پایان نامه ارشد درباره اخوان ثالث، عناصر داستان، روزنامه نگاران

دانلود پایان نامه ارشد

نشان مي دهد” (ميرصادقي، 1388: 174). “هر گونه تعميم اساسي درباره ي زندگي که ناشي از جزئيات داستان باشد، مضمون را تشکيل مي دهد” (پرين، 1378: 57).
“درونمايه ي داستان ها، ممکن است واقعيت معمولي و ساده اي بيش نباشد که تجربه ي بشري آن را به اثبات رسانده است، اما بيشتر اوقات آن ها از ضرب المثل ها، افسانه ها، کلمات قصار، کتابه هاي مذهبي يا گفتار معروف فلاسفه و نويسندگان و شاعران بزرگ سرچشمه گرفته و داستان بر اساس آن ها پي ريزي شده است” (ميرصادقي، 1388: 180-181).

2-10-1 انواع درونمايه
“درونمايه هاي داستان ها گاه صريح و واضح اند و گاه مبهم و ناپيدا. کشف معنا و انديشه ي محوري داستان ها اغلب به سادگي امکان پذير نيست، به خصوص که گاه اين معنا، همچنان که برخي اشاره کرده‌اند، از ناخودآگاه نويسنده مي تراود و خود نويسنده نيز بر آن دقيقاً وقوف ندارد” (مستور، 1379: 31). “درون مايه برآيند معنوي داستان است و از اين رو در پرورش و پرداخت آن، همه عناصر داستاني به نحوي دخالت دارند. اين دخالت بر اساس هماهنگي، نظم و انسجام دروني ميان عناصر داستاني صورت مي گيرد. در واقع درونمايه داستان، ثمره ي نظمي دقيق ميان عناصر داستاني است. از اين نظم به وحدت هنري48 تعبير مي شود. بنابراين درونمايه گرچه زاييده وحدت هنري است اما خودِ وحدت هنري نيست و به قولي نسبت آن با وحدت هنري مثل نسبت نور است با چراغ. گويي درونمايه چونان پروتوي از چراغ وحدت ساطع مي‌شود” (همان: 32).
“مضمون در همه ي داستان هاي تحليلي يافت مي شود اما فقط در بعضي از داستان هاي تفريحي مي توان آن را يافت. در داستان آن را دستاويز خود قرار مي دهد” (پرين، 1378: 56). “هر چه داستان غني تر و هنرمندانه تر باشد يافتن درونمايه اصلي آن دشوارتر است. اين دشواري به سبب ناتواني مخاطب ار درک معناي داستان نيست بلکه همچنان که گفته شد به دليل آن است که چنين داستان هايي به پنجره هاي بي‌شماري از معنا شنيده مي شوند به گونه اي که تعيين اصيل ترين درونمايه به غايت دشوار مي شود. در واقع هر مخاطب با اثر هنرمندانه مواجه مي شود که به دليل طبيعت تعبيرپذير هنر واجد طيف گسترده اي از معناهاست و او به ناچار معنايي را از داستان درک مي کند که با پس زمينه ي فکري، عاطفي، شخصيتي ويژه او قرابت بيشتري دارد. گرچه هر مخاطب مجاز است از ظن خود يار داستان شود و از آن لذت بجويد اما داستان هاي کوتاه به لحاظ نظري بايد بر يک و تنها بر يک درونمايه استوار باشند” (مستور، 1379: 75).

2-10-2 نحوه ي ارائه درونمايه
“نويسندگان اغلب در آثار خود از بيان صريح درونمايه هاي داستان خود پرهيز مي کنند و شيوه هاي غيرصريح را براي تصوير و تشريح ان ها برمي گزينند، مثلاً درونمايه ها را در افکار و عواطف و تخيلات شخصيت ها داستان مي گنجانند و خواننده از طريق تفسير اين افکار و تخيلات و برآيند موضوع داستان به درون مايه ي داستان پي مي برد زيرا هر چه درونمايه ظريف تر و غير صريح تر ارائه شود تأثيرات آن بر خواننده بيشتر است” (ميرصادقي، 1382: 182-183).

3-1 معرفي مولف و متن
در اين فصل سعي بر اين است كه اطلاعاتي پيرامون زندگي نامه ي نويسنده، سبك و شيوه ي نوشتار او و معرفي آثارش و همچنين نكاتي جهت معرفي مجموعه اي ” گنجشك هاي در بالكن” ارائه گردد.
زندگينامه :
“شرح احوال هر آدمي به اعتبار کارش و نتيجه اي که از کارش حاصل کرده است مي تواند حايز اهميت باشد” (سين الديني، 1380: 11)
شرح زندگي مجيد دانش آراسته از زبان خودش چنين است :
سال 1316 در رشت متولد شدم. تا 12 سالگي با پدر بزرگم كه سفالچين بود زندگي كردم يك روز آقا و خانمي را نشانم دادند كه پدر و مادر من بودند. من تصور مي كردم پدر و مادر بايد آدم هاي پيري مثل پدر بزرگ و مادر بزرگم باشند. همين امر باعث شد كه از خانه ي پدرم فرار كنم و دوباره پيش پدر بزرگ و مادر بزرگم برگردم. دبستان را در مدرسه فارابي و دوره متوسطه را تا دوم دبيرستان در مدرسه تربيت گذراندم. بعد از ترك تحصيل تو كوچه ها ول مي گشتم و آواز مي خواندم. بعد سر كار رفتم. جاهاي زيادي كار كرده ام. از جمله در دفترخانه در كارخانه ي گالش سازي در شركت جاده سازي كه كارش پل سازي بود. اين شركت داشت در روستايي به نام (تاكام) در مازندران پل مي ساخت. دوست قديم و نديم من محمد فرزندي برايم نامه مي فرستاد و عاشق ادبيات روس بود. روي پاكت مي نوشت: شالي كوبي تاكام به دست شاركوپتادره عزيز برسد و صاحب شالي كوبي از اين نام تعجب مي كرد چون روح بي قراري داشتم كار آنجا را نيمه كاره رها كردم و به سفارش دوستم محمد فرزندي آمدم تهران و در كارخانه ريخته گري در جاده آرامگاه آميرزا شدم. با سيروس طاهباز سال 1340 در رشت آشنا شدم. يك روز حوالي سال 1350 داشتم براي كارگران وسايل ايمني مي خريدم. كانون پرورش فكري در آن خيابان بود سال ها بود سيروس را نديده بودم. طاهباز مدير انتشارات كانون بود. با ديدنم خوشحال شد و پرسيد: چه كار مي كني؟ گفتم كجا كار مي كنم. به من گفت: آنجا را ولش. بعد يك ميز را به من نشان داد و گفت : برو پشت آن ميز بشين. رفتم نشستم و كارمند شدم. آن زمان رسم اين بود كه براي استخدام بايد سه نفر ضامن مي شدند. سيروس طاهباز، م آزاد و محمود دولت آبادي ضامنم شدند. سال 1365 براي فرار از خانه بدوشي درخواست انتقال كردم و در واحد آفرينش هاي ادبي كانون رشت مشغول به كار شدم و در سال 1375 با 20 سال سابقه به افتخار بازنشستگي نائل شدم. از آن زمان در مجتمع لاله با همسرم كه يك پاي ادبيات است زندگي مي كنم و با هم روزها را نيزه مي كنيم و به دل ماه و سال مي زنيم. (دانش آراسته، 1386)
يكي از موضوعات قابل توجه اين است كه او با اخوان ثالث نيز آشنا بود و در پاسخ يكي از روزنامه نگاران كه از او پرسيد يار غار اخوان ثالث هم بوديد ؟ مي گويد:
يار غار كه نه، باعث آشنايي من سيروس طاهباز شده بود. بد نيست خاطره اي از اخوان برايتان بگويم. با طاهباز و اخوان و حسن پستا رفته بوديم مجلس ختم مادر محمود عنايت سردبير ” نگين “. در آنجا شاعري حضور داشت با نام ” ابراهيم صهبا “. صهبا از آن دست شاعراني بود كه خلق الساعه شعري به مناسبت مرگ فلاني يا به مناسبت فلان روز مي نوشت. حتي در جايي از شعر فروغ هم به طنز به اين نوع شعر گفتن صهبا اشاره شده بود. قرار شد اين آقاي صهبا برود بالا و شعري در رثاي مادر عنايت بخواند. پيغام داد به مرثيه خوان كه من مي خواهم با كسب اجازه از استادي كه اينجا نشسته شعر بخوانم. استاد اخوان ثالث. مرثيه خوان هم همين را گفت اما به جاي اخوان ثالث گفت اخوان ثابت. اخم اخوان توي هم رفت. صهبا فهميد دوباره به مرثيه خوان گفت. اما مرثيه خوان باز هم متوجه نشد و تكرار كرد اخوان ثابت. از آنجا كه بر مي‌گشتيم قرار بود برويم خانه حسن پستا. توي راه راننده اخوان ثالث را شناخت و به همين دليل اخمش باز شد. من به راننده گفتم اگر اسم يك نفر ديگر را بياوري كسي اينجا هست كه دو برابر كرايه به تو مي‌دهد. راننده اسم همه شاعران را گفت ؛ فريدون مشيري، شاملو، فروغ… اما اسم ” نيما ” را نگفت. ما مي‌دانستيم كه سيروس طاهباز عاشق نيماست. من مي خواستم كاري كنم كه طاهباز سر ذوق بيايد اما ناگزير باعث رنجش خاطرش شدم. (شالچي، 1386)
او يكي از داستانهايش را در سال 46 يا 47 باب كرده بود و چنين مي گويد:
سال 46 يا 47 بود داستان را پست كرده بودم. در خيابان نادري با سيروس طاهباز بودم كه شاملو را ديدم. طاهباز مرا معرفي كرد. شاملو پيشاني ام را بوسيد و گفت باز هم داستان برايم بفرست. بعدها رفتم خوشه. اما داستان ندادم. يكي دو شماره در نمونه خواني كارها به شاملو كمك كردم.
او با اينكه در كنار آدم هايي مثل دولت آبادي، م. آزاد، و طاهباز بود اما هيچ كمكي از آنان جهت چاپ داستانش نكرد به قول خودش :
راستش نمي خواستم سربار باشم. اصلاً بگذاريد اين را بگويم يكي از دلايلي كه باعث شد آنها با من جور شوند همين بود كه تقاضايي از آنها نمي كردم و به نوعي آنها احساس امنيت مي كردند. من دلم نمي‌خواست اين احساس امنيت به هم بخورد.
آنها مي دانستند او داستان نويس است اما هيچ كمكي به او نمي كردند و او در پاسخ مي گويد :
البته كه مي دانستند اصلاً من در كانون سمتي داشتم كه آدم هايي را دعوت مي كردم تا براي كار آموزي در رشته كتابداري در كانون كلاس بگذارند. از سپانلو دعوت كردم. از گلشيري، از رادي، از مصطفي رحيمي، از سميعي گيلاني، از دكتر محمود بهزاد و از كسان ديگر. آن وقت خودم هم مي رفتم در كلاس مي نشستم. اما بعضي شان راحت نبودند. مرا مي شناختند و با زبان بي زباني از من مي خواستند سر كلاس ننشينم.

او در پاسخ اين سئوال چرا از اين ارتباطات استفاده نكرد و داستانهايش را چاپ نكرد مي گويد :
اگر شما رجوع بكنيد به جنگي كه با نام لوح منتشر مي شد ما همه آن موقع آنجا داستان مي نوشتيم، اولين شماره اش فكر مي كنم سال 46 يا 47 بود شايد هم زودتر در مي آمد. ببينيد الان من هر چيز بگويم يك نوع عافيت طلبي پشتش هست. چون من از آن جهان فاصله گرفته ام و هرچه بگويم احساس مي شود كه دارم توجيه مي كنم ولي جناب پوره هين من اين را با تمام وجودم دارم مي گويم هيچ گونه توجيهي هم در كار نيست. به قول بچه ها اينكه شما يك آدمي باشيد كه همه جا اسم شما را ببرند يك دوره اي كار كرديد بعد كه گذشت بياييد پشت آن اسم بخوابيد، درست نيست. اين روزها، به اين زندگي فكر مي كنم خيلي سخت مي گذرد. ممكن است يك روكشي باشد ولي شما يك جهان دروني داريد و كمتر شاعر و نويسنده‌اي است كه از جهان دروني اش فرار بكند. جهان دروني با آدم حرف مي زند من نمي خواهم براي شما تعداد رو بكنم كم كه الان پيش شما هستم تا حالا سيصد داستان نوشته ام شما به يك نفر بگوييد نمي‌خواهد سيصد تا، بيايد دويست داستان را بردارد از رو بنويسد، سه صفحه ننوشته به خميازه مي افتد، اينطور نيست؟ اين نوشتن ها مرا سرپا نگه داشته است منتها يك مسأله وجود دارد. اين طور تلقي نكنيد كه چون سن و سالي از من گذشته است مي خواهم نسخه پيچي كنم، ببينيد بي اعتنايي هميشه بد نيست، اگر ما روح حقير نداشته باشيم.
2) سبك و آثار مجيد دانش آراسته (شالچي، 1386)
او در ارتباط با سبک داستان نويسي خود چنين مي گويد :
شايد داستان هاي من امكان جواب دادن را نداشتند و من تخيلي را پشت داستان هايم گذاشتم و اين شايد واقعيت نداشته باشد من دنبال آدم هاي گمنام و شكست خورده هستم، شكست خورده نه به معناي مفلوك. ببينيد اينهايي كه الان در تهران هستند و دارند به همديگر نمره مي دهند فكر مي كنند همه دستشان را گذاشته اند روي چشم شان و خواب هستند. نه اينطور نيست اينها براي ما يك مقدار گلادياتور هستند، كساني كه با شمشير و نيزه هايي كه به دستشان داده اند. صدايشان فقط براي خودشان آشناست. چطور است من در اينجا كتاب ” كوري” را بياورم، كتابي كه يك آدمي در پرتغال نوشته است و من مي توانم در اين جا با او ارتباط برقرار كنم. بعد با اينهايي كه اينجا در تهران هستند، نمي توانم مطالبشان را بخوانم نه اينكه همين طوري بگويم. خب در تاريخ ادبيات داستاني چيزهايي نوشته خواهد شد. فرض كنيد در اين تاريخ اصلاً مرا ناديده بگيرند ديگر بيشتر از اينكه نمي شود ؟ يك كتابي درآمده است به نام تذكره شعرا، از همه كار دارد جز صائب تبريزي، صائبي كه شصت هزار بيت شعر دارد. خب اين بالاخره درآمد. شفيعي كدكني آمد و تمام صور خيال را به طرف صائب كشيد و آمده گفته كه اينها در زمان خودش شعرهاي مدرني بود و به بررسي اشعار او پرداخت. البته حكايت فيل و فنجان است، من دانش آراسته مقايسه نمي كنم. ولي بالاخره يك جا پيدا مي‌شود، گوشه هايي كه آمدند يا از سر لطف يا چيز ديگر كار كرده‌اند. (شالچي، 1386)
محمود طياري درباره سبك داستان نويسي او چنين مي گويد :
من به كساني كه مجيد دانش آراسته را درك مي كنند، درود مي فرستم. او چونان من، با بيش از پنجاه سال به كار نوشتن، در عين پر سالي، برنا و توانا است ؛ و مثل روح

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد درباره داستان کوتاه Next Entries پایان نامه ارشد درباره قهوه خانه ها، زمان گذشته