پایان نامه ارشد با موضوع غايت، تدبير، ميسّر، مسند

دانلود پایان نامه ارشد

و عقلاّ مقصود از1994 هر کاري مناسب آن بايد؛ چه عاقل1995 اختيار کار با مقدار1996 جهت مقصود بي قدر1997جايز ندارد و في المثل براي رنج اندک، که از رفتن ده1998 روز حاصل شود هيچ دانا1999 سفر يک ساله2000 را التزام2001 نکند. پس در اين مرتبه بزرگ، امثال استحصال مطعوم و مشروب و ملبوس و مرکوب، مطمح نظر نبايد داشت. چه اسافل و اداني2002 را نيز تحصيل آن ميسّر است. امّا مقصودي که آنرا با اين منصب عالي مناسب2003 باشد به جز ناموس دين و دنيا نتواند بود و اين دو ناموس، حاصل نشود الّا به محافظت آن چهار جانب:
اول، حفظ جانب حضرت ربوبيّت. بدانکه اگر امروز در آن، قصور و تقصير واقع شود فردا به ندامت و حسرت ?وا2004 حسرتا2005 علي ما فرطت في جنب الله2006? مبتلا بايد2007 بود. و اوّل امري که در ملاحظة اين جانب رعايت بايد نمود آن است که بر اعتقاد صحيح، ثابت و راسخ باشي و به تمويهات2008 مبتدعه و تسويلات فرق ضالّه از مرکز استقامت منحرف نشوي؛ چه2009 در مجالس ارباب دولت از اين طوايف بسيار رسند.2010 بعضي خود را حکيم گويند و طايفه اي عارف و جمعي موحّد و قومي محقّق و در لباس حکمت و عرفان و توحيد2011 و تحقيق، معتقدات باطله2012، ظاهر گردانند2013 و از استماع آن به تدريج خلل به عقيده راه يابد. پس چنان سزد که اوّلاً اعتقاد خود را صافي نگه 2014داري و بعد از آن در اقامت فرايض و سنن2015 و2016 ادامت2017 طاعات و عبادات مقصّر نباشي و در اعلا مدارج دين و احياي شرع سيّد2018 النبيّين2019 غايت مجهود2020 خود2021 مبذول گرداني2022 و همواره تحصيل رضاي خالق بر سپاس خلايق مقدّم شماري و بدانکه استرضاي حضرت الوهيّت2023 ميسّر نشود الّا به اختيار محاسن اخلاق و اجتناب از دنائم2024 عادات2025 و در آن2026 به معلّم و مرشدي حاجت نيست. [16چ] چه همه2027 کس مي داند که علم، حُسن است. و جهل، قُبح2028 و عدل، محمود و ظلم، مذموم و سخا، مقبول است2029 و بخل، منکر و علي هذا القياس و شک نيست که تجلي بشيم2030 حميده، مستوجب حيات ابد2031 و مستلزم روح و راحت مخلّد است و تردّي2032 به خصال ناپسنديده2033 مقتضي قطع اميد2034 و سبب نکال و هلاک2035 جاويد.
حکايت 2036
زماني که سلطان ملک شاه را با خليفه امر مواصلت و مصاهرت به اتمام رسيد و ابا و2037 امتناع به رضا و اتّباع2038 مبدّل شد. سلطان فرمود که روز2039 عقد، جميع اکابر و اشراف از اطراف و اکناف عرب و عجم در مجلس حاضر باشند. به جمله ممالک از مکّه معظّمه و مدينه2040 تا بلاد شام و روم و عراق و فارس و خراسان و ماوراء النّهر و غير ذلک کس فرستاده شد تا هرجا اهل ناموسي بود به بغداد احضار2041 کردند2042. و مجمع و اجتماعي شد که شايد در هيچ عصر و قرن مثل آن نبوده باشد. و مخيّم سلطان در طرف غربي بود و دارالخلافه بر جانب شرقي. روزي که اختيار عقد بود. سلطان فرمود که مجموع2043 اين2044 اعيان و اماثل که حاضر گشته اند جهت طلب رضا2045 به دار الخلافه روند. چنانچه آئين ترکمان2046 بود؛ که در وقت استرضا کسان داماد2047 خضوع و خشوع کردندي تا رضا حاصل شدي. بزرگان روي زمين از طرف سلطان در عتبه خلافت، تضرّع و شفاعت کنند و نظر بر تعظيم و احترام سراي خلافت، فرمان شد2048 که همه پياده باشند و کسي سوار2049 نرود. چون روان شدند و پيشتر خبر اين حال به خليفه رسيده بود2050. في الحال کس2051 آمد که امر2052 اميرالمؤمنين چنان2053 است که نظام الملک سوار باشد. پس من2054 تنها سوار و جمله اکابر عالم پياده در مرافقت من روان2055. چون به سُدَّه2056 خلافت رسيده شد، دست گاه2057 و مسندي در غايت عظمت بنهادند2058 و مرا بنشاندند و2059 ساير2060 بر يمين و يسار من. به عدد هر کسي2061 خلعتها از دارالخلافه بيرون آوردند2062 و خلعت من مطرّز به طراز “باسم الوزير العالم العادل نظام الملک رضي2063 اميرالمؤمنين” و از ابتداء دولت اسلام تا آن2064 غايت، کسي را از وزرا با2065 اميرالمؤمنين منسوب نگردانيده بودند.
غرض از شرح اين حال آن است [17ر] که چون شيطان، آن زمان2066 در نفس من تهيّج تعظيم و تجبّر مي کرد2067 و2068 در بي وفايي و کم بقايي آن تأمّل مي نمودم2069 و عجز و ضعف خود با خود2070 چنان حالي مشاهده مي کردم2071 و به يقين مي دانستم که آن مرتبه و امثال آن، صد هزار در وجه2072 تسکين2073 يک تب2074 و دفع2075 يک صُداع نمي نشيند2076؛ ?و لاحول? مي گفتم. چون شب درآمد. به خواب ديدم همان دست گاه2077 و مسند بر مقامي بس2078 رفيع نهاده و من بر آن مسند نشسته و همان خلعت پوشيده،20792080 از تنهائي خوف و وحشتي2081 تمام داشتم. ناگاه شخصي بدشکل2082 کريه منظر پيدا شد و به نزديک من بنشست و2083 از رايحه منکر او مرا بيم هلاک بود و در عقب آن2084، يکي ديگر2085 به صد ردأت2086 و کراهت او پيدا شد2087 و او نيز بر همان2088 مسند قرار گرفت و همچنين از عقب يکديگر هر يک از ديگري2089 قبيح تر مي آمدند و مي نشستند تا جاي بر من چنان2090 مضيّق شد كه نزديک بود که از مسند نگونسار گردم و از روايح منکر ايشان روح از تن من مفارقت2091 کند. از غايت اضطراب، از خواب 2092بيدار گشتم و خداي را شکرها کردم2093 و بامداد2094 تصدّقها نمودم2095 و اين حال با هيچ کس2096 نگفتم. شب ديگر به عينه همين حالت به خوابم آمد. 2097چنان مضطرب گشتم که لرزه بر اعضاي من افتاد. به حدّي که اگر بيدارم نمي كردند2098 محلّ آن بود که ديگر بيدار نشوم2099.
القصّه، شب سيّم به خواب نمي رفتم از خوف2100 تا آخر شب خوابم بربود2101 باز همان حالت ديدم و اين کرت2102 که2103 تضّيق عرضه2104 کردند خواستم تا خود را بيندازم. ناگاه جمعي خوش روي و2105 خوش بوي همه2106 نوراني و روحاني پيدا شدند و آغاز آمدن کردند و چون يک کس از اين جماعت بر من سلام دادي2107 و بنشستي2108، يک تن2109 از آن طايفه محو گشتي و ناپيدا شدي، تا يکباره نيست شدند. و از مجالست اينان2110 روح و راحتي يافتم که بيان آن2111 نتوان کرد. يکي را از ايشان سؤال کردم که شما چه کسانيد و آن فرقه کيان بودند2112؟ گفتند: ما 2113اخلاق حميدة توئيم و ايشان عادات ذميمه2114. و2115 مدّت مقاربت ايشان غايت و نهايتي2116 ندارد.2117 قرب ايشان با تو مؤبد خواهد بود و اقتران ما2118 مخلّد، اگر طاقت مجالست ايشان داري؛ [17چ] ما را بگذار و اگر ارادت همنشيني ما داري؛ ترک ايشان کن و2119 از مکالمه و مصاحبه2120 ايشان مرا بهجت2121 و لذّتي بود که شرح آن2122 نتوان کرد2123 و در اين مدّت2124 هرگز حالي2125 ناملايم تر از آن مشاهده ننمودم که از آن2126 خواب2127 بيدارم2128 گردانيدند.2129
پس چنان سزد که خداوند اين مسند2130 اکتساب سير مرضيّه از لوازم داند و اجتناب از خصال2131 سيه2132 بر خود واجب گرداند.
اصل ديگر2133 در طريق عبوديّت و استحفاظ جانب ربوبيّت آن است که اتّفاقات حسنه را نتيجه تدبير خود نداند؛ هر چند در عقب آن واقع گردد. و2134 بل همه را از کرم و فضل ايزد2135 تعالي بيند. نمي گويم که ترک تدبير مي بايد کرد؛ بلکه مي گويم که از انديشه هيچ جزوي از جزويات امور غافل نبايد بود2136 و آنرا با قواعد عقليّه تطبيق بايد نمود. و2137 چون اثري به خير بر آن مترتّب گردد از لطف ايزدي بايد شناخت نه از تدبير خود. و اين صورت را سيرت خود گردانيدن2138،2139 به خاصيّت همايون است. با2140 قطع نظر از آنکه علامت کمال ايمان خواهد بود. و دليل بر آنکه هر مقصودي متعلّق تدبير نيست، در ظهور به درجه بديهيّات است. چه بر تقدير اين توقّف و تعلّق حصول مقاسد2141 بي سبق تدبير واقع نگشتي2142 وليکن در امور چندان اتفاق حسن بي آنکه تدبير را در آن هيچ دخلي2143 بوده2144 مشاهده گشته که تعداد آن نتوان کرد.
حکايت 2145
سالي که سطان الب ارسلان بواسطة عصيان قرا2146 ارسلان به فارس و کرمان نهضت فرمود. فضلون2147 که والي ولايت طنجه بود اظهار موافقت و فرمان برداري کرد. سلطان حکومت ممالک فارس بدو تفويض کرد. و چون سلطان را توجّه به جانب کرمان واقع شد و از آنجا عازم خراسان گشت. فضلون يکي از قلاع فارس، 2148که در غايت حصانت بود. مستقرّ خود ساخت و خزاين بدانجا نقل کرد2149 و با اموال موفور و رجال نامعدود2150 و نامحصور مستظهر شد و خيال طغيان2151 و وسوسه کفران نعمت سلطان در ضمير، مستحکم گردانيد و مرا2152 جهت2153 دفع فتنه و اطفاء نايره بدانجا بايستي رفت. چون عساکر به نواحي آن حصن حصين رسيدند. هواداران و موافقان [18ر] سلطان که بر کيفيّت اوضاع ممالک2154 خصوصاً بر احوال آن قلعه مطّلع بودند گفتند: به هيچ حال محاصره مناسب نيست؛ چه به صورت محاربه فتح آن ممکن نمي نمايد. 2155اما اگر فضلون را تهديد و تخويفي واقع شود و عساکر به جانب ديگر نهضت کند، يمکن که از جانب او2156 انقياد و مطاوعتي ظاهر 2157گردد. و بعد از آن2158 به تدريج تدارک کار او21592160 توان کرد2161. هرچند تأمل نمودم و جهات2162 رفتن به نزديک فضلون و نارفتن را با يکديگر موازنه كردم رُجحاني ظاهر نشد و دلايل هر دو جهت، متعارض2163 بود. آخر الامر گفتم: بر تقديري که آن2164 مجموع مساوي باشد، امر سلطان بر همه راجح است و اقلّ فايده آنکه سعي و اهتمام خود در طلب رضاي او مبذول گردانيده باشم. اگر مثمر فايده باشد2165؛ خود نيکو و الّا به ترک مأمور مؤاخذ نباشم.
القصّه، به جانب فضلون حرکت واقع شد. چون لشکر قلعه را احاطه کردند2166؛ اهالي آن از غايت استغنا به خود و استظهار بر حصانت2167 آن2168 بر اطراف آن قلعه ظاهر نشدند2169 و من حازم2170 شدم که ترک محاصره کنم2171. و فرمودم تا2172 از ممالک يکساله اسباب اقامت لشکر تهيه کنند. چون شب بگذشت روز ديگر به وقت چاشت فرياد الامان برآمد2173. امان داده شد.2174 خراج معهود2175 به ذمّه2176 گرفتند و اموال و هدايا ارسال کردند2177 و کس2178 نمي دانست2179 که موجب2180 چيست. اهل آن مملکت متحيّر شدند که چون فتح آن قلعه هرگز کسي را به محاربه ميسّر نشده2181، 2182بدين زودي چگونه2183 واقع گشت2184؟ از متحصّنان و مطوطّنان قلعه تحقيق کرده شد. گفتند: در آن شب2185 که روز2186، امان خواستند2187 مجموع آبها ابار2188 و حياض به قدرت ايزد تعالي2189 فرو رفت. چنانچه در هيچ چاه و حوض يک جرعه آب نبود. 2190امان خواستن ايشان از اين جهت واقع شد. پس شکر2191 ايزد تعالي بجاي آوردم و دانستم که همه تدبيرها سُخرة2192 تقدير است؛2193 از تدبيرات که در فتح آن2194 قلعه به خاطر مي رسيد تا آنچه واقع شد. بعد مابين2195 المشرقين2196 بود و امثال اين اتّفاقات2197 بسيار مشاهده نموده ام، امّا آنچه مناسب اين اتّفاق حسن2198 تواند بود افتادن سور2199 قلعه مريم نشين است.
حکايت
در2200 سنة ستّ و2201 خمسين و2202 اربعمايه، سلطان الب ارسلان از خراسان به روم2203 نهضت فرمود. چون به نواحي کَرخ2204 رسيدند، سلطان متوجّه روم شد. و استخلاص ولايت کرخ به شاهزاده2205 موسوم بود2206 پس بدانجا2207 توجّه نموده شد.
القصّه به قلعه ورودي2208 افتاد در غايت رفعت و حصانت و2209 آبي عظيم بدان محيط و نام آن قلعه مريم نشين و قسيس2210 و رهبان آن مملکت اکثر در آنجا بودند. و چنين گفتند که از معابد نصرانيان يکي آن2211 قلعه بود و اهل کرخ2212، خود اکثر2213 نصارا2214 بودند. في الجمله احتياط اطراف و جوانب آن نموده شد. چنان معلوم گشت که سوار پيرامن اسواران2215 نمي تواند گشت و2216 پياده را عروج بر بروج آن ميسّر نيست. و شاهزاده2217 بسيار ملالت2218 نمود چرا که ترک قلعه و عدم تعرّض به اهل آن2219 مواضع ديگر ضرري تمام داشت و استعانت و استغاثت2220 به سلطان و توجّه باقي عساکر2221 خالي از صعوبتي نبود و اشتغال به حرب و قتال ثمره2222 و نتيجه نداشت2223 و بي ناموسي. آخر از همه زيادت او را گفتم:2224 پريشان2225 مباش که مهمّات سلاطين به صورت ديگر کفايت 2226مي رود و2227 با2228 اوضاع ساير خلاق2229 مناسبتي2230 ندارد و اگر کفايت امور ايشان مثل احوال ساير خلايق2231 بودي تأييد الهي بدان لاحق نگشتي2232 و ترجيح ايشان ظاهر نشدي و جهان2233 منقاد و مامور2234 نبودي2235. القصّه، روز2236 ديگر ترتيب و تهيّه مقابله و محاربه2237 نموده شد و کشتيها ساخته، رجال و

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع مخذول، دينار، نيشابور، دويست Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع عدل و انصاف، ظاهر و باطن، قبض و بسط