پایان نامه ارشد درباره جامعه شناختی، سرمایه اجتماعی، عوامل روانشناختی، تحلیل داده

دانلود پایان نامه ارشد

و درونزا تقسیم می کند. موانع درونزا شامل ساختار جنسی زنان، دوره هاي زایمان و تربیت کودکان و.. . می باشد که باعث محدودیت و کناره گیري زنان از فعالیتهاي اجتماعی می گردد. به همین ترتیب، موانع برونزا شامل عدم تخصص و سواد، عدم خودباوري و اعتماد به نفس می باشد. وي در نهایت نتیجه می گیرد که موانع و مسائل موجود بر سر راه مشارکت زنان در جامعه، بیشتر یک پدیده برونزا است و به زنان از شرایط پیرامون تحمیل گردیده است. بنابراین با حذف این موانع و اصالت دادن به نقش زنان می توان بسیاري از موانع و مشکلات موجود را برداشته و زنان نیز سهمی در فعالیتهاي اجتماعی داشته باشند.
2-14-2 تحقیقات خارجی
ایوان اسکوفر و ناریون گوریناس (2004) در مقاله اي با عنوان “زمینه هاي ساختاري مشارکت مدنی: مطالعه عضویت در انجمنهاي داوطلبانه با دیدگاهی تطبیقی” عضویت در انجمنها را در 32 کشور، با استفاده از روش تحلیل داده هاي ثانویه آزمون کرده اند و آنرا تحت تاثیر تفاوت بین ساختار دولتها، نهادهاي سیاسی و فرهنگ سیاسی ملتها دانسته اند. این متغیرها، هم میزان مشارکت و هم نوع انجمنهایی که افراد در آن فعالیت می کنند (جنبشهاي جدید یا قدیمی) تعیین می نمایند.
رنه بکر (2003) در مقاله خود با عنوان “عضویت در انجمنهاي داوطلبانه، منابع اجتماعی شخصیت یا هر دو” با تحلیل داده هاي ثانویه به بررسی سهم عوامل جامعه شناختی مانند تحصیلات، درآمد، وابستگی مذهبی و سرمایه اجتماعی و عوامل روانشناختی مانند نوع شخصیت در توضیح فعالیت در انجمن هاي داوطلبانه می پردازد و در پایان نتیجه می گیرد که عوامل روانشناختی در صورتی قادر به تبیین این مسأله هستند که تاثیر عوامل جامعه شناختی در آنها مورد بررسی قرار گیرد.
باب پرایس (2002) در تحقیقی با عنوان “سرمایه اجتماعی و عوامل تاثیرگذار بر مشارکت مدنی” با انجام مصاحبه هاي عمیق با 32 نفر از رهبران انجمنهاي داوطلبانه در تگزاس، نتیجه گرفته که علیرغم تأکیدات بر نقش فرهنگ و ارزشها در چنین فعالیتهایی، متغیرهاي اقتصادي در متاثر ساختن درگیري و فعالیت افراد در این انجمنها اهمیت بسیاري دارد.
2-15 چارچوب نظری تحقیق
شكلي از تفكر عقلاني منجر به رشد مشاركت شده كه رسالت آن سهيم نمودن انسان در سرنوشت خويش است. شكلگيري و استمرار اين فرآيند در جامعه، مستلزم وجود عوامل و شرايط بسياري است.
مبناي نظري اين تحقيق بر اساس نظريه هاي انديشمندان مكتب نوسازي و روانشناسان اجتماعي بنا شده است .
صاحبنظران مكتب نوسازي بر تفكيك و تمايز دو نوع جا معه سنتي و مدرن تأكيد مي ورزند. بنابراين تقسيم بندي، جوامع مدرن داراي ويژگي هايي از قبيل داشتن اقتصاد پيشرفته، انواع تكنولوژي هاي جديد، سازمان هاي اجتماعي تمايز يافته، ثبات و توسعه سياسي، بالا بودن سطح تحصيلات، بهداشت و درمان و … ميباشد. لذا بر اساس اين ويژگي هاي عيني و بيروني، رفتار اجتماعي و طرز تفكر افراد نيز متناسب با آن شكل گرفته است كه يكي از مهمترين آنها مشاركت افراد در امور سياسي و اجتماعي ميباشد. از سوي ديگر در مقابل اين جوامع، جامعه سنتي قرار دارد كه به سطح توسعه اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي نرسيده است و مجموعه مسائل و مشكلات ناشي از عدم توسعه در زمينههاي ياد شده، موجب كم رنگ بودن مشاركت در معناي واقعي در زندگي اجتماعي و سياسي افرد در اين گونه جوامع مي باشد. تحقيقات انجام شده در قالب اين مكتب گوياي آن است كه در بين جوامع، جوامع برخوردار از عناصر توسعه يافتگي و به تبع آن از ميان افراد هر جامعه، افراد
برخوردار از سطوح بالاي اقتصادي و اجتماعي داراي زمينهها و انگيزههاي بالاتري براي مشاركت در ابعاد اجتماعي و سياسي هستند.
لرنر1 در نظريه نوسازي خود، با تكيه بر چهار متغير شهرنشيني، سواد، دسترسي به رسانهها و مشاركت، اين عوامل را به يكديگر وابسته ميداند و معتقد است هر چه از شخصيت سنتي به طرف شخصيت متجدد و مدرن حركت كنيم، همبستگي اين چهار متغير رو به افزايش ميگذارد. روند رو به تزايد شهرنشيني، افزايش سواد را به دنبال داشته كه به تبع آن باعث افزايش ميزان تماس با رسانهها شده و در نهايت تقويت مشاركت را در پي دارد. بنابراين به عقيده لرنر، جامعه جديد، جامعه مشاركتي است و فراگرد نوسازي، حركت از جامعه سنتي به جامعه مشاركتي ميباشد(غفاري و نيازي، 1386، 50).
اينكلس2 در قالب نظريه نوسازي، با اشاره به نه ملاك براي انسان مدرن، معتقد است، متغيرهايي نظير شهرنشيني، تعليم و تربيت، ارتباط رسانهاي صنعتي شدن، سياسي شدن و زمينه هاي عقيدتي، ارزشي، فكري، احساسي و رفتاري، بر انسان مدرن دخيلاند و او را بر خلاف اسلاف سنتي، به مشاركت بيشتر وا ميدارند. (محسني تبريزي، 1369، 12).
دال3، در کتاب « تجزیه و تحلیل جدید سیاست» مشارکت سیاسی را مورد تحلیل قرار داده و عوامل تسهیل کننده ورود به مشاركت سياسي را مطرح نموده كه به مدل دال در مشاركت سياسي معروف است. وي عوامل مؤثر و زيربنايي در شكل گيري مشاركت را اين گونه بر ميشمرد. فرد براي پاداشهاي حاصله از مشاركت ارزش بالايي قائل باشد، مكانيسم مشاركت را در نيل به هدف در قياس با ساير مكانيسم ها مؤثرتر بداند، نسبت به نتايج اطمينان لازم را داشته باشد، در ورود به فرآيند مشاركت و در جريان مشاركت خود را مواجه با مشكلات و موانع زياد نبيند. بنا بر نظر دال، وقتي فرد از فعاليت، انتظار دريافت پاداش كلان را داشته باشد، تمايل به غلبه بر مشكلات و موانع در او زياد ميشود و حتي هزينههاي آن را تحمل ميكند(دال، 1364، 35).
گائوتري4، جهت ايجاد بسترساز يهاي مناسب براي مشاركت مردم، حداقل چهار شرط عمده را لازم مداند. اين شروط عبارت اند از: ايدئولوژي مشاركت (بعد هنجاري)، نهادهاي مشاركتي (بعد سازماني)، اطلاعات كافي و امكانات مادي و تخصصي لازم. وجود اين شروط به عقيده گائوتري، به نهادينه كردن و تثبيت فرآيند مشاركت در جامعه منجر ميشود(پناهي، 1383: 75-76).
آلموند و پاول5، ضمن تأكيد بر تحصيلات، درآمد و رتبه شغلي افراد در تعيين پايگاه اقتصادي و اجتماعي آنان معتقدند كه شهروندان تحصيلكرده، ثروتمند و بهرهمند از مهارتهاي حرفهاي بالاتر، احتمال بيشتري دارد كه واجد ايستارهاي مشاركت جويانه باشند. منابع و مهارتهايي كه اين گونه افراد در زندگي خصوصي خود به دست ميآورند، در موار دي كه وظيفه يا ضرورت حكم كند، ميتواند اين شهروندان را به سهولت به مشاركت سياسي بكشاند(آلموند و پاول، 1380، 138).
از ديدگاه روانشناسان اجتماعي مشاركت افراد در جامعه، برآيند ارتباط متقابل عوامل اجتماعي و روانشناختي مي باشد. در اين راستا به نظر سيمن «ساختار بوروكراسي جامعه مدرن، شرايطي را ايجاد كرده است كه در آن از يك سو ، انسان ها نمي توانند علاقه و نتايج اعمال و رفتارهاي خود را كنترل كنند
و از سوي ديگر ، كنترل جمعي و سيستم پاداش اجتماعي نيز به گونه اي است كه فرد بين رفتار خود و پاداش حاصل از جامعه نمي تواند ارتباطي برقرار كند. در چنين شرايطي، احساس انفصال و بيگانگي بر فرد مستولي مي شود و او را به كنشي منفصل و ناسازگار در قبال جامعه سوق مي دهد»(محسنی تبریزی، 1375: 97).
لوين6 با رويكرد روانشناختي به توضيح انفعال، بيگانگي و نيز تعيين حدود آسيب شناختي مشاركت، در يكي از انتخابات شهرداري بوستون آمريكا پرداخته است. وي معتقد است كه گروه هاي اجتماعي مختلف از نظر احساس، هر يك از جنبه هاي چهارگانه بي قدرتي، بي معنايي، بي هنجاري و از خود بيزاري در شرايط متفاوتي به سر مي برند. لوين بيگانگي سياسي و اجتماعي را حالتي مي داند كه بر اساس آن، فرد خود را به عنوان بخشي از روند سياسي و اجتماعي جامعه به شمار نمي آورد. (لوين به نقل از دهقان، 1384، 57).
سيلز، از منظر روانشناختي – اجتماعي در پي بيان عوامل تأثيرگذار بر مشاركت است. به نظر وي، افراد در بطن نيروهاي اجتماعي (منزلت، تعليم، تربيت، مذهب و. .. )، محاط شده اند. سيلز معتقد است كه سه دسته متغير نيروهاي اجتماعي ، تفاوت هاي شخصيتي و محيط هاي اجتماعي به شدت با هم مرتبط و به يكديگر آميخته شده اند و هر تغييري در هريك از آنها، مشاركت را كاهش يا افزايش مي دهد، لذا اگر تحليلي صرفاً مبتني بر يكي از آنها باشد، گمراه كننده و ناقص است (محسني تبريزي، 1369، 12).
كولين جامعشناس توسعهگرا، توسعه را برآمده از ساختار اجتماع مي داند، وي بر آمادگي ذهني و وجود انگيزه هاي شخصي براي تحقق مشاركت و توسعه تأكيد مي ورزد. مشاركت مؤثر مستلزم وجود انگيزه هاي شخصي است. به عبارتي مشاركت، قبل از اينكه نمود عيني بيابد، پديده اي ذهني است كه بايد آن را در افكار، عقايد، رفتار و فرهنگ مردم جستجو كرد. براي دروني سازي فرهنگ مشاركت، بايد بسياري از قالب هاي پيش ساخته ذهني را دگرگون ساخت و اين امر بدون كار فرهنگي ميسر نميشود(وطني، 1386، ص 32).
باتوجه به اين كه مشاركت اجتماعي فعاليتي عملي ميباشد، پس از بررسي نظريات و مفاهيم مرتبط با مشاركت اجتماعي، به بررسي نظريه كنش اجتماعي پارسونز پرداخته میشود تافضاي مفهومي مشاركت روشنتر گردد. يكي از زير سيستمهاي نظريه پارسونز، نظام شخصيت ميباشد كه در تعامل با ديگر زيرسيستمها، به پيشبرد كنش اجتماعي ياري ميرساند. نظريه پارسونز درباره كنش اجتماعي به دليل جامعيت و توانايي بالايي كه براي تبيين مشاركت اجتماعي دارد، به عنوان یکی از پايههای نظري اصلي اين پژوهش انتخاب شد. پارسونز با مطالعه و تركيب افكار و آراي صاحب نظران قبل از خود سعي در ارائه مدلي عام نموده كه بتواند در قالب آن،
كنش اجتماعي را در رابطه با تمام عوامل ممكن، از جمله محيط طبيعي، نظام ارگانيستي، نظام شخصيتي، نظام اجتماعي، ارزشهاي غايي، ساختارهاي اقتصادي، ساختارهاي سياسي و نهادهاي فرهنگي در سطح خرد و كلان تحليل كند.
با بكارگيري نظريه پارسونز، در مورد تبيين مشاركت اجتماعي، بايد اثر نظام فرهنگي غالب را (كه در نظريه پارسونز بالاترين سطح اطلاعات را دارد) در ساختن شخصيت افراد، از طريق فرآيند اجتماعي كردن در خانواده و مدرسه و غيره بررسي كرد، كه آيا در فرهنگ غالب و خرده فرهنگ يك خانواده، ار شهاي مناسب مشاركتهاي اجتماعي به افراد منتقل ميشود يا خير. مثلاً، شخصيت افراد خاصگراست يا عامگرا؟ آيا افراد با هم همسو هستند يا خير؟ براساس نظريه پارسونز هرچه عامگرايي و همسويي در فرهنگ و شخصيت مردم بيشتر باشد بايد انتظار مشاركت اجتماعي بيشتري داشت. لذا اگر ما بتوانيم مجموع هاي از ارزشها و قوانين و باورهاي عام داشته باشيم، ميتوانيم در انتظار داشتن شخصيت عام گرا نيز باشيم. بنابراي

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درباره مشارکت اجتماعی، اعتماد اجتماعی، سرمایه اجتماعی، ساختار قدرت Next Entries مقاله با موضوع اعضای هیات علمی، کتاب الکترونیکی، کتاب الکترونیک، دانشگاهها