پایان نامه ارشد با موضوع وجود منبسط

دانلود پایان نامه ارشد

ناظر به مرتبه وجود منبسط و نفس الرحمان که اضافه اشراقيه و عين ربط به حضرت احديت است مي داند.275
“زدني بيانا”
يکي از قرائن و شواهد بر ديدگاه کساني که هر يک از فقرات حديث شريف را بر مرحله و مقامي خاص حمل کرده‌اند، کلام کميل است که پس از هر کلامي از کلمات حضرت عليه السلام درخواست بيان و توضيح عوض مي کند “زدني بياناً” يا زدني فيه بياناً.
الا اي طوطي گوياي اسرار

مبادا خاليت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاويد

که خوش نقشي نمودي از خط يار
سخن سربسته گفتي با حريفان

خدا را زين معما پرده بردار
به روي ما زن از ساغر گلابي

که خواب آلوده‌ايم اي بخت بيدار276

با اين توضيح که: واژه شناسان واژه “البيان” بيان، بان، يبين را چيزي مي‌دانند که چيز ديگري به وسيله آن ظاهر و نمايان گردد: البيان ما تبين به من الدلالة و غيرها. بان الشيء بياناً اي اتضحّ فهو بين277.
آنان با اين توضيح نتيجه گرفته‌اند که “بيان” اخص از مطلق علم و ادراک است و عمدتاً به ويژه در زبان فارسي در جايي استعمال مي‌شود که شيء در مرتبه مکاشفه و مشاهده باشد چنان که از ترجمه آن در زبان فارسي چنين مستفاد است. اين که بيان را به اتضّاح تفسير کرده‌اند نه به وضوح؛ به تبيين تعبير کرده‌اند نه به ظهور ناظر، به همين نکته است278.
و لذا عرفا در تقسيم يقين گفته‌اند: علم اليقين ما حصل بالبرهان؛ و عين اليقين ما هو في حکم البيان و حق اليقين ما هو عيان.
علم يقين، علمي است که به وسيله برهان و استدلال حاصل مي‌شود. عين يقين، چيزي است که در حکم بيان است و حق يقين در حکم عيان يا عيان است.
و با توجه به آنچه در مراتب سلوکي جناب کميل گفته شده است و جلالت قدر و منزلت او گواه است که کميل از اصحاب اسرار حضرت علي عليه السلام بوده، اقل مراتبش اين بوده است که او مکاشفات قلبيه و علوم ارثيه که خاص ارباب مسالک حقيقت و معرفت و مخصوصِ قلوب و اصحاب مجاهدات نفسانيه و رياضت علميه و علميه است، برخوردار بوده است و لذا مقصود او از اصل سؤال، سؤال از حقيقت توحيد و از طلب زيادتي انکشاف و ظهور مراتب آن حقيقت آنهم براساس روش و اسلوب عرفاني و بيان و شهود يقيني بوده است تا از اين رهگذر و به ويژه التفافات خاص و بيانات روشن‌گرانه آن صدرنشين بارگاه ولايت و خلافت رباني به جذبه و کشف و شهودي برسد. و بعيد است که جناب کميل با عنايت به آيات و روايات فراواني که سخن از درجات اهل ايمان و اهل الله گفته‌اند متوجه اين امر نبوده باشد و لذا کميل هر بار که زيادتي را درخواست و عرض مي‌کند زدني بياناً مقصودش اين است که به جذبه التفات غيبي تو مرتبه‌اي از مراتب حقيقت بر من عيان شد، مرتبه ديگري را منکشف گردان.
حاصل آنکه:
کردي به کرم سوي من از ناز نگاهي قربان نگاه تو شوم باز نگاهي279
اگر بتوان با ديدگاه کسانيکه مراد از درخواست زيادتي بيان را بر مراتب و مقامات گوناگون حمل کرده‌اند، همراه شد، بيان و انکشاف زايد به هر نحو که متحقق شود ناظر به مقام ديگري از مقامات توحيد خواهد بود و لذا ديدگاه کساني که فقرات دوّم به بعد را توضيح فقره نخست گرفته و ديدگاه‌هاي مشابه ديگر همه محل تأمل خواهد بود.
گفت که: زدني بيانا اي امير رحم کن برحال من، دستم بگير

” محو الموهوم مع صحو المعلوم”
حقيقت توحيد زايل کردن موهوم با آشکار شدن معلوم است.
“محو” در لغت به معني ستردن است. زايل کردن نقش و عکس از روي صفحه و لوح اش است280. محي لوحه، يمحو، محواً. و در اصطلاح عبارت است از ازالت وجود بنده يا محو اوصاف عادت؛ و در مقابل آن اثبات است که اشاره بر تحقيق بندگي بعد از محو و اثبات اقامه احکام عادت است281 و اين دو مضاف به مشيت ازلي و متعلّق به اراده لم يزلي حق‌اند: يمحوا لله ما يشاء و يثبت.282
عز الدين محمود کاشاني در مصباح الهداية “محو” را بر سه درجه و مرتبه دانسته است:
1. درجه ادني و آن محو صفات ذميمه و اعمال سيئه است. محو زلت از ظواهر
2. درجه وسطي و آن محو مطلق صفات اعم از صفات حميده و ذميمه است. محو غفلت از ضماير؛
3 . درجه عليا و آن محو ذات است. محو علّت از سرائر283.
جناب عطار284 گفته است:
راه عشق او که اکسير بلاست

محو در محو و فنا اندر فنا است
فاني مطلق شود از خويشتن

هر دلي کو طالب اين کيمياست
گر بقا خواهي فنا شو، کز فنا

کمترين چيزي که مي‌زايد بقاست
گم شود در نقطه فاي فنا

هر چه اندر دو جهان کردند راست
در چنين دريا که عالم ذره‌اي است

در ره هست آمدن زهره کراست
محو ارباب ظواهر، محو ارباب سرائر، محو العبودية و محو الجمع از اصطلاحات مربوط به اين بحث‌اند و هر يک در لسان عرفا داراي تفسير و ترجمه جداگانه‌اي اند و در اين بحث به همين اندازه اکتفا مي‌شود.285
“وَهم” به معني دل به چيزي به غلط بردن است، گمان اندک بردن “و همت في الحساب وهماً” يعني ذهن من به غلط به سوي چيزي رفت در حالي که اراده کرده بودم غير آن را. توهم به معناي ظن و ايهام و توهيم نيز به همين سياق و به معني به گمان ديگري انداختن است. و در اصطلاح کلامي و فلسفي “وهم” نيرويي است که معاني جزئي متعلق به محسوسات را درمي‌يابد. و از نظر عرفا، کل جهان و عالم امکان وهم است. کلمّا في الکون وهم او خيال …
همه از وهم تست اين صورت غير که نقطه دايره است از سرعت سير286
درباره مراد از “موهوم” حداقل دو احتمال وجود دارد.
1. “موهوم”؛ مراد از موهوم ظاهراً مرتبه انوار جلال است و به اين مرتبه موهوم اطلاق شده است يا به خاطر اين که:
يک) مشاهده حق جلّ و علا در اين مرتبه اضعف از مشاهده حق در مراتب ديگر مثلاً مشاهدة مرتبه صفات و فناي از صفات است.
دو) و يا به خاطر اين است که وهم به معناي ظن به کار رفته است و نسبت اين مرتبه از توحيد به مراتب مافوقش نسبت نقص به تمام و ظن به يقين است.
سه) و يا به اين خاطر است که سرّ عارف به اين مرتبه تعلق وانس مي‌گيرد در حالي که مقصود اصلي اعلي مراتب توحيد است.
چهار) و يا به اين جهت است که عارف تصوير مي‌کند که مقامي بالاتر از اين مقام متصور نيست.
2. مراد از “موهوم” خود سالک است، چون به سالک در اين مرتبه به جهت فنا و استغراق و دهشت و تحيرش،‌ هست و نيست قابل اطلاق است پس به وجهي موهوم است و به وجهي معلوم.
“صحو” در لغت به معني هوشياري و هوشيار شدن از مستي است. “صاح” به هوشيار پس از مستي گويند287. چنان که به معني رفتن ابر و نمايان شدن خورشيد هم هست. و در اصطلاح رجوع سالک به احساس پس از غيبت است و بعد از سکر شناخته مي‌شود.
صحو و سکر دو صفت‌اند در بنده288 و به نظر عبدالرزاق کاشاني و بسياري عرفا صحو فوق سکر است و صحو مناسب مقام بسط است زيرا سکر چنان که اشاره شد مشعر به غيب و حيرت است و صحو نشان دهنده سلوت و هوشياري به لذت وصال. صحو مقام شهود تام است و صاحي متمکن در حضرت جمع و شهود.289
عراقي مي‌گويد:
قطره کز دريا برون آيد همي

چون سوي دريا شود دريا شود
گر صفات خود کند يکباره محو

در مقامات بقا يکتا شود
هر که دل بر نيستي خود نهاد

در حريم هستي او تنها شود
از مسمّا هر که يابد بهره‌اي

فارع و آسوده از اسماء شود
ورکند گم صورت هستي خويش

صورت او جملگي معني شود
صورتت چون شد حجاب راه تو

محو کن تا سيرتت زيبا شود290

عطار مي‌گويد:
عاشقان چون به هوش باز آيند

پيش معشوق در نماز آيند
پيش شمع رخش چو پروانه

سر ببازند و سرفراز آيند
در هوايش که ذره خورشيد است

پرپر آرند و شاهباز آيند291

در اين که مراد از معلوم چيست حداقل دو احتمال وجود دارد:
1. مراد از “معلوم” ذات اقدس حق تبارک و تعالي است که به وجهي در مراتب سابقه و به ويژه در اين مرتبه براي سالک عارف معلوم است.
در واقع مرتبه انوار جلال که مرتبه فعل است نسبت به مراتب فوق به منزله غمام است وسالک عارف در مرتبه “صحو المعلوم” در بحر مشاهده صفات حق در مرتبه‌اي قرار مي‌گيرد که جمله افعال در نظر او ساقط مي‌گردند و نوعي کشف که از آن به کشف خفي ياد مي‌شود برايش روي مي‌دهد و عرفا کلام مشهور سلطان اوصيا علي عليه السلام: ” کمال توحيده الاخلاص له” را به اين مرتبه از توحيد تطبيق داده‌اند.292
2. ممکن است مراد از معلوم – چنان که در بحث از موهوم اشاره شد- خود سالک باشد از آن جهت که در حالت فنا، استغراق، دهشت و تحير است، صادق است که بر او “هست” و “نيست” اطلاق شود. پس به وجهي موهوم است و به وجهي معلوم.
پس از توضيح مختصر درباره مفردات اين فقره از حديث شريف به حسب لغت و اصطلاح، نوبت آن است که به تبيين مراد معدن علوم ربّاني از محو الموهوم مع صحو المعلوم اشاره شود.
اولاً چنان که از همين فقره از حديث شريف برمي‌آيد اصولاً صحو بعد از محو است. ودر واقع شهود مراتبي از مراتب معلوم است و مراد از صحو بعد از محو مشاهده حضرت حق در جميع موجودات و مخلوقات است. چنان که مي‌تواند مراد از صحو المعلوم، هوشياري خود سالک عارف باشد از دهشت و اضطرابي که برايش به خاطر وصول به جذبه‌اي از جذبات الاهي روي داده باشد.
چنان که اشاره شد اين فقره از کلام مولا عليه السلام در ادامه و مرتبه بالاتري از فقره نخست است که فرمود: کشف سبحات الجلال چرا که اين فقره – محو الموهوم – اشاره دارد به استغراق و فناي سالک عارف در بحر مشاهده صفات حق جل و علا و مکاشفه و مشاهده آنها به حيثيتي که جمله افعال در نظر او ساقط گردند و چنان که محو الموهوم به معني ازاله دهشت و تحير سالک نيز مي‌تواند باشد. و از آنجا که همواره صحو بعد از محو است، لازمه و نتيجه کلام رسول خاتم صلي الله عليه و آله و سلم که عرفا نقل و بدان اهتمام دارند: “اللهم زدني فيک تحيراً” را غرق شدن سالک در بحر محيط صفات و فناي او در صفات حق جل و علا دانسته‌اند.
حاصل آنکه بعد از مرحله کشف انوار جلال که در فقره سابقه بدان اشاره شد، نوبت به محو انوار جلال و هوشياري نسبت به مراتب بالاتر است که در راس فقره بدان اشاره شد و در واقع سالک ديار حقيقت بايد چشم کثرت‌بين را ببندد و ديده خدا‌بين را بگشايد.
باري، مسافر اقليم قدس آنگاه به شهود واقعي رسد که پرده موهوم عالم را از چشم بصيرت براندازد و به شهود معشوق، خود، عالم و عالميان را در آتش عشق بسوزد و همه را محو و فاني در حق بيند- محو الموهوم مع صحو المعلوم. تا معلوم و مشهود که حقيقت الحقايق است چهره بنمايد و در نتيجه مشتاق جمال شاهد ازلي، جمال دل آراي حق را مشاهده نمايد. از نظر اولياء الاهي تا پرده موهوم حجاب چشم قلب است ديده بصيرت از شهود شاهد حقيقت محروم است و سالک در سرا پرده اوهام که قُرقگاه آستان حقيقت و حماي پيشگاه جلال سلطان عزت است بازماند و سرگرم تماشاي مظاهر او و مفتون تجليات اوست و لذا حسن اعظم اتم الاهي بر او چهره ننمايد.293
جامي در اين مقام سروده است:
تا بود باقي بقاياي وجود

کي شود صاف از کدر جام شهود
تا بود پيوند جان و تن بجاي

کي شود مقصود کل برقع گشاي
تا بود غالب غبار چشم جان

کي توان ديدن رخ جانان عيان

و حکيم الاهي قشمه‌اي نيز در اين خصوص سروده‌اند:
تا نسازدم عشقت از جنون بياباني

نيست در سرم يارا عقل و هوش انساني
اي خوش آنزمان کز عشق فارغ از جهان گرديم

همچو برق بگريزيم از ديار امکاني
عشق در ازل ما را سرفراز عالم ساخت

خاص ما فقيران کرد تخت و تاج سلطاني
گر رود خيال خود از مقابل چشمت

بيني آشکار اي دل سرّ غيب پنهاني
عرش و عرشيان بيني در ستايش معشوق

چشم قد سيان حيران زان جمال نوراني
مست ناز ابرويش چشم عقل هشياران

محو روي زيبايش قلب انسي و جاني
تا نبيني آن حسني گر جهان ربايد دل

از گناه خود بيني نيستت پشيماني
با پرستش نفس است قرب دوست ناممکن

فتح ملک جان نتوان با قواي حيواني
خالصانه گر بوسد مور خاک راهش

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع عالم مثال، امام سجاد Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع اسفار اربعه