پایان نامه ارشد درباره فرمودیم:«، آقاکوچول، کوچک‌کردن، گنده

دانلود پایان نامه ارشد

شما تازگی‌ها دندان‌هایتان را کشیده‌اید؟» این‌جوری فرمودیم تا شاید یارو متوجه قضیه بشود و کله‌اش را بگیرد آن طرف. اما مردکه برگشت جواب داد:« خیر قربان، دندان نکشیده‌ام. فقط برای محکم شدن یکی از دندان‌هایم، آن را با پل به دندان کناری‌اش وصل کرده‌اند». این را که گفت، بلافاصله فرمودیم:« در تهران گاهی ولگردها می‌روند زیر پل‌ها قضای حاجت می‌کنند. در این‌جا شما چنین وضعی ندارید؟» یارو یک‌خرده از فرمایش ما جا خورد؛ اما انگار باز هم مقصود ملوکانه را نفهمید.( ص75-76)
طنز موقعیت: باید گفت بیشترین بار طنز در داستان‌های کتاب، در موقعیت‌ها و حوادث ایجاد شده به وسیله‌ی شخصیت‌های شاه و آقاکوچول است. تبعیت شاه از پیشنهادهای آقاکوچول
… بعد از صدور این فرمان، آروغ شاهانه‌ای زده، یک دانه برگه هلو گذاشتیم گوشه‌ی لپمان. می‌خواستیم آن‌جا بماند و خیس بخورد تا بعد از خواب نوش جان کنیم. ناگهان آقاکوچول فریاد زد:« یک گاو دیگر…» آن‌چنان خوف کردیم و هراسان شدیم که برگه‌ی هلو از دهانمان بیرون جهید و به سقف کالسکه چسبید… مدتی طی مسافت کردیم و آقاکوچول ساکت بود. کم‌کم حوصله‌مان سر رفت. آمدیم برگه‌ی هلو را از سقف جدا بکنیم و توی دهان مبارک بگذاریم تا باعث سرگرمی و شیرین‌کامی شود. به سختی به سقف چسبیده بود و جدا نمی‌شد. بی‌گمان علتش آب دهان شخص شاه بود که نظیر ندارد. خلاصه زور فراوان زدیم. برگه‌ی هلو همراه با روکش مخمل از سقف جدا شد و روکش سقف جر خورد.
آقاکوچول عرض کرد:« چی بود؟!»
فرمودیم:« شخص شاه مرتکب گندکاری شد. الان است که کالسکه‌چی از ما خسارت بخواهد و آبرویمان را بر باد بدهد».
عرض کرد:«روکش مخمل را با تکه‌های برگه هلو می‌چسبانیم سر جایش. بعد تنبان مبارک شاه را جر می‌دهیم و می‌گوییم صدای این بود».
فرمودیم:« پاداش تو هم پیش ما محفوظ است».
عرض کرد:« بقیه‌ی برگه‎‌ها را به عنوان پاداش از شما می‌گیرم».
الغرض، روکش مخمل را با تکه‌های کوچک برگه هلو چسباندیم و درست مثل اولش شد. بعد تنبان خود را با غم و غصه‌ی فراوان جر دادیم.(ص38-39)
با توجه به این‌که در برخی داستان‌ها محور اصلی طنز بر موقعیت استوار است، شیوه‌ها و روش‌های دیگر به ایجاد این موقعیت طنزآمیز کمک می‌کنند:
بندبازها از این طرف سالن به آن طرف می‌پریدند. گاهی آن‌قدر پایین می‌آمدند که موقع عبور، صدای جیغ زنان بلند می‌شد. وقتی یکی از بندبازها به سرعت از بالای سرمان می‌گذشت، دستمالی در جیب پیش سینه‌مان گذاشت که سرخ رنگ و برق‌برقی داشت. معطل نکرده فین جانداری در دستمال کردیم و دوباره در جیبمان گذاشتیم. ناگهان همان بندباز که سر و ته آویزان بود، به طرفمان شیرجه زد تا باز مثل فشفشه از بالای سر مبارک بگذرد. هوس کردیم مرحمتی فرموده چیزی به آن بندباز آویزان ببخشیم. پس کشک را از دهان مبارک درآورده وقتی بندباز بالای سرمان رسید، فوراً آن را داخل جیبش فرو کردیم. اما از بخت بد دستمان توی جیب یارو گیر کرد و به همراه او به حرکت افتادیم. قلم توانایی بیان مصیبت وارده را ندارد. ما به همراه آن میمون آویزان، از ردیف اول تا ردیف صد کشیده شدیم و تمام صندلی‌ها را از جا کندیم. صدای جیغ و داد جماعت بلند شده بود. بعد هم روی هوا بلند شدیم و به طرف بالکن طبقه‌ی چهارم شیرجه رفتیم. در طبقه‌ی چهارم، بندباز از ما جدا شد و به طرف صحنه برگشت. کت از تن یارو درآمد؛ اما دست ما به همراه کشک هنوز توی جیب کتش بود. فرمودیم:« جای شکرش باقی است که کشک را از دست ندادیم. مردکه‌ی بی‌حیا لیاقتش را نداشت».( ص87-88)
بزرگ‌نمایی: این تکنیک مانند کوچک‌کردن، تنها درباره‌ی پادشاه و بیشتر از طرف خود او به کار رفته است. مانند استفاده از فعل‌ها و واژه‌های محترمانه حتی در مورد جزیی‌ترین کارها:
به طرز بسیار با شکوهی خودمان را خاراندیم و فرمودیم: « این حرف‌های گنده گنده را از کجا یاد گرفته‌ای دم بریده؟…پس این سبیل همایونی برای چیست؟…».(ص 12)
نوع دیگر بزرگ‌نمایی، اغراق پادشاه در بیان حوادث یا توصیف موقعیت‌های گوناگون است. برای نمونه در بخش« ماجرای گم‌شدن مهره‌ی کمر میرزا مراد خان»، پادشاه در توصیف مدیر موزه با اغراق سخن می‌گوید:
مدیر موزه، مردی بود با قد بلند-مثل درخت عرعر- و ریش زیاد و بسیار سفید و شکم بسیار گنده که شکم ما، در برابرش مثل گوجه گیلانی در برابر طالبی ورامین بود. وقتی خواستیم با هم دست داده و تعارفات معمول را انجام دهیم، شکم‌هایمان به همدیگر خورد و مانع از رسیدن دست‌ها به هم شد. اندکی فشار آوردیم، نشد. فشار بیشتر هم جایز نبود…ناچار، هر دو، نیم‌دور چرخیده از پهلو دست دادیم.(ص 66)
هم‌چنین در جای دیگری از همین بخش، موقعیت به وجود آمده را این‌گونه توصیف می‌کند:
بعد از فرمایشات ما، نمی‌دانیم چرا میرزامرادخان تشریفات‌چی ناگهان بنا کرد مثل خر سرفه کردن. گویا چای توی گلویش پریده بود. مرحمت فرموده، با همین عصای همایونی، چند بار کوبیدیم توی کت و کولش که یک وقت خفه نشود روی دستمان بماند. به هر حال، با ضربه‌های ملوکانه‌ای که توسط شاه زده شد، سرفه‌اش خوب شد اما صدایی از او درآمد که مانند صدای بوق کالسکه بود. بدبخت ناله‌اش به آسمان بلند شده بود. گویا قدری محکم مرحمت فرموده، با شدت او را مورد تفقد قرار داده بودیم. بعداً طبیبان گفتند بر اثر ضربه‌ی ملوکانه، یکی از مهره‌های ستون فقرات آن مرد از جا درآمده و احتمالاً توی لگن خاصره‌اش افتاده است.(ص70-71)
کوچک‌کردن: بیشترین تکنیکی که در این داستان به چشم می‌خورد، کوچک کردن است که بیشتر از طرف پادشاه و برای تحقیر دیگران یه کار رفته است. به طوری که در تمام نقل قول‌هایی که از طرف دیگران بیان می‌کند از فعل« عرض کرد» یا مواردی شبیه آن استفاده کرده است. هم‌چنین طرز خطاب کردن آقا کوچول در بسیاری موارد با اصطلاح« دم بریده» یا صفت‌های دیگر همراه است:
آن دم بریده خنده‌ای موزیانه کرد که ای کاش روی آب می‌خندید.(ص13)
آقا کوچول، آن ورپریده‌ی زبان‌بریده، عرض کرد:« اما بچه کمی با سیب‌زمینی و پیاز فرق می‌کند و اگر بچه‌ای نباشد، کالسکه‌ای هم بیرون نمی‌آید».(ص98)
این امر درباره‌ی عامه‌ی مردم و همه‌ی کسانی که پادشاه با آن‌ها در ارتباط است دیده می‌شود. برای نمونه در بخشی از داستان که پادشاه وارد حمامی در روسیه شده، از نوکرانش می‌خواهد که حمام را برای او قرق کنند:
اخمی کرده، فرمودیم:« به هر حال از هر راهی که بلدید، این اراذل و اوباش بوگندو را از حمام بیندازید بیرون. می‌دانید که ما در حمام‌های وطنی هم تحمل حضور مردم کوچه و بازار را نداریم».(ص49)
گاهی این کوچک‌کردن در رفتار پادشاه نمود پیدا می‌کند:
چاره‌ای نبود. با آن دم‌بریده، بنا کردیم دو نفری این طرف و آن طرف را گشتن. زیر فرش‌ها و توی گنجه‌ها و لای درزها را گشتیم. به وضعی که تمام اتاق را به‌هم ریختیم و لوازم و وسایلش را ضایع کردیم. اگر کسی اتاق را در آن وضع می‌دید، گمان می‌برد در آن‌جا از یک خرس وحشی نگهداری شده است. اما از آن‌جا که اتاق آقا کوچول بود، اشکالی نداشت.(ص9-10)
نام‌گذاری هر فصل از سوی راوی سفرنامه( پادشاه) در مواردی با کوچک‌کردن و تحقیر همراه است:
ماجرای حمامی بی‌عار و خزینه‌ی بی‌بخار، ماجرای بازدید سلطان از آت و آشغال‌های موزه، ماجرای گداهای قرتی که چشمشان را درآوردیم، ماجرای کالسکه‌ی بی‌اسب و مردم بی‌شعور لندن.
ساختار‌های زبانی‌:
تشبیه: این آرایه در بیشتر موارد همراه با کوچک‌کردن است. به این ترتیب که پادشاه با تشبیه و مقایسه‌ی یک فرد او را تحقیر کرده یا موقعیتی ایجاد می‌کند که او را مورد تمسخر قرار دهد:
بعد از آن میمونی بود چاق و گنده و سیاه که هر کاری که از آدمیزاد برمی‌آید، او هم می‌کرد… توی عمرمان میمون آن‌قدر لوس و ازخودراضی ندیده بودیم. به شاپور فرمودیم:« همه چیزش مثل تو است و مو نمی‌زند. فقط تو حرف می‌زنی و او حرف نمی‌زند. بنابراین اگر زبان تو را ببریم دیگر با او فرقی نداری».(ص92)
در مواردی آقاکوچول با تشبیهی که به گونه‌ای با کنایه و کوچک‌کردن همراه است، به طور غیرمستقیم پادشاه را به سخره می‌گیرد:
…حواس مبارک به اسب‌ها بود. رنگشان یک سیاه براق ناجوری بود که چندشمان شد. سقلمه‌ای به پهلوی آقاکوچول زده فرمودیم:« در چشم‌های این اسب‌ها، شرارت و خباثت عجیبی ملاحظه می‌فرماییم. بی‌گمان از آن اسب‌های نانجیب باشند».
عرض کرد:« باکی نیست. در خوردن کاه زیاده‌روی کرده‌اند، دارد از چشم‌هایشان می‌زند بیرون. ذات همایونی هم وقتی لقمه‌های بزرگ نان و کباب میل می‌کنند، چشم‌هایشان درشت و خوشگل می‌شود».(ص24)

2.2.5.2. عشق خامه‌ای
خلاصه‌ی داستان
داستان، ماجرای خانواده‌ای است که به دلیل مشکلات اقتصادی، به زادگاه اصلی پدرشان مهاجرت می‌کنند. حوادث داستان با روایت کوچکترین فرزند خانواده و با ورود آن‌ها به خانه‌ی عمو آغاز می‌شود. محور اصلی این داستان، بر پایه‌ی عشق پسرعمو به شیما- دختر بزرگ خانواده- و تلاش برای ابراز این علاقه است. این در حالی است که مادر شیما از راه‌های گوناگون سعی در جلوگیری از ازدواج آن‌ها دارد. در این میان، عمو که شخصیتی کاملن جدی است، به صورت اتفاقی از این ماجرا باخبر می‌شود و پسرش را از خانه بیرون می‌کند. پسرعمو- که حال روحی مناسبی ندارد- پس از اقامتی کوتاه در یک روستا، با تلاش‌های پدرش به خانه برمی‌گردد؛ در حالی که عشق به شیما را فراموش کرده و مشغول آموزش خوشنویسی است.

تکنیک‌ها
کنایه: در بیشتر دیالوگ‌های بین شخصیت‌ها، از این تکنیک استفاده شده است. این کنایه‌ها، علاوه بر نقش اصلی خود که بیان یک مطلب به صورت غیر مستقیم است، گاهی به منظور کوچک‌کردن شخص مقابل یا گوشزد کردن موقعیت پیش‌آمده به کار می‌روند. برای مثال در اوایل داستان که اعضای خانواده در اتوبوس هستند، گفتگوهای راننده با یکی از مسافران، به صورت کنایی به موضوع دستشویی رفتن مسافران اشاره دارد:
یکهو یک جوان لاغر و سبیلو آمد جلو به شاگرد راننده گفت:« قربونتم. بگو آقای راننده نگه داره من برم این دور و برا یه تلفنی بزنم».
شاگرد راننده اخم کرد وگفت:« توی خط دو ساعته که کسی تلفن نمی‌زنه. خودتو نیگه دار. بذار آخر خط هرچی تلفن خواستی بزن».
– آخه قربونتم بدجوری خط رو خط شده. یه فکری برای ما بکن.
– باشه… بذار برم با راننده صحبت کنم… حتماً قبول می‌کنه. توی این خط تکه، خیلی آقاس.
شاگرد راننده دوباره لق‌لق کنان خودش را به راننده رساند و در گوشش یک چیزهایی گفت. یک دقیقه بعد ماشین جلو یک دشت صاف و خشک ایستاده بود.
– آقایون، هرکی می‌خواد تلفنی چیزی بزنه، بفرمایید. دیگه نگه نمی‌داریم تا آخر خط. بچه مچه‌ای اگه دارین که تلفن داره، بفرمایید. ما دو دقیقه بیشتر وانمی‌ستیم. اگه معطل کنین توی خط زابه‌راه می‌شین. راننده بعد از اخطار شاگردش برگشت رو به مسافرها و گفت:« په‌هه… آره بابا… بفرمایید… مثل امروز صبی بچه‌تون توی اتوبوس بی‌سیم نزنه. وقتی هم رفتید پایین، فقط یه سلام و احوالپرسی. درد دل بمونه برای مقصد!»( ص17)
در جای دیگری از داستان با تکنیک کنایه همراه با کوچک‌کردن روبه‌رو هستیم:
یک بار به بابا گفتم:« چند هزار ساله که این باغ‌ها هستن و چند هزار ساله که هروقت بچه‌ها حوصله‌شون سر می‌ره، باباها بهشون می‌گن برید توی باغ‌های اطراف بگردید… بابای کوچولوی عزیزم، من از آدمایی که اصرار دارن ما از طبیعت و کوه و دشت و دار و درخت مثل بزهای کوهی لذت ببریم، تعجب می‌کنم. واقعاً چه فایده‌ای داره که مثل انسان‌های اولیه، یکسره روی علف راه بریم و صدای باد و رودخونه‌رو بشنویم؟… بابا اگه یه کمی انصاف داشته باشی، قبول می‌کنی که این‌جا جای زندگی نیست».
بابا با خونسردی عجیبی گفت:« روزی چندبار این‌جوری میشی؟… هر دفعه چقدر طول می‌کشه دخترم؟…»
منظور بابا این بود که من عقل درست و حسابی ندارم و گاه و بی‌گاه به اوجش می‌رسم!( ص137و138)
طنز موقعیت: انتخاب چنین موضوعی از سوی نویسنده و پرداخت آن، به

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درباره ادبیات کودک و نوجوان، کودک و نوجوان، داستان کوتاه، دوره قاجار Next Entries پایان نامه ارشد درباره پیرمرده، مهماندار، آقا...، آن‌قدر