پایان نامه ارشد با موضوع سلطان محمد

دانلود پایان نامه ارشد

او1371 تقصير وزير مي دانند چنانکه طبيب در تشخيص مرض، ماده1372 را از غير امتياز نکند -عياذاً بالله منها. و به واسطه آنکه هر روز في المثل ايشان را ميل طبيعت به مقصودي متوجّه است و از عدم حصول آن ملالي1373 در ضمير متمکّن و روز ديگر توجّه1374 متضاعف؛1375 پس ملالت1376 متزايد.1377 و اكثر1378 چنان نيز باشد که شاهزاده را در نشوه1379 دولت و سلطنت هرگز به جانب کسي ياد1380 نسبت1381 تقصير و اهمال در امور بر خاطر1382 خطور نکند وليکن جمعي نورسيدگانِ ملازم كه آثار تجربه و امتحان نديده باشند و به درجه اهل تمکّن1383 نرسيده، بنابر مقاصد فاسد خود در انحراف مزاج او کوشند1384 و از جاده1385 استقامت بگردانند و هر چه استمالت خواطر1386 و استرضاء جوانب اين طايفه است تَعَذُّري1387 تمام دارد. چه اکثر مطلوبات مَرجُوُّالحصول1388 نمي نمايد1389 از جمله آنکه به اندک زماني دستگاه1390 خواهند تا به کبار به مقربان حضرت تشبّه1391 نمايند، بلكه در مدارج مالي و جاهي به مقام مساوات1392 رسند و از اين قبيل بسيار ديگر و اگر متابعت مقصود شاهزادگان ميسّر شود، يعني آنچه ايشان فرمايند با دستور معاملات و ميزان مهّمات تطبيق توان کرد، حالتي باشد همايون و خجسته بر بسي عوايد مرضيه مشتمل؛ وليکن1393 بيشتر از آن بابت1394 است که اتّباع رضاي ايشان1395 مخالف قاعده است و مستلزم سخط پادشاه.
حکايت
سالي که سلطان ملک شاه، شمس الملک1396 خاقان را از ترمذ1397 هزيمت1398 داد و به قصد استيصال1399 او متوجه ترکستان گشت و بعد [8چ]1400 از آن برهان الدّوله1401 تکين سلطان را تا حدود نخشب استقبال کرد. و مواثيق و عهود خاقان به حضرت آورده به معاذيري1402 که مستوجب اطفاء نايره غضب سلطان بود تمسک نمود. سلطان را از نخشب مراجعت افتاد و عزيمت همايون متوجه نهضت شام بود.1403 صلاح ملکي اقتضاء آن کرد که زمستان در ري اقامت نموده شود تا عساکر اطراف مجتمع گردد1404 و در اوّل ربيع لشکر به صوب شام حرکت کند. مقصود از اين تمهيد آنکه1405 زمان توجّه به ري، در حدود بسطام، ولد او سلطان محمد را پسري متولد شد. خبر به پدر رسانيد. سلطان گفت كه او را چه نام کردي؟ گفت: سلطان بايزيد. پدرش استحسان کرد و گفت مال بسطام بدو داده شد.1406 در وجه مصالح مهد و قوابل و مُرضعات صرف نمايند. اتفاقاً آن طفل در آن دو روز فوت شد. امروز از آن تاريخ هفت سال است. سلطان محمد مي خواهد که تمام مال بسطام مجرّد اين يک سخن تصرّف نمايد و قدرت آن ندارد که کَرَّتِ ديگر در استحصال رخصت مجدد پيش سلطان آن سخن اعاده کند و به اعيان حضرت نمي گويد. چه متردّد است که شايد جواب بر وفق مقصود نيابد و رضا ندارد که من منفرداً با سلطان بگويم و مرا خود مصلحت نمي نمايد، چرا که غالباً حکم شاه1407 بر طبق مراد شاهزاده نخواهد بود و مقرر است که پيش او بر قصور سعي من محمول خواهد گشت، بل بر سعايت من. القصّه در اين مدت هر سال موازي مال بسطام از املاک خاصه خود بر ولايت قومس1408 نوشته بدو رسانيده ام و هنوز انحراف از مزاجش1409 بيرون نمي رود و هر وقت از آن سخن تناسي و تجاهل خواهد نمود. مقرّر است كه علي يار و منكو1410 به بدترين1411 صورتي به يادش1412 خواهند داد. اي پسر اگر تو را در خاطر گذرد که به تکلّف در طلب1413 مراد هر شاهزاده بايد بود، از مساخط ايشان تحرز1414 بايد نمود تا ملال ايشان تهيّج نيابد؛ بدانکه اين معني اگر چه نزد عقلا محال نيست وليکن عادتاً از ممتنعات1415 است؛ چرا که بسياري از صور که موجب اتّباع رضاي ايشان باشد، مقتضي کساد حال و فساد مال متقلد؛1416 اين امر است و هيچ ‌[9ر] آفريده به نقص و اختلال خود راضي نتواند بود و اگر نيز در بعضي امور ايشان مثلاً چون تصرّفي يا تحکّمي اين کس اغماض ورزد مخالفان1417 در1418 مضايق و اوقات عجب به حضرت رسانند1419 و آن مساهله را محامل1420 پيدا کرده اگر اين کس را واقف آن دانند1421 بر بطالت حمل کنند و الّا بر جهالت. پس بالضّرورت هر جهتي از آن جهات را تتبعي واجب باشد و هر خللي را تدارکي و اين صورت چون متعدّد گردد موجب تغيّر مزاج و تنفّر1422 طباع ايشان شود، عاجلاً و آجلاً1423 نتايج غير مستحسن دهد.
حکايت
سالي که به سلطان الب ارسلان خبر رسانيدند که نصاري بالکل اتّفاق و اجتماعي کرده اند و از بلاد شام و روم و غير ذلک عموماً و از مملکت1424 افرنج خصوصاً1425 به ملک روم که يکي از نصرانيان1426 است توسّل نموده و همگنان او را به اموال و نفوس مطاوع1427 شده و مبايعه1428 و معاهده1429 بر آنکه خليفه را از دارالخلافه اخراج کنند و به جاي او جاثليق بنشانند و مساجد ممالک اسلام، به تخصيص1430 مدينه السلام،1431 دير و کليسا سازند. و سلطان را نهضت ثاني به روم جهت تدارک آن بود. في الجمله چنانکه مشهور است و در تواريخ مذکور روز جمعه سلطان بر ايشان غالب گشت و مَلِک روم را اسير کرده به حضرت آوردند. بعد از آنکه سلطان با او استهزاء بسيار کرد. و او را با سلطان مکالمت فراوان واقع شد، مثل آنکه1432 اگر قصّابي بکش و گر [دلالي]1433 بفروش و اگر پادشاهي ببخش. سلطان بر وي ترحّم کرد. روزي در ايّام مراجعت عساکر سلطان را گفت: من اينجا مقيّدم و مقرّر است که ملک بي خداوند نمي ماند.1434 شک نيست كه ديگري بر ممالک روم استيلا خواهد نمود. و در دفع آن کس،1435 سلطان را باز تکليف حركت اختيار بايد کرد. اکنون كه هنوز آن ثغور1436 در تصرّف گماشتگان من است اگر مرا سلطان بفرستد، بنده اي باشم چون ديگر بندگان، خراج ده و باج گذار. سلطان او را تربيت فرمود و باز فرستاد و او هر سال مال مقرّر ادا مي نمود و در1437 آن،1438 نفايس و اقمشه روم مبلغي [9چ] به رسم خدمت ارسال مي کرد.1439
و مقصود از ايراد اين حکايت آن است که نوبتي اين مال و بيلاکات1440 از روم مي آوردند. سلطان در مرو بود. در آن فرصت، شاهزاده ملک شاه در ايّام صبا1441 و اوقات نشو و نما با فوجي1442 از عساکر نظر بر بعضي از مصالح ملکي، زمستان در ري اقامت فرمود. و فرمان چنان1443 بود که تا وي در ري باشد، هرکس که از ممالک1444 روم و ولايات کرخ1445 و ديار شام و بلاد عراق برسد، تفحّص اوضاع و احوال ايشان1446 بکنند و سخن ايشان بشنوند و معتمد خود مرافق1447 گردانيده به حضرت فرستند و در آن وقت نيابت عَتَبة1448 او به عميد منصور مفوّض بود و او شخصي به غايت نادان و کوته نظر و از عواقب امور بي خبر و با اين همه زيادت از حد به کفايت1449 خود مسرور و به دانش خود مغرور. چون روميان1450 برسيدند1451 اتّفاقاً اوايل فصل ربيع بود و شاهزاده1452 عزيمت بيرون آمدن [و]1453 توجّه به جانب سلطان کرده بود. عميد را فرمود تا تفحّص اموال بيلاکات1454 روميان بکند و در مرافقت ايشان به حضرت رود. چون كميّت اموال1455 و کيفيّت آن هدايا تحقيق مي نمود، از جمله بسيار [صوفهاي]1456 قبروسي1457 بود هر چند طاق1458 از لوني و هر يک لون علي حده در معقوده اي؛1459 آن کوته انديش لون سفيد را از ميان طرح کرد و در مقام ادارت[کذا]1460 آنکه جهت مخدوم کفايتي مي کند و شاهزاده را گفته يا نگفته با روميان به هر صورت که توانست به تمنيه1461 و يا به تخويف مخمّر گردانيده که تعرّض آن نکنند و ذکر آن از تذکره و مسطوره که با خود آورده بودند، محو کردند. و پيشتر از اين حال، منهيان1462 روزي از ري مرا خبر فرستادند که شبي در مجلس شاهزاده از کارگذاري و کفايت خواجه سخني مي گذشت، شاهزاده بگفتا1463 که عجب حالي است مملکتي بدين طول و عرض، يک دينار کسي در هيچ گوشه تصرّف نمي تواند کرد که اين خواجه آنرا1464 ظاهر نکند. عميد گفت: هم1465 نتيجه دولت سلطان است و الّا گاو طوسي را بتوان فروخت که خبرش نرود.1466
القصه عميد1467 مرافق روميان به حضرت آمد. چون برسيدند و اموال و تحف برسانيدند1468 در وقت عرض آن صوفها مرا به خاطر رسيد که از همه لون هست، سفيد چرا نيست؟ اين سخن با ايلچيان ظاهر کردم. گفتند: سبب آن ما1469 چه دانيم؟ [10ر] آن کسان دانند که فرستاده اند. به طرف عميد1470 توجّه کردم. اندک تغيّري1471 از او محسوس شد.1472 بي آنکه از وي1473 استفسار رود، گفت: سفيدي از عداد الوان نيست. گفتم: خواجه عميد اين با مباحث1474 حکمت تعلّقي ندارد1475 که حکما بياض را لون1476 گفته اند يا ني؟1477 پادشاهي براي1478 زينت از هر رنگ چندين طاق صوف نفيس1479 فرستاده، سفيد نيز بايست که بودي و اين معني در ضمير من اختلاج1480 تمام داشت. بعد از آنکه روميان را وثاق دادند، يک دو کس فرستاده شد تا1481 [مفاجأ?ً]1482 به منزل ايشان در آمدند و نوشته اي که داشتند مضبوط کرده و1483 به يکي از ايشان سپرده به ديوان آوردند. بسيار ملاحظه و احتياط بجاي آورده شد. از مجموع آن [نسخه ها]1484 چيزي ظاهر نگشت1485 که بر خيانت دلالت کند. آن حالت را مجملي1486 معقول به آن کس بيان کردم و او را عذرخواهي نموده بازگرداندم. امّا عميد مغرور فرتوب1487 هم از مجلس مناقشه به1488 شاهزاده صورت مامضي اعلام کرده بود و عبارت اينکه طاووس الحضرت به1489 جبرئيل امين چنين1490 [مناقشه ها]1491 نمود. و بسي ديگر از هذيانات1492 اضافه1493 کرده و من خود آن شب بيشتر1494 در اين انديشه بودم تا1495 بامداد که از صلو? صبح فارغ شدم، بر مصلّي در تفکر آن به خاطرم گذشت1496 که خاتون ملک روم نيز به دست کسان خود جهت حرم بزرگ، [تحفه ها]1497 فرستاده و سوادي از نسخة آن در ميان نسخ اين جماعت بود. ممكن است كه از آن اين فرقه1498 نيز تذكره به دست 1499آن طايفه باشد. و در اين فرصت، حرم بزرگ در مرغزار رادكان بود. به واسطه آنكه ضعف القلب داشت و وقتي ديگر از همين1500 مرض آنجا1501 شفا يافته بود. اين كَرَّت نيز در مرو1502 اين [مرض]1503 حادث شد1504. جهت استرواح و استنشاف1505 هوا بدانجا1506 رفت. في الجمله همان لحظه مسرعي به طوس فرستادم تا از آنجا به اردوي حرم رفتند و حال باز نمودند. نوّاب حرم، مجموع مسطورات ايشان را در خريطه مهر كرده به رفاقت يك كس از ايشان به ديوان فرستادند. چون سر خريطه بگشادم؛ اول مكتوبي كه اخراج رفت1507 مفصّلي بود مشتمل بر ذكر آن هدايا و مساوي عدد هر1508 لوني صوف1509 مذكور. مقدّم روميان را طلب كردم به خلوت1510 و استعلام كيفيّت آن حال نمودم. دانست كه عدم اعتراف1511 را محل1512 نماند. [10چ] چنانكه1513 بود باز گفت، امّا در اخفا و در1514 اظهار آن تأمل بسيار نمودم1515 كه اگر ظاهر شود مبادا1516 كه1517 به تغيّر باطن شاهزاده مؤدّي [گردد]1518 و امري چنين شنيع را خود1519 مخفي چون توان داشت؟ با خود گفتم شايد هنوز در تحت يد عميد باشد، نخواستم1520 كه به طريق [خصومت]1521 سخن گويم. اين رباعي بدو1522 نوشتم:1523

نظم1524

از سر بنه اين نخوت كاووسي را

بگذار به جبرئيل طاووسي را

اكنون همه صوفهاي قبروسي را1525

باز1526 آر و دگر گاو مگو1527 طوسي را

با وجود اين معني، تنزه بسيار نمود، و همچنان بر انكار اصرار كرد و به جهت احتراز از غبار ضمير1528 شاهزاده. عاقبت بدان راضي گشتم كه عميد متعرض آن سخن نشود و من نيز ديگر ذكر1529 آن نكنم.

[مخاطره]1530 ديگر
آن است كه دائماً مهمّ ديوان با كبار امرا و اركان دولت است و از مجالست و مرافقت و مخاطبه1531 و مخالطه با1532 ايشان وزير را ناگزير،1533 و مشكل آنكه1534 با اين طايفه نه دوست مي توان بودن1535 و نه دشمن؛ دوستي با ايشان در درگاه پادشاه خطرها دارد و دشمني ضررها و ذكر هر يك به تفصيل مبيّن گردد.
امّا مخاطرات دوستي، ببايد دانست كه اساس محبّت و بناء مودّت با طايفهاي استحكام پذيرد كه1536 ايشان را فيما1537 بينهم وفا و صفائي تصوّر توان كرد و1538 يا وفاق و اتّفاقي1539 خيال توان بست وليكن با جمعي كه همه در طلب منقصت1540 و اختلال و تمنّي1541 تزلزل احوال يكديگر باشند، آن معني مطلقاً صورت نبندد، نه با مجموع ايشان و1542 نه با فردي1543 معين؛ چرا كه 1544دوستي اقتضاء آن1545 كند كه البته با مخالفِ دوست مخالفت ورزيده آيد و چون ايشان همه1546 را اصل مزاج1547 با يكديگر ممزوج به تغيّر و تنفرّ1548 است،1549 پس به برهان عقلي محبّت با همه1550 مستلزم عداوت باشد با همه، و جمع بين الضدّين

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه ارشد با موضوع خواجه نظام الملک Next Entries پایان نامه ارشد با موضوع ياد، خويشاوند، كرد، پيش