پایان نامه ارشد با موضوع ياد، خويشاوند، كرد، پيش

دانلود پایان نامه ارشد

ممتنع. پس محبّت با ايشان محال و نفاق1551 خود خصلتي است مذموم و بر تقديري كه [ارتكاب]1552 آن1553 نموده شود:1554 پيداست كه تا چند بماند پنهان.
پس مضرت محبّت با مجموع، در اين مقدمه1555 مبرهن شد و همچنين مودّت با هر يك نيز بانفراده1556 خطري1557 دارد علي حِده به1558 واسطه محبّت با آنكس ديگري آغاز عداوت مي كند و هنوز از آن دوستي يك فايده1559 به حصول نارسيده،1560 از اين دشمني [11ر] صد مضرّت تولّد كند1561 و در اين باب مفسده ديگري1562 است1563 از همه زيادت1564 و آن1565 تغير مزاج پادشاه است؛ چه هرگز هيچكس از سلاطين به محبّت وزير با اعيان دولت راضي نبوده1566 بلكه آن دوستي از1567 مخائل و مظانّ تهمت1568 نموده.1569

حکايت
چون قتلمش1570 سلجوقي با سلطان الب ارسلان در مبادي دولت او مخالفت كرد و بر مملكت وي1571 مستولي شد،1572 سلطان از نيشابور به قمع او1573 متوجّه گشت1574 و به قرب وادي الملح1575 فرمود تا خزايني1576 كه همراه بود بر عساكر قسمت رود. و من با سعيد عارض به هر طرف تردّد مي كردم و از كيفيّت و كميّت1577 مُتَجنّده1578 و اصحاب1579 جيوش استكشاف مي رفت تا مرور1580 به1581 منزل1582 التونياق1583 افتاد،1584 مردي بود محترم و مُقدّم امراء ديوان. جهت تعظيم و اجلال جانب1585 او نزول كردم و زماني به التماس او توقف نمودم. همان روز اين خبر1586 سلطان رسانيده بودند1587 و آن مجالست را مَحامل پيدا كرده 1588و في الواقع التونياق تركماني1589 بود ساده و كم دانش و بي تدبير. بارها در امور ديوان1590 مرا با او مخالفت افتاد1591 و نزاع و خلاف به درجهاي رسيد كه او شمشير از ميان بگشاد و به نزد1592 سلطان فرستاد. من1593 نيز از مكابره1594 او1595 چند نوبت، دوات از پيش1596 برداشتم و به حضرت فرستادم و هنوز سلطان را باور نمي افتاد و1597 بر تصنّع1598 حمل مي كرد و تبعات1599 آن هرگز منقطع نشد و تأثّر1600 آن از باطن سلطان بيرون نرفت. و بدان جهت بسي1601 مَناقص1602 به امور من لاحق شد.
امّا ضررهاي دشمني و1603 عداوت مطلقاً از همهكس1604 نامباركست و چون با زيردستان1605 عواقب1606 ذميمه دارد پس1607 با زبَردستان به طريق اولي، خصوصاً با جماعتي كه بر درگاه پادشاه به مرتبه وثوق و درجه اعتماد1608 باشند، عِرض و مال1609 به باد دادن بلكه جان در ورطه هلاك نهادن است؛ چرا كه اهل رفعت شأن1610 و علوّ مكان به وقت حدّت1611 مزاج و شدّت احتياج تمام معيشت1612 و ذخاير خود1613 ايثار كنند تا بر دشمن غالب گردند. آري احياناً چنان واقع مي شود كه پاد شاه بر آن عادات1614 مطلّع مي گردد و غرض و قصد آنكس تفرس مي كند و آن دشمن مجال سعايت نمي يابد و چند روز در پناه1615 اين عداوت مي تواند1616 [11چ] بود، وليكن به آخر،1617 لواحق1618 نامرضي و نتايج نامحمود دارد.
حکايت
1619ابوالعّباس اسفرايني را در اوايل1620 دولت1621 سلطان محمودِ1622 سبكتكين1623 وزارت دادند. امير علي خويشاوند، [حجابت]1624 كبري1625 داشت و از اقارب سلطان بود1626 به غايت معتمد1627 و معتبر، با خواجه ابوالعبّاس مكاوحت1628 داشت. و چون سلطان را خواجه بر آن مطّلع گردانيده بود، هر چند در ممرها از مداخل بعيده درآمدي و تهيّج كردي، سلطان متنبّه گشتي1629 و آن را1630 اثري نبودي تا غايتي كه اگر كسي ديگر نسبت [به]1631 خواجه افشاي ضبط و خلل مي کرد، سلطان از سعايت1632 علي خويشاوند مي دانست؛ چون متيقّن1633 شد كه تأثيري بر مساعي او ترتّب1634 نمي يابد، مطلقاً ترك كرد و [منتهز]1635 فرصت مي بود تا زماني كه امر خواجه به حدّ تنزّل و وضع او به درجة تزلزل نزديك شد و آنچنان بود كه عمّال ظالم به ممالك فرستاد و در تثقيل1636 عجزه مبالغه کردند و در تحميل رعايا افراط نمودند و اكثر ممالك بر خرابي مُشرف گشت، خصوصاً بلاد خراسان و علاوه آن شدايد1637 قحط و عسرتي حادث1638 شد1639 كه شرح آن به داستانها بيان كردند و كتب تواريخ به ذكر آن مشحون است. مقصود آنكه مالي كه در بطون و متون اوراق به اقلام استيفا جمع كرده بودند چيزي1640 به وصول و حصول1641 نرسيد و رعايا اكثر از اوطان خود متفرّق شدند.1642 خواجه ابوالعبّاس1643 چون اين1644 اوضاع ملاحظه كرد، جز1645 انكسار در حيّز تدبير خود ندانست و خبر ملال در عدم اتّصال1646 اموال متعاقباً از سلطان بدو1647 مي رسانيدند.1648 متحيّر و مضطرب گشت و از وزارت استعفا كرد. سلطان گفت: بر وي ظلم1649 و تحكّم نمي فرمايم مالي كه به قلم خود در ممالك جمع كرده و دفاتر او بدان1650 ناطق است، به خزانه رساند و از كار بيرون رود و صحابه1651 ديوان به خواجه ابواسحق1652 محمد ابن الحسين1653 كه رئيس1654 بلخ بود مفوّض شد و در آن فرصت شمس الكفات، خواجه احمد حسن، ميان سلطان و خواجه ابوالعبّاس سفير بود. سخن به خواجه رسانيدي و جواب خواجه به حضرت باز نمودي. بعد از تردّد بسيار، مقرر گشت كه1655 صد هزار دينار زر طلقم1656 بدهد. خواجه ابوالعبّاس به اداي آن مشغول گشت1657 [12ر] و هر چه داشت از صامت و ناطق و ضياع و عقار و غير ذلك كه از مدّت نيابت عميدالدّوله1658 فايق تا1659 زمان عمل [علي البريّه]1660 به خراسان تا ايّام وزارت سلطان حاصل كرده1661 بود، به تمام1662 تسليم1663 كرد. و بعد از اداي آن مجموع حكايت عدم طاقت و شكايت فقر1664 و فاقت به سلطان فرستاد.1665 بر حال او ترحّم نمود و او را طلب فرمود و گفت كه اگر به جان و سر من قسم ياد كني كه ديگر مقدوري نداري، كس متعرّض تو نگردد. گفت: اكنون اين سوگند1666 نمي كنم1667 تا كَرَّتي ديگر از اولاد و محارم1668 و اطفال و [وصايف]1669 تحقيق نمايم. و اگر رمقي باقي1670 باشد برسانم. آنگاه قسم ياد كنم. پس مراجعت كرد و با اَيمان مُغَلَّظ1671 و انواع تهديد و تشديد معلوم کرد که مُحقَّري از اسباب تجهيز دختر طفل او پيش کسي از تجّار بود. آنرا به دست1672 آورد و به خزانه فرستاد. بعد از آن به جان و سر1673 پادشاه سوگند ياد كرد1674 که هيچ ندارم. امّا علي خويشاوند در خلال اين احوال مترصّد هنگام افساد و مترقّب زمان اظهار عناد بود. چون دانست که خواجه ابوالعبّاس قسم ياد کرده و حسب الاتّفاق در اثناء آن امور، سلطان به جانب ديار1675 هند آغاز نهضت کرده بود، روزي به خلوت1676 پيش سلطان رفت و گفت: مدتها شد که خباثت1677 ابوالعبّاس مرا معلوم است و هر وقت بر اظهار آن اقدام مي نمودم، سلطان بر غرض محمول مي داشت و به دولت سلطانْ1678 جرم و خيانت1679 او بي وساطت1680 من1681 ظاهر شد.1682 اکنون نيز قسمي بدين عظمت خلاف ياد نمود؛ چرا که چند چيزي از ظرايف و طرايف عالم که در بسي خزاين عديل و بديل آن نباشد، پيش او موجود است. از استماع اين حديث، سلطان به غايت متأثر گشت و گفت: اگر اين قول1683 به صحّت مقرون1684 گردد، ابوالعبّاس مستوجب سياست کلّي باشد. علي خويشاوند گفت: اگر اظهار آن به من اشارت1685 رود اثبات سخن خود بکنم. سلطان گفت: به شرط آنکه1686 مادام که صدق قول تو ظاهر نگردد،1687 به جان1688 او تعرّض نرساني. برين منوال قرار دادند و از پيش1689 بيرون آمد. و در اين وقت1690 خواجه ابوالعبّاس در يکي از قلاع محصون بود و علي خويشاوند را در حين فتح [12چ] بلاد از خزاين ملوک هند خنجري به دست افتاده بود. قبضة آن از ياقوت رماني به وزن شصت مثقال و از دفاين بني سامان قدحي فيروزه که مقدار يک من شربت را ظرف1691 بودي و از خوف آنکه1692 سلطان بر آن مطلّع شود از همه کس مخفي1693 داشته بود. و اين هر دو نادره را به1694 قلعه برد1695 و خواجه ابوالعبّاس را به موکّلان خود سپرد. و بعد از چند روز به حضرت سلطان آمد. و خنجر و قدح1696 را همراه آورد1697 و گفت: بي تکلّف1698 و مبالغه و تعذيب و مضايقه اين دو چيز پيدا شد: يکي از جمله بيلاکات1699 ملوک هند1700 به حضرت1701 فرستاده بودند و او اخفا کرده1702 و ديگري به وقت عرض دفاين بني سامان خيانت نموده، اکنون فرمان چيست؟ با او تشدّدي در طلب مابقي واقع شود و يا ني؟ سلطان از غايت تغيّر مزاج گفت: اين هر دو به تو بخشيدم. به هر صورت که خواهي1703 باقي وجه1704 مقرّر از وي به وصول رسان؛ و سلطان به ديار هند متوجّه شد و آن بيچاره مظلوم را، علي خويشاوند به اعداي او سپرد. 1705در آن [تعنيفات]1706 به رحمت حق پيوست. مراد از ايراد اين حکايت آنکه عداوت را1707 با اصحاب قدرت1708 پاياني نامرضي1709 بل فرجامي1710 به فساد مقتضي است?والله الحافظ1711 الرقيب1712?.

مخاطره1713 ديگر
جماعتي1714 را چون کتّاب و عمّال و ارباب اشغال1715 و متعهّدان اموال و دبيران و سفيران در حيّز ترتيب1716 و رعايت مي بايد داشت و بالضّروره به منافع ملکي و فوايد مالي با خود مشارک گردانيد.1717 بل حظّ1718 ايشان اوفر1719 و حاصل ايشان1720 اکثر1721 و وجود1722 اين طايفه ما لابدّ است؛1723 چه همچنان که امر سلطنت بي امراء1724 جنود و اصحاب سيوف محال مي آيد،1725 مهمّ وزارت1726 بدون آن فرقه ممتنع مي نمايد؛ و مشکل آنکه عاقبت الامر از آن قوم جان در خطر است تا به عرض و مال چه رسد. و اگر في المثل وزارت را هيچ تبعة ديگر نباشد، همين [بسنده]1727 است که به نسبت1728 جمعي اين همه تأييد و تقويت و ترويج و تمشيت1729 ظاهر بايد گردانيد1730 و به صنوف انعام و اکرام، ايشان را از فقر به1731 ثروت و از عجز به قوّت و از محنت به دولت و از خمول به شهرت رسانيد تا آخر در صدد استهلاک1732 و استيصال کسي نباشند1733 و اگر [13ر] به رسم ندرت1734 حسن وفائي مرعي دارند1735 و در مقام [مجانبت]1736عقوق1737 و مراقبت حقوق، استمرار و استقراري1738 ورزند و هر يک عند انفسهم1739 ابداع نفاق و خلاف و ابداء شقاق و انحراف نکند1740 ممکن نباشد که به عاقبت طايفه ديگر محرّص1741 نگردند و ايشان را بر مناقشه ترغيب نموده، به معرض معارضه نرسانند و چون يک کس در آن مقام آيد، اکثر ايشان بعضي به ظاهر و بعضي به باطن با او متّفق1742 الکلمه باشند، خصوصاً جماعتي که ايشان را سابقاً حرمان بوده باشند يا محقر1743 رجحاني بر وضع سالف1744 خود تصور کنند.
و اگر تو را اي فرزند! بخاطر گذرد که چون نزديکان و معتمدان و محرمان متقلّد اعمال1745 باشند، اين خيانت تولّد1746 نکند و اين همه ضرر و شرر در وجود نيايد، بدانکه آن سهو1747 صريح است؛ چرا که اقارب1748 و عشاير را مباشر مهمّات ملک گردانيدن خطرها دارد افزون از1749 جانب اباعد.1750 نمي بيني که برادرانت را به سبب مزيّت اعتقاد1751 که بر جانب امانت و کفايت ايشان دارم، به ضبط ممالک سلطان مقرر داشته ام و ضابطان و کافيان جميع مملکت1752 را بر ايشان تقسيم كرده و تفحّص حال هر طايفه به يکي از ايشان متعلق گردانيده، تا از مصالح و مفاسد ملک، کماينبغي مرا متنبّه گردانند. و پيش من ثابت است که در رعايت نام خود و ناموس من به قدر ما امکن1753 مراقبت خواهند نمود و ليکن حالا مدّتي است تا حرم بزرگ را از من ملالي واقع است؛ به واسطه آنکه مي خواهد تا پادشاه ولايت عهد خود به فرزند او سلطان محمود دهد و متمشّي1754 نمي رود.1755 چرا که علامات رشد و آثار عقل و دانش1756 و مخايل1757 جهانداري و امارات1758 شهرياري از برکيارق زياده مشاهده مي فرمايد. و حرم بزرگ آن را مطلقاً از تهيّج من مي داند و يا در ترغيب سلطان بر مراد مرا مقصّر مي بيند. باري به هرحال خاطري دارد منحرف و هرچند بر اطراف و جوانب مي گردد و مي خواهد تا مفسده به من اسناد کند که موجب1759 تغيّر1760 مزاج سلطان باشد و از جميع بدسگالان و مخالفان من استنطاق مي کند،1761 به هيچ طريق ميسّر نمي شود و هيچ نمي تواند گفت الّا که خواجه مملکت بر فرزندان خود قسمت نموده. اگر چه کسي ديگر مطلّع نيست وليکن همين مرا معلوم است [13چ] که اين سخن در باطن سلطان تأثيري تمام کرده. ان شاءالله تعالي كه محمود العاقبه باشد و به خير بگذرد.
مقصود آنکه تفويض مباشرت مهمّات، به قرين و قريب خود، مظّنه اتهام1762 مي دارند و مخالف امانت و صيانت مي پندارند و اگر به بيگانگان باشد، خود،1763 عياذاً بالله، از مضار و مفاسد آن ديده و شنيدهاي1764 که از ابن صباح، خذله الله،1765 به من چها1766 رسيده و هنوز مي رسد و بعد از اين تا چه خواهد رسيد.
اصل قصه1767 من

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع سلطان محمد Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع مخذول، دينار، نيشابور، دويست