پایان نامه ارشد درمورد باراک اوباما، توسعه صادرات، نومحافظه کاران

دانلود پایان نامه ارشد

مناسبات آمريکا با شرکاي استراتژيکي اش بوده است. بر اين اساس کشورهاي متحد آمريکا از حمايت امنيتي و دسترسي به بازار اين اين کشور برخوردار بوده اند و آمريکا نيز در مقابل از شرکاي استراتژيک خود در خط مقدم مبارزه با کمونيسم و حضور ژئويولتيک در منطقه بهره برداري نموده است. سيستم اتحاد آمريکا با کشورهاي منطقه آسيا پاسيفيک بويژه معاهده امنيتي آمريکا با ژاپن نقش مهمي در تثبيت امنيت منطقه داشت.
سياست خارجي آمريکا در سالهاي اوليه پس از جنگ سرد از آشفتگي رنج مي برد. دولتمردان اين کشور قادر به اتخاذ تصميم گيري درخصوص الويت ها و اهداف آمريکا در دنياي پس از جنگ سرد نبودند در اين شرايط سياست آمريکا درخصوص مناطق مختلف دنيا ازجمله شرق آسيا مشخص نبود. در دوره بوش نيز تمرکز سياست خارجي آمريکا حول مسائل خاورميانه، پيامدهاي زيادي براي سياست آمريکا در ديگر نقاط دنيا داشت و حوزه شرق آسيا و اقيانوس آرام از الويت هاي سياست خارجي اين کشور خارج گرديد. اين امر باعث گرديد تا تحولات در اين منطقه به نفع برخي از بازيگران ديگر بويژه چين رقم خورده و فضاي لازم براي افزايش نفوذ اين کشور در منطقه فراهم گردد.
پس از انتخاب مجدد باراک اوباما بر مسند رياست جمهوري شاهد نوعي چرخش محسوس در نگاه ايالات متحده به آسياي شرقي هستيم. سخن از تمرکز بر آسيا57 بيان رويکرد نو و متفاوتي را به تصوير مي کشد که معاني و مفاهيم گوناگوني در ذهن بازيگران در داخل و خارج آمريکا به وجود آورده که از آن جمله تصور ثقل گرايي آسيايي مي باشد. باراک اوباما رئيس جمهوري آمريکا در 5 ژانويه 2012 ، استراتژي جديد نظامي اين کشور را تحت عنوان “بازبيني استراتژي دفاعي” اعلام کرد. اين استراتژي که تا حد زيادي برحضور نظامي بيشتر آمريکا در آسيا متمرکز است، در واقع اعلام رسمي چرخش دوباره آمريکا به اين منقطه مي باشد. در اين فصل استراتژي آمريکا در منطقه آسيا پاسيفيک مورد کنکاش قرار خواهد گرفت. در اين راستا نگاهي کوتاه به جايگاه آسيا پاسيفيک در استراتژي آمريکا دوره جنگ سرد، دهه اول پس از جنگ سرد (دهه 1990)، دوره رياست جمهوري بوش پسر و پس از واقعه يازده سپتامبر 2001 خواهيم داشت و سپس به بررسي جايگاه آسيا پاسيفيک در استراتژي آمريکا در دوره اوباما و چشم انداز آينده آن پرداخته خواهد شد.
5-1. جايگاه آسيا پاسيفيک در استراتژي آمريکا در دوره جنگ سرد
براي بيش از نيم قرن نظم منطقه اي در آسياي شرقي بر محور مناسبات استراتژيک آمريکا و شرکاي آسيايي اش بوده است. اين منطقه پس از جنگ جهاني دوم و در خلال جنگ سرد شاهد تحولات گوناگوني شامل جنگ، ناآرامي هاي سياسي، دمکراسي سازي، بحران هاي منطقه اي و توسعه اقتصادي بوده است. در کنار اين مسائل يک واقعيت اساسي نيز وجود دارد و آن نظم تحت رهبري آمريکا و مبتني بر مناسبات آمريکا با شرکاي استراتژيکي اش بوده است. بر اين اساس کشورهاي متحد آمريکا از حمايت امنيتي و دسترسي به بازار اين اين کشور برخوردار بوده اند و آمريکا نيز در مقابل از شرکاي استراتژيک خود در خط مقدم مبارزه با کمونيسم و حضور ژئوپولتيک در منطقه بهره برداري نموده است. ضمن اينکه در سالهاي آخر جنگ سرد، آمريکا از سرمايه هاي مالي و سرمايه گذاري هاي اين منطقه استفاده نموده است(Ikenberry 2004: 353).
اتحاد آمريکا با ژاپن که با هدف جلوگيري از توسعه کمونيسم صورت گرفت به آمريکا اين امکان را داد تا نظم امنيتي منطقه را به نفع خود شکل دهد. بر اين اساس آمريکا براي ژاپن و کشورهاي منطقه، امنيت و دسترسي به بازار وسيع و فناوري آمريکا را فراهم کرد و در مقابل، ژاپن و ديگر کشورهاي منطقه شرکاي ثابت آمريکا شدند و حمايت لجستيک، اقتصادي و سياسي براي آمريکا و نظم ضد کمونيستي پس از جنگ آن کشور در منطقه را فراهم کردند. همچنين استراتژي هاي توسعه صادرات محور ژاپن و ببرهاي کوچک آسيا وابسته به اراده آمريکا براي پذيرش واردات از آن کشورها بود. سيستم اتحاد آمريکا با کشورهاي منطقه آسيا پاسيفيک بويژه معاهده امنيتي آمريکا با ژاپن نقش مهمي در تثبيت امنيت منطقه داشت. اتحاد آمريکا با ژاپن مشکلات امنيتي ژاپن را حل کرد و باعث شد ژاپن از توسعه توان نظامي خود در دوره پس از جنگ دوري گزيند. اين شرايط باعث شد همسايگان ژاپن از تهديدات اين کشور در امان باشند و بسياري از معماهاي امنيتي منطقه حل شوند. حتي چين نيز از اتحاد آمريکا و ژاپن منتفع شد و باعث شد دلمشغولي هاي امنيتي چين درخصوص ظهور دوباره يک ژاپن تهديد کننده، کمتر شود (Ikenberry 2004: 355).
اولويت هاي سياسي استراتژيک آمريکا در منطقه بگونه اي بود که برخي از مناسبات اقتصادي با کشورهاي شرق آسيا از منطق اقتصادي متقني برخوردار نبود. بر همين اساس ژاپن و کشورهاي شرق آسيا اجازه داشتند تا سياست هاي حمايت از صنايع داخلي که به ضرر آمريکا بود را اتخاذ نمايند و درعين حال از اولويت در سرمايه گذاري آمريکا نسبت به ديگر کشورها نيز برخوردار شوند. اين سياست ها بشدت مخالف منافع شرکت هاي آمريکايي و تجار آن کشور بود اما واشنگتن اين هزينه ها را پذيرفت زيرا منافع ناشي از اتحاد نظامي و سياسي راهبردي با کشورهاي اين حوزه را برتر مي دانست. تنها در اواخر جنگ سرد بود که دولت آمريکا موضوع منافع تجاري ملي خود و منافع شرکت هاي آمريکايي را در دستور کار مناسبات خود با کشورهاي شرق آسيا قرار داد. بسياري از مقامات دولتي و شرکت هاي خصوصي آمريکا معتقد بودند که موفقيت ژاپن و کشورهاي تازه صنعتي شده شرق آسيا به بهاي قرباني شدن منافع اقتصادي آمريکا بدست آمده است(Bello 1998: 370).
در واقع اولويت هاي اقتصادي آمريکا در منطقه آسيا پاسيفيک و شرق آسيا در غالب سالهاي جنگ سرد تابعي از استراتژي کلان مهار کمونيسم بود. آمريکايي ها با گشودن اقتصاد خود به روي دوستان و متحدان آسيايي خود زمينه هاي توفيق آنها در استراتژي هاي اقتصادي توسعه صادرات و يا جايگزيني واردات را فراهم کردند. هرچند آمريکايي ها خود نيز از محيط پوياي اقتصادي آسيا بهره بردند ولي مزاياي اقتصادي اين سياست آنها براي آمريکا قابل قياس با هزينه هايي که به اقتصاد آمريکا تحميل شد نبود. درنتيجه آمريکا همواره از کسري تجاري بالايي با اين کشورها رنج مي برد بگونه اي که در دهه 1980 اين کسري تجاري به بيش از 100 ميليارد دلار بالغ گشت(Yahuda 2004: 11-12).
در طول جنگ سرد آمريکايي ها همواره اين موضوع را عيان کرده اند که امنيت آمريکا از سواحل کاليفرنيا آغاز نمي شود بلکه از سواحل غربي اقيانوس آرام و ماوراي آن آغاز مي شود. لذا همواره منطقه آسيا پاسيفيک براي آنها از اهميت بالائي برخوردار بوده و از طريق ترتيبات و ساز و کارهاي امنيتي بدنبال حضور در اين منطقه بوده اند. شرکت در جنگ هاي منطقه اي در ويتنام و کره، مشارکت در ترتيبات امنيتي در حوزه آسيا پاسيفيک ، اتحاد هاي امنيتي راهبردي با ژاپن و کره جنوبي، تاسيس پايگاههاي نا ژاپن و کره ه اسيا پاسيفيک ، رهاي امنيتي بدنبال حضور در اين منطقه بوده اند.ظامي در کشورهاي منطقه ، دادن تعهدات امنيتي به تايوان و برقراري مناسبات استراتژيک با کشورهاي جنوب شرقي آسيا بخشي از اقدامات آمريکا براي تثبيت حضور خود و برقراري توازن قوا در منطقه بوده است.آمريکايي ها همواره بدنبال اطمينان از اين امر بوده اند که هيچ قدرتي نتواند توازن قوا را به نفع خود و به ضرر آمريکا در اين منطقه به هم بزند(Chellaney 2012: 2).
5-2. جايگاه آسيا پاسيفيک در دوره خلاء استراتژيک آمريکا (دهه 1990)
سياست خارجي آمريکا در سالهاي اوليه پس از جنگ سرد از آشفتگي رنج مي برد. دولتمردان اين کشور قادر به اتخاذ تصميم گيري درخصوص اولويت ها و اهداف آمريکا در دنياي پس از جنگ سرد نبودند. سياست ايالات متحده در اين دوره نسبت به وقايع و رويدادهاي بين المللي واکنشي بود و از استراتژي تعريف شده اي تبعيت نمي کرد. دهه 1990 براي استراتژي ايالات متحده در صحنه بين المللي دهه گمشده بود. در اين دوره که جرج بوش پدر و بيل کلينتون روساي جمهور آمريکا بودند آمريکا قادر به ارائه يک استراتژي جايگزين براي دکترين مهار کمونيسم دوره جنگ سرد نبودند. رهبران آمريکا در اين دوره از عباراتي چون نظم جديد جهاني58 ، دوره پس از مهار59 و يا دوره گسترش60 استفاده مي کردند. اين عبارات کاملاً حاکي از سردرگمي، ابهام و عدم اطمينان نسبت به وضعيت و شرايط پس از پايان جنگ سرد بود(s 4i 2009ضعيتوشرايطپسازپايانجنگسردبود.ني،Suri 2009: 614).
در اين شرايط سياست آمريکا درخصوص مناطق مختلف دنيا ازجمله شرق آسيا مشخص نبود و به همين دليل آمريکا در حوادث و وقايع اين منطقه بويژه در خصوص واقعه ميدان تيان آنمن چين مداخله نکرد. عليرغم تدوين استراتژي دفاعي منطقه اي آمريکا در سال 1993 ، تقريباً هيچ اشاره اي به شرق آسيا و چين در اين استراتژي نشد و فقط در خصوص رويکرد آمريکا در اين منطقه اينگونه آمده بود:” ما بايد به پيشبرد روابط با چين بر مبناي رويکردي واقع گرايانه ادامه دهيم. ما بايد تلاش کنيم تا مانع اشاعه تسليحات کشتار جمعي شويم و دموکراسي، آزادي و حقوق بشر را در آن دسته از کشورهاي منطقه که فاقد آن هستند توسعه دهيم”. در اين استراتژي هيچ گونه ايده و ابتکار در خصوص فرصت ها و چالش هاي منطقه اي در شرق آسيا ارائه نشده بود(Suri 2009: 621). اقتصادي با کشورهاي شرق آسيا از منطق اقتصادي متقني برخوردار نبود.
5-3. جايگاه آسيا پاسيفيک در استراتژي آمريکا در دوره بوش پسر
همانگونه که ذکر شد حد فاصل سال هاي1991 تا 2000 را بايد دوران خلاء در سياست خارجي آمريکا تلقي کرد چرا که دولتمردان آمريکائي در خصوص اين که منافع ملي آمريکا در دوران پسا کمونيسم چه مي باشد، قادر به اجماع نبودند. اما به قدرت رسيدن نومحافظه کاران در سال 2000 و وقايعي که در آغاز هزاره سوم به وقع پيوست، رقم زدن استراتژي کلان نويني به وسيله رهبران آمريکا را ضرورت بخشيد. لذا مبارزه با کمونيسم که در آغاز دهه 1990 به محاق تاريخ پرتاب شد، در آغازين سال هاي هزاره جديد با استراتژي کلان مبارزه با تروريسم جايگزين شد. درحالي که استراتژي مبارزه با کمونيسم، آوردگاه اصلي را در اروپا تصوير کرد، استراتژي مبارزه با تروريسم، مرکز ثقل سياست خارجي آمريکا را به خاورميانه کشاند و منطقه خاورميانه به منطقه اي محوري در سياست خارجي آمريکا در دهه هاي آغازين هزاره سوم تبديل شد(دهشيار 1386: 177-172).
از سال2000 به بعد با پيروزي جرج دبليو بوش، ادبيات سياست خارجي آمريکا دچار تحول شگرفي گرديد. پس از حادثه 11 سپتامبر سال 2001 اين تغيير شگرف در ادبيات سياست خارجي و امنيتي آمريکا هرچه بيشتر خود را نمايان ساخت و سب شد مفاهيمي که در سال هاي پيش کمتر و چه بسا توجهي به آنها نمي شد ازجمله جنگ عادلانه و جنگ پيشدستانه بار ديگر زنده شود. از آن پس اعلام مواضع تند و جنگ طلبانه در سياست خارجي ايالکاه انها نميشد.را نمايان ساختات متحده آمريکا به گونه اي فزاينده شدت گرفت و سرانجام اين خطابه هاي آتشين و جنجالي در سپتامبر 2002 در قالب دکترين امنيت ملي آمريکا رسميت يافت و اين دکترين در سال 2006 بار ديگر مورد تجديدنظر و اصلاح قرار گرفت و سياست خارجي و امنيتي آمريکا را در دوران جمهوري خواهان به رهبري جرج دبليو بوش شکل داد( عباسي اشلقي 1390، 186-185).
در استراتژي امنيت ملي آمريکا چگونگي آرايش نظامي آمريکا در قرن بيست و يکم به صراحت آورده شده است: ” حضور نيروهاي آمريکايي در آن سوي درياها يکي از اساسي ترين نمادهاي تعهدات آمريکا به متحدان و دوستان خود است. ايالات متحده در راستاي حفظ توازن قوا و براي حمايت ازآزادي، مايل به استفاده از اين نيروها براي دفاع از خود و ديگران است و در همين رابطه براي مقابله با حوادث غيرقابل پيش بيني و رويارويي با چالش هاي امنيتي پيش روي، نيازمند مراکز و پايگاههايي در بيرون از اروپاي غربي و شمال شرقي آسيا است”. دراين راستا بيشتر به حضور در منطقه خليج فارس و خاورميانه تاکيد گرديد و هدف ايالات متحده خارج

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درمورد تجارت آزاد، نومحافظه کاران، اقتصاد کشور Next Entries منابع پایان نامه درباره عنصر زمان، استفاده از زور، امر به معروف