پایان نامه ارشد با موضوع مخذول، دينار، نيشابور، دويست

دانلود پایان نامه ارشد

با وي آن بود که امام موفّق نيشابوري، روّح الله1768 روحه، از کبار علماء خراسان بوده، بسيار معزّز1769 و متبرّک و سنّ شريفش از هشتاد و پنج گذشته و شهرتي تمام داشت که به تفأّل1770 تعليم او مبارک است. هر فرزندي که پيش او قرآن و حديث قرائت مي کند به دولت مي رسد. بنابر آن پدرم با فقيه عبدالصّمد مرا از طوس به نيشابور فرستاد و به1771 استفادت و تعليم در مجلس بزرگوار1772 مشتغل گشتم. او را با من نظر عنايت و عاطفتي و مرا به خدمت او الفت و مؤانستي تمام1773 شد.1774 چهار سال ملازم مجلس او بودم و حکيم عمر خيّام و مخذول ابن صباح دو نورسيده بودند در آن مجلس همسنّ1775 من، با [جودت]1776 فهم و قوّت طبع در غايت کمال و با من مختلط بودند. چون از مجلس امام بيرون [ميآمديم]،1777 در مرافقت من مي آمدند و با يکديگر درس گذشته اعاده مي نموديم. حکيم عمر1778، نيشابوري الاصل بود و مولد و محتد1779 او نيشابور بود و پدر مخذول ابن1780 صباح، علي ابن محمّد ابن1781 جعفر شخصي متزهّد1782 و1783 متشيّد1784 بد مذهب خبيث العقيده، پيشتر در قوهه1785 ري1786 ساکن بود. و ابومسلم رازي، والي آن مملکت1787، مردي صافي نحله1788 و پاک اعتقاد، و چنانچه از عادات اهل سنّت سزد1789، معادات تمام با آن مفسد اظهار1790 مي کردند1791 و هميشه هذيانات1792 قولي1793 از وي صادر مي شد به نزديک ابومسلم، [برائت]1794 ساحت خود به قول کاذب و يمين فاجر1795 باز مي نمود. و چون امام موفّق نيشابوري، مقتداي اهل سنّت1796 و جماعت بود، آن مُدبر1797 جهت رفع1798 تهمت رفض1799، پسر را به نيشابور آورد و به استفاده در مجلس امام مشغول گردانيد و خود1800 به طريق اهل تزهّد، زاويه اختيار کرده، گاه اعتزال1801 و الحاد1802 از وي روايت کردندي [14ر] و وقتي کفر و زندقه، و انتساب خود به عرب مي کرد و مي گفت: از آل صباح حميريم. و پدر من از يمن به کوفه آمد و از کوفه به قم و از قم به ري. وليکن اصحاب خراساني خصوصاً اهالي1803 ولايت طوس انکار مي کردند و مي گفتند پدران1804 او از بعض1805 روستاهاي اين ولايت بودند.
القصه، روزي آن مخذول با من و عمر1806 خيام1807 گفت: اشتهاري تمام دارد که شاگردان امام موفّق البته1808 به دولت مي رسند. اکنون شک نيست که اگر همه نرسيم، يک کس از ما 1809خواهد رسيد. شرط و پيمان ما چگونه است؟1810 گفتم: هرچه تو فرمايي. گفت: عهد مي کنم1811 که هر کدام را كه دولتي مرزوق گردد، علي السّويّه مشترک باشد و صاحب آن دولت، خود را ترجيح1812 ثابت نکند. گفتم: چنين باشد1813. و بر اين جمله معاهدت واقع شد تا روزگاري برين بگذشت و من از خراسان به ماوراء النّهر و غزنين و کابل افتادم، و چنانچه بعضي از آن سابقاً مذکور شد، باز معاودت نمودم و متقلّد و کافل امور وزارت1814 گشتم. و در دور سلطان1815 آلب ارسلان، حکيم عمر خيّام به نزد من آمد. آنچه از لوازم حسن عهد و مراسم حفظ وفا باشد به جاي آوردم و مقدم او را به مواجب1816 اکرام و اعزاز تلقّي نمودم. بعد از آن با وي گفتم: مردي صاحب کمالي! تو را نيز ملازم1817 سلطان مي بايد؛1818 چه به عهود1819 مجلس امام موفّق، منصب مشترک است. شرح1820 تو با سلطان بگويم و حال درايت و کفايت 18211822به نوعي در ضمير او متمکّن1823 گردانم که مثل من به درجه اعتماد رسي. حکيم عمر 1824گفت: عرق شريف و نفس کريم و طينت1825 خجسته و همّت1826 بلند، تو را بر اظهار اين مکارم ترغيب مي کند و الّا چون من ضعيفي را در1827 چه حدّ آنکه وزير مشرق و مغرب با وي چنين تواضع ها کند و به نزديک من ريبي نيست که در اين تلطّفها صادقي نه متكلّف1828 و امثال اين1829 به جنب1830 علوّ شأن و رفعت مکان تو، مقداري ندارد وليکن حقوق1831 احسان تو بر ذمّه من متکثّر است؛ اگر عمرها در مقام شکر باشم از عهده اين يک1832 مکرمت که اکنون مي فرمايي1833 نمي توانم1834 آمد. پس مرا متمنّي و مبتغي1835 آن است که هميشه با تو در مقام حسن1836 عبوديّت باشم و اين مرتبه که مرا بدان دلالت فرمودي اقتضاي آن نمي کند؛ [14چ] چه به حسب غالب1837 مقتضي کفران1838 نعمت است؛ عياذاً بالله منها. اکنون حق عنايت آن است که به دولت تو در گوشهاي باشم و بيشتر به1839 فوايد علمي و دعاي عمر و جاندرازي تو مشغول باشم.1840 و بر همين سخن اصرار نمود. چون دانستم که ما في الضّمير خود بي تکلّف مي گويد1841. هر سال جهت اسباب معاش1842 او هزار و دويست مثقال1843 طلا بر املاک نيشابور نوشتم 1844و وي بعد از اين1845، معاودت نمود1846 و تکميل فنون کرد، خصوصاً فنّ هيأت و در آن1847 [به]1848 درجات1849 رفيع ترقي نمود و در نوبت جهانداري سلطان ملکشاه به مرو آمد و در علم و1850 حکمت، تعريفات1851 يافت و سلطان عنايتها فرمود و به اعالي1852 مراتب، که کبار علماء و حکما را باشد، برسيد.
امّا آن مخذول را در ايّام الب ارسلان، نام1853 از خراسان1854 گُم بود و در زمان سلطان ملک شاه پيدا شد و در آن سال که سلطان از مهمّ [قاوَُرد]1855 فارغ گشت و تسکين مواد1856 فاسده او کرد، در نيشابور آن مخذول به نزد من آمد. آنچه در وسع محافظان عهد و وفا و مراقبان صدق و صفا باشد،1857 از ترجيب1858 و اجلال و اکرام، حق القدوم با1859 او به ظهور مي رسيد و يوماً فيوماً تلقّي1860 مجدّد و تفقّدي1861 ممهّد با او واقع مي شد. روزي گفت: اي خواجه! تو از اهل تحقيق و ارباب کمالي و پيش تو محقّق است که دنيا که1862 متاع قليل است روا باشد که از جهت وجاهت1863 و محبّت دنيا، نقص 1864ميثاق کني و در زُمرة ?الذين ينقضون عهد1865 الله? درآيي؟1866 گفتم: حاشا! گفت: آري مکارم بي غايت و الطاف بي نهايت مبذول مي داري وليکن1867 مي داني که معاهده ميان ما1868 نه اين بود. گفتم: سمعاً و طاعتاً! جاه و منصب بل ساير موروث و مکتسب با تو در ميان است. بعد از آن، او را به مجلس سلطان درآوردم1869 و [تقرير]1870 پسنديده در محلّ و موسم آن تعريف کردم و احوال مامضي که ميان ما واقع بود به1871 سلطان رسانيدم و چندان از فور1872 دانش و محامد1873 سير و مراضي اخلاق او با سلطان بگفتم [كه]1874 به درجه اعتماد و اعتقاد رسيد و او نيز شخصي مشعبد1875 و مزوّر1876 و محيل1877 و مدبّر بود. خود را در لباس، امانت و صيانت بنمود1878 و به اندک فرصتي1879 در مزاج سلطان تصرّف بسيار کرد و بدان مرتبه رسيد که در بسي [15ر] امور خطير و مهمّات جليل، که به راستي و ديانت متعلَّق بود، سلطان بنا بر سخن او نهاد و در امضاي آن به قول او اقتدا1880 کرد.
غرض از اين تمهيد آنکه او را بدين درجات رسانيدم و عاقبت از قُبح سريرت1881 او مفسدهها پيدا گشت که به شآمتِ آن مرا ناموس چندين ساله نزديک بود تا1882 ?هباءً منثوراً?1883 گردد. چه در آخر، خباثت1884 نفس او1885 به يکبارگي ظاهر گرديد1886 و آثار حسد از اقوال و افعال1887 او به بدترين وضعي متولّد شد و1888 جزئي خللي که در ديوان واقع شدي به انواع تصنّعات1889 و حيل صورتي انگيختي تا به حضرت رسانيدي1890 و تهيّج کردي تا از وي کيفيّت آن استفسار نمودي و به توجيه موجّه1891 و تقرير معقول، فساد آن در ضمير سلطان بنشاندي.
حکايت1892
در حلب نوعي از 1893رخام است که از آن ظرايف1894 سازند. مگر وقتي آنجا به زبان سلطان گذشته بود که مقداري از آن به اصفهان مي بايد برد و ديگر ذکر آن نکرده، شخصي از اهالي سوق العسکر بر اين سخن مطلّع بود. و بعد از مراجعت سلطان دو کس1895 از مکاريان عرب را گفت: اگر پانصد من سنگ رخام را به اصفهان رسانيد1896 کرايه معهود1897 مضاعف بدهم و هر يک از اين دو تن1898 پانصد من بار خاصّه خود1899 نيز1900 داشتند، پانصد من رخام1901 بر احمال خود قسمت نمودند. يک تن را1902 شش شتر بود و يک تن1903 را چهار. همه شتران را مساوي بار کردند و به اصفهان آمدند.1904 چون سوقي برسيد1905 و خبر رسانيد،1906 سلطان مبتهج1907 شد و سوقي را خلعت فرمود و مکاريان را هزار دينار انعام کرد. مرا گفتند: بر ما1908 قسمت کن. صاحب شش شتر را ششصد دينار بدادم و خداوند چهار شتر را چهارصد.1909 اين سخن بدان مخذول رسيد. گفت: در قسمت خطا کرده اي و مال سلطان به ناواجب داده اي و حق مستحق به ذم? سلطان باقي گذاشته. هشتصد دينار به مالک شش شتر بايستي داد و دويست به صاحب چهار شتر. همان روز اين سخن به حضرت رسانيده بودند. سلطان مرا طلب فرمود1910. پيش رفتم. آن مخذول ايستاده بود. سلطان مرا بديد خندان شد و قصّه پرسيد. [آن مخذول]1911 خود را مقبوض و عبوس1912 گرفته، آن سخن آغاز کرد که مال سلطان به ناواجب داده اند و حق مستحق1913 باقي گذاشته اند. ندما1914 و اصحاب1915 گفتند: بيان کن. گفت: تمامي بار اين1916 شتر سه حصّه است. هر يک پانصد من و عدد شتر ده. سه در ده، سي باشد1917 و چهار آن يک تن در سه دوازده1918 و شش آن ديگر1919 هژده1920. پس هر حصّه را ده1921 قِسم کافي باشد و باقي فاضل. اکنون صاحب هيجده1922 قسم را که خداوند شش شتر است، هشت قسم فاضل باشد و صاحب دوازده قسم را، که مالک چهار شتر است، دو قسم و اين هر دو فاضل 1923آن1924 است که در وجه1925 حصّه1926 رخام پادشاه است. و چون هزار دينار بر اين1927 منقسم گردد؛ هشتصد به هشت قسم رسد و دويست به دو قسم رسد1928.
القصه، چون اين همه [تعميه]1929 و الغاز1930 به عناد من [15چ] و به عجز1931 ديگران بيان کرد، سلطان گفت: چنان بگوي که من فهم کنم1932. گفت: ده شتر است و هزار و پانصد من بار1933، هر شتري را صد و پنجاه من، چهار شتر يک کس را1934 ششصد من باشد و او خود پانصد من 1935خاصّه خود دارد و صد من رخام سلطاني و شش شتر آن ديگري را1936 نهصد من1937 و او از پانصد من بار خود زيادت ندارد و1938 چهارصد من رخام سلطاني باشد1939. از هزار دينار، هر صد من را دويست دينار رسد و هشتصد دينار1940 بدان1941 بايد داد و دويست1942 بدين. اگر از روي حساب است دستوري غير از اين نيست و الّا كه انعام است و ملاحظه بار نمي بايد نمود،1943 مناصفه بايد کرد. چون آن مخذول اين تقرير بکرد. سلطان جهت مراقبت جانب من، ظاهراً به مطايبه بيرون برد. امّا دانستم که باطناً تأثّري1944 تمام کرد1945 و از اين گونه خباثت1946 از وي بسيار صادر1947 مي شد و اعظم مقاصد وي1948، التزام1949 تکميل دفاتر جمع و خرج ممالک بود به عشر1950 آن مدت که من مهلت خواستم و [في الواقع]1951 در1952 آن باب1953 يد بيضاء نمود و کاري چنان خطير به اندک زماني کفايت1954 کرد، وليکن1955 چون 1956امر او همه1957 مبتني بر وفور حقد و کثرت حسد و نقض عهد1958 و خلف 1959ميثاق بود، به عون1960 الهي و نصرت ايزدي تأييد نيافت و به وقت عرض آن دفتر، خجالتي بدو لاحق شد که بر درگاه سلطان، ديگرش مجال اقامت نماند و اگر آن مخذول، عياذاً بالله، در آن مجلس1961 انکساري نيافتي1962 تدارک کار به غير1963 آنچه وي در آخر اختيار کرد هيچ چيز1964 ديگر نبود.
اي فرزند! غرض از اين تقرير آن است که الم1965 يک روزه ميعاد تسليم دفتر و ميقات عرض آن بر سي ساله وزارت راجح بود، اکنون قياس حالتها و [ملالتهاي]1966 ديگر از آنجا بايد گرفت. والله الموفّق و المعين.
1967چون در1968 ترغيب بر ترک وزارت، که مخالف عقيدت و منافي اراده تو1969 است، چندين سخن تقرير افتاد، اگر چه هيچ نتيجه و ثمره1970 نخواهد داشت، پس واجب آنکه در باب آداب1971 چند چيز که از لوازم است و فوايد آن به تو1972 عايد خواهد گشت در اين فصل مفصلاً مذكور گردد. ان شاء الله1973 [مُنجح]1974 و [مُفلح]1975 و مثمر1976 و مؤثّر باشد، بمنّه و1977 كرمه.1978

فصل دوّم1979
در آداب وزارت و شرايط آن1980

واضح1981 و لايح است که هر امر1982 از جزئيّات امور1983 چندين1984 آداب و شرايط1985 دارد، امري که مدار ملک و ملّت و استقرار1986 دين و دولت [16ر] بر آن باشد به طريق اولي، و شرط اين منصب آن است که چهار جانب1987 نگاهداري و مراقبه آن واجب1988 و ملاحظة آن مفروض1989 شماري:
اول، جانب خداي1990 تبارك و تعالي؛
دوم، جانب پادشاه؛
سيم، جانب نزديکان پادشاه؛
چهارم، جانب ساير خلايق؛
و بدانکه1991 انسان به حسب جِبِلَّت1992 متوّجه هيچ امر1993 نشود الّا آنکه او را در آن مقصودي باشد

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع ياد، خويشاوند، كرد، پيش Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع غايت، تدبير، ميسّر، مسند