پایان نامه ارشد درباره ضرب المثل

دانلود پایان نامه ارشد

در آن درس خوانده بودم” (دانش آراسته، 1389: 12)

4-2-6 شيوه شخصيت پردازي
راوي (نويسنده) شخصيت هاي داستان را مستقيما? به خواننده معرفي مي کند.
نويسنده در قالب راوي از همان ابتداي داستان با معرفي شخصيت ها و تحليل اعمال و رفتار آنان شخصيت‌هاي داستانش را به خواننده مي شناساند.

4-2-7 گفت گو
گفت و گوي دو طرفه
“از پوررستگار پرسيد: چرا بالاي اين تقويم روبان سياه زده اي؟
پوررستگار عکس کنار تقويم را نشان داد و گفت: خوب نگاه کن.
موضوع برايت روشن خواهد شد و او با دقت به عکس خيره ماند اما چيزي دستگيرش نشد به پوررستگار گفت: چيزي نفهميده ام. پوررستگار گفت: بيشتر دقت کن. کم کم موضوع برايش روشن مي شد عکس شباهت کمي به داماد داشت. پوررستگار گفت: اين عکس پسر من است.” (همان: 14)

4-2-8 لحن
4-2-8-1 لحن کلي داستان
داستان به لحن خاطره به گونه ي توصيفي نوشته شده است.

4-2-8-2 لحن گفتاري شخصيت ها
نقش و موقعيت خاص شخصيت ها سبب ايجاد لحن گفتاري متفاوت مي شود.

الف: لحن تحقيرآميز و توهين آميز
“اينجا پدرم با من دعوا کرد که چرا درس نمي خواني؟ از خيابان گردي خسته نشدي؟ مي خواهي حمال شوي؟” (همان:12)
ب: لحن محبت آميز
“اينجا خواروبار فروشي حسن هويشي بود. تازه تشکيل خانواده داده بودم به من گفت: اينجا دکان خودت است.” (همان: 12)
ج: لحن دوستانه و صميمي
“ياد علي خياط به خير که لباس دامادي ام را تنم کرده بود و مي گفت: توي آينه خودت را نگاه کن ببين چه شده اي- کت توي تنت رقص مي کند.” (همان: 12)
د: لحن بزرگ منشانه
“آنجا کفاشي گلکار بود. هر وقت به او کفش سفارش مي دادم، مي گفت: هر که از تو پرسيد کجا دوخته اي. بگو آخر مردم عقلشان توي چشمشان است.” (همان :12)
ه : لحن گلايه آميز
“بعد سر گلايه را باز کرد و گفت: ياد آن ايام به خير” (همان: 13)

4-2-9 زاويه ديد
اين داستان در حوزه داناي کل يا عقل کل زاويه ديد بيروني قرار گرفته است و داستان از زاويه ديد سوم شخص نقل مي شود و نويسنده به قالب شخصيت ها مي رود و خصوصيت هاي روحي و خلقي آنان را براي خواننده تشريح مي کند.

4-2-10 اجزاي صحنه
4-2-10-1 محل جغرافيايي
موقعيت مکاني داستان نامشخص است اما مشخص است که شهر زادگاه نويسنده است که بايد رشت باشد.

4-2-10-2 کار و پيشه ي شخصيت ها
پوررستگار سلماني شهر بود. حسن هويشي و خواربار فروشي داشت. رضا نجار بود. علي خياط بود. گلکار کفاش محله بود و آقاي رسايي مدير دبيرستان نوربخش بود.

4-2-10-3 زمان
زمان داستان در گذشته اتفاق افتاده بود ولي بيان کننده خاطره اي از رويدادهاي عصر نويسنده است.

4-2-10-4 محيط کلي و عمومي شخصيت ها
خصوصيات اخلاقي و مقتضيات فکري
از پوررستگار سلماني شهر بود که از او به عنوان شخصي که سالها در اين شهر کار بود و به عنوان شخصيت ثابت که در سالهاي زندگي با توجه به مصائب روزگار آرايشگاه خود را با همان فضا و خاطرات و عکسهاي قديمي حفظ کرده بود ياد شده است.

4-2-11 زبان داستان
داستان با زباني ساده، توصيف شده است و گاهي پر از اطناب است.

4-2-11-1 استفاده از توصيف
“آن روبان سياه هنوز بالاي آينه قدي و روي تقويم ديواري آويزان بود. پوررستگار چرا ان تقويم را برنمي‌دارد. مگر سال و ماه در آن کهنه نشده؟ چند بار مي خواست از او بپرسد چرا اين تقويم را دور نمي‌اندازي؟ شايد برايش نامي خاص داشت که آن را دور نمي ريخت. و نمي گرفت عمل آدم پايبندش مي‌شود و مکافاتش را پس مي هد.” (همان:11)

4-2-11-2 استفاده از ضرب المثل (مثل ساير)
از ضرب المثل ها کمک مي گرفت و آن را با زندگي پيوند مي داد و با اغراق به ديگران انتقال مي داد. عقيده داشت اين ضرب المثل ها بي خود ساخته نشده و حکمتي در کار بوده اما گاهي دچار شک و ترديد مي شد که چرا بعضي ها به مکافات اعمالشان نمي رسند بعد با خود مي گفت: شايد به مکافات عمل خود رسيده اند و من نديده ام لابد حکمتي در کار پروردگار عالم است که بنده نبايد از آن باخبر باشد. برايش دنيا حساب و کتاب داشت وگرنه سنگ روي سنگ بند نمي شد. (همان: 12-11)

4-2-11-3 به کارگيري کلمات و ترکيبات خارجي
هادي جوافشان که سبيل مي گذاشت سرش را پارافين مي زد و خودش را به شکل “کلارک گيبل” درمي‌آورد. (همان: 13)
اکبر مبرهن که هميشه روزنامه به دست داشت و از پيمان “آتلانتيک” حرف مي زد و حساب بمب اتمي امريکا و شوروي را داشت. (همان: 13)
“علي بهبودي با آن سبيل پرپشت که به علي استالين معروف شده بو” (همان: 13)

4-2-12 درون مايه
درون مايه اين داستان به اين نکته ي مهم اشاره دارد که انسان بعد از مدتي با وجود از دست دادن عزيزي (پسر پوررستگار) دوباره مي تواند به شرايط عادي زندگي برگردد و با گذشت سالها همان فضا و همان حالات روحي خود را حفظ کند. و گذشت زمان را با عکس وتقويم ها زند نگه دارد.
“بعد سيگاري روي لبش گذاشت و آتش زد” (همان:14)

داستان سوم وچهارم : اوراق مشارکت وچرخش روزگار
اوراق مشارکت و چرخش روزگار داستان نيستند بلکه طنزهاي کوتاهي هستند که نويسنده براي خواندن و يا شايد عوض کردن فضاي جوي داستان بيان مي کند.

4-3 داستان پنجم: سالن تابستاني
4-3-1 موضوع داستان پنجم
در مورد باريدن برف در فصل زمستان است که نويسنده سعي کرده با پرورش اين موضوع نگاه عميق خود را به باريدن برف و تبعات آن به اجتماع آن روز بکشاند.
“اين که برف نيست شما برف نديده ايد. آن وقت ها مردم از روي بام خانه ها راه مي رفتند” (همان:23)
4-3-2 طرح
با باريدن برف در زمستان مردم با مشکلات عديده اي روبرو مي شدند که يکي از مشکلات به دليل پارو نکردن برف از پشت بامها ريختن سقف خانه ها و مغازه ها بود که از بين اينها سقف مغازه خياطي راوي داستان نيز به خاطر زرنگ بازي برف پارو که به جاي اينکه برف را پارو کند در وسط دکان سفت کرده بود مي ريزد و به قول دوست راوي تبديل به سالن تابستاني مي شود اما بعد از آمدن برف مردم دچار مشکلات عديده اي مي شوند از جمله گرسنگي و نداشتن برق و گرانفروشي کسبه:
در اين داستان از زبان راوي به به شرح و بسط اين مشکلات پرداخته مي شود.

4-3-3 ساختار طرح
ساختار طرح از يک بحران وپديده جوي صحبت مي کند که بعد از باريدن برف مردم دچار بحران و سختي‌هاي زيادي مي شوند .

4-3-3-1 شروع
همانطوري که در موضوع بيان شد شروع داستان با بارش برف و برخورد مردم در مورد اين بلاي طبيعي است
“اين که برف نيست. شما برف نديده ايد. آن وقت ها مردم از روي بام خانه ها راه مي رفتند در عوض مثل حالا اين قدر بي رحم نبودند. به ياري هم مي شتافتند. حرص و آز مال دنيا را نداشتند. حالا فقط زار مي‌زنند. سيرند اما خود را گرسنه نشان مي دهند معلوم نيست کي مستحق است. کي نه. مي خواهيد باور بکنيد مي خواهيد باور نکنيد” (همان: 23)

4-3-3-2 ناپايداري
آنچه داستان را از حالت عادي و تعادل خارج کرده است اتفاقات بعد از باريدن برف است. “داشتم مي رفتم قهوه خانه صبحانه بخورم. قهوه چي گفت: نان ندارم. از گرسنگي نا نداشتم سگي را ديدم. که تکه ناني به دندانش بود دنبالش دويدم و نان را از دهانش قاپيدم و خوردم.” (همان: 23)

4-3-3-3 گسترش
“ديشب دکانم ريخت. سابق اگر بود خيالي نبود. اما حالا قدرت خريد يک قيچي را هم ندارم لباس مردم توي دکانم بود. رفتم کميته امداد که نگويد چرا قبلا? خبر ندادي. در جوابم گفتند: تنها مال تو نيست. خيلي از دکان ها و خانه ها ريخته، فروشگاه اتکا، مسجدامام جعفر صادق مدرسه شهيد فتحي فر وقتي شنيدم خلع سلاح شدم” (همان:24-23)
حادثه ي باريدن برف و ريختن سقف دکان راوي (گوينده داستان) که باعث بيکاري وي گرديد و از سويي نداشتن ممر درآمد گسترش طرح داستان را در پي دارد.

4-3-3-4 تعليق
در واقع با ريختن سقف دکان و نداشتن پول براي خريدن قرص هاي زن راوي خواننده احساس نگراني مي‌کند که عاقبت راوي داستان چه مي شود.
“اين قرص ها مال خانم من است که يک هفته توي جيبم مانده. نمي گويم پول نداشتم، داشتم. اما خرج دوا و دکترش کرده ام. حالا ديگر پول ندارم قرص ها را بگيرم.” (همان:22)

4-3-3-5 بحران
“مدتي سر پا ماندم تا يکي بيايد که آمد و گفت: خيالت راحت باشد. يک نمونه اش را شنيدي خرابي در سطح شهر خيلي زياد است اکيپ ما دارد بررسي مي کند اين برف نبود بلا بود همه را غافلگير کرد. ديدم ايستادن ديگر برايم آب و نان نمي شود و در واقع اين بدبختي حق ماست از بس که دروغگو شديم استاندار توي راديو و تلويزيون مي گفت: هشتاد درصد شهر برق دارند چه دروغ شاخداري. انگار مردم… شنيده‌ام او را به شدت کتک زدنده ااما باور نمي کنم. من اين مردم را مي شناسم آن ها هميشه تخيل خود را جانشين واقعيت مي کنند مگر مي شود استاندار بدون محافظ بيرون بيايد. مردم هميشه از شکم خودشان حرف درمي‌آوردند” (همان: 24)

4-3-3-6 نقطه اوج
“در واقع مي خواستم فرياد بزنم: اين چه وضعي است چرا به داد مردم نمي رسيد. چرا فقط حرف مي زنيد شما که خودتان را از ما مي دانيد. پس چرا توي خانه هايتان قايم شده ايد. اين حرف ها توي دلم بود. اما چه طوري مي توانستم آن را بگويم.” (همان:24)
“توي سه راه پاستوريزه، يک وانت نان آورده بودند و داشتند ميان مردم تقسيم مي کردند قيامت بود. مردم از دست يکديگر نان ها را قاپ مي زدند من خودم خيلي ها را ديدم که چند بار نان گرفته بودند. ما به حق خودمان قانع نيستيم. به معتادها نبود نان را مي گرفتند و به اين و آن مي فروختند. اما آنهايي که دستشان به دهانشان مي رسيد چي؟ آن ها هم محتاج بودند.” (همان:25-24)
نقطه‌ي اوج داستان بعد از باريدن برف و مشکلات و کمبودهاي آن دست اما خيلي ها هم با وجود اينکه مشکلي نداشتند باز هم به دنبال گرفتن حق ديگران بودند.
4-3-3-7 گره گشايي
گره گشايي بعد از نقطه اوج داستان است.
“وقتي از کميته امداد که نااميد شدم، به يکي از دوستانم که در “مسکن و شهرسازي” کار مي کرد تلفن کردم. هزار بار با هم صفا کرده بوديم. گفتم: دکانم ريخته. چه بکنم؟
گفت: خيلي از جاها شده سالن تابستاني. توي دلم گفتم: اين هم وقت گير آورده. من دارم توي بدبختي دست و پا مي زنم او شوخي اش گرفته. اما بعد دوزاري ام افتاد که منظورش سقف خانه ها، دکان ها و ديگر اماکن عمومي است. از غصه خنده ام گرفت. به سبک خودش گفتم: اتفاقا? مال من هم شده سالن تابستاني. گفت: صبر کن مي آيند براي بررسي.” (همان: 25)

4-3-3-8 پايان
به خدا اگر پارو داشتم نمي گذاشتم خانه ها سالن تابستاني بشوند (دانش آراسته :26)
همان طور که ملاحظه مي شود در اين داستان نويسنده از نتيجه گيري صريح خودداري نموده و آن را به عهده ي مخاطب قرار داده تا ذهن فکر او را به حرکت درآورد.

4-3-4 پيرنگ بسته يا پيرنگ باز
حوادث داستان از نظم طبيعي برخوردار است و نويسنده فرصت نتيجه گيري از داستان را در اختيار خواننده قرار داده و از ارائه‌ي نتيجه صريح خودداري نموده است. با توجه به اين ويژگي داستان از پيرنگي باز برخوردار است.

4-3-5 شخصيت
4-3-5-1 از نظر ماهيت
شخصيت هاي به کار گرفته شده همه شخصيت انساني هستند که عبارتند از:
راوي- قهوه چي- زن راوي- کارمند کميته امداد- استاندار- اسدالله- دوست راوي (که در مسکن و شهرسازي کارمند است) – برف پاک کن- پسران راوي (نويسنده)

4-3-5-2 شخصيت از نظر ماهيت
الف: شخصيت اصلي:
راوي داستان (نويسنده) شخصيت اصلي داستان است.
ب: شخصيت فرعي
قهوه چي- زن راوي- استاندار- اسدالله- کارمند کميته امداد- برف پاک کن- دوست راوي که کارمند مسکن و شهرسازي است از شخصيت هاي فرعي محسوب مي شوند.
اما دوست راوي که کارمند مسکن و شهرسازي است شخصيت همراز داستان است که شخصيت اصلي به او اعتماد مي کند و اسرار خود را با او در ميان مي گذارد.

4-3-5-3 شخصيت از جهت تحول پذيري
ايستا، پويا
شخصيت از آغاز تا پايان داستان بدون تغيير و تحول باقي مي مانند بنابراين شخصيت پويايي در داستان وجود ندارد. “اصولا? قصه ها، چه کوتاه چه بلند اغلب شخصيت هايي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درباره داستان کوتاه، سلسله مراتب Next Entries پایان نامه ارشد درباره انتقال اطلاعات، ضرب المثل