديگر، وضعيتي پديد مي آيد که مهارت هاي فني و مديريتي به اندازه کافي براي توليد هر چيز دلخواهي (ابزارآلات، ماشين ها، مواد شيميايي، صنايع و تجهيزات برقي و از اين قبيل) وجود دارند.
5- اين مرحله در نهايت به وضعيت مصرف انبوه27 منجر مي شود که در آن بخش هاي صنعتي پيشرو تبديل به بخش خدماتي و توليد کالاهاي مصرفي با دوام مي شوند. درآمدهاي واقعي به سطحي ارتقاء مي يابند که تعداد زيادي از مردم مي توانند فراتر از نيازهايشان مصرف نمايند و ساختار نيروي کار به سمت انواع اشتغال اداري و با مهارت هاي شهري متحول مي شود. در اين سطح، ممکن است جوامع غربي تصميم بگيرند که منابع بيشتري را به رفاه عمومي و تامين اجتماعي اختصاص دهند.
چنين مراحل رشد جهان شمولي، مراحلي بين مدرن بودن و سنتي بودن، توسعه يافتگي و توسعه نيافتگي هستند. نظريه مرحله بندي روستو جايگاهي غالب در تفکر مرسوم توسعه در دهه 1960 پيدا کرد و اين هنگامي بود که نگرش هاي ليبرالي نسبت به جهان سوم در حال شکل گيري بودند و اين عقايد پايه اي را براي درک تاريخي بيشتر اقتصادهاي پيشرفته فراهم نمودند. از آنجا که توسعه مدرنيته به فضاي اروپايي آمريکايي (و ژاپن) محدود در مناسبات اقتصادي و جغرافيايي شده بايد اشاعه نوآوري از مرکز پيشرفته را ترغيب نموده ، لذا کشورهاي عقب افتاده، بازار را به عنوان بستر يکپارچگي اجتماعي انتخاب نموده و به مساعدت، سرمايه گذاري ها، مشارکت و هدايت ايالات متحده خير مقدم گويند.

3-7-2-2-نظريه هاي پسامدرن توسعه
از اواسط دهه 1960 تا اوايل دهه1980 ، تفکر انتقادي در مورد توسعه تحت نفوذ نظريه هاي مارکسيستي و نئومارکسيستي قرار داشت. نظريه وابستگي و نظريه نظام هاي جهاني، در اواخر دهه 1960 و بيشتر دهه 1970، در صدر مباحث بودند. ساختارگرايي مارکسيستي و التقاط شيوه هاي توليد در جهان فکري انگليسي آمريکايي اواخر دهه 1970 و اوايل دهه1980 ، بالاخص براي تفکر راديکال در مورد توسعه اهميت وافري يافتند. با نگاهي به گذشته، به راحتي مي توان دريافت که نظريه هاي ساختاري و سيستمي نقاط اوج فلسفه اجتماعي مدرن و راديکال مي باشند. اين نظريه هاي شديداً تعميم گرا28 مي کوشند تا هر حادثه تاريخي و هر مشخصه اجتماعي را به عنوان مؤلف هايي از يک نظام عمومي تر و فراگير معرفي نمايند، نظامي که يا شيوه توليد است، يا نظام سرمايه داري و يا بازار جهاني. هدف آن ها بناي يک نظريه قاعده مند در مورد کليت هاي اجتماعي29 و اجزاء آن ها ست، بدون آن که از سر تبيين چيزي بگذرد يا آن را به شانس حواله کند، هر چند برخي جنبه ها را نيز به طور تجربي بررسي مي کند. از نظر ساختارگرايي محض، تن دادن به تحليل تجربي معادل با پذيرش نقصان نظري است.
با اين حال، در دهه 1970 و 1980 ، تصور ساختارها و کليت ها با سوءظني فزاينده مواجه گرديد (هم از لحاظ تلقي جوامع به عنوان کليت ها و هم تلقي نظريه ها به عنوان تبيين هاي کل گرايانه). در طول دهه 1970، خصوصاً در فرانسه، نظريه پردازي انتقادي از تصور صور متنوع فراساختاري30 آغاز نمود و بريتانيا و ايالات متحده نيز گسترش يافت. سال 1979 نقطه عطف مهمي در کاربرد انديشه هاي فراساختارگرا در مورد رابطه بين جهان اول و جهان سوم بود و از اواسط دهه 1980 به بعد انديشه هاي فراساختارگرا بر تفکر انتقادي در مورد توسعه و فراتوسعه گرايي تأثيرگذار شدند.
برخي انديشمندان فراساختارگرا، درونمايه هاي ساختارگرايي را در کاربردهايي جديدتر، تداوم بخشيدند. اما بسياري از ديگر متفکرين فراساختارگرا، حوادث را فوران تصادفي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درمورد علم اقتصاد، آرمان ها و ارزش ها، فرهنگ عامه، فلسفه اخلاق Next Entries پایان نامه ارشد درمورد جامعه مدرن، سهم بازار، توسعه خود