پایان نامه ارشد با موضوع نظام احسن، آخرالزمان

دانلود پایان نامه ارشد

لاهوت و غيره ياد کرده‌اند.
2. احديت وصفيه که مراد همان ذات يکتاست با لحاظ صفت يکتايي و حيث بساطت من جميع الجهات.
منظور از صفت توحيد، پاک شدن عارف سالک از هرگونه شائبه شرک خفي و جلي و از هرگونه توجه جز به خداوند متعال و فراغ کامل قلب از هر چه به غير عشق و شهود حقّ و مشاهده آن حي مطلق است.
به تعبيري منظور از صفت توحيد همان عرفان عارف موحّد است که عبارتست از مشاهده وحدت حقّ تعالي است. و مراد از جذابيت صفت، کشيدن عارف و وصف عرفان او به سوي حقّ به گونه‌اي که اين صفت نيز از نظر عارف بالکلّيه ساقط گردد316 بلکه به اين که حتي اين صفت از او ساقط شده نيز آگاه نگردد. عرفا منزل: عرفت ربّي بربّي، رأيت ربّي بربّي، عرفت الله بالله، و بک عرفتک، و أنت دللتني عليک و دعوتني اليک را که هر يک از مشکات نبوت و يا از مشکات ولايت صادر شده را حاکي از مقام و صفت توحيدي عارف دانسته‌اند. چنان که تعبيراتي چون فناي در توحيد، مقام جمع جمع و فناي فنا، طمس کلّي و محو کلّي نيز ناظر به مقام توحيدي دانسته شده است.
خواجه محمد دهدار معتقد است منظور از جذب الاحدي? لصف? التوحيد، اين است که کشش و ربايش حضرت احديت که صفت توحيد حقيقي است به مانند آفتاب که ذره را به سوي خود مي‌کشد، عارف را به سوي خود مي کشد و همچنان که قطره در دريا و ذره در آفتاب گم مي‌شود عارف در نسبت با حضرت حقّ در اين حال واقع شود.317
به قول عراقي در لمعات:
کي بود ما زما جدا ماند تو و من رفته و خدا ماند.
به نظر علامه دهدار اين مرتبه از حقيقت مرتبه جمع است و در قوت و قدرت عارف نيست.318
علامه حلّي اين مرتبه از طلب کميل و پاسخ امام الموحدين را ناظر به مرتبه حق اليقين دانسته است.
به نظر علامه حلّي پس از آن که عارف سالک بخاطر غلبه نور سرّ حجاب‌ها را کنار زد و از شراب وجد حقيقي سرمست شد و سپس از حالات سکر بدر آمد و بر سرير صحو تکيه زد مي‌يابد که : ليس في الوجود الّا الله و ينتفي الاثنيني? بالکلي? و تمکّن من التوحيد الحقيقي و هو أن لا يجري في الوجود الّا الله الواحد الحقّ مع وجود کثر? المکوّنات319. چنان که از سخنان علامه حلّي نيز بر مي‌آيد و علامه زنوزي نيز بدان تصريح کرده است،320 صاحب اين مقام در عين وحدت بيني کثرت‌بين است و در عين اين که با خلق است با حق است، نه مشاهده حق حجاب اوست از مشاهده خلق و و نه مشاهده خلق حجاب است نسبت به مشاهده حقّ. به خلاف مقام جمع و حال فنا که به جهت شدّت استغراق و ملاحظه جمال او عارف محجوب از مشاهد? خلق است. و بخلاف مقام فرق پيش از جمع و بقاي پيش از فنا که به جهت استغراق در مشاهده خلق و اشتغال به تعلّقات عالم فرق، عارف محجوب از مشاهده انوار ذات اقدس مبداء اعلي است.
صاحب اين مرتبه – يعني کمّل از انبياء و اولياء – در واقع صاحب خلافت کلّي و ولايت اطلاقي است و مأمور به تکميل ناقص‌ها و هدايت جاهلان است. به نظر عرفا321 آيه شريفه “فاستقم کما أمرت”322 و نيز آيه شريفه “يا أيها الرسول بلّغ ما أنزل إليک من ربّک”323 نيز ناظر به همين مأموريت براي صاحب خلافت کلّي است چنان که گشادن سينه در “ألم نشرح لک صدرک”324 نيز زمينه همين مقام و کلام نوراني: “لو کشف الغطاء ما ازددت يقيناً”325 از صاحب اين مقام شرف صدور يافته است.
حاصل معني اين کلام نوراني امير موحدان عليه السلام اين است که:
1. حقيقت را کسي درک خواهد کرد که عشق احديت او را مجذوب به عالم خود کند و از توجّه به عالم کثرت به کلّي او را فارغ سازد و به تعبير مرحوم قمشه‌اي در واقع سالک را وحداني الجه? بشطر کعبه مقصود کشاند326.
2. وصول به اين مقام – چنان که در ساير مقامات -به کوشش و جدّ و جهد تنها ميسّر نخواهد بود بلکه محبّت، عشق و جذبه مقام احديت و لطف خاصّ ازلي است که شامل اهل سلوک شده و به کار مي‌آيد. و تا آن جذبه پنهاني معشوق، عاشق را دعوت نکند، عاشق قدم به کوي وصال نتواندگذاشت.
مرحوم قمشه‌اي آياتي نظير: “و يحبّهم و يحبونه”327؛ “إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ “328 و امثال آن را ناظر به اين معنا و در اشاره به اين مقام دانسته‌اند. آياتي که بر اساس آنها در درجه نخست محبّت حضرت حقّ و جذبه عشق ذات احدي که منشأ در عشق به ذات خود دارد329، مبدأ عشق عاشق است و سپس شوق، محبّت و عشق سالک عاشق، منشأ سير و سبب صعود او خواهد شد.

“نور يشرق من صبح الازل”
“نور” در لغت به معني روشن، روشني، آشکار و پيدا و روشني‌بخش است. اصولا اصطلاح “نور” بنياد عرفان اسلامي و حکمت مشرق زمين است و در قرآن بارها بدان اشاره شده و بر خداوند متعال نور اطلاق شده است. “نور حقيقي و مطلق” “نور اقدس”، “نور تجلي”، “نور حقيقت”، “نور شهود”، “نور معرفت”، “نور سکينت”، “نور ذکر”، “نور واحديت”، “نور جهان”، و …. برخي از ترکيبات آن است330.
و در اصطلاح: الظاهر بنفسه و المظهر لغيره را گويند. چنان که در اينجا منظور از نور، حقيقت توحيد است331.
لاهيجي در گلشن راز آورده است332: نور به حکم “الله نور السماوات و الأرض” اسمي از اسماء الله است و تجلّي او به اسم الظاهر، در لباس صورتهاي جسماني و روحاني است. و نور تجلّي ذات، عبارت از جميع انوار اسماء و صفات است. “فأينما تولّوا فثمّ وجه الله”333.
نسفي در زبد? الحقائق مي‌گويد334:
و اين نور است که از چندين دريچه سر برون کرده است. خود مي‌گويد و خود مي‌شنود و خود مي‌دهد و خود مي‌گيرد و خود اقرار مي‌کند و خود انکار مي‌کند.
اي درويش!
به اين نور مي‌بايد رسيدن، و اين نور را مي‌بايد ديدن، و از اين نور در عالم نگاه مي‌بايد کردن تا از شرکت خلاصي يابي.
شيخ ما مي‌فرمايد که من به اين نور رسيدم و اين نور را ديدم. نوري بود نامحدود و نامتناهي. فوق و تحت و يمين و يسار نداشت و پس و پيش نداشت. خواب و خورد و دخل و خرج نداشت از من… و نمي‌توانستم کرد که نبينم. با عزيزي اين حکايت کردم. فرمود که برو از خرمن کاه‌کشي، مشت کاهي بردار بي‌اجازت خداوند. برفتم و برداشتم آن نور را نديدم. و عزيزي ديگر فرمود که من به اين نور رسيدم و اين نور را ديدم و چون اين نور را ديدم، خود را نديدم. همه نور بود.
اي درويش!
سالک چون به اين نور برسد، آن را علامتها باشد. اول آن است که نفس هرگز خود را نبيند که تا خود را مي‌بيند، کثرت باقي است، و تا کثرت مي‌بيند مشرک است. و چون سالک نماند، شرک و حلول و اتحاد و وصال و فراق هم نماند. از جهت آنکه حلول و اتحاد و فراق و وصال، ميان دو چيز باشد.
و چون سالک به اين نور سوخته شد، هيچ از اينها نماند، خداي ماند و بس “تعالي و تقدس”. فنا در توحيد در اين مقام است.
“شرق”، “يشرق” نيز به معني طلوع کردن است. روشنايي و نور، شرقت الشمس شروقاً اي طلعت؛ اشرقت اي اضاءت335.
“صبح”: در لغت بامداد336، فجر، آغاز چيزي را گويند. “وحدت” يا “نور وحدت” را نيز صبح گفته‌اند337 و در اشعار زير به همان معناي “بامداد” و “آغاز” است:
صبح دولت مي‌دمد کو جام همچون آفتاب فرصتي زين به کجا باشد بده جام شراب(حافظ)
در صبح دم بردي صبوح از نسيم مي مستانه خفته را همه بيدار کرده‌اند
چندين هزار عاشق شيدا ز يک نظر نظارگي خويش پديدار کرده‌اند(عراقي)
صبح وصالم بماند در پس کوه فراق روز اميدم چو شب تيره و ظلماني است
وصل چو تو پادشه، کي به گدايي رسد جستن وصلت مرا مايه ناداني است(عراقي)
صبح رخت تا از جيب حسن بر آمد تا به ابد پاي شب ز قير بر آورد
عقل مگر سر کشيد از سر زلفت سر بفسونهاي دل‌پذير بر آورد(عطار)
تافت نور صبح ما از نور تو در صبوح ما، مي منصور تو
صبح در خواب عدم بود که بيدار شديم شب سيه مست فنا بود که هشيار شديم(مولوي)
“ازل” به معناي قِدَم در مقابل حدوث است338، هميشه و هميشگي در طرف گذشته ازليت، بي‌آغاز در مقابل ابديت که بي‌انجام است. ازليت صفتي از صفات خداي متعال است و در اصطلاح “ازل” عبارتست از احديت در مجالي اسماء بر وجهي که مسبوق بر ماده و مدت نباشد339. و “ازل آزال” عبارت از امتداد ظهور معناست با صور اسماء و صفات به اعتبار سقوط اضافات؛ لاهيجي در شرح گلشن راز آورده است.340
ازل ديگر است و ازل آزال ديگر. ازل آزال عبارت از بقاء وجود است مطلقاً و آن مسبوق به عدم نيست و افتتاح آن از عدم ني. ازل عبارت است از اوليتي که افتتاح آن از عدم اضافي باشد. پس هر فردي را از افراد موجودات ازليتي و ابديتي باشد که ازليت او به اعتبار عين ثابت اوست که در علم حق است و ابديت او به اعتبار وجود عيني که وجود خارجي مواد است. يعني در حضرت الهيه، ازل و ابد که عبارت از اوليت و آخريت اشياء موجودند، با همند و در علم او مساويند، و ازل و ابد در آن حضرت متحدند، و در حضور و ظهور ميان ازل و ابد هيچ تفاوت نيست و تمام وقايع و حوادث در آن حضرت بدفع? واحد? حاضرند. چنانکه ايجاد آدم که در ابتداء عالم بوده و نزول عيسي که در آخرالزمان است با هم باشند.
ازل عين ابد افتاده با هم

نزول عيسي و ايجاد آدم

نسفي گويد341:
در عالم جبروت، شهد و حنظل يک طعام دارند، ترياق و زهر در يک ظرف پرورش مي‌يابند، گرگ و گوسفند بهم مي‌باشند. روز و شب، نور و ظلمت، يکرنگ دارند. ازل و ابد، دي و فردا هم خانه‌اند.
مراد از ازل در اينجا، ازليت ذاتيه است که مخصوص به ذات مبدأ اعلي است. و مراد از صبح ازل در اينجا به اعتباري مرتبه عقل کلّي و روح اعظم است که به تعبيري در نسبت با “فيکون” در آيه شريفه، صادر اوّل است و به اعتباري فيض اطلاقي امري است و به بيان و اعتباري ديگر رحمت واسعه و مشيت ثانيه است.342
منظور از “صبح ازل”، انوار ازلي حقّ تعالي و تجلي آسماني و فيض الله اقدس است که اولين طلوع فيض حضرت حق است، مانند صبح که اولين مرتيه طلوع شمس است.
صبح لايح چيست آن صبح ازل

حضرت ذات احد، عزّوجلّ
چيست آن نور احد، صبح ازل

اوّل است و باطن است و لم يزل343
چو عکس مشرق صبح ازل هويدا شد

جمال دوست ز ذرّات کون پيدا شد344

“لاح، يلوح” بمعني درخشيدن و ظاهر شدن است. لاح البرق و الاح اذا وهض، اذا بدي. درخشيدن و پيدا شدن، متلألئ شدن.
“هيکل” بمعني بناي بلند و رفيع است و به معني خانه بت‌ها نيز آمده است. چنان که بمعني گياه نيز آمده است. و در اينجا مقصود از هياکل توحيد يا مظاهر وجودات غيبيه و مراياي انّيات خارجيه است و يا قلوب مستعدين از عباد که به حسب فطرت و ذات، قابل انوار توحيد و عرفان و مستعد فيضان لمعات ايمان و ايقان‌اند.
پس از توضيح مختصر درباره هر يک از مفردات کلام نوراني ولي الله اعظم حضرت علي عليه السلام نوبت آن است تا به تبيين مقصود کلام مولا اشاره شود. بر اساس اين فقره از کلام حضرت عليه السلام: حقيقت، نور الهي است که از صبح ازل بر هياکل توحيد يعني بر ماهيات که از خود وجود ندارند و وجودشان آيت وحدت حق است، اشراق و تابش کرده است و چنان که اشاره شد منظور از صبح ازل مي‌تواند عالم عنايت ازلي و عالم ربوبيت و نظام ربّاني باشد. پس مراد از تابش نور حقيقت الوجود و اشراق حسن معشوق مطلق بر هياکل توحيد، ظهور آثار تجلي در مظاهر و مجالي اوست. يعني از تجلّي نور حقّ، ماهيات امکاني اشياء به ظهور پيوست و کلّيه مراتب از ذات و ذاتيات، ماهيات و جواهر، و اعراض، مجرد و مادي، بسيط و مرکّب، ملک و ملکوت، از صبح ازل “وجه الله” و “انّا لله” طالع شد و به شام ابد “اليه راجعون” رجوع کرد و عالمي با احسن نظام و نظام احسن پديدار گشت.
(حافظ)345:
هر دو عالم يک فروغ روي اوست

گفتمش پيدا و پنهان نيز هم
(عراقي)346:
آفتابي در هزاران آيينه تافته

پس به رنگي هر يکي تا بي‌عيان انداخته
جمله يک نور است امّا رنگ‌هاي مختلف

اختلافي در ميان اين و آن انداخته

(قاسم انوار)347:
چو عکس مشرق صبح ازل هويدا شد

جمال دوست ز ذرّات کون پيدا شد

احتمالات ديگري که در مقصود از هياکل توحيد وجود دارد اين است که: مراد حقايق عقلي و ارواح کلّي و نفوس

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع اسفار اربعه Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع اسفار اربعه، منازل سلوک، نظام احسن