پایان نامه ارشد درمورد اخوان ثالث، آخر شاهنامه

دانلود پایان نامه ارشد

هم دارند. اين شيوه گونه‌هايي از جناس را شامل مي‌شود.

1-قافيه
در شعر اخوان به واژه‌هاي بسياري بر مي‌خوريم که نقش قافيه دارند و به اين شکل موسيقي شعر را کامل‌تر مي‌کنند.
“اينک من، بهمين فرزند درياها،
شمارا، اي گروه تشنگان، “سيراب” هم کرد،
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران،
پس از باران جهان را غرفه در “مهتاب” خواهم کرد”
(اخوان ثالث، زمستان، 1379: 55).
در اين شعر “سيراب” و “مهتاب”، در نقش و جايگاه قافيه قرار گرفته‌اند.
“من اينجا بس دلم “تنگ” است.
و هر سازي که مي‌بينم بد “آهنگ”ست.
بيا ره توشه “برداريم”،
قدم در راه بي برگشت “بگذاريم”:
ببينيم آسمان “هر کجا” آيا همين “رنگ”ست؟” (همان: 93).
اخوان در اين شعر، از يک سو “تنگ، آهنگ و رنگ” و از سوي ديگر “برداريم و بگذاريم” را با يکديگر قافيه قرار داده است. چنان که در نمودار توازن واژگاني ديده مي‌شود، قافيه به سجع متوازي (شمار هجاي متشابه) و سجع مطرف (شمار هجاي متفاوت) تقسيم مي‌شود.
آرايه‌هاي وابسته به قافيه
قافيه برحسب تعداد به دو گروه قابل تقسيم است.
1- کلماتي که در ادب سنتي “سجع متوازي” ناميده مي‌شود، واژه‌هايي را شامل مي‌شود که در وزن و حرف روي مشابه يکديگرند، مانند: “نام و جام” يا “رود و دود”.
“… بده… بدبد… ره هر پيک و پيغام و “خبر” بسته ست.
نه تنها بال و پر، بال “نظر” بسته ست” (اخوان ثالث، زمستان، 1379: 90).
واژه‌هاي “خبر و نظر” در اين شعر به عنوان قافيه‌هايي با تعداد هجاي مساوي بشمار مي‌روند.
“من خواب مي‌ديدم که بي شک از “چگور” او
مي‌آمد آن اشباح رنجور و سيه بيرون
وز زير انگشتان چالاک و “صبور” او” (همان، از اين اوستا: 201).
دو واژه “چگور و صبور” در اين شعر نقش قافيه داشته و داراي هجاهاي يکساني هستند.
2- واژه‌هايي که قافيه شده‌اند، تعداد هجاهاي متفاوتي دارند.
اين حالت که در ادب کهن، سجع مطرف نام دارد، شامل واژه‌هايي است که وزن آن‌ها متفاوت اما حرف روي‌شان يکسان است.
“چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني
هرچه بود و “ابرم” بود،
هرچه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث “بهارم” بود،
هرچه ياد و “يادگارم” بود، (اخوان ثالث، آخر شاهنامه، 1388: 116).
واژه‌هاي “بار” در سطر دوم، “بهار” در سطر سوم و “يادگار” در سطر چهارم، نمونه‌هايي از قافيه با تعداد هجاي نامساوي هستند.
جناس زائد، جناس ناقص و جناس قلب جناس‌هايي هستند که در تعريف تکرار آوايي ناقص قرار دارند.

2-جناس زائد (ناقص افزايشي)
در اين گونه از جناس، يکي از دو واژه، حرف يا حروفي بيش از ديگري دارد. اين حرف (حروف) اضافي ممکن است در آغاز واژه (يار، ديار)، در ميان واژه (بد، بند)و يا در پايان واژه (رود، روده) باشد.
“خورشيد “چشم” “چشمه” و ديگر
آبي به جويبار نيامد” (اخوان ثالث، ارغنون، 1388: 33).
در بيت بالا، “چشم، چشمه” نمونه‌اي از جناس زائد هستند، چنان که مي‌بينيم، واژه “چشمه” در انتها، يک حرف (ه) بيش از واژه چشم دارد.
“جنگي از آن “جانانه”هاي گرم و “جانان” بود”
(اخوان ثالث، از اين اوستا، 1379: 167).
در اين شعر نيز شاعر دو واژه “جانانه و جانان” را -که جناس زائد دارند- در شعر خود به کار برده است.

3- جناس ناقص
اين شيوه در بديع سنتي چنين تعريف مي‌شود: دو واژه که نوشتن يکسان و خواندن متفاوتي داشته باشد. مانند (بود، بود) جناس ناقص در تقسيم بندي زبان شناختي، به دو گروه “تکرار واکه‌اي” و “تکرار همخوان” تقسيم مي‌شود.
الف- تکرار واکه‌اي
اين شيوه که در بديع سنتي، “سجع متوازن” خوانده مي‌شود شامل واژه‌هايي مي‌شود که وزن مشابه و يکساني دارند مانند (سلام، نبات) و (شام، راد).
“ما
راويان قصه‌هاي شاد و شيرينيم.
… قصه‌هاي بيشه انبوه ، پشتش کوه، پايش نهر.
قصه‌هاي “دست” “گرم” دوست در شب‌هاي “سرد” “شهر””
(همان، آخر شاهنامه: 115).
اخوان در سطر آخر اين شعر، واژه‌هاي “دست، گرم، سرد، شهر” را- که همگي وزن يکساني دارند- (بر وزن مثلاً فَعل) به عنوان سجع متوازن در کنار يکديگر قرار داده است.
ب- تکرار همخوان
اين شيوه در بديع سنتي، “جناس اشتقاق” ناميده مي‌شود.
واژه‌هايي در اين تعريف قرار مي‌گيرند که هم ريشه‌اند و از يکديگر مشتق شده‌اند؛ و در نتيجه تعدادي از حروف آن‌ها مشابه و يکسان است، مانند (کتاب، مکتوب، کاتبان).
در کنار جناس اشتقاق (تکرار همخوان)- که واژه‌ها واقعاً هم ريشه‌اند- واژه‌هايي نيز وجود دارند که گرچه از يک ريشه نيستند، به واسطه اينکه تعدادي از حروف آن‌ها مشابه و يکسان است، اين شباهت تصور خويشاوندي آن‌ها را تصور مي‌کند، مانند (در، دريا) (آسان، آستانه).
گروهي بر اين باورند که خويشاوندي ظاهري واژه‌هايي که هم ريشه نيستند نيز در مجموعه جناس اشتقاق قرار مي‌گيرد؛ و گروهي نيز برآنند که اين دسته از واژه‌ها را بايد در مجموعه ديگري با عنوان “جناس شبه اشتقاق” جاي دارد،
“وز آنسو، سوي رستنگاه ماه و مهر هم، کس را پناهي نيست.
يکي درياي “هول” “هايل” است و خشم توفان‌ها”
(اخوان ثالث، از اين اوستا، 1379: 173).
شاعر در اين شعر، دو واژه “هول و هايل” را که هم ريشه‌اند- به عنوان جناس اشتقاق- در کنار يکديگر قرار داده است.
“”جهد” و “جهاد” بايد تا تنگ ره گشايد
کي ره سپرده آيد، تا گام برنداري؟”
(اخوان ثالث، تو را اي کهن بوم و بر، 1388: 373).
در اين بيت نيز واژه‌هاي “جهد و جهاد” از يکديگر مشتق شده‌اند.
نمونه‌هايي از جناس شبه اشتقاق نيز در شعر اخوان ديده مي‌شود که از آن ميان مي‌توان به اين دو شعر اشاره کرد:
“خويش را در بارگاه پر فروغ مهر
طرف چشم انداز شاد و شاهد زرتشت،
يا پريزادي “چمان” سرمست
در “چمنزاران” پاک و روشن مهتاب مي‌بيند”
(اخوان ثالث، آخر شاهنامه، 1379: 112).
در اين شعر واژه‌هاي “چمان، چمن” با وجود شباهت ظاهري، هيچ گونه خويشاوندي‌اي با يکديگر ندارند.
“وقتي که شب “هنگام” “گامي” چند دور از من
-نزديک ديواري که بر آن تکيه مي‌زد بيشتر شب‌ها-
با خاطر خود مي‌نشست و ساز مي‌زد مرد،…”
(اخوان ثالث، از اين اوستا، 1379: 200).
واژه‌هاي “هنگام و گام” نيز در اين شعر در تعريف جناس شبه اشتقاق مي‌گنجد.

انديشه‌ي اخوان:
1-شکست سياسي
پس از رويداد دردناک کودتاي 28 مرداد 32، اخوان به زندان مي‌افتد و در آنجا شعري به نان “فرياد” مي‌سرايد که در مجموعه زمستان آمده است. او در اين شعر خود را از ياد رفته‌اي مي‌داند که همگان فراموشش کرده‌اند؛ گاه در قالب چشمه‌اي کوچک و بي نام رخ مي‌نمايد که نه پرنده‌اي در آن بال مي‌شويد و نه گياه و گلي در کنارش مي‌رويد.
“او در اين دشت بزرگ،
چشمه کوچک بينا مي‌بود.
…. ….
در مسيرش نه گياهي نه گلي، هيچ نرست
رهروي هم به کنارش ننشست.
کفتري نيز در او بال نشست” (فرياد- زمستان).
گاه بوته وحشي و تنهايي است که روي تپه‌اي دور روييده، و نه نسيمي به سويش مي‌آيد، و نه ابري بر او مي‌بارد.
“او بر آن تپه دور
… بوته وحشي تنهايي بود.
… … …
نه نسيمي بسويش برد پيام،
نه بر او ابري يک قطره فشاند.”
و گاه نيز در هيأت ستاره‌اي است کوچک و تنها، که نه کسي نگاهش مي‌کند و نه او را به يک ديگر نشان مي‌دهند.
“او در آن ساحل مغموم افق
اختر کوچک مهجوري بود.
… … …
نه نگاهي بسويش راه کشيد،
نه به انگشت کس او را بنمود.”
اين گونه است که اخوان خود را از ياد رفته و فراموش شده مي‌پندارد؛ و به آنان که زندگي زيبا لذت بخشي دارند، خطاب مي‌کند؛ آنان که دردي ندارند و از دردمندان بي خبرند؛ همان همسايگان مهربان شاد “فرياد” که به شادي در بسترشان آرميده‌اند و فريادهاي سوختگان را نمي‌شنوند.
“با شما هستم من، آي… شما
سبزه‌هاي تر، چون طوطي شاد،
… باشما هستم من، آي… شما
اختراني که درين خلوت صحراي بزرگ
… با شما هستم من، آي… شما
چشمه‌هائي که ازين راهگذر مي‌گذريد”
در شعر “فرياد” که آن هم در زندان سروده شده- اخوان از آتشي فرياد مي‌کند که در خان و مان افتاده و هستي اش را بر باد داده است. آتشي بي رحم و جان سوز که حاصل عمرش را مي‌سوزاند و خاکستر مي کند. اما دريغ که در اين هنگامه شعله و آتش- که دشمنان خرسند و شادمان، نظاره گر خاکستر نشيني اويند- دوستان نيز سر در گريبان برده‌اند و آبي بر اين آتش نمي‌ريزند.
“خانه‌ام آتش گرفته است، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش،
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود،
… … …
واي بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هايي را که پروردم بدشواري
در دهان گود گلدان‌ها،
روزهاي سخت بيماري.
از فراز بام‌هاشان، شاد.
دشنام موذيانه خنده‌هاي فتحشان بر لب،
بر من آتش جان ناظر.
… … …
خفته‌اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛
واي، آيا هيچ سر بر مي‌کنند از خواب،
مهربان همسايگانم از پي امداد؟” (اخوان ثالث، زمستان، 1388: 67،68).
در اين تنهايي و چشم به راهي، شاعر چنان خود را غريب و بي کس مي‌يابد، که گويي در خلوت شبانه دشت بي کران، در زير باران بي امان و بي پايان، يکه و تنها مانده و حتي کارواني گمشده يا راهزني گذارش به آنجا نمي‌افتد تا مگر طلسم اين تنهايي و بي کسي را بشکند.
“نه چراغ چشم گرگي پير
نه نفس‌هاي غريب کارواني خسته و گمراه؛
مانده دشت بيکران خلوت و خاموش،
زير باراني که ساعت‌هاست مي‌بارد؛
در شب ديوانه غمگين،
که چو دشت او هم دل افسرده‌اي دارد
… … …
نه صداي پاي اسب رهزني تنها؛
نه صفير باد ولگردي،
نه چراغ چشم گرگي پير” (اخوان ثالث، زمستان، 1379: 79).
اين تنهايي و سر شکستگي در شعر “کاوه يا اسکندر” شکل سياسي- اجتماعي روشن‌تري يافته، و شاعر شرح شکست خود، شرايط اجتماعي بعد از شکست (کودتاي 28 مرداد) را توصيف مي‌کند و سرانجام نيز داوري مي‌نشيند.
“موج‌ها خوابيده‌اند، آرام و رام،
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه‌هاي شعله ور خشکيده‌اند،
آبها از آسياب افتاده است” (همان: 10).
او از مبارزه‌اي سخن مي‌گويد که به شکست انجاميده و از پس آن همه جوش و خروش، اينکه شهر در سکون سکوتي گورستاني خفته است.
“در مزار آباد شهر بي تپش
واي جغدي هم نمي‌آيد بگوش.
… … …
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قال‌ها” (همان، آخر شاهنامه: 107و 108).
در اين شعر با يک شکست سياسي- اجتماعي رو به روييم که در پي آن، خشم وعصيان جاي خود را تسليم و رسوايي داده و مبارزان و ستيزه جويان هر يک به گونه‌اي سر در گريبان برده‌اند و به گوشه خزيده‌اند.
“مشت‌هاي آسمان کوب قوي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع قانون مجازات، ارتکاب جرم، حقوق کودک Next Entries پایان نامه ارشد رایگان با موضوع رابطه نامشروع، ضرب و جرح