پایان نامه ارشد درباره ایدئولوژی، مطالعات فرهنگی، چند معنایی، جامعه مدنی

دانلود پایان نامه ارشد

در آن منافع متعارض جوامع سرمایه داری دائما به مبارزه کشیده میشود» (کاظمی، 1388: 33).
بر همین اساس، فرهنگ از نظر بسیاری از پژوهشگران مطالعات فرهنگی عرصه تعارض عمیق بین اعضای گروههای مسلط و تحت سلطه (یا به حاشیه رانده شده) است. این تعارض از طریق رواج انواع متنها در جوامعی پیش میرود که افراد آن وابستگیهای طبقاتی، جنسیتی یا نژادی دارند. از این منظر، فرهنگها (و خرده فرهنگها) نوعی نظامهای اقتصادی هستند که در آنها متنها وسیله ایجاد رابطه بین تولیدکنندگان، اجراکنندگان و مصرفکنندگان (یا مخاطبان) میشوند (لیندلف؛ تیلور، 1388: 99). »فرهنگ» برای مطالعات فرهنگی، مخفف «فرهنگ سطح بالا یا برتری» نبود که فرض شود در همه زمانها و مکانها از ارزش ثابتی برخوردار است. کتاب فرهنگ و جامعه اثر ریموند ویلیامز پیامدهای جدایی «فرهنگ» از «جامعه» و «فرهنگ برتر» از «فرهنگ به عنوان شیوه کلی زندگی» را مورد انتقاد قرار میدهد – هرچند که ویلیامز تصدیق میکرد که فرهنگ مدرن از طریق همین جدایی است که توان و جذابیت خاص خود را مییابد و میتواند الهامبخش نیز باشد (دورینگ، 1382: 2). طبق این دیدگاه، فرهنگ از طریق کشمکش و منازعه بین ایدئولوژیها تولید میشود. بنابراین در این مکتب مثل مکتب فرانکفورت به نقش ایدئولوژی در جامعه صحه گذارده میشود. پیروان این نظریه معتقدند؛ ایدئولوژیها همیشه درحال تغییر هستند؛ بنابراین به اجرای اصلاحات امیدوار و در مقایسه با مکتب فرانکفورتیها نسبت به آینده خوشبینتر هستند (بهرامیکمیل، 1391: 47).
در این مکتب، برای توضیح مقاومت، به دنبال نیروی مشخصی برای تغییر اجتماعی نمیگردند. اساسا جستوجوی طبقهای که بخواهد تغییری انجام دهد، کنار گذاشته میشود. این تغییر نه به واسطهی طبقهی مشخص و نه به واسطهی عملی زیباشناسانه، بلکه از طریق پراکسیس اجتماعی انجام میشود. منظور از پراکسیس اجتماعی، در اینجا نوعی عمل روشنفکرانه و قصدمندانه نیست، بلکه منظور کردارهای معمولی و متنوعی است که در متن زندگی روزمره جاری است، و تاکنون از تیررس چشمان دانشمندان پنهان مانده است. همانطور که قدرت پخش است، نیروی تغییر و مقاومت نیز پخش است. به همان شکل که قدرت از رنگی به رنگ دیگر درمیآید، و از میدانی به میدان دیگر تغییر موضع میدهد، نیروی مقاومت نیز دائما از جبههای به جبهه دیگر نقل مکان کرده و در چهرههای گوناگون رخ مینماید. در اینجا قدرت و مقاومت بازی پیچیدهای را آغاز میکنند (کاظمی، 1388: 33).

2-6-رابطه متن و مخاطب در مطالعات فرهنگی
مشخصترین استراتژی نظری مطالعات فرهنگی، قرائت تولیدات فرهنگی، کردارها و حتی نهادهای اجتماعی به عنوان متن است. مطالعات فرهنگی بیشتر به این مسئله میپردازد که چگونه گروههایی با داشتن حداقل قدرت، عملا محصولات فرهنگی را به شیوه خاص خود قرائت میکنند و آنها را به شکل خاصی به کار میگیرند (برای تفریح، مقاومت یا شکل دادن به هویت خود). این مکتب با به کارگیری الگوی هژمونی و ضد هژمونی گرامشی میکوشد تا نیروهای ((هژمونیک)) یا حاکم، یعنی نیروهای اجتماعی و فرهنگی مسلط را تحلیل و نیروهای ((ضد هژمونیک)) مقاومت و مبارزه را شناسایی و معرفی کند (مهدیزاده، 1391، ص213).
از نظر متفکران این مکتب رابطه متن و مخاطب رابطهای یک طرفه نیست که در آن مخاطب صرفا فردی منفعل قلمداد شود، بلکه مخاطب، فردی است که نسبت به متن فعال است و متن را بر اساس پیشزمینهها، ادراکات و اموری از این قبیل درک میکند و واکنشی فعالانه در قبال متن دارد. مک کوایل مینویسد: ((نقش متعارف مخاطبان، نقش شنونده، مصرف کننده، گیرنده یا هدف منفعل نیست؛ بلکه مخاطب امروزی میتواند هر یک از این نقشها را بر عهده بگیرد: جستجوگر، مشورت خواه، پرسهزن پاسخگو، هم صحبت یا حراف)) (مهدیزاده، 1391؛ 260). همانطور که انگ میگوید، ((مخاطبان)) دیگر فقط موضوع مطالعه یا واقعیتی بیرونی نیستند که رشته مطالعاتی خاصی مدعی مالکیت آنها باشد، بلکه باید آنها را پیش و بیش از هر چیز به عنوان یک استعاره گفتمانی تعریف کرد که از روشهای دائما در حال تغییر و بسیار ناهمگون و متعدد برساختن معنا و معارضههای معنایی در انواع و اقسام شرایط روزمره کاربرد و مصرف رسانهها حکایت میکند. در مطالعات فرهنگی، رسانهها و مخاطبان در چارچوب ساختارهای گفتمانی و ایدئولوژیک قدرت جای میگیرند.
در این رویکرد، با توجه به ابهامات ذاتی متون و چندگانگی موقعیتهای اجتماعی مصرف کنندگان، ((معنا)) پیوسته در معرض تردید و مناقشه قرار دارد. از یک طرف، متون ((چند معنایی)) است و افق گستردهای از معانی ایدئولوژیک در برابر مخاطب میگستراند، و از طرف دیگر، مخاطبان فعال با استمداد از راهبردهای تاویلی گوناگون، به اقتضای مواضع و غلایق ویژه خویش، دست به ((تفسیر و قرائتها))ی ویژه خود از رسانهها میزنند. طبق این الگو، رسانهها در داخل عرصه وسیعتری از نزاع بر سر معنا جای میگیرند؛ عرصهای که در آن ایدئولوژی پیوسته از طریق تاثیر و تاثر متقابل متن و مخاطب، در کار شکلگیری مجدد است (مهدیزاده، 1391: 211- 212). بر این اساس متون واجد معانی گوناگون و متناقضی هستند. متون به رغم آنکه میتوانند بازنمایاننده ایدئولوژیهای حاکم باشند (که عمدهترین کارکرد آنها طبیعی جلوه دادن نابرابریهاست) اما معانی متناقض نهفته در آنها به خوانندگان امکان میدهد در برابر ایدئولوژیهای حاکم مقاومت کنند یا این معناها را به شیوههای دیگری تفسیر نمایند (رضایی، 1386: 317- 318).
بر اساس این الگو متون نه یک معنایی، بلکه خصلتی چند معنایی دارند. «چند معنایی» اصطلاحی فنی است که نشان میدهد چگونه یک نشانه خاص همیشه بیشتر از یک معنا دارد، زیرا «معنا» معلول تفاوتها در درون یک نظام بزرگتر است. استدلال آن چنین است: نشانهها چند معنایی هستند زیرا معانی به صورت اشارهای (با اشارا به اشیا یا اعیان خاص در جهان) ایجاد نمیشوند بلکه با تفاوت نشانه یکی با دیگری به وجود میآیند. همیشه میتوان نشانهای را جایگزین نشانهای دیگر کرد (در آنچه رابطه «جانشینی» نامیده میشود) و وارد سلسله نشانههای دیگری شد (رابطه «همنشینی» ). با مسامحه بیشتر میتوان گفت که یک نشانه به طور ضمنی بر تعداد بیشماری از نشانههای دیگر دلالت میکند: به عنوان نمونه، مرد مارلبورو در یک زمینه خاص دلالت بر «سرسختی» دارد و در زمینهای دیگر به معنای سرطان است (دورینگ، 1382: 9).
در حقیقت، «متن» به خودی خود خاستگاه معنا نیست، بلکه جایگاهی است برای ترکیببندی معنا، یا در واقع معناهایی متغیر. همچنین از آنجا که متون «واجد تاکیدهای چندگانه» هستند، اشخاص مختلف در زمینههای مختلف و به منظور اعتلای سیاستهای مختلف میتوانند آن متون را با «تاکیدهایی» متفاوت ترکیببندی کنند. بدین ترتیب، میتوان گفت که معنا -وکلا حوزه فرهنگ- همواره عرصه مذاکره و تعارض است، عرصهای که برخی گروههای اجتماعی در آن به هژمونی نائل میشوند و برخی دیگر هژمونی خود را از دست میدهند (استوری، 1389: 20).
در این رویکرد متون مجسم کننده مجموعهای از معانی چند پهلو نیستند، بلکه واقعا چند معناییاند. به این معنا که آنها حامل معانی متعددند، در نتیجه مخاطبانی که به طور متفاوت شکل گرفتهاند، با معانی متفاوت متنی سروکار خواهند داشت. بهتر است متون فرهنگی را منابعی تلقی کرد که به شیوههای مختلفی به خدمت گرفته میشوند (رضایی، 1386: 36). در همین زمینه لیویس (1978) در «ادبیات داستانی و عموم خواننده» معتقد است که خواندن داستانهای عامیانه عاشقانه باعث میشود که خوانندگان به روئیا بروند و این امر باعث میشود که آنان با زندگی واقعی خود ناسازگار شوند (لیویس، 1978: 54). بر همین اساس، رويكرد مطالعات فرهنگي بر فرآيند معني آفريني براي تجربيات و محصولات فرهنگي تأكيد میکند. بر این اساس پیامهای ارتباطی میتوانند توسط گروههای مختلف اجتماعی و فرهنگی به طرق متفاوت «بازخوانده» یا «رمزگشایی» شوند (منتظرقائم؛ فغانی، 1387: 138).
این الگو، الگوی سنتی قرائت را باطل میکند، یعنی آن الگویی که هدف از قرائت متن را دریافت منفعلانه مقصود نویسنده یا متن (یا مقصود نویسنده و متن هر دو) میداند (استوری، 1389: 294). به بیان دیگر، سادهپندارانه است اگر تصور کنیم که معانی و پیامهای گوناگون «انتقال مییابند»؛ در واقع، این معانی و پیامها همواره تولید میشوند: نخست رمزگذار آنها را از ساختمایههای «خام» زندگی روزمره میسازد؛ سپس مخاطبان آنها را با توجه به جایگاهشان در سایر گفتمانها [مجددا] تولید میکنند (استوری، 1389، ص32- 33).
علاوه بر این، همانگونه که هال اشاره میکند، دو برهه رمزگذاری و رمزگشایی شاید کاملا قرینه یکدیگر نباشند. هیچ جنبهای از این فرایند، اجتنابناپذیر نیست؛ به سخن دیگر، چه بسا آنچه تولیدکننده قصد کرده بود با آنچه مخاطبان مصرف میکنند، مطابقت نداشته باشد. شاید دستاندرکاران رسانهها در پیِ همخوانی بین رمزگذاری با رمزگشایی باشند، اما آنان نمیتوانند چنین همخوانیای را تجویز یا تضمین کنند. رمزگذاری و رمزگشایی به تبعیت از شرایط وجودی متفاوتی صورت میگیرند و رابطه متقابلِ آنها همواره به یک شکلِ ثابت نیست. همیشه امکان «سوء تعبیر» وجود دارد (استوری، 1389: 33- 34). در حقیقت رمزگذاری میتواند رمزگشایی را عرضه کند اما نمیتواند آن را –که شرایط وجودی خاص خود را دارد-تجویز یا تضمین کند(دورینگ، 1382: 130). یکی از چهرههای تاثیر گذار بر رویکرد مطالعات فرهنگی آنتونیو گرامشی بود. او با طرح نظریه هژمونی و بحث بر سر امکان سلطه و مقاوت تاثیرات زیادی را بر این رویکرد گذاشت.

2-7-آنتونیو گرامشی
گرامشی، مارکسیست ایتالیایی که در سال 1981 متولد شد ،یکی از بنیان گذاران حزب کمونیست ایتالیا شد.گرامشی مرد عمل (پراگماتیست) بود و در آن زمان بیش از هر چیز علاقه داشت بفهمد چگونه اندیشه به نیروی عمل تبدیل می شود. او در 27 آوریل 1937 در سن 46 سالگی درگذشت (گرامشی، 1386: 5- 9).

2-7-1-مبانی فلسفی و فکری گرامشی
گرامشی از کروچه (فیلسوف ایتالیایی) تاثیر پذیرفته بود.کروچه ایمان پوزیتیویستی به روشهای علوم طبیعی را به باد انتقاد گرفت و اهمیت فهم خلاق ذهنی و شهودی در شناخت هر دو تغییر تاریخی و آفرینش هنری را خاطر نشان کرد. شباهت اصلی او با مارکس و هگل پافشاری اش بر این مطلب بود که تاریخ همانا تاریخ روح انسانی است و این که کلید فهم تاریخی تحول روح بشر است نه شرایط مادی آن. از سوی دیگر کروچه بر آن بود که تغییر تاریخی فقط بر حسب افراد و موقعیت های انضمامی قابل درک است؛ یعنی خاص بودن مجموعه عواملی که روح هر عصر را تعیین می کردند او نماینده یک سنت بزرگ لیبرال بود و در این باور هگل سهیم بود که تاریخ عبارت از تاریخ آزادی است و این که هر مرحله متوالی در تکوین و تحول آن با تحقق بیشتر قابلیت اختیار بشر مشخص می شود (جول، 1388: 25- 26). آنچه گرامشی از کروچه آموخت عبارت از برداشتی از تاریخ به مثابه فعالیتی بود که انواع فعالیتهای دیگر را در بر گرفته و بر آن مسلط است -از اخلاق و سیاست گرفته تا هنر– و نیز به عنوان شیوه ای برای مرتبط ساختن گذشته با حال و حال با آینده است. همچنین او از کروچه ،آگاهی از محرومیت های پوزیتیویسم و عدم کفایت اشکال خام ماتریالیسم تاریخی را اخذ کرد – همانگونه که بعدها انتقاداتش از نوشته های بوخارین نشان دادند- که توسط برخی از مارکسیست های معاصر تبلیغ شده بود (جول، 1388: 26- 27).
گرامشی به جای الگوی کهنه زیربنا/ روبنا، الگوی جامعه مدنی/ جامعه سیاسی را قرار داد که ریشه در آثار مارکس و هگل داشت (میلنر، براویت، 1390: 102). در این الگو، جامعه سیاسی همان عناصر الزامآور نهفته در کلیت اجتماعی و جامعه مدنی دال بر عناصر غیر اجباری است. در حالی که اغلب مارکسیستها قبلا بر اجبار سیاسی- اقتصادی تاکید کرده بودند و در حالی که ماکس وبر بر مشروعیت بخشی اصرار ورزیده بود، گرامشی به هردوی آنها اشاره کرد و بر ارتباط مستحکم آنها در حفظ ثبات اجتماعی تاکید ورزید. و لذا صورتبندی مشهور وی در این زمینه چنین است: دولت مساوی است با جامعه سیاسی+ جامعه مدنی؛

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درباره مطالعات فرهنگی، فرهنگ عامه، ایدئولوژی، میان رشته Next Entries پایان نامه ارشد درباره ایدئولوژی، روابط قدرت، ساختارگرایی، طبقه حاکم