پایان نامه ارشد درباره صالحي، اصلي، نوعي

دانلود پایان نامه ارشد

برايم مي‌نوشت و هر چه توي دلش بود بيرون مي ريخت. دبير بود. ” (همان: 7)

4-1-3-2 ناپايداري
آنچه داستان را از حالت تعادل خارج مي کند و از آن به ناپايداري ياد مي کنند در اين داستان نويسنده اي است که فکر مي کند هنوز در قرن نوزده زندگي مي کند و دوست داشت مثل يک نويسنده با سردبير مجله مکاتبه کند.
“خيال مي کرد روزي اين نامه ها چاپ خواهد شد و اسم او را سر زبان ها خواهد انداخت با من مثل دو تا نويسنده نامه نگاري مي کرد من گاه خيلي کوتاه جواب نامه هايش را مي دادم اما او گلايه مي کرد که چرا جوابش را کوتاه مي نويسم” (همان: 10-9)

4-1-3-3 گسترش
اين بخش حجم عمده اي از داستان را در برگرفته است و بيشترين تلاش نويسنده در اين قسمت شناساندن دوستش و روحيات و اخلاقيات او و همچنين خانواده اوست “مي گفت: زنم مي گويد دبيري که ماشينش را جلو خانه هاي مردم پارک مي کند و درس خصوصي مي دهد معلوم است سر کلاس احساس مسؤوليت نمي کند. چند روز بعد تلفن مي کرد، يادش مي رفت از قول او چه گفته و از زنش شکايت مي کرد که زندگي اش را قبول ندارد و بي خود وقتش را صرف نوشتن مي کند و همين نوشتن او را عقب انداخته است. مي گويد خانه را بفروشيم و برويم تا تهران زندگي کنيم بچه ها را عليه من مي شوراند به آن ها هم مي گويد که اينجا جاي زندگي نيست بچه ي کوچکم سامان که سال آخر دبيرستان است توي چشم من نگاه مي کند و مي گويد: بابا تو آخرين کسي هستي که در اين خانه نماز مي خواني من هم از اينجا خوشم نمي آيد شهر دلگيري است و غروب غم انگيزي دارد اما بروم تهران چه کار؟ آنجا شلوغ است و سگ صاحبش را نمي شناسد. (همان: 8)

4-1-3-4 تعليق
نقطه تعليق داستان بلاتکليفي نويسنده در مقابل زن و بچه اش است:
“راستي وضع مسکن توي ولايت چطور است؟ خيلي دلم مي خواهد ساکن آنجا شوم اما فکر نمي کنم زن و بچه ام موافقت کنند نمي‌دانم چه کار کنم روز به روز دارم تنها تر مي شوم مي داني که من آنجا دو تا دوست دارم يکي تو هستي و يکي هم صالحي. ” (همان:8)

4-1-3-5 بحران
نويسنده در نقطه بحراني داستان بلاتکليفي خود را در مقابل دوستش بيان مي کند و به دنبال راه حل مي‌گردد:
“اصرار مي کرد سلامش را به صالحي برسانم اما وقتي سلامش را مي رساندم صالحي شانه بالا مي انداخت و مي گفت: ولش کن بالا خانه اش خوب کار نمي کند. هفته اي يک نامه ي فدايت شوم يا شعر و داستان برايم مي فرستد که هيچ کدام قابل چاپ نيست معلوم نيست چرا مي نويسد.
بنابراين وقتي مي پرسيد: سلام مرا به صالحي رساندي؟ عصبي مي شدم. بدبخت نمي دانست او درباره اش چه فکر مي کند چند بار مي خواستم حقيقت را به او بگويم. اما او آدم اين قرن نبود و در قرن نوزدهم زندگي مي کرد” (همان: 8)

4-1-3-6 نقطه ي اوج
تقطه اوج داستان اينجاست که راوي مي خواهد به نويسنده بفهماند که الان قرن نوزده نيست و آدمهاي داستان ديگر آدمهاي گذشته با افکار گذشته نيستند.
يک بار در حال سگي به او توپيدم که در خواب و خيال زندگي مي کند دنيا بر محور افکار و احساسات او مي چرخد خيال مي کند دارد چيزي خلق مي کند سر قدم هم رفته بودم که با ذهن امن نمي شود چيزي خلق کرد اين راه بي تابي مي خواهد و ذاتش بر پريشاني و تخريب بنا شده است. بعد يقه ي خودم را گرفته و به خود بدوبيراه گفته بودم و به کسي که مرا به اين راه انداخته لعنت مي فرستادم و در واقع با اين بهانه مي خواستم او را به خودش بياورم. بداند کجا زندگي مي کند. گفته بودم: دنياي من و تو ديگر گذشته بيخود داريم دست و پا مي زنيم واقعيت را قبول کنيم. مي خواستم حاليش کنم دارم از زبان صالحي و همپالگي هايش حرف مي زنم که دوست دارند اين ها را از زبان ما بشنوند. (همان: 9)

4-1-3-7 گره گشايي
گره گشايي در اين داستان بعد از نقطه ي اوج اتفاق مي افتد و در آنجا که نويسنده با شنيدن حرفهاي راوي داستان به خود مي آيد و از دنياي خيالي خود بيرون مي آيد:
((اما وقتي گفت: تو راست مي گويي. دلم آتش گرفت. خودم را ملامت کردم که چرا دنياي تلخ خودم را به او تزريق کردم چرا اين آدم يکه شناس را رنجانده ام که هنوز از دوستي هاي فراموش شده ياد مي کنددر حالي که خودش فراموش شده است)) (همان: 9)
“مي گفت: چندي پيش خواب سيروس را ديدم. شب احيا رفته بودم مسجد. ديدم گوشه اي نشسته سرش را گرفته ميان دو دست و دارد گريه مي کند. نيمه شب بود و داشتم ذکر مي گفتم. چشم هايم را ماليدم و با خود گفتم: يعني درست مي بينم. اين سيروس است؟ رفتم کنارش نشستم و گفتم تو اينجا چه مي کني؟ خنديد و گفت: بله ديگه. اين تکيه کلامش بود. فهميدم به من احضار شده. مي خواهد از خداوند برايش طلب آمرزش کنم. مي گفت: وقتي از خواب بيدار شدم نماز شکرانه خواندم. آخر او به گردن من خيلي حق داشت. اولين کسي بود که داستانم را توي مجله آرش چاپ کرد. به من گفت: مي دانم به احضار و اين چيزها اعتقاد نداري. اما بدان که دنيا بي حجت نيست”. (دانش آراسته: 10-9)

4-1-3-8 پايان
در قسمت پاياني داستان راوي سعي کرده پس از گره گشايي با ايجاد صحنه اي کوتاه تامل خواننده را برانگيزد تا خواننده تأثيري را که لازمه يک داستان خوب است دريافت نمايد.
“از حرفش احساس ناراحتي مي کردم کاش مي دانست در کجا زندگي مي کند و اين حرف ها را توي تلفن نمي زد خيال مي کردم کسي گوش خوابانده ممکن است برايم دردسر درست کند. چطور مي توانستم به کسي که گوش خوابانده حالي کنم که آدم بايد صفاي باطن داشته باشد. اول به او توپيدم که چرا از دنياي دن کيشوت وارش دست نمي کشد اما زود به خودم آمدم اين يک بي انصافي است. آدم بي رويا سنگي بيش نيست. آدم بي رويا از واقعيت چماق درست مي کند و به سرت مي کوبد همان طور که من داشتم به سرش مي کوبيدم. خوب شد زود گفت: از اين حرف ها بگذريم. سيگارت را کم کن ما تو را لازم داريم. اما من آن دعانويسي هستم که مي ترسيدم توي خواب صالحي احضار شوم مثل آن هايي که در مجله اش رديف شده و برايش يقه دراني ?مي کنند”. (همان: 10)

4-1-4 پيرنگ بسته يا پيرنگ باز
داستان اول از اين لحاظ که نظم طبيعي حوادث بر نظم ساختني و قراردادي آن غلبه دارد به پيرنگ باز نزديک است اما از آنجايي که پايان داستان به يک نتيجه قطعي منجر مي شود با خصوصيات پيرنگ بسته مطابقت دارد.

4-1-5 شخصيت
وقتي به شخصيت داستاني مي پردازيم بايد بدانيم که شخصيت ساخته شده توسط نويسنده از چه نوعي است. بدين منظور شخصيت هاي هر قصه از جهات زير بررسي مي شود:
1- شخصيت از نظر ماهيت (انسان، غير انسان)
2- شخصيت از جهت اهميت نقش (اصلي، فرعي)
3- شخصيت از جهت تحول پذيري (ايستا، پويا)
4- شخصيت از لحاظ گستردگي و کمال (ساده، جامع)
5- شخصيت از نظر نوع و کاربرد (قالبي، قراردادي، نوعي، تمثيلي، نمادين، همه جانبه)

4-1-5-1 شخصيت از نظر ماهيت
نويسنده در اين داستان از 6 شخصيت که همه از نظر ماهيت شخصيت انساني هستند بهره گرفته که عبارتند از:
راوي، دوست نويسنده راوي، زن نويسنده، صالحي، سامان پسر نويسنده، سيروس

4-1-5-2 شخصيت از جهت اهميت
الف: شخصيت اصلي
نويسنده که دوست راوي است شخصيت اصلي داستان است که در محور قرار مي گيرد و نظر خواننده را يه خود جلب مي کند او با نظرات و افکاري که دارد که هنوز در خاطرات گذشته غرق است و نتوانسته با دنياي جديد و قرن حاضر خود را وقف دهد شخصيت اصلي داستان است.

ب: شخصيت مخالف
راوي داستان و صالحي شخصيت مخالف “رقيب49” در داستان حضور دارد. “هر کاراکتري که در برابر اعمال کاراکتر محوري به مخالفت برخيزد کاراکتر رقيب يا مخالف خوانده مي شود” (قادري، 1388: 215).
پ: شخصيت هاي فرعي
مابقي ها از جمله زن نويسنده، سامان پسر نويسنده، سيروس، شخصيت هاي فرعي محسوب مي شدند اما در اين داستان نکته جالب اين است که راوي شخصيت همراز محسوب مي شود که نويسنده به او اعتماد مي کند و اسرار خود را با او در ميان مي گذارد.
“شخصيت همراز، شخصيت فرعي در داستان و نمايشنامه است که شخصيت اصلي به او اعتماد مي کند با او اسرار مگو را در ميان مي گذارد. ” (مير صادقي، 1388: 70)

4-1-5-3 شخصيت از جهت تحول پذيري
ايستا، پويا
در اين داستان، تنها شخصيت پويا نويسنده يا دوست راوي است که در پايان داستان ديدگاهش نسبت به زندگي تغيير پيدا مي کند.
“اما من آن دعانويسي هستم که مي ترسم توي خواب صالحي احضار شوم، مثل آدم هايي که در مجله اش رديف شده و برايش يقه دراني?مي کنند” (دانش آراسته، 1389: 10)

4-1-5-4 شخصيت از جهت گستردگي و کمال
ساده، جامع
همه شخصيت هاي داستان شخصيت هاي ساده اند و شخصيت جامع به چشم نمي خورد
“شخصيت هاي جامع “پيچيده و چند وجهي است، تعريف اين شخصيت ممکن است نيازمند يک مقاله براي تجزيه کامل آن باشد.” (پرين، 1378: 47)

4-1-5-5 شخصيت از جهت نوع کاربرد
شخصيت هاي نوعي
“شخصت نوعي يا تيپ نشان دهنده خصوصيات گروه يا طبقه اي از مردم است که او را از ديگران متمايز مي کند. شخصيت نوعي نمونه اي براي امثال خود.
براي آفريدن چنين شخصيتي بايد حقيقت را از چند نمونه واقعي و زنده گرفت و با هنرمندي درهم آميخت تا شخصيت نوعي مورد نظر آفريده شود. ” (ميرصادقي، 1388: 101)
زن نويسنده، پسر نويسنده سامان، صالحي، و سيروس همه شخصيت ها نوعي هستند.

4-1-6 شيوه شخصيت پردازي
نويسنده در اين داستان ابتدا از شيوه ي مستقيم شخصيت پردازي بهره مي گيرد و تا حدي شخصيت اصلي داستان را به خواننده معرفي مي کند.
تلفن که زنگ مي زد اولين حرفش اين بود: مشغول دعانويسي هستي؟ منظورش نوشتن بود” (دانش آراسته، 1389: 7)
و سپس با استفاده از شيوه ي غير مستقيم شخصيت پردازي به شکل نمايش يعني از طريق اعمال و گفتارها آن را به خواننده معرفي مي نمايد و خواننده از اين طريق به ماهيت شخصيت ها پي مي برند.

4-1-7 گفت و گو
گفت گو در داستان هاي دانش آراسته عنصر مهمي به شمار مي رود. که اين چند نوع گفت و گو از همه بيشتر مورد توجه است:

الف: دخالت مستقيم راوي
از ابتداي داستان دخالت مستقيم راوي را مشاهده مي کنيم که براي توصيف وضع و حال شخصيت اصلي داستان با استفاده از کلمات به شروع داستان کمک مي کند.
“تلفن که زنگ مي زد اولين حرفش اين بود: مشغول دعانويسي هستي؟ منظورش نوشتن بود. بعد مي گفت: باز هم سيگار مي کشي يا ترک کرده اي؟” (همان: 7)

ب: تک گويي نمايشي
“چندي پيش خواب سيروس را ديده ام. شب احيا رفته بودم مسجد ديدم گوشه اي نشسته سرش را گرفته ميان دو دستش و دارد گريه مي کند نيمه شب بود و داشتم ذکر مي گفتم.” (همان: 9)
پ: حديث نفس:
“گفته بودم دنياي من و تو ديگر گذشته. بيخود داريم دست و پا مي زنيم. بهتر است واقعيت را قبول کنيم. مي خواستم حاليش کنم دارم از زبان صالحي و همپالگي هايش حرف مي زنم که دوست ندارند اين ها از زبان ما بشنوند. آقايان درست مي گويند عکس هايشان را با آن ژست دروغين که انگار رنج دنيا را به دوش مي کشند به ديوار مي آويزند تا بيشتر نشوو نما پيدا کنند.” (همان: 9)
در اين قسمت شخصيت با حرف زدن افکار احساسات خود را به مخاطب منتقل مي کند

4-1-8 لحن
4-1-8-1 لحن کلي داستان
لحن کل داستان توصيفي و انتقاد آميز است و مي خواهد به نحوي طرز تلقي و نگرشي که خود دارد را به شنونده انتقال بدهد.

4-1-8-2 لحن گفتاري شخصيت ها
لحن هر يک از شخصيت هاي حاصل نقش آن ها در متن داستان و ارتباط کاري آنها با شخصيت هاي ديگر داستان لحن گفتاري شخصيت ها متنوع است:
الفک لحن نقادانه:
“بچه کوچکم سامان که سال آخر دبيرستان است توي چشم من نگاه مي کند و مي گويد: بابا تو آخرين کسي هستي که در اين خانه نماز مي خواني” (دانش آراسته: 8)

ب: لحن تحقيرآميز
“زنم مي گويد: دبيري که ماشينش را جلوي خانه هاي مردم پارک مي کند و درس خصوصي مي دهد، معلوم است سر کلاس احساس مسؤوليت نمي کند” (همان? 7)

پ: لحن متکبرانه و تحقيرآميز
“صالحي شانه بالا مي انداخت و مي گفت: ولش کن، بالا خانه اش خوب کار نمي کند هفته اي يک نامه ي فدايت شوم يا شعر و داستان برايم مي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درباره قهوه خانه ها، زمان گذشته Next Entries پایان نامه ارشد درباره داستان کوتاه، سلسله مراتب