پایان نامه ارشد درباره کودک و نوجوان، رادیو و تلویزیون، داستان کوتاه، حمل و نقل

دانلود پایان نامه ارشد

گل‌ها به شما لبخند می‌زنند، جهان در حال تغییر و تحول است، آیا شما هم تغییری کرده‌اید؟ چند روز دیگر عید نوروز است، آیا دوستی دارید که دوست داشته باشید با دوستان دیگرتان به دیدارش بروید؟ و خلاصه از همین جمله‌های زیبا.
آقا شیره که کله‌اش از این حرف‌ها پر شده بود و زمینه‌های قبلی هم داشت، یکهو به خود آمد. در یک چشم بر هم زدن از این رو به آن رو شد( این هم از معجزه‌های برنامه‌های رادیو و تلویزیون است).( ص6-7)
به این ترتیب، نویسنده با انتقاد از برنامه‌های رادیو و تلویزیون به عدم تنوع و تکراری بودن برنامه‌های آن‌ها در مناسبت‌های گوناگون اشاره می‌کند.
هم‌چنین در داستان دوم با کنایه به موضوع دلالی در مورد مسائلی چون خرید و فروش پرداخته است:
… حالا دیگر، خر یک صاحب جدید داشت و گمان می‌کرد بهتر است به جای غصه خوردن، این یکی را دوست داشته باشد و به صاحب جدید و بچه‌هایش خدمات حمل و نقل بدهد. خر بی‌نوا خبر نداشت که او یک دلال است و خودش یک کالا. او نمی‌دانست کالاها هیچ‌وقت به دلال‌ها دل نمی‌بندند… خر هنوز هم توی عالم خودش بود… که یک مرتبه خودش را در چهارشنبه بازار دید. تازه فهمید که یک بار دیگر باید فروخته شود.( ص16)
طنز موقعیت: مضامین به کار رفته در داستان‌های این مجموعه، قابلیت استفاده از موقعیت‌های طنزآمیز را افزایش داده است. محور موضوعی تمام داستان‌ها بر پایه‌ی این تکنیک استوار است و تکنیک‌های دیگر به صورت محدود و در خلال آن به کار رفته‌اند. برای نمونه در داستان همه‌اش به خاطر یک تکه پنیر، رفتن کلاغ بیمار نزد روباه پزشک برای معالجه، با تداعی داستان قدیمی روباه و کلاغ، موقعیت طنزی را ایجاد کرده است. در واقع نویسنده با قراردادن روباه و کلاغ در موقعیتی جدید و امروزی، به خوبی از عهده‌ی بیان طنزآمیز آن برآمده است:
چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می‌کرد. مدتی هم بود که قالب پنیری به منقار گرفته بود و نمی‌توانست آن را قورت بدهد… پس دفترچه‌ی بیمه‌اش را برداشت و رفت پیش دکتر.
عجبا! دکتر کسی نبود جز آقا روباهه! کلاغ جا خورد، خواست برگردد، اما دلش را به دریا زد و نشیت روی صندلی.
دکتر روباه با لبخندی تاریخی و معنی‌دار نگاهش کرد و گفت:« به به! دوست قدیمی، کمی تا قسمتی صمیمی، بد نباشد! از این طرف‌ها!»
کلاغ به گلویش اشاره کرد و به جای قارقار، قدقد کرد. آخر می‌ترسید دهان باز کند و روباه پنیرش را چپو کند.
روباه دستی به پرهای گردن کلاغ کشید و گفت:« طفلک، گلویت درد می‌کند؟»
کلاغ کله‌اش را تکان داد، یعنی« بله».
روباه باز دوباره همان لبخند تاریخی و معنی‌دارش را بر لب آورد و چراغ‌قوه را برداشت، روشنش کرد و به کلاغ گفت:« دهانت را باز کن و بگو آآآآ…!»
کلاغ همان‌طور که پنیر را محکم گرفته بود، کله‌ی سیاهش را بالا انداخت و گفت:«…»
فکر می‌کنید چیزی گفت؟ نه، او عاقل شده بود، می‌دانست اگر دهانش را باز کند تاریخ تکرار می‌شود. پس هیچی نگفت. روباه عصبانی شد:- مسخره باز ی در نیاور! زود باش دهانت را باز کن!
-…
-زودباش کلاغک! من کار دارم. بقیه‌ی مریض‌ها پشت در منتظرند.
باز هم کلاغ از باز کردن منقارش خودداری کرد تا از تکرار تاریخ خودداری کرده باشد و کجکی به او خیره شد، یعنی کور خوانده‌ای! روباه که عصبانی‌تر می‌شد و از شدت عصبانیت فشار خونش بالا می‌رفت، صدایش را بلند کرد و گفت:« الاغ جان! ببخشید کلاغ جان! آن قصه دیگر قدیمی شده. نویسنده‌اش هم هفت تا کفن پوسانده. پس آن منقار بی‌خاصیتت را باز کن تا گلویت را معاینه کنم، و گرنه آن چنان آمپولی توی دمبت بزنم که از کلاغ بودنت پشیمان بشوی!»
کلاغ فکر کرد شاید حق با این آقا دکتر باشد. آن قصه دیگر قدیمی شده و اگر می‌خواهد حالش خوب شود، باید چند لحظه، فقط چند لحظه به دکتر روباه اعتماد کند. وانگهی،( بین خودمان بماند!) از آمپول هم می‌ترسید. پس تسلیم شد و منقارش را باز کرد. روباه با لبخندی رضایت‌آمیز پنیر را آرام از منقارش درآورد و گذاشت روی میز، کنار تکه‌های نان.
-آفرین کلاغ خوب! حالا زبانت را بیرون بیاور!
با چراغ قوه اعماق گلوی کلاغ را وارسی کرد. گوش‌هایش را هم همین‌طور، اما هر چه کرد نتوانست چشمش را معاینه کند. چون کلاغ چشم از پنیر برنمی‌داشت و مدام کله‌اش را می‌چرخاند. روباه که از اداهای او خسته شده بود، گفت:« دیگر حوصله‌ام را سر بردی، برایت دارو می‌نویسم، بخور، اگر خوب نشدی، هفته‌ی دیگر دوباره بیا، البته بدون پنیر!»
بعد دفترچه‌ی بیمه‌اش را گرفت و برایش قرص سرماخوردگی، شربت سینه و یک واشر جهت جلوگیری از آب‌ریزش بینی نوشت.
کلاغ که باورش نمی‌شد دکتر روباه این‌قدر مهربان باشد، به حرف آمد. در حالی که صدایش مثل یک ویولن کوک نشده‌ی ماقبل تاریخی بود، گفت:« من نمی‌دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم.»
روباه گفت:« با زبان بین‌المللی، یعنی پول. از وقتی فنیقی‌ها پول را اختراع کردند مشکلات زیادی از سر راه برداشته شد».
کلاغ گفت:« پول؟!»
طوری گفت پول، که انگار برای اولین بار است که این واژه را می‌شنود و ادامه داد:« من که دفترچه‌ی بیمه دارم».
روباه با لبخندی موزیانه گفت:« ولی من با بیمه قرارداد ندارم. فقط می‌توانم داروهایت را در دفترچه بنویسم.» کلاغ به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت:« ولی من برای دادن حق ویزیت پولی ندارم. من فکر کردم شما…»
روباه حرف او را قیچی کرد:« البته بنده دکتر پول دوستی نیستم و اصولاً پول چیز چرک و کثیفی است؛ ولی حالا به خاطر این‌که وجدانم راحت باشد، قالب پنیرت را برمی‌دارم تا با این نان بربری خاش‌خاشی که صبح از خروس گرفته‌ام، صبحانه‌ام را کامی کنم.»
کلاغ نگاه ذلت‌باری به روباه کرد و با همان صدایی که مثل ویلون کوک نشده بود، گفت:« حالا نمی‌شود تخفیف بدهی!»
روباه کمی به پنیر ناخنک زد و گفت:« نه جانم مثل این‌که تقدیر تو این است که هیچ‌وقت این پنیر از گلویت پایین نرود. بفرما برو بیرون»!
کلاغ با بی‌نوایی هرچه تمام‌تر دفترچه‌اش را زد زیر بالش، آب دماغش را بالا کشید و لخ‌لخ کنان از مطب بیرون آمد. در حالی اصلاً رمق نداشت قارقار کند و بگوید:« الهی کوفتت بشود!»
نیازی به نفرین کلاغ نبود. آن پنیر آلوده به ویروس، به دهان روباه کوفت شد. بدجور هم کوفت شد. هفته‌ی بعد در حالی که یواش‌یواش حال کلاغ خوب می‌شد، حال روباه وخیم می‌شد و جانش بالا می‌آمد.( ص32-37)
بزرگ‌نمایی: نویسنده با توصیف‌های اغراق‌آمیز درباره‌ی حالت شخصیت‌ها در یک موقعیت خاص، سعی در پررنگ کردن موضوع مورد نظر خود داشته است. برای مثال در داستان شوخی با اغراق در توصیف خنده‌های روباه و کلاغ و دارکوب سخن می‌گوید:
سپس آن‌چنان خنده‌ای کردند که هواپیما به لرزه درآمد و شدیداً تکان خورد. تو پنداری درون یک دست‌انداز یا چاله‌ی هوایی افتاد.( ص25)
کوچک‌کردن: در داستان اول که مرد روستایی خرش را برای فروش به بازار برده، با کوچک‌کردن خر از طرف یک خریدار روبه‌رو می‌شویم:
مرد پا کوتاه سبیل جارویی هرچه عیب توی دنیا بود به آن خر بی‌نوا نسبت داد، از جمله:« مدل که نداره، سند هم که نداره، پیر و درب و داغون هم که هست، عرعر هم که نمی‌کنه، چشماش هم که باباقوریه، گوش‌هاش هم که بندری می‌رقصه، نعلستیکش هم که باید عوض بشه. و در آخر گفت: اگه تا بوق سگ هم این‌جا بایستی، هیچ‌کس حاضر نمی‌شه این جسد رو بخره.»( ص14)
ساختار‌های زبانی:
تشبیه:
این شیوه تنها در موارد معدودی از سوی نویسنده به کار رفته است؛ مانند:
گلویش مثل لولای یک در قدیمی خشک بود و به سختی باز می‌شد.( ص32)
چشم‌های شیر مثل دو تا بستنی قیفی شکلاتی بیرون زد.( ص44)

3.3.2. ارزیابی کلی
با توجه به آثار بررسی شده از این نویسنده، باید گفت شیوه‌ی او در طنزنویسی بیشتر بر پایه‌ی طنزهای ملایم استوار است. در واقع، موضوع از اهمیت بیشتری نسبت به تکنیک برخوردار است. به طوری که می‌توان گفت حسن‌زاده تکنیک‌های طنز را بر موضوع پیاده کرده و به خاطر استفاده از تکنیک، تغییری در موضوع مورد نظر خود نداده است. به همین دلیل معمولاً در آثارش با تعدد و تنوع تکنیک‌ها روبه‌رونیستیم.
طرح مضامین و موضوعات از سوی نویسنده بیشتر در قالب کنایه و انتقاد از برخی رفتارها و فرهنگ‌های نادرست بیان شده است. این لحن کنایه‌آمیز حتی در نام‌گذاری برخی داستان‌ها مانند ماست‌مالی و روز جهانی زلزله دیده می‌شود. طنز موجود در داستان‌های لبخندهای کشمشی یک خانواده‌ی خوشبخت طنزی ملایم و ظریف است. به این معنا که نویسنده از تکنیک‌های چندانی استفاده نکرده و در همان موارد از اغراق درباره‌ی یک تکنیک اجتناب کرده است. با توجه به این که موضوع داستان‌ها برگرفته از زندگی عادی و روزمره است، استفاده از طنز ملایم به واقعی‌تر و ملموس‌تر شدن اثر کمک فراوانی کرده است. به طوری که همه‌ی تکنیک‌ها در فضاهایی واقعی و به شکلی کاملاً ساده رخ می‌دهند. سادگی و کوتاهی داستان‌ها، باعث ارتباط بهتر و نزدیک‌تر مخاطب نوجوان شده و در نهایت، او را به تأمل و درنگ درباره‌ی داستان وامی‌دارد. به ویژه این‌که داستان‌ها با اتفاقی معجزه‌آسا پایان نمی‌یابند تا همه چیز به صورت غیرواقعی به سرانجام برسد. این، ویژگی داستان‌های معاصر است که اتفاق‌ها و ماجراهای عجیب و تخیلی در آن‌ها رخ نمی‌دهد. حسن‌زاده در این مجموعه، با دعوت مخاطبش به تماشای یک زندگی شبیه به زندگی و شخصیت خود آن‌ها، انتقاد خود را به برخی روابط و فرهنگ‌ها و عادات نادرست بیان کرده است.

4.2. فریدون عموزاده خلیلی
1.4.2. درباره نویسنده
خلیلی که تا کنون بیش از 16 کتاب و کار گردآوری شده منتشر کرده، نخستین اثرش را در سال ۱۳۶۰به چاپ رساند. او در فاصله سال‌های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۶ مسئولیت‌های مختلفی همچون دبیر شورای ادبیات، مسئول واحد قصه، مسئول واحد کودک و نوجوان، مسئول جُنگ سوره بچه‌های مسجد و… را در حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی به عهده داشت. وی از پایه‌گذاران دفتر هنر و ادب کودک و نوجوان و دبیر شورای مدیریت در سال ۱۳۶۵ بود. عموزاده در سال ۱۳۶۷ در تأسیس ماهنامه‌ی سروش نوجوان مشارکت کرد و تا ۱۰ سال عضو شورای سردبیری این مجله بود. راه‌اندازی اولین روزنامه‌ی ویژه‌‌ی نوجوانان در تاریخ مطبوعات ایران به نام آفتابگردان از افتخارات عموزاده است. عموزاده بارها در جشنواره‌های مختلف عضو هیأت داوران بوده‌ است. او هم‌چنین مدتی کوتاه در مرکز ملی گفت‌وگوی تمدن‌ها مسئول بخش کودک و نوجوان و دبیر همایش بین‌المللی« بچه‌های زمین سلام» بود. برخی از داستان‌های او عبارتند از فریاد کوهستان، سه ماه تعطیلی، روزهای امتحان، دوچرخه‌ی آقاجان، آن شب که بی‌بی مهمان ما بود، دو خرمای نارس، قصه‌های سینمایی بابام، خدای روزهای بارانی، مجموعه 4 جلدی کلاغ‌های بولوار ساعت و…

2.4.2. آثار
1.2.4.2. پروفسور اسکولسکی و ژنرال پیسکولسکی
خلاصه‌ی داستان
کتاب، دربردارنده‌ی سه داستان کوتاه درباره‌ی رویارویی پروفسور اسکولسکی و ژنرال پیسکولسکی، در سه موقعیت گوناگون است. در داستان اول، پروفسور که قرار است یک موشک جنگی برای ژنرال آماده کند، با گم‌شدن عینکش دچار مشکل می‌شود. با شایع‌شدن این خبر که تمام دانش پروفسور در عینکش بوده، همه‌ی مردم شهر سعی دارند در پیدا کردن عینک از یکدیگر پیشی بگیرند. در پایان، همدم خانم، خدمتکار پیر پروفسور، عینکرا پیدا کرده و به پروفسور برمی‌گرداند. داستان دوم، شهردار، درباره‌ی رقابت ژنرال و پروفسور برای شهردار شدن است. ژنرال و پروفسور که آراءشان در انتخابات مساوی شده، به فکر پیدا کردن چاره‌ای برای انتخاب شهردار می‌افتند که در نهایت، با پیدا شدن یک رأی نامشخص در منقار یک کلاغ، همه‌ی تلاش آن‌ها بی نتیجه می‌ماند.
عنوان داستان سوم، دستگاه الفباربا مانیتیک، اختراع تازه‌ی پروفسور است که به وسیله‌ی آن‌ می‌تواند تمام حروف الفبا را از مغز فرد مورد نظر پاک کند. ژنرال که از پروفسور انتظار ساختن وسیله‌ای برای مقابله با دشمنان را داشته، با اطلاع از این خبر، اختراع پروفسور را به تمسخر می‌گیرد. پروفسور دستگاه را

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درباره بازآفرینی، کلیله و دمنه، بیمارستان، اجرای برنامه Next Entries پایان نامه ارشد درباره ادبیات کودک و نوجوان، کودک و نوجوان، داستان کوتاه، دوره قاجار