پایان نامه ارشد با موضوع پست مدرنیته، اعاده حیثیت، قرن نوزدهم، طبقه حاکم

دانلود پایان نامه ارشد

انساني‌ رسوخ‌ كرده‌ و تبعيت‌ ناگزير آن‌ را از جازم‌هاي‌ نظام‌ اقتصادي‌ و سيستم‌ نوسازي‌ اجتماعي‌ سبب‌ مي‌شود هابرماس‌ اين‌ تبعيت‌ ناگزير زيست‌ جهان‌ ازجازمهاي‌ نظام‌ اقتصادي‌ را عامل‌ اختلال‌ در زيرساخت‌ ارتباطي‌ زندگي‌ روزمره‌ مي‌داند.
نومحافظه‌كاران، اعتراضات‌ نئوپوپوليستي‌ را نشات‌ گرفته‌ از فرهنگ‌ تهاجمي‌ و نئوپوپوليستها را حاملان‌ و طرفداران‌ اين‌ فرهنگ‌ معرفي‌ مي‌كنند.
هابرماس‌ به‌ طنز و كنايه‌يي‌ كه‌ راجع‌ به‌ اين‌ اعتراضات‌ در قالب‌ نومحافظه‌كاري‌ وجود دارد اشاره‌ مي‌كند و ضمن‌ بر شمردن‌ لزوم‌ آن‌ چيزي‌ كه‌ وي‌ آن‌ را عقلانيت‌ تفاهمي‌ (ارتباطي) مي‌نامد؛ كه‌ در برگيرنده‌ي‌ وظايف‌ مربوط‌ به‌ انتقال‌ يك‌ سنت‌ فرهنگي، وحدت‌ و همبستگي‌ اجتماعي‌ است، عقلانيت‌ تفاهمي‌ را تحت‌الشعاع‌ عقلانيت‌ اقتصادي‌ مي‌داند، چرا كه‌ مناسبتهاي‌ اعتراض‌ درست‌ زماني‌ پيش‌ مي‌آيد كه‌ حوزه‌هاي‌ كنش‌ تفاهمي‌ كه‌ بازتوليد و انتقال‌ ارزشها و هنجارها را مد نظر دارند تحت‌ نفوذ شكلي‌ از نوسازي‌ هدايت‌ شده‌ توسط‌ معيارهاي‌ عقلانيت‌ اقتصادي‌ و اداري‌ قرار بگيرند و اين‌ نوسازي‌ در تمام‌ اجزا حوزه‌هاي‌ كنش‌ تفاهمي‌ رسوخ‌ مي‌كند واين‌ رسوخ‌ تداوم‌ تضاد عقلانيت‌ ابزاري‌ با عقلانيت‌ تفاهمي‌ را با خود به‌ دنبال‌ دارد. (محمدحسین، بهمنپور، 1379: 48)
نتيجه‌ آنكه‌ هراس‌ و اعتراض‌ گسترده‌ي‌ ناشي‌ از انهدام‌ و ويراني‌ محيط‌ زيست‌ شهري‌ و طبيعي‌ كه‌ نتيجه‌ي‌ بلند مدت‌ نوسازي‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ است‌ در معيارهاي‌ عقلاني‌ همين‌ نوسازيِ‌ اقتصادي‌ و اداري‌ تحليل‌ مي‌رود و نومحافظه‌كاران‌ توجه‌ ما رااز اين‌ فرآيند دور مي‌سازند. هابرماس‌ مشكلات‌ مدرنيته‌ي‌ فرهنگي‌ را به‌ كلي‌ انكار نمي‌كند و از سرگشتگي‌ها و حيرتهاي‌ جدي‌ خاص‌ آن‌ ياد مي‌كند كه‌ ارتباطي‌ به‌ نوسازي‌ اجتماعي‌ ندارد و علل‌ آن‌ را بايد در چارچوب‌ توسعه‌ي‌ فرهنگي‌ جست‌وجو كرد.
فيلسوف‌ از انتقادات‌ نومحافظه‌كاران‌ به‌ عنوان‌ انتقاداتي‌ ضعيف‌ از مدرنيته‌ ياد مي‌كند و ضمن‌ كنار نهادن‌ آنها به‌ سراغ‌ انتقادات‌ كساني‌ مي‌رود كه‌ مدعي‌ پست‌ مدرنيته‌اند يا خواهان‌ بازگشت‌ به‌ اشكال‌ ماقبل‌ مدرنيته‌ هستند يا اساساً‌ مدرنيته‌ را نفي‌ كرده‌ و به‌ دور مي‌ريزند.
اما به اعتقاد هابرماس‌ مدرنيته‌ به‌ عنوان‌ پروژه‌يي‌ ناتمام‌ است، اينك‌ توضيحي‌ بيشتر در باره‌ي‌ اين‌ اطلاق. روشنگران‌ قرن‌ هيجدهم‌ براي‌ رهايي‌ از معضلات‌ ناشي‌ از جهان‌ بيني‌هاي‌ كهن‌ سه‌ حوزه‌ي‌ شناخت‌ علمي، اخلاقي‌ و زيبايي‌ شناختي‌ را از يكديگر جدا كردند تا با تخصصي‌ كردن‌ هر يك‌ از آنها توانمنديهاي‌ شناختي‌ آنها را آزاد نموده‌ و در جهت‌ پيشرفت‌ و افزايش‌ نظارت‌ نيروهاي‌ طبيعي‌ افزايش‌ درك‌ جهان‌ و درك‌ خود،پيشرفت‌ اخلاقي، به‌ عدالت‌ نهادها و حتي‌ سعادت‌ انسانها به‌ كار گيرند.
اما ورود به‌ قرن‌ بيستم‌ همزمان‌ بود با رنگ‌ باختن‌ اميد دستيابي‌ به‌ اين‌ اهداف. اگر چه‌ حوزه‌هاي‌ سه‌ گانه‌ي‌ فرهنگ‌ يعني‌ عقلانيت‌ شناختي، ابزاري، عقلانيت‌ اخلاقي‌ – عملي‌ و عقلانيت‌ زيباشناختي‌ – بياني‌ تخصص‌ شدند تا كارشناسان‌ هر حوزه‌ به‌ تامل‌ در آنهابپردازند، اما حاصل‌ كار چيزي‌ نبود كه‌ به‌ سرعت‌ در حوزه‌ي‌ عمل‌ پديدار شود و در عمل‌ هدفمند روزمره‌ به‌ صورت‌ عادت‌ در آيد.
نتيجه‌ افزايش‌ فاصله‌ ميان‌ نخبگان‌ و كارشناسان‌ با توده‌هايي‌ بود كه‌ اينك‌ جهان‌ زيستي‌شان‌ جوهره‌ي‌ سنتي‌ خود را نيز از دست‌ داده‌ بود و بي‌حاصل‌ ايام‌ سپري‌ مي‌كردند. هابرماس‌ معتقد است‌ كه‌ براي‌ رهايي‌ از چنين‌ وضعيتي‌ بايد مدرنيته‌ را از اختيار و احاطه‌يي‌ كه‌ هنر برآن‌ دارد خلاصي‌ دهيم‌ و به‌ آن‌ به‌ عنوان‌ يك‌ پروژه‌ توجه‌ كنيم. در اين‌ صورت‌ناگزير نخواهيم‌ بود كه‌ اهداف‌ و نيات‌ ضعيف‌ روشنگري‌ را ادامه‌ دهيم‌ يا اينكه‌ مدرنيته‌ را به‌ عنوان‌ هدفي‌ گمشده‌ اعلام‌ كنيم، بلكه‌ بايد مدرنيته‌ي‌ زيباشناختي‌ و هنر را تنها به‌ عنوان‌ بخشي‌ از يك‌ عام‌ به‌ نام‌ مدرنيته‌ي‌ فرهنگي‌ به‌ حساب‌ آوريم.
وقوع‌ جنگ‌ اول‌ جهاني‌ پديداري‌ فاشيسم، نازيسم، جنگ‌ دوم‌ جهاني، كمونيسم‌ و استالينيسم‌ و سيطره‌ي‌ رو به‌ گسترش‌ پوزيتيويسم‌ موجي‌ رو به‌ گسترش‌ از منتقدان‌ عقلانيت‌ ابزاري‌ پديد آورد. ديالكتيك‌ روشنگري‌ اثر هوركهايمر و آدورنو يكي‌ از مهمترين‌ آثار عرضه‌ شده‌ در اين‌ باره‌ است.
هابر ماس‌ اگر چه‌ خود از ادامه‌ دهندگان‌ – البته‌ بازسازي‌ گر – مكتب‌ فرانكفورت‌ است‌ اما بدبيني‌ و ترديد مطلق‌ نظريه‌پردازان‌ و رهبران‌ نسل‌ اول‌ اين‌ مكتب‌ را نسبت‌ به‌ ديالكتيك‌ روشنگري‌ ندارد. او مزاياي‌ بالقوه‌ي‌ علم‌ و تكنولوژي‌ را قبول‌ دارد و به‌ جاي‌ انكار عقل‌ و كاربردهاي‌ آن‌ و نفي‌ مدرنيته‌ از پروژه‌يي‌ ناتمام‌ مدرنيته‌ سخن‌ مي‌گويد و در راستاي‌ بازسازي‌ نظريه‌ي‌ انتقادي‌ سخن‌ از موقعيت‌ ارتباطي‌ به‌ ميان‌ مي‌آورد. به‌ نظر او موقعيت‌ ارتباطي‌ خود فراهم‌ كننده‌ي‌ شرايط‌ لازم‌ براي‌ يك‌ بحث‌ اصيل‌ خواهد بود چرا كه‌ در موقعيت‌ ارتباطي‌ ناگزيري‌ از پذيرش‌ برخي‌ قواعد و هنجارها وجود خواهد داشت.
البته‌ ايراد ليوتار كه‌ مي‌گويد آيا حقيقت‌ دارد كه‌ افراد بشر بخواهند يكديگر را درك‌ كنند و اجماع‌ آرا خود را بالاتر از هر چيز بدانند نكته‌يي‌ است‌ قابل‌ تامل، به‌ ويژه‌ كه‌ خود هابرماس‌ ايده‌ي‌ تميز ميان‌ نظريه‌ي‌ سياسي‌ هنجاري‌ و علوم‌ سياسي‌ تجربي‌ را مورد انتقاد قرار داه‌ و به‌ پيوند علوم‌ اجتماعي‌ با نقد اجتماعي‌ معتقد است
هابرماس‌ در دفاع‌ خود از مدرنيته‌ به‌ عنوان‌ پروژه‌يي‌ ناتمام‌ در برابر پست‌ مدرنيته‌ به‌ عقب‌نشيني‌ هنر مدرن‌ پس‌ از عصر روشنگري‌ به‌ عرصه‌يي‌ غير محسوس‌ و غير قابل‌ لمس‌ استقلال‌ كامل‌ اشاره‌ مي‌كند كه‌ موجب‌ پديداري‌ و تلاشهاي‌ بي‌ثمر سوررئاليست‌ براي‌ همتراز ساختن‌ هنر و زندگي، تخيل‌ و عمل، مجاز و واقعيت‌ و محصول‌ هنري‌ و فايده‌ي‌ مترتب‌ بر آن‌ شد. اين‌ تلاشهاي‌ بي‌ثمر حاصل‌ وعده‌هاي‌ بي‌سرانجام‌ هنر مدرن‌ براي‌ دستيابي‌ به‌ سعادت‌ و خوشبختي‌ بود كه‌ راه‌ را براي‌ سوررئاليست‌ها باز كرد تا به‌ تلاش‌ براي‌ حذف‌ هر گونه‌ معيار و برابر گرفتن‌ حكم‌ يا داوري‌ زيبايي‌ شناختي‌ با بيان‌ تجربيات‌ ذهني‌ بپردازند و اعلام‌ كنند كه‌ هر چيز مي‌تواند هنر باشد و هر كس‌ مي‌تواند هنرمند باشد.
آندره‌ برتون‌ بنيانگذار سوررئاليسم‌ هدف‌ نضهت‌ را بر طرف‌ ساختن‌ شرايط‌ و اوضاع‌ تناقض‌آميز رويا و واقعيت‌ پيشين‌ و تبديل‌ آنها به‌ واقعيتي‌ مطلق‌ يا واقعيتي‌ برين‌ و ابر واقعيت‌ مي‌دانست. اما به‌ نظر نمي‌آيد كه‌ سوررئاليسم‌ چيزي‌ بيشتر از يك‌ رويكرد بديل‌ براي‌ فرماليسم‌ و صورتگرايي‌ غالب‌ بر كوبيسم‌ و ساير هنرهاي‌ انتزاعي‌ باشد.
هابرماس‌ نيز قيام‌ و شورش‌ سوررئاليستي‌ را صرفاً‌ جايگزين‌ يك‌ انتزاع‌ مي‌داند. وي‌ دگماتسيم‌ و خشونت‌ حاصل‌ از تلاشهايي‌ كه‌ در حوزه‌ي‌ معرفت‌ نظري‌ و اخلاق‌ نظري‌ صورت‌ گرفت‌ تا همانند برنامه‌ي‌ سوررئاليستي‌ نفي‌ هنر، به‌ نفي‌ فلسفه‌ بپردازد را موازي‌ و در يك‌ راستا مي‌داند.
چاره‌ي‌ كار در بازگذاشتن‌ حوزه‌هاي‌ فرهنگي‌ اسير چارچوب‌ نيست. هابرماس‌ تلقي‌ ريشه‌ داشتن‌ خرد ارعاب‌آميز (عقل‌ تروريستي) در سنت‌ روشنگري‌ را رد مي‌كند و اين‌ را كمتر از كوته‌نظري‌ كساني‌ نمي‌داند كه‌ معتقدند رعب‌ و وحشت‌ مداوم‌ و عظيم‌ بوروكراتيك‌ كه‌ در سلولهاي‌ تاريك‌ و نمور و دخمه‌هاي‌ زيرزميني‌ ارتش‌ و پليس‌ مخفي‌ و در اردوگاهها و بازداشتگاهها اعمال‌ مي‌شد علت‌ وجودي‌ دولت‌ مدرن‌ مي‌باشد، چرا كه‌ چنين‌ سيستمهاي‌ رعب‌آوري، از ابزار قهرآميز نظامهاي‌ بوروكراسي‌ مدرن‌ استفاده‌ مي‌كنند.
هابرماس‌ از تخصصي‌ شدن‌ توليد هنري‌ به‌ عنوان‌ تضميمي‌ براي‌ تداوم‌ آن‌ ياد مي‌كند، اما معتقد است‌ كه‌ پذيرش‌ هنر از سوي‌ اشخاص‌ عادي‌ و معمولي‌ يا از سوي‌ افراد خبره‌ و كارشناس‌ يا متخصصان‌ روزآمد مسير و جهتي‌ كاملاً‌ متفاوت‌ با پذيرش‌ هنر از سوي‌ منتقدان‌ حرفه‌يي‌ دارد. اما او همين‌ نگاه‌ غير متخصصانه‌ را موجد تغيير و تبيين‌ تازه‌يي‌ از نيازهاي‌ انسان‌ مي‌داند كه‌ مي‌تواند به‌ درك‌ و دريافتهاي‌ جديدي‌ منجر شود و حتي‌ در انتظارات‌ هنجاريي‌ انسانها رسوخ‌ كرده‌ و موجب‌ تغيير نحوه‌ي‌ ارتباطشان‌ شود. (، پارسونز تا هابرماس، 1378 :32)
هابرماس‌ اين‌ قسم‌ از پذيرش‌ هنر را براي‌ تكميل‌ پروژه‌يي‌ ناتمام‌ مدرنيته‌ لازم‌ مي‌داند، اگر چه‌ فقط‌ يك‌ وجه‌ از سه‌ وجه‌ لازم‌ براي‌ انجام‌ كار باشد.
 براي‌ تكميل‌ پروژه‌ بايد نوسازي‌ اجتماعي‌ صورت‌ بگيرد. نهادهايي‌ كه‌ بتوانند در برابر جازمهاي‌ نظام‌ اقتصادي‌ محدوديتهايي‌ ايجاد كنند. اگر چه‌ ديگر شانس‌ چنداني‌ براي‌ اين‌ كار نمي‌بينند، چرا كه‌ محافظه‌كاران‌ نو با رندي‌ شكستهاي‌ طرفداران‌ نفي‌ فلسفه‌ و هنر را به‌ نفع‌ مواضع‌ خود تعبير مي‌كنند.
فيلسوف‌ در ادامه‌ محافظه‌كاران‌ را به‌ سه‌ دسته‌ي‌ جوان، پير و نو تقسيم‌ مي‌كند.
به‌ اساس‌ كار محافظه‌كاران‌ جوان‌ كه‌ بر مدرنيته‌ي‌ زيباشناسي‌ قرار دارد و در عين‌ حال‌ به‌ توجيه‌ نوعي‌ ضد مدرنيسم‌ آشتي‌ناپذير مي‌پردازند. به‌ محافظه‌كاران‌ پير كه‌ از آلوده‌ شدن‌ به‌ مدرنيسم‌ فرهنگي‌ پرهيز مي‌كنند و چاره‌ را در عقب‌ نشيني‌ به‌ موضعي‌ پيش‌ از مدرنيته‌ اعلام‌ مي‌كنند و از محافظه‌كاران‌ نو كه‌ از علم‌ مدرن‌ براي‌ تثبيت‌ و تحكيم‌ مديريت‌ عقلاني‌ خود و رشد سرمايه‌داري‌ استفاده‌ مي‌كنند.
هابرماس‌ هدف‌ اين‌ سه‌ گروه‌ را كه‌ محدود و مقيد ساختن‌ قهري‌ و قطعي‌ علم، اخلاقيات‌ و هنر به‌ حوزه‌هاي‌ مستقل‌ جدا شده‌ از زيست‌ جهان‌ و تحت‌ نظارت‌ و مديريت‌ كارشناسان‌ و متخصصان‌ است‌ موجد نتيجه‌يي‌ مي‌داند كه‌ در صورت‌ رها كردن‌ كل‌ پروژه‌ي‌ مدرنيته‌ به‌ طور دربست‌ و يكجا و چشم‌ پوشي‌ كامل‌ از آن‌ حاصل‌ مي‌شد
مدرن بودن چیست و رهاورد مدرنیته کدام است؟
طبق نوشتار هابرماس در مقاله «مدرنیته در مقابل پست مدرنیته»، واژه مدرن ابتدا در قرن پنجم میلادی و برای تمییز حال مسیحی با گذشته ای کفر آلود به کار گرفته شد. پس از قرن دوازده میلادی، شارل کبیر هم آن را به کار گرفت و در ادامه در قرن هفدهم و در دوره موسوم به روشنگری بود که اصحاب روشنگری از واژه مدرن بهره گرفتند. قبل از دوران روشنگری، مدرن به خط تمییز اکنون از گذشته به کار می رفت، اما از دوره روشنگری به بعد، مدرن بودن با پیشرفت گره خورد. در روایت قرن نوزدهمی، مدرن بودن به شیوه ای رمانتیک ستایش گردید. اما به عقیده هابرماس در اواسط قرن 19، گودلر، جنبش سوررئالیست ها، و داودئیست هاو آوانگارها بودند که مدرن بودن را مورد توجه جدی قرار داده و به کار گرفتند. این جنبش ها همگی، گسستن از گذشته و ستایش وضع اکنون را پیشه خود کرده بودند و در پی آن بودند که زنجیره تاریخی و مداومت در تاریخ را منفجر ساخته، بنای اکنون را از نو برپا دارند. به واقع می توان گفت همه آن ها قصدی آنارشیستی داشتند. از نگاه اینان (آنارشیست های مدرن)، تاویل گذشته باید از پنجره اکنون باشد. حتی چیزها و آثار کلاسیک و سنتی هم ، به این دلیل ارزشمندند که توانسته اند در زمان حال دوام داشته باشند. از این رو، حال و زمان حال یک وضعیت مهم نظری است. در همین راستا، هابرماس به بحث بنیامین در خصوص تاریخ اشاره کرده، می گوید: بنیامین در زیر مفهوم تاریخ، از واژه «زمان اکنون» بهره گرفته است و تصریح کرده که تاریخ تجلی نگاه و خواست فاتحان و پیروزمندان است و مطالعه تاریخ به صورت رویه های پی در پی و متداوم، مورد توجه و خواست حاکمان و طبقه حاکم است. از این رو تاریخ هم، به خاطر توضیح اکنون، مهم است چون با بهره گیری از زمان حال، تاریخ را محاکمه می کنیم، اخگر امید در دل تاریخ می افکنیم تا از کنش های سرکوب شده، اعاده حیثیت کنیم. پس تاریخ، ساختاری است مربوط به اکنون و تاویلی است از گذشته. هابرماس با استفاده از روایت بنیامین در باب تاریخ و برداشتی که از ماکس وبر گرفته، ایده

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع اين‌، مدرنيته‌، حال‌، مدرن‌ Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع نظم اجتماعی، جامعه شناسی، قرون وسطی، پست مدرنیته